* این نگرانی عمومی در ملتها وجود دارد که آداب، رسوم و برخی از جنبههای هویت ملی خودشان را از دست میدهند. اکنون نه تنها نوع معماری، وسایل زندگی، بلکه حتی نوع پوشاک و خوراک و متاسفانه نوع حرف زدن مشابه با شکل غرب شده است. این چنین روندی طبیعی است یا یک پروژه است؟
همچنانکه تمدن ما زمانی در جهان غالب بود و اسطورهها و فرهنگ ما به جهان صادر میشد و دیگران الگوبرداری میکردند، آیا اکنون که تمدن غرب حاکم و غالب شده است، این الگوبرداریهای کلی و جزیی در زندگی اجتماعی و فردی روندی است طبیعی!؟
آیا اکنون غرب دارای تمدن سرآمد علمی است غالب شدن فرهنگ و سیاست آن در جهان نیز یک روند معمولی تعبیر میشود. اساسا چه ضرورتی دارد که ما به فرهنگ ملی و اسطورههای ملی خود مراجعه کنیم و حال آنکه نیازمندیهای این زمان، ما را برای تمدن جدید غربی پاسخگوست؟ اساسا باید مقابله کرد یا خیر؟
چه نیازی است که اسطورههای خودمان را احیاء کنیم بازسازی فرهنگی کرده و تعریف دوبارهای داشته باشیم!؟
** ناصح: کلمه اسطوره در زبان عبری کاربرد داشته است. در قرآن نیز این کلمه تحت عنوان «اساطیر اولیه» آمده است. اساطیر اولیه مربوطه به فرهنگهای گذشته است. که آن فرهنگها به کلی از بین رفته ولی خاطره آنها تا دورههای جدید خود را کشانده و در فکر و ذهن و «ضمیر جمعی» ما مانده است.
این اساطیر همان ریشههای تاریخی فرهنگ است که به ما رسیده و از طریق اخبار سینه به سینه، شهر به شهر، شرق به غرب و ... منتقل شده است. ولی خیلی مکتوب و مدون نبوده است.
یک خبری از جایی به یک قومی رسیده و آنها هم برداشت خاصی نسبت به آن داشته و در نهایت این پدیده رنگ اسطوره میگیرد، اگر تواناییهای درونی بر این مهم داشته باشد ما هم از این اساطیر زیاد داریم، بخشی از اینها اساطیر ملی است، که در شاهنامه نیز موجود است. مثل رستم و ... برخی ایراد گرفتهاند که اینها اسطوره نیست، تاریخ است. برخی از این اسطورهها تلقی تاریخی دارند. تاریخ زندگی ما هست. تا صد سال پیش هم تصور میکردند، شاهنامه کتاب تاریخی است. آن کسی که این کتاب را نوشت و به نظم درآورد. متوجه این نبود که چیزی بگوید که از مرز تاریخ فراتر باشد. فکر و اندیشه کرده که این داستانها را طوری بگوید که «برتر از واقعیت» «بهتر» از واقعیت باشد.
بنابراین واقعیات وقتی رنگ ایدهآلی میگیرد، در آن صورت به رنگ اسطوره درآمده است. طبیعت ما انسانها این است که دوست داریم بعضی از واقعیات زندگیمان را به صورت برتر از واقعیت درآوریم حالا این میخواهد، هر چه باشد!
در خراسان، «ابومسلم» علاوه بر جنبه تاریخی، رنگ اسطوره گرفته است، «پرسپولیس» در فرهنگ ما از بین رفته است اما در مورد آن هزاران فکر میکنیم. باورهایی که به آن رنگ اسطوره میزنیم برای آن است که «ابدیت» پیدا کند.
بسیاری از قصهها و روایات که ما از آنها، دریافت تاریخی درستی نداریم، جزو اساطیر شدهاند گاهی نیز این اساطیر یک «عبث» است که جامعهشناسان به آن میگویند «عبث اجتماعی» این نوع پدیدهها، یک وقتی کیفیاتی داشتهاند که حالا این کیفیات مدنظر نیست.
اما خاطره گذشته به یک صورت «بزرگنما»ست. این بزرگنمایی برای این است که عظمت آن مطلب گذشته را به ذهن ما برساند. چاه در عالم زیاد است، اما در شاهنامه «چاه بیژن» چاه خاصی است. «جامجم» اسطوره است. چگونه جامی بود که جم در او نگاه میکرده و همه چیز را در آن پیدا میکرده است؟
اسطورهشناسها میگویند: چنین چیزی در تاریخ نبود، ولی در تعبیر بوده، یعنی من حق دارم چنین تلقی را از یک پدیدهای داشته باشم که یک آدمی دارای قلب صاف و پاکی بوده و با قدرت خلاقهای که بسیاری از علوم و معارف در خود داشته است، چنان تدبیر و عمل میکرده است، که قلب چنین عالمی به جامجم تشبیه شده است.
لذا برای این که دریافت دیگران را از آن کلمه خیلی بالا ببریم، به صورت اسطورهای بیان میکنیم. اساطیر هر کدام صفتی هم دارند. داستانهای ما که رنگ ملی و مذهبی دارند و گاهی از جاهای دیگر گرفته شدهاند، صفات به خصوصی در طول تاریخ دارند. این نوع داستانها معلوم نیست از کجا آمده و رایج شده است، در ایران تنها نیست.
منتهی هنر ما این است که حتما باید از این داستانها با دید اساطیری استفاده کنیم. پدیدههایی از این نوع وارد طیف اساطیری میشود که حتما «تاریخ» نداشته باشد و «بیزمان»، «بیمکان» باشند و وقتی ما آنها را درک میکنیم لزوما باید با تصورات و پارهای از رد و قبولهای خاصی که برخی را خوش میآید و برخی را نه، همراه باشد و مورد دیگر اینکه، این اساطیر مقداری رنگ تقدس میگیرند. مثلا سیاووش معروف است که دارای اسب سیاهی بوده است.
این جنبه تقدسی هم پیدا کرده است و گاه ممکن است بر اثر همین مورد وارد میدان خرافات شود. یا وارد میدان «تفکرات اولیه قومی» گردد و وارد «توتم» شود به اینگونه نباید چنین حیوانی را کشت. یا مورد آزار و اذیت قرار داد. در تفکر قومی، نمونهای از این حیوانها، موثر در بقای آن قوم پنداشته میشد. «بنی اسد»، «بنینظیر» اینها مفهوم دارند. یعنی این «اسد» در آن قبیله اهمیت داشته است. «توتم»ها کهنهترین خاطرات تاریخی را در ایجاد «هویت ملی» میرسانند. این است که میبینیم در گذشتههای دور، اقوام هر یک مظهری دارند و همان را پرچمی برای خود فرض کردهاند.
در داستانها میخوانید که چادرهای محل سکنای هر یک از قبایل دارای نشان و عکسهای خاصی بوده است و از روی عکس این حیوان فهمیده میشد که اینها چه قومیاند. در داستان رستم و سهراب چنین چیزی است، سهراب وقتی وارد مرز ایران میشود و سپاه ایران را مینگرد، نمونه این چادرها را با نشان مختلف در اردوی ایرانیان مشاهده میکند. یکی از پهلوانان ایرانی را اسیر و او را در بین سپاه میگرداند و یکی یکی از این پردهها و پرچمها و نشانها اطلاع کسب میکند.
از اینجا میفهمیم که یک فرهنگ قبیلهای در گذشته بوده است و هر قبیلهای برای احراز هویت خودی دارای اسطورهای برتر بوده و این اسطوره برتر نماد واقعی آن هویت خاصی است که به وجود و هستی آن قوم وابسته میباشد. آنها وقتی هستند که با این پدیده و اسطوره ارتباط دارند. وقتی این اسطوره از بین رفت آنها خودشان را نیست میدانند. اینست که، نسبت به این اسطورهها، حساساند. اگر کسی در مقابل این اسطوره مقاومت کند، با خطرهایی روبرو میشود.
* در شرایط فعلی این اسطورهها چه کمکی میکنند، اساسا برای حفظ هویت ملی حضور آنها لازم است؟
نکته جالب این است، این اساطیر مثل سایر پدیدههای جهان دارای یک جریان خاصی است، همانند جریان آب، جریان زبان در طی تاریخ. محققی که مرزهای فرهنگی را میشناسد با دیدگاههای علمی زود متوجه میشود که مثلا این جریان یا این پدیده نمودار چه اسطورهای است و از چه چیزی برخاسته است. آیا آن اسطوره در بین ما هست یا نیست؟
** ناصح: در میان گیاهان دارویی، گیاهی معروف به سیاووشون است، که به داستان سیاووش مربوط میشود و گفتهاند از خون سیاووش روئیده است. در ذهن کسی که چنین اعتقادی دارد، این پدیده یک جنبه ابدیت و ازلیت یافته است و به سادگی عوض نمیشود. اما من و شما که بنا به دلائلی، این تاریخ را دانستیم با توجه به علم به هویت اصلیاش کمی شک میکنیم، به آن دیدی که همگان مینگرند نمینگریم. این گیاه را تحت مطالعه قرار میدهیم اگر مفید برای رفع بیماری بود از آن استفاده میکنیم.
جریان اسطوره به جریان علم شبیه است. در یک دوره بسیاری از علوم اسطورهاند، یعنی اگر میخواهند پدیدههای ریاضی را در دورههای کهن نشان بدهند، بصورت مکعب، مربع، دایره و... نشان میدهند، در دنیای باستان، دنیای بیرون و افلاک را به صورت «پیاز» نشان میدادند، که دارای پوستههای مختلف است و همینطور اسطورهوار جریان دارد. همین که وارد «علم دقیقه» میشویم، مقداری باورها اصلاح میشود. در این دوران، سعی کردیم همان جریانها و پدیدههای اسطورهای و یا اسطورهدار را در آزمایشگاه به آزمون بگذاریم و لذا بسیاری از آنها متزلزل شدند. بنابراین در دیدگاه علما و اندیشمندان بسیاری از این پدیدهها جایگاه معینی ندارند. امروز نیز مثل گذشته، اسطورهپردازی میشود.
هنگامی که انسان به فضا سفر میکند و به پارهای کشفیات نایل میگردد. این کشفیات در عین حال که علمی است در کنار خودش نوعی اساطیر را بوجود میآورد. منتهی اسطورهای با همان طرز و شکلی که امروز میپسندیم.
میبینید که پیرامون سفرهای فضایی مسائلی بیان میشود که بوی اساطیر میدهد. حتی روی دستگاهها و سفینهها به نوعی اسمگذاری میشود که رنگ و بوی اساطیری دارد. بنابراین از نو اسطوره میسازیم. اساطیر علمی! منتها نه با آن شکلی که در گذشته بود. مشکل گذشته، جریانی بود که به تدریج پیدا میشد، علم محض بود ولی وقتی وارد مردم میشد، زبان خاصی میگرفت و اعتقاد خاصی پیرامون آن بوجود میآمد، این زبان و اعتقاد، اسطوره خاصی بوجود میآورد. علوم و مفاهیم امروز هم تقریبا همینطور است، یعنی یک مفهوم فرهنگی یا علمی وقتی در جایی مطرح و سپس همهگیر میشود، مقداری رنگ اسطورهایی مییابد. و ما هم گهگاه با طرز بیانمان به این فراگیری اساطیری دامن میزنیم.
این کیفیات معمولا زمانی حادث میشود که ما از یک پدیدهای دور شدهایم، و همراه با آن، مقداری اضافهگویی هم مطرح میشود و نقل این اضافهگویی، در جریان تاریخ زمان، مجموعهای را بوجود میآورد، که بخشهایی از آن قدرت پیدا میکند و بخشهایی از این مجموعه دچار سائیدگی میگردد. و در نهایت مشکلی بوجود میآید که بسیار متفاوت با اصل نخستین آن میباشد. در این جریان دخل و تصرفهای روحی، مسلکی و جنبهها تمثیلی زبان نقش اساسی ایفاء میکنند. امروز اساطیر بیشتر جنبه هنری دارد، ما اساطیر را به عنوان یک باور علمی قبول نمیکنیم. اما به عنوان یک باور هنری باید قبول کرد.
* یکسانسازی فرهنگی به عنوان یکی از نمودهای اصلی جهانیسازی عمل میکند، آیا غالب شدن فرهنگ غرب در این زمینه، روندی معمولی و طبیعی است؟
** ناصح: این یک پدیده غیر طبیعی است. درست است که پدیدهها برخی اقتضائات ذاتی دارند، اما خوشبینی است که بخواهیم تمامی این روند را خالی از طرح و برنامه کاملا طبیعی فرض کنیم. این تفکر از زمانی پیدا شد که قومی که از نظر فرهنگی پیشرفت کرد و دارای درجاتی از نظر علم و معرفت گردید، کم کم به فکر جاهایی که بیرون از فرهنگ خودش است، افتاد. برای مثال، ما به محض اینکه در این شهر، تمام معرفت را که مربوط به این شهر است، کسب کردیم. طبعا به فکر این میافتیم، که خارج از این شهر چه هست؟ نیازهای پیدا میکنیم. که این شهر جوابگوی آن نیست. در این مساله پایه میل به تحقیق در کشورها، مناطق دیگر و حتی کرات دیگر میشود.
مشاهده میشود که از 200 تا 300 سال پیش یک حمله و غارتی از سوی نقاطی از جهان علیه بقیه جهان که ضعیفتر است شروع میشود. هند مستعمره انگلیس میشود و کسی برده میگیرد که میداند برده چیست و بردهها را میگیرند برای اینکه میخواهند بهره و منفعت ببرند. برده اگر به منافع خودش آگاه باشد، برده نمیشود! به محض اینکه آگاه میشود، انقلاب میکند. صفت فرهنگ این است که وقتی در یک جایی رشد میکند، این رشد به جاهای دیگر کشیده میشود. و بخاطر این فرهنگ به خارج از حوزه تولید آن میروند. در این میان صاحبان این فرهنگ تلاش کردند که همزمان با انتقال برخی از این عناصر، نیازمندیهایی که رشد آنها را افزون میکند از جاهایی دیگر به داخل منتقل نمایند.
مثل این میماند که بنده روستایی باشم و در شهر ساکن گردم، میروم به روستا و از آنجا تمام مایحتاج خودم را به شهر میآورم و استفاده میکنم و لابد چون اهل شهر هستم، اهالی روستا یک حس خوشبین نسبت به من پیدا میکنند. من در آنها صاحب نفوذ میشوم و نتیجه آن میشود که آن روستا، به عنوان یک عضو، بخشی از یک شهر را تغذیه میکند.
اکنون چنین حالتی در جهان رخ داده است. وقتی چنین حالتی پیدا شد بسیاری از مظاهر فرهنگ ملی در یک دورهای یا ضعیف شده یا تغییر پیدا میکند. فرهنگ مهاجم هر جا رسوخ پیدا کرد، آنجا را بیفرهنگ، بیتمدن و بیزبان معرفی کرد. مثلا انگلیسیها هر جایی که رفتند میگفتند هر کس که میخواهد با ما حرف بزند باید انگلیسی سخن بگوید. عرب وقتی آمد، دیگران عجم خواند یعنی گنگ، زبان نفهم، و کمکم ما خودمان باور کردیم که عجم هستیم!
این هجوم و مکانیزمهای فرهنگی باعث شد که زبان حوزه مطرحی را در جامعهشناسی از آن خود نماید. وقتی جامعهای که با یک پدیده غالب مواجه میشود. تمام عوارض و مسایل وابسته به آن پدیده، بر افراد جامعه تحمیل میشود. لباس. زبان، سنت، آداب و... این است که میبیینید خیلی ساده، یک هندی لباس انگلیسی میپوشد. لازم نیست که همه چیز را تقلید کنیم بلکه در حقیقت خیلی از این موارد به ما تلقین میشود. در مواجهه با علوم و معارف، قدرت و فنآوری که در نزد برخی از غربیها، نوعی خودفراموشی و عدم باور به ما دست داد. دیگر بیل و کلنگ در مقابل تراکتور مقاومت نکرد و این یک نوع اعتقاد و باور خاصی را بوجود آورد.
این مطلب شبیه به آن که دو نفر با هم برخورد کنند و یک نفر ضربهای به دیگری بزند که او گیج شود و خیلی از خاطرات، تواناییها و چیزهایی که مربوط به خودش است را فراموش کند. این ضربه ممکن است، ضربه فیزیکی نباشد و ضربه فرهنگی باشد. یک پدیدهای میآید، تمام پدیدههای ما را از بین میبرد، چنانکه یک کارخانه میآید و تمام کارخانههایی که نمیتوانند در مقابل آن مقاومت کنند، ورشکست میشوند. یک نوع کاغذ میآید و تمام کاغذهای ما را بیاعتبار میکند.
عصر حاضر، عصر رقابتهای علمی است، حرف را از کسی قبول میکنیم که صاحب علم و اندیشه است. بنابراین هر دو چشم ما به علم دوخته شده، وقتی چشم ما به علم دوخت شد. میراثهای فرهنگی که در گذشته داشتیم، کم کم جایگاه خودشان را از دست میدهند. این است که میبینید کسی که در یک زمینهای عالم شده به سادگی آداب و رسوم اجدادیاش را از دست میدهد. این پدیده طبیعی است اما یک شرطی دارد شرطش این است که با علم و اطلاع انتخاب کند. نه اینکه من عادی و عامی که از گرد راه برسم تقلید کسی را بکنم بدون حساب و کتاب. منی که یک باورهای خاصی دارم که این باورها با کسی و چیزی تزاحم ندارد، چرا آن را یکدفعه ترک میکنم!؟
آن کسی که در یک جریان قرار گرفته، نمیتواند غیر از این باشد. مثلا در اروپا و آمریکا مقیم است و یک فرصت بسیار کوتاهی در حین کار برای نهار به او دادهاند و لذا ساندویچ میخورد. اما من چرا در روستا ساندویچ میخورم؟ اینجاست که باید در هر معرفتی، خودشناختی داشت. در شناخت و فرهنگ ملی، مهم خودشناسی داشتن است. خودشناسی در عین جهانشناسی. خیلی از مردم دنیا به گونهای خاص غذا میخورند، لباس میپوشند و ... ما نمیتوانیم مثل آنها باشیم آنها هم نمیتوانند مثل ما باشند، این را باید به طرز روشن، علمی و بدون تعصب به دیگران وانمود کنیم. در آن صورت بسیاری از پدیدههای ملی و فرهنگی حفظ خواهد شد. اگر غیر از این باشد ذوقزده میشویم!
نکته دیگر این که هر ملتی، یک روحی دارد. برخی ملتها، سخن گفتنشان خشن و بدنشان ستبر است. برخی ملتها روحیه کنجکاوی دارند و تحقیق در آنها زیاد است. برخی از کشورها تئوری و نظریهسازند. برخی تحقیقات زمینی دارند و برخی تحقیقات آسمانی. ایرانیها یک صفتی داند که خیلی ساده شعر میگویند، در این روح یک روحیه قوی تقلید است.
اینها زود تقلید میکنند و شاید کهنترین شکلهای نمایشی ما، تقلید باشد. یعنی تقلید از افراد، اشخاص و حیوانات. بنای معمولی ما زد تقلید میکند، متخصصین ما اسیر خواندههایشان میشوند. این است که میبینید، با این که به درجاتی از علم رسیده و محقق شده اما خیلی ساده تقلید میکند. این تقلید ممکن است در یک جایی خوب باشد و در جایی بد.
این روحیه در کودک و بزرگسال ما وجود دارد و کمتر کسی است که در او روحیه تقلید نباشد و این البته، علتهای فرهنگی و تاریخی هم داشته است. قدرتهای قوی هر چه میگفتند دیگران باید تابع آن میبودند. مویدان زردتشتی هر چه میگفتند، مردم باید اطاعت و تقلید میکردند. مانی و مزدک و غیره یک نوع مریدانی داشتند، که مقلد بودند کسانی که اینها میخواستند و حکومت هم میخواست، مقلدین بودند، نه کسانی که از خودشان صاحب رای باشند.
افراد صاحب رای را برنمیتافتند، حتی اگر کمک حال آنها بودند. به آنها اطمینان نداشتند حذفشان میکردند.
این ماجرا وقتی صد، دویست و هزار سال طول بکشد، رنگ ژنتیک پیدا میکند. ما قصد نداریم تقلید کنیم و یک جریانی است که بر ما تحمیل شد، اگر این کار را نکنم، مثل این است که خودم از خودم در رنجم، میخواهم خودم را از تقلید جدا کنم، اما نمیتوانم چون بر من تحمیل شده است. در آثارمان هم میبینیم که به تقلید اشاره شده است.
«عینالقضاه» و دیگران ما را از تقلید آباء و اجداد حذر میدادند و آن را بتپرستی میخواندند. ما هیچگاه نتوانستیم از روی خرد و اندیشه انتخاب کنیم، اگر هم انتخاب میکردیم، دیگران نگذاشتند. تاریخ مملو از شواهد است.
دیگر من نمیتوانم در این دانشکده با همان لباس قدیمی بیایم، نخستین کسانی که مرا طرد میکنند، همکاران من خواهند بود.
این است که در پناه این روحیه، قدرتها، خواستههای خودشان را به ما تحمیل میکنند. ما چرا زبان انگلیسی یاد میگیریم، چرا ما این همه هزینه، وقت و سرمایه را برای یادگیری زبان بیگانه صرف میکنیم؟ هر کشوری که مایل باشد زبانش را در ممالک دیگر، توسعه دهد، هزینههای بسیار صرف میکند، کمک مالی بسیار میدهد، وسایل و اساتید رایگان میدهد، آیا انگلیسیها، لااقل کتابخانههای ما را به کتابهای به زبان خودشان مجهز میکنند!؟
فضایی را ایجاد کردند که ما با هزینه خودمان، فرهنگ آنها را تقلید کنیم، زبان آنها را بیاموزیم یعنی قبول کردیم اگر حرفی برای گفتن داریم باید به این زبان باشد. نمیآیند از ما سوال کنند که آیا میخواهی نوکرش شود!؟ بلکه فضا و موقعیتی بوجود میآورند که ما خودمان به طرف آنها برویم.
این حالت، البته همه جایی نیست. کشورهایی هستندکه برای خودشان حساب و کتابی دارند، راه خودشان را میروند و البته از فرهنگ غالب و غرب نیز کمال بهره را میبرند. آنها را با سنت و هویت خودشان تطبیق میدهند. کلید این کار، همان معرفت به خود است. اگر در دنیا، چیزی برای طرح کردن است، باید بتوانیم.
آن را به زبان خودمان طرح کنیم. اگر دقت کنیم درمییابیم، فرهنگهایی که به این صورت تحمیلی است، همهاش فرهنگ غربی نیست، یعنی بخاطر تشکیلدهنده چنین فرهنگی وابسته به فرهنگ بشری است، اما آنچه مهم است عامل انتقال چنین فرهنگی است، و کسانی که میخواهند از قبل آن، برای خودشان یک منفعتها و فضیلتهایی ببرند.
مهم نیست که شما اینجور باشید یا آنجور، این مذهب را داشته باشید یا آن مذهب، مهم آن است که در آخر، حرف آنها، حرف نهایی باشد.
از جهات انسانی معامله پایاپایی نمیکنند. از خود ما گل سفید را میگیرند، با یک مواد مخلوط میکند و با قیمت بسیار گزافتر به ما میفروشند. این معامله ظالمانه است.