تاریخ انتشار : ۰۶ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۹  ، 
کد خبر : ۲۰۳۶۳۴

ما و جایزه صلح

سوسن شریعتی

جامعه ما هنوز سرخوش از یک پیروزی است: جهانی. شادمان از یک جایزه: جایزه صلح و مفتخر به برنده آن: یک زن. بدیهی است که همه شکست خوردگان - ساکنین جزایر خودبسندگی _ جنگجویان و مقتدران این مرز و بوم، از جمع شدن این سه در یک جا، با هم، در برابر خود و بی‌حضور آنها به خشم آیند. با این وجود خشم آنها قابل فهم است: آخرین نشانه‌های یک جهان‌بینی محتضر، در آویختن به بقایای بنایی متروک و حسرت برای ایام از دست رفته اقتدار. هراس از ریختن دیوارها، باز شدن مرزها و افتادن هوس جایی دیگر، جور دیگری بودن بر سرها، در دلها.
اما، آنهایی که از این پیروزی جهانی، از بردن جایزه صلح از میان یکی از آحاد خود، شاد و مفتخر شدند چه کسانی بودند؟ کودکان؟ زنان؟ دانشجویان؟ قربانیان خشونت؟ قربانیان روزگار و صاحبان آن؟ بله و البته نیز بسیاری از سیاستمداران_ انقلابیون دیروز- و ریش‌سفیدان قدرت_ جوانان دیروز_ در یک کلام، همه کسانی که یا چوب زمانه را خورده‌اند و یا زمانه گوششان را کشیده است.
همه اینان از اینکه چشم جهانیان به آنان افتاده و قدردانی می‌شوند، شادند. از اینکه نام کشورشان همیشه جنگ و خشونت را تداعی نمی‌کند مفتخرند. به اینکه نمایندگی آنان را یک زن، یک وکیل، یک مدافع حقوق بشر و قانون به عهده گرفته مباهات می‌کنند. فهم و تحلیل این شادی، گشودن دریچه‌های ممکنی است به واقعیت امروز ما، برای پی بردن به ضمیر پنهان تحولات فرهنگی در دو دهه اخیر، جابه‌جایی ذهنیت اجتماعی و پیدایش رودربایستی‌های جدید، کدهایی تازه، مطالعه رودربایستی‌های مسلط یک اجتماع، به ما این امکان را می‌دهد که بفهمیم در کجا ایستاده‌ایم؟ تا کجا به جلو آمده‌ایم و یا به عقب رفته‌ایم، احتمالا به کجا خواهیم رفت یا به کجا کشیده خواهیم شد؟
رودربایستی‌های قدیم:_ خود_ جزیره بینی
وضعیت ذهنی جامعه امروز ما را عکس‌العمل بلافصل تسلط آن اراده‌ای رقم زده است که تا دیروز گمان می‌کرد ساخت و ساز آرمانشهر با در هم کوبیدن پل‌های رابطه، محدود ساختن مرزها، بدست گرفتن سرنوشت خود به تنهایی، بی‌نیاز به غیر، با اعلان گسست و نفی الگوهای موجود آغاز می‌شود تا شاید بتواند بدین وسیله دنیایی بسازد بدانگونه که باید باشد و نیست. در نتیجه از همان آغاز بر هویتی تکیه داشت که در پافشاری بر وجوه افتراق و تمایزات، با فاصله‌هایی که با دیگری و دیگران می‌گذاشت معنا پیدا می‌کرد. جزیره‌ای در خود و برای خود بی‌اعتنا به انتظارات جهانی و نظم جهانشمول و بی‌اعتماد به هر گونه اجماع بین‌المللی. این اجماع و در نتیجه کلیه نهادهایی که به نوعی آن را نمایندگی می‌کردند مشکوک می‌دانست.
نهادهایی که قصد هلاک این هویت نوپا و تازه رس را داشتند و بدنبال بهانه‌ای تا از پایش در آوردند. دیگری، مدام در کار تدارکات توطئه تلقی می‌شد و این دیگری در درجه اول، جهان غرب در کلیت خود بود و نهادهایی بین‌المللی که ارگانهای اعمال قدرت آن محسوب می‌شدند. چنین نگاهی، جناح‌ و گرایش، راست و چپ، پوزیسیون و اپوزیسیون نمی‌شناخت. چپ، این نهادها را امپریالیستی، دست نشانده‌های کارتل‌ها و تراست‌ها و سرمایه‌داری می‌نامید. مذهبی‌های رادیکال این‌ها را بلندگوههای شیطان بزرگ و هر یک در رقابت با یکدیگر بر سر اثبات این امر که کدامیک در این قهر، راستین‌تر و بنیادی‌تر عمل می‌کند. چپ، رقیب مقتدر را جاده صاف کن می‌نامید و رقیب مقتدر، آنها را ستون پنجم. هر دو اما به قهر می‌بالیدند و هر دو بی‌تفاوت نسبت به امری به نام افکار بین‌المللی. به میزانی که به این وضعیت حمله می‌شد، هویت شکل می‌گرفت. به میزانی که برای نظم جهانی خطر محسوب می‌شد، برای خود نیز به حساب می‌آمد. به شکست‌هایش می‌بالید و حقانیت خود را در همین نفی شدن اثبات می‌کرد. این عدم تشابه با دنیا به او معنی می‌داد و بسیج‌اش می‌کرد تا به میدان‌ها و جبهه‌های متفاوت کشانده شود. بایکوت، کلید_ واژه رابطه با غیر بود. این خودبسندگی و خودکفایی البته صرفا در رویارویی با خارجی نمود پیدا نمی‌کرد. شعاع این‌ نگاه، دامن داخلی را نیز آرام. آرام گرفت و دایره گفتگو و بده -بستنهای اجتماعی را تنگ‌تر ساخت.
‌_ نظم نوین در برابر قانون
روی دیگر تحقیر اجماع بین‌المللی، بی‌اعتباری قانون بود که می‌بایست بنا بر تعریف، همان اجماع آحاد یک ملت باشد. هم مجری قانون و هم مخالف آن هر دو قانون را فاقد اعتبار می‌دانستند. اولی با زدن تبصره‌های پی‌درپی و نقض مدام آن به نام مصلحت نظام، مقتضیات مکتبی، شرایط بحرانی و... پایه‌های اقتدار خود را محکم می‌ساخت و دومی به دلیل بی‌اعتباری مجریان و گزینشی بودن قانون بدان بی‌اعتنا می‌ماند، به حاشیه کشانده می‌‌شد و به همین بهانه حذف می‌گشت. قانونگرایی، لیبرالی و یادگار کهنه سنت ‌سیاسی دهه بیست ‌و سی بود و انقلابیون دهه پنجاه. شصت را راضی نمی‌کرد. انقلابی‌گری، بر گذاشتن از هنجارهای موجود، در هم ریختن اراده گرایانه وضعیت‌ها و قوانین حاکم. بازمانده‌های نظام قدیم. تعریف می‌شد و هدف انقلابیون اما بازسازی و استقرار نظمی ‌نوین. مشکل در این بود که بر سر این نظم‌ نوین هیچ‌گونه اجماعی وجود نداشت و هر گرایشی آن را به گونه‌ای تعریف می‌کرد و در این میان طبیعی بود که برنده این مسابقه‌ی بی‌قاعده کسی باشد که ابزار قدرت را نیز در اختیار داشت. برنده‌ای که خود از ناقضین اصلی همین قانون بود و در نتیجه حذف رقیب از اسباب‌ الزامی آن.
حقوق بشر آری اما کدام بشر؟
انقلابیون، اما بر بشریت بشر هم هیچ ‌گونه اجماعی نداشتند و در نتیجه برای دفاع از حقوق او نیز اراده‌ی مشترکی وجود نداشت. کدام بشر؟ کدام حقوق؟ بشر غربی؟ بشر اسلامی؟ سوسیالیست؟ حقوق بشر موجود و شناخته شده، اجماع جوامع غربی، جهان غربی سرمایه‌داری، غرب تصفیه حساب کرده با مذهب تلقی می‌‌شد و چماقی از طرف جهان قدرتمند، برای دخالت در امور کشورهای ضعیف. جهانی که دمی از استعمار دنیای سوم، استثمار ملل تحت ستم، تشویق و ترغیب نظام‌های سرکوب در این کشورها باز نایستاده و در هیئت دروغین معلم اخلاق، مدرس دموکراسی و هادی توسعه، گهگاه ظاهر میشده و خط‌ کش تهدید و تطمیع بدست می‌گرفته است. هر گونه تلاش برای همسویی و همدلی با واضعین این حقوق بشر، بی‌هویتی و خود باختگی تلقی می‌شد و کشاندن دوباره جامعه به روزگاران وابستگی و دست نشاندگی. حال آنکه قرار انقلاب بر خلق جدید دنیایی بود که نه شرقی باشد و نه غربی و دغدغه اصلی‌اش دادن تعریفی جدید از انسان، از آزادی، از قدرت و طراحی مدل جدیدی از حاکمیت. انسانی که صرفا موجود دو پا تعریف نمی‌شود، آزادی‌ای که بر محور فردیت صرف نمی‌چرخد و قدرت و حکومتی که رسالتش نه گرداندن امورات شهروندان که تربیت آنان است: کمال و نه سعادت آحاد. فلاح و نه خوشبختی و اتقاء بشر به مرتبه کمال. دفاع از حقوق بشر، در این میان، تقلیل دادن رویاهای نسلی بود که می‌خواست فراتر از آنچه که هست، باشد و حقوق بشر غربی، راضی شدن به حداقل، محدود کردن خود به امر موجود بود.
فتح قله‌های دور دست، اراده‌گرایی نخبگان، بی‌نیاز به افکار عمومی
آرمانگرایان دهه پنجاه و شصت، از بنیاد گرایان گرفته تا قربانیان آنان، ایده‌آل‌را، الساعه، بی‌درنگ و در جا می‌خواستند. می‌خواستند و باید می‌شد. زمان، روند، مرحله‌بندی، شناخت و رعایت قانونمندی‌های حرکت اجتماعی، ضرورت در نظر گرفتن ذهنیت عمومی و مطرح نبود. رقابت برنامه‌ها نبود تا انتخاب اصلح مطرح باشد، دعوای اهداف بود احساس این ضرورت که تحقق و اجرای این اهداف، به برنامه عملی، نیروهای اجرایی تعیین شده و تکیه گاههای طبقاتی روشنی نیاز دارد که در پرتو آن بتوان از اجتماعی جدید، الگویی تازه و نظمی نوین سخن گفت. برنامه‌هایی قابل اجرا و قابل سنجش در بستر آزمون و خطا. برنامه‌هایی که از بام بلند وعظ و خطابه پایین آید و رنگ و روی مادی پیدا کند و در نتیجه در چالش واقعیت‌ها نقد و بررسی شود. چنین هبوطی انجام نمی‌شد و از این رو طرح انتقاد، نوعی توهین به آرمانهای مقدس و ازلی و لاهوتی محسوب میگشت و منتقد، یاغی و عقوبتش آتش. هرگونه دعوت به آرامش، طمانینه، حرکت در چهارچوب‌های ممکن و تعریف شده، مشکوک بود به محافظه‌کاری، راست روی، بی‌خطی، بی‌طرفی. «مرگ بر بی‌طرف» شعار هر کوی و برزن بود هر کس برای ابراز وجود باید طرفی را می‌گرفت تا تبدیل به سیاه ‌لشکر نشود و اگر هیچ یک از طرفین را نمی‌پذیرفت موجودیت‌اش زیر سئوال بود. پروراندن آرزوهای بلند، پرواز در افق‌های دور افتاده خیال، رابطه آنها را با واقعیت، مخدوش، کمرنگ و ذهنی می‌ساخت و در برابر واقعیت فرار و رام ناپذیر به واکنش‌های شدید و خشن و امیداشت. هیچ ‌کس حاضر به دادن کوچکترین امتیازی نمی‌شد نه به دیگری، نه به خارجی و نه حتی به واقعیت. دادن امتیاز به واقعیت، عدول از اصول بود، پشت کردن به آرمانها، بایگانی آرزوها. وفاداری به خون شهدا، وفاداری به خاک، وفاداری به دین، به مکتب، به آنچه که باید باشد و نیست، چشمها و گوشها و دلها را بر هیاهوی واقعیت می‌بست و نسبیت امر واقع، زشتی و نقص آن را غیر قابل تحمل و پذیرش می‌ساخت. راه حلهای میانه، برنامه‌های حداقلی، تعیین اهداف مرحله‌ای و در نتیجه قابل دسترس، هیچ ‌دلی و هیچ اراده‌ای را راضی نمی‌ساخت. این دلها و سرهایی را که به امید معجزه پا به میدان گذاشته بودند و فقط به معجزه‌گر گوش می‌سپردند، به چهره‌های افسانه‌ای، به قهرمان و به وعده نجات و فلاح. در نتیجه جایی برای آدمهای معمولی، حرفهای معمولی، اهداف معمولی باقی نمی‌ماند. برای ساختن آن بنای ایده‌آل نیازی به آنان نبود.
امروز اما، شادی عموم مردم، بخشی از سیاستمداران، بسیاری از چهره‌های سیاسی، نشان از یک تحول جدید در ذهنیت عمومی، جابه‌جایی رو در بایستی‌های غالب و پیدایش چشم‌اندازهای جدید دارد. گویا همگی با اجماعی ناگفته، پذیرفته‌اند که معجزه‌ای در کار نیست و برای رسیدن به فردای بهتر باید از بستر همین واقعیت موجود، به کمک آدمهای واقعا موجود و در چهارچوب جهان موجود گذشت. می‌شنویم که: کوچک زیباست و فتح قله‌های بلند یکباره نمی‌شود. از کم شروع می‌کنیم، خساراتش کمتر است. اجماع را باید بپذیریم. به نام «انسان کامل» نمی‌توان به بشر ممکن پشت کرد. به نام آرمانشهر نمی‌شود شهر موجود را به خاک و خون کشید. به نام نظم‌ نوین نمی‌شود قانون را. همین قانون دم دست را. زیر پا گذاشت و به نام دنیایی بهتر نمی‌شود جهان امروزی را نادیده انگاشت. آرمانگرایان ما به سر عقل آمده‌اند. مردم ما از وعده‌های دروغین نجات خسته شده‌اند. جوانان ما طالب صلح و زندگی‌اند. زنان بدنبال احقاق حقوق پایمال شده خود و کودکان در انتظار حامی و همگی امیدوار به اینکه جهان، این تغییر و تحول را دریابد. اهدای جایزه صلح به یک بانوی حقوقدان و نه قهرمان، مدافع حقوق بشر و نه انقلابی، اصلاح طلب و نه برانداز، دیندار اما جور دیگری، ظاهرا پاسخ همین اجماع جهانی است به جامعه‌ ما.
با این وجود می‌توان پرسید که آیا چنین تحولی در ذهنیت جامعه ما، بخشی از روشنفکری ما و نیز عده‌ای از سیاستمداران ما گامی است به جلو و یا نوعی عقب‌نشینی؟ آیا آن‌ نگاه آرمانی نسبت به امکانات خود، بی‌نیازی نسبت به غیر و نگاه انتقادی به نظم حاکم جهانی، یکسره باطل بود و مخرب؟ آیا صلح دوستی و جنگ گریزی امروز ما، یعنی بستن چشمها بر جنگ طلبی صاحبان جهان؟ آیا فهم ضرورت حرکت در چهارچوب ممکن، یعنی محو افقهای دور دست شاید بهتر؟ آیا قانونگرایی امروز، یعنی نادیده انگاشتن نواقص آن؟ آیا باور به حقوق بشر جهانی یعنی فراموشی بشرکشی بسیاری از مدعیان آن؟
پاسخ به این سوالات اگر نه باشد، می‌توان ادعا کرد که ما نسبت به گذشته، گامی فرا پیش نهاده‌ایم و اگر مثبت باشد، چیزی به جز عقب گرد نیست، نشانه‌های یک انفعال عمومی، اعتراف به شکست و ناتوانی و افتادن در همان دامی که جهان قدرتمند برای کشورهای ضعیف گسترده می‌گسترد و خواهد گسترد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات