* برای شروع صحبت، اجازه بفرمایید که از جنابعالی بپرسم از نظر شما عنوان "عالم دینی" به چه معنی است؟ و چه جایگاهی را در تفکر اسلامی میتوان برای آن مشخص کرد؟
** در تاریخ اسلام و در ادبیات دینی ما از تعبیر عالم، به مناسبتهای مختلف استفاده شده است حتی در قرآن کریم نیز در توصیف یکی از برجستگیهای اخلاقی عالمان دینی اشاره شده است که انما یخشی الله من عباده العلماء یعنی فقط عالمان هستند که از خداوند خشیت دارند. اما از جهت تحلیل تاریخی میشود گفت که در آغاز شکلگیری جامعه اسلامی گروه و طبقهای خاص از افراد مسلمان به تدریج شکل میگیرند که مردم به آنها مراجعه میکنند تا تفسیر متون دینی و مسائل دینی خود را از آنها بپرسند. در آن زمان امیرالمومنین(ع) از جمله سرشناسترین افرادی است که به عنوان فردی دینشناس به او مراجعه میکند.
در مجموع، این افراد دینشناس هم در زمان حیات پیامبر و هم پس از ایشان، حضور داشتند و پاسخگوی مسائل دینی مردم بودند. البته بعد از پیامبر اکرم(ص) کسانی مثل علیابن ابیطالب، عبدالله بنعباس و عبدالله بنمسعود و در درجات پایینتر بلال حبشی چهره شناخته شدهتری پیدا کردند. در آن زمان "عالم" به افرادی گفته میشد که میتوانستند احادیثی را که از پیامبر شنیدهاند، نقل کنند و تفسیر برخی از آیات را از قول پیامبر بازگو کنند. پیامبر هم اصرار داشت که افکار و اندیشهها را به سوی معرفت دینی سوق دهد و برخی از نگرشهای غلط و نادرست رایج را در باب معنای علم عالم نیز تصحیح و اصلاح کند.
به عنوان مثال یکی از این اصلاحات را میتوان در این قضیه تاریخی مشاهده کرد؛ معروف است که در زمان پیامبر، ایشان ملاحظه کردند که مردم اطراف فردی جمع شدهاند، پیامبر(ص) پرسید چه خبر است؟ گفتند، اینجا کسی است که در مورد انساب و نژادهای افراد، اطلاعات فراوانی دارد و علامه است. پیامبر توضیح دادند که به چنین فردی که اطلاعات او صرفاً به نسبشناسی مربوط است علامه نباید گفت. و بعد بیان میکنند که از نظر ایشان علامه کیست. به هر حال رسول اکرم(ص) اصرار داشتند که معرفت دینی را به عنوان علم معرفی کنند در قرآن کریم همه بر تفقه در دین و فراگیری معارف دینی به عنوان یک علم تاکید شده است این مطلب در سوره توبه آیه 122 تبیین شده است. آنجا که قرآن میفرماید:
فلولانفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون.
اصولا کسی که دینشناس باشد در معارف و روایات اسلامی کلمه فقیه برایش بسیار استعمال شده است. در روایات در مورد شخصی که مسائل را خوب بفهمد و خوب سوال کند و خوب طرح کند، اینگونه تعبیر شده که این شخص فقیه است. شخصی از پیامبر سوال زیبایی کرد، پیغمبر فرمود: "لقد فقه الرجل" یعنی: چقدر این مرد فقیه است. بعد از پیغمبر اسلام این جریان پیشرفت کرد و به اصطلاح، افرادی در این کار متخصص شدند و فرقهها پیدا شد. در قرن دوم، نحلههای فقهی و کلامی پیدا شد. عده زیادی متکلم شناخته شدند. یعنی متخصص کلام شناخته شدند. عده زیادی متخصص فقه شناخته شدند.
به هر حال، تاریخچه عالم دینی در اسلام از اینجا شروع شد. و حوزههای علمی نیز در همان قرون تاسیس شد و شکل گرفت. حوزه علمی به معنی حلقههای درسی است که از مسجدالنبی آغاز شد و کمکم به سرزمینهای مختلف اسلامی کشیده شدند. بالاخره، گروه خاصی از ابتدای ظهور اسلام به عنوان عالم و متخصص دین پیدا شدند. البته این امر اختصاص به اسلام ندارد. علمای دینی و دینشناس در مسیحیت و در دیگر ادیان نیز هستند.
* آیا با توجه به توضیحاتی که در مورد عالم دینی بیان کردید میتوان گفت امروزه مصداق همان طبقه عالم دینی در جامعه ما شخص روحانی است؟
** به نظر بنده اینگونه نیست. الان اگرچه از روحانی به عالم دین تعبیر میشود، اما این در حالی است که روحانیون نقش تبلیغ دارند. یعنی در مسیحیت نقش تبشیر داشتند که همان تبلیغاتشان تبشیر بوده و در اسلام هم به عنوان وظیفه از این جهت که مراسم دینی را انجام دهند. در مسیحیت هم عینا همینطور است. افرادی بودند که متصدی انجام مراسم دینی بودند. منتها چون در مسیحیت جنبه رسمی داشته، کسانی که به درجات خاصی میرسیدند، این اجازه را داشتند. در اسلام نیز یک چنین طبقهبندیها و درجهبندیهایی بوده است. در اهل تسنن یک نوع بوده، در تشیع نوعی دیگر بوده است.
مساله این است که روحانی کسانی بودند که متصدی اجرای مراسم دینی بودند. اما دینشناس و عالم دین میتوانست هیچکدام از متصدیان نباشد. بلکه متخصص یک دین باشد که البته این متخصص گاهی اوقات جزء خود دین بود و گاهی اوقات جزء خود دین نبود. مثلا پروفسور شاخت و یا خانم شیمل، یک دینشناس اسلامی است، ولی مسلمان نیست. در داخل اسلام هم عدهای یهودشناس هستند، ولی یهودی نیستند بلکه مسلمان هستند.
* یعنی میخواهید بفرمایید که در تفکر اسلامی، اعتقاد لازمه عالم دین بودن است؟ اگر بخواهیم عالم دین را در مجموعه اسلامی تعریف کنیم، لزوما کسی نیست که فقط مجموعه اطلاعات درباره دین داشته باشد. این اطلاعات باید توام با اعتقاد به دین نیز باشد.
** بله در دین اسلام رجل یعنی یا عالم دینی کسی بود که به اصطلاح، معتقد به اسلام باشد. اما امروز در دنیای حاضر، دینشناسی مستلزم وجود اعتقاد به آن دین نیست. ما دانشکدههای ادیان داریم که کسانی متخصص یک دینند اما آن دین را ندارند. [یعنی معتقد به آن دین نیستند] در کشور خودمان، افراد زیادی مسیحیشناسند ولی معتقد به مسیحیت نیستند.
* دو نکته در فرمایش شما به نظرم رسید که عرض کنم: یک نکته راجع به همین عالم دینی است. از بیانات شما اینطور استنباط میشود که بالاخره عالم دین به معنی کسی است که اعتقاد به دین دارد و عالم و آگاه به دین است. این مجموعه شرایط در او جمع شده است و این افراد در زمان پیامبر و امامان معصوم هم حضور داشتهاند. گرچه بعدها به مرور زمان به صورت یک نهاد تشکل یافته، انسجام بیشتری مییابند. عرض بنده این است که، به این ترتیب باید بگوییم علمای دین کسانی نیستند که بعد از پیامبر یا، طبق گفتههای شما، بعد از اولیای دین شکل گرفتند.
** خیر، به هیچوجه. شما ببینید افراد زیادی از اصحاب امام صادق(ع)، از آن حضرت دستور گرفتند که در مسجد بنشینند و برای مردم، دین را بیان کنند برای مردم فتوی بدهند یا افرادی در خدمت امام صادق، متخصص کلام بودند و با مردم مباحثه کلامی میکردند.
اما نکته دیگر که قابل ملاحظه است و با وضعیت امروز ما هم ارتباط دارد، موضوع روحانیت است. تفکیکی بین روحانی و عالم دین کردید. آیا این تعبیر را که عرض خواهم کرد شما میپذیرید و میپسندید یا خیر، عقیده دیگری دارید؟ این تعبیر که بگوییم، عالمان دینی کسانی هستند که میتوانند روحانی هم باشند، اما اینطور نیست که هر روحانی لزوما دینی باشد؟
البته بین این دو عموم خصوص من وجه است؛ میتواند عالم دینی باشد و روحانی نباشد.
* یعنی هر ملبس حقیقی به لباس روحانیت لزوما عالم دینی نیست؟
** روحانی کسی است که ملبس به لباس خاصی برای انجام مراسم دینی است. من دلیل شرعی برای این قضیه ندارم. یک سنت است. در سنت اسلامی، انجام مراسم مذهبی با داشتن وضعیت (Position) خاصی است که این در سنت اسلامی وجود دارد.
طبق فرمایش مرحوم مطهری هم در کتاب "خاتمیت" (در واقع، کلمه روحانی در مقابل جسمانی) اینطور نیست که در تاریخ اسلام این عنوان "روحانی" مستند به آیه یا روایتی باشد.
بله، ما دلیل شرعی نداریم بلکه فقط سنت است. و واقع این است که از نظر تاریخی، مسیحیت در این مساله بر ما مقدم است. ولی به هر حال، در جوامع اسلامی نیز سنت شده است که مجریان مراسم دینی ملبس به لباس خاصی باشند.
* اجازه بفرمایید به مساله دیگری بپردازیم و آن اینکه ما با مراجعه به متون دینی اسلامی در مورد عالم دینی، حداقل سه دسته اوصاف مشخص در مورد عالم دینی مییابیم که براساس آن اوصاف، ایشان را عالم دین مینامیم. عالم دین به لحاظ علمی که فرا میگیرد؛ به لحاظ اوصاف اخلاقی شخصی که دارد و سوم به لحاظ مسئولیت اجتماعی که دارد در واقع در کتابهای دینی ما اعم از کتاب و سنت، میبینیم که در این زمینه توضیحاتی را ذکر کردهاند. عالم دینی را از حیث علمش اینگونه توصیف کردهاند که به حلال و حرام آگاه است. و البته فقه را در آیات و روایات به یک معنی اعم از معنی شریعت بکار بردهاند گرچه به معنی علم به حلال و حرام الهی نیز بکار رفته است ولی اختصاص به حلال و حرام الهی ندارد.
همچنین اوصاف اخلاقی شخصی برای عالم دینی ذکر میکنند از قبیل همان آیه که میفرماید: انما یخشی الله من عباده العلماء و در نهایت بخش دیگری که من میخواهم بر آن تاکید کنم اوصاف و مسئولیتهای اجتماعی است که برای عالم دینی ذکر میکنند در تعبیری که در مورد این بخش مربوط به اوصاف اجتماعی عالم دینی از امام علی(ع) به ما رسیده است ایشان دو شأن را برای عالم دینی ذکر کردهاند: یکی ارجاع فروعات به اصول و دیگری حفظ مواریث انبیاء.
به تعبیری که در بعضی روایات به صراحت آمده که العلماء ورثه الانبیاء. عرض بنده این است که مضاف بر این دو تعبیر که در روایات ما آمده است، آیا میتوانیم اوصاف و مسئولیتهای دیگری برای عالم دینی ذکر کنیم. در واقع میخواهم اولا خود این دو عنوان بیشتر برای ما شناخته بشود که ارجاع فروع به اصول که شاید همان "اجتهاد" مصطلح باشد که البته لزوما فقهی نیست و حفظ مواریث انبیاء به چه معنی است؟ انبیاء چه داشتند که عالمان دینی باید آن را حفظ کنند؟ ثانیا آیا علاوه بر این دو تعبیر که شاید مشابهتی هم در محتوا داشته باشند، چه مسئولیتهای اجتماعی دیگری برای عالم دینی میتوان برشمرد؟
** واقعیت این است که در غیبت انبیاء، دینداران با متون مقدس و سنت به جا مانده از آنها مواجه هستند. دینداری، ادامهاش براساس تفسیر متون مقدس و تفسیر سنتهای منقول از پیشوایان دین است این است که برای ادامه دینداری، البته نه به عنوان رابطه شخصی شخص با منبع غیبی زیرا هر انسانی خودش میتواند با توجه به قلب خودش، تجربههای دینی داشته باشد، اما دین به معنای مجموعه احکام و دستورها به هر حال باید از درون دین مقدس استخراج شود.
در قرآن مجید خطاب به پیغمبر اکرم آمده است که قرآن را برای تو نازل میکنیم: "لتبین للناس" تا برای مردم آن را بیان کنی. پس تکلیفی به عهده پیغمبر گذاشته شده است که غیر از این آهنگی است که از حنجره رسول اکرم(ص) در مورد قول خدا نقل میشود. تبیین قرآن هم وظیفه پیغمبر بوده است. سخن این است که آیا تمام رویدادهایی را که در تاریخ پیش میآید و یقینا آن جایی که میدانیم قلمرو دین است. من هیچ نمیخواهم بگویم قلمرو دین به چه اندازه است و نمیخواهم در این زمینه بحثی بکنم.
آن مقادیری که مسلما قلمرو دین است، در آنجا باید مردم و دینداری وظایف خودشان را از درون متون مقدس استخراج کنند. استخراج وظایف دینداران از متون مقدس اجتهاد است. تعبیر استخراج فروع از اصول به این معنی است. اصول، یعنی منابع و متون اولیه مقدس دین، فروع یعنی رویدادهای جدیدی که اتفاق میافتد و میدانیم که در قلمرو دین است. وظیفه استخراج از اصول دین به معنای اجتهاد است.
هر فرد دیندار این کار اجتهاد را باید انجام بدهد یا افراد و گروه خاصی میباید این فعالیت اجتهاد را انجام بدهند.
نظر شخص بنده این است که همه مسلمانان در درجه اول، موظفند که این کار را انجام بدهند.
* یعنی اختصاص به طبقه خاصی ندارد؟
به هیچوجه، وظیفه شخصی هر دینداری است که این کار را بکند. عقیده شخصی بنده، در واقع، در مورد این مساله این است که اگر مردم عامی هم به متخصص مراجعه میکنند از جهت تعلم و یادگیری است. همانطور که وقتی شما به مشاور حقوقی مراجعه میکنید، برای تعلم است. پس اصل اولیه این است که همه دینداران خودشان این کار را بکنند. اما شک ندارد که همه موفق نمیشوند این کار را انجام بدهند. سخن این است که اگر کسی خودش به هر دلیلی نتوانست و موفق نشد. به دلیل اشتغالات زندگی یا کارهای دیگری که دارد.
در این صورت باید به عالم دین به عنوان یک متخصص رجوع کند. با وجود اینکه اصل اولیه این است که هر کس، خودش، این کار را بکند، اصلی به نام رجوع جاهل به عالم وجود دارد که این اصل، اصل عقلایی است. یعنی براساس این اصل عقلایی، جاهل به عالم مراجعه میکند که عالم شود. یعنی رجوع جاهل به عالم برای تعلم است؛ میرود که از او چیزی یاد بگیرد: "فاسئوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون" براساس آیه قرآن، این اصل عقلایی است؛ هر چه نمیدانید از عالمش بپرسید. شما در مورد هر کاری برای دانستن موضوع، به متخصص رجوع میکنید، در اینجا هم نهادی وجود دارد که در مباحث شرعی باید به آن توجه و رجوع کرد.
برخی از افراد در زمان ما در مورد رجوع جاهل به عالم و مساله تقلید دچار اشتباه شدهاند و من برای روشن شدن مطلب، این موضوع را بیشتر توضیح میدهم. و آن این است که، ممکن است کسی رفت و سوال کرد ولی به کنه قضیه آگاهی پیدا نکرد که عالم دینی چرا این نظر را داده است. یک وقت، آن عالم برایش بیان میکند و خود این شخص، عالم به آن مطلب میشود. اما وقتی در آن درجهای نیست که همه چیز برایش روشن شود.
به هر حال در تکلیف شرعیای که میخواهد انجام دهد، چه باید بکند؟ ـ در اینجا یک کلمهای از زبان خود امام صادق و ائمه پیدا شده به نام "تقلید". واژه "تقلید" به معنای آن کلمهای نیست که لفظ یونانیاش در منطق آمده به معنای "میمزیس"، Mimesis در یونانی که فرنگیها معادل آن را Imitation گذاشتند. معادل این واژه در اصطلاحات منطقی ما و در مبحث مغالطات بود. فرنگیها گفتند "تقلید". تقلید یعنی ادا در آوردن، یعنی شما عین کاری را که دیگری میکند، انجام بدهید. خواجه، در "اساس الاقتباس" در تقسیم مغالطات میگوید که شما دیگری را میبینید.
همان کاری که دیگری میکند او نیز میکند. ـ به اصطلاح ایشان "کپی" میکند ـ ولی در اصطلاح فقها این نیست. مقلد ادای مقلد را در نمیآورد. پس تقلید چیست؟ این واژه از ریشه واژه قلاده است. به عبارتی مسئولیت را به عهده او میاندازد. این واژه از زبان خود امام صادق(ص) است. روزی امام صادق(ص) در جلسهای نشسته بودند. فقهای سبعه مدینه هم نشسته بودند. فقهای مشهور اهل سنت بودند. در زمان امام صادق داغترین بازار، بازار فقه بود.
مکتب حنفی، مالکی و افراد زیادی از فقهای شافعی، همه در آن زمان پیدا شدند. در آن جلسه خانمی آمد و درباره موضوع مساله شرعی خودش از یکی از فقها سوال کرد. امام گوش میکردند. آن شخص جواب داد ولی گفت که نظر من این است و من مسئولیت به عهده نمیگیرم. امام فرمود اینگونه نمیشود. تو اگر جواب مساله را میدهی: او دینش را به عهده تو انداخته است. تو باید جواب بدهی. اگر فتوی میدهی، باید مسئولیتپذیر باشی.
حدیث دیگر، درباره خانمی است که از خود امام صادق سوال کرد که یابن رسولالله من فلان بیماری را دارم، طبیب میگوید روزه برایت ضرر دارد. من نمیتوانم روزه بگیرم. حضرت گفت اگر طبیب این را گفته است، چرا دیگر از من میپرسی؟ آن خانم گفت: "اریدان اقلدک دینی"، من تصمیم دارم که دینم را به گردن شما بیندازم. امام نیز جوابش را دادند و فتوی دادند و گفتند که اینگونه است. این واژه قلاده به گردن دیگری انداختن ـ از همان زمان پیدا شد. لذا در اصول، مرحوم حاج شیخ محمدحسین اصفهانی در مبحث اجتهاد و تقلید بحث میکند که کدامیک صحیحتر است آن عامی، مقلد مجتهد است یا مجتهد مقلد است.
اینکه عامی مقلد است برایش دو معنی میشود، ذکر کرد: یک معنا این است که مجتهد و عامی را میکشد که اینگونه عمل کن لذا مجتهد میشود مقلد و عامی میشود مقلد. ایشان تبیین میکنند که خیر، اینگونه نیست بلکه عامی مقلد است و مجتهد مقلد. یعنی عامی قلاده دینی خودش را به گردن مجتهد میاندازد. قلاده به معنای مسئولیت است این خصوصیت در مسائل دینی با رجوع به جاهل و عالم در موارد دیگر فرق میکند. ـ رجوع جاهل به عالم در اینجا مثل رجوع جاهل به عالمهای دیگر نیست. به همین خاطر از مهمترین و پر مسئولیتترین کارها فتوی دادن است.
ـ امام صادق به یکی از افرادی که فتوی میداد، گفت: از فتوی دادن پرهیز کن همانطور که از شیر میگریزی. از فتوی دادن بترس! یک فتوای نادرست از نظر طبیعی چقدر اثرهای منفی دارد که این خودش بحث مفصلی است. من درباره رابطه تنگاتنگ اخلاق اجتماعی با حوادث طبیعی در مقاله الهیات محیط زیست بحث کردهام ـ این مقاله در مجلهنامه فرهنگستان علوم ایران، شماره 18 به چاپ رسیده است. ـ به عنوان مثال شخصی برای رفع اختلاف دو نفر، به غلط فتوایی میدهد و امام صادق از این فتوا باخبر میشود و میفرماید به واسطه چنین فتواهای نادرستی است که خداوند ریزش بارانش را از مردم قطع میکند.
یعنی آن آفتها و سختیها که در طبیعت پیش میآید، مقدار زیادی به خاطر فتویهای ناجور است. شیخ انصاری به این دلیل که میخواستند از او فتوای ناجور بگیرند، سحرگاه از شهر فرار کرد، تا فتوی ندهد. حتی در کتاب "مکاسبش" یکجا نمیتواند تصمیم بگیرد و میگوید که برایم روشن نبود. با وجود اینکه ما در تاریخ، مجتهدی مثل شیخ انصاری کمتر داریم. ایشان در مسالهای میگوید من که نتوانستم این را حل کنم. شاید افرادی بالاتر از من بیایند آن را حل کنند. بنابراین احتراز از فتوی از روزهای اولیه بوده است. چرا که مسئولیت بسیار بزرگی است که کسی این کار را یعنی مسئولیت دین کس دیگری را به عهده بگیرد.
* در مورد اجتهاد و ارجاع فروع به اصول به نکتهای اشاره کردید، گفتید که برای دیندار مشکلات و مسایلی پیش میآید که در قدم اول خودش باید بتواند به اصول اولیه رجوع کند و مشکلات را حل کند. اگر ممکن است این مطلب را بیشتر توضیح بدهید.
** اجازه بدهید این مبنا را روشن کنم. واقع مطلب اینکه این دیدگاه نظر شخصی من است. الان مردم خودشان را راحت میکنند و فوری میروند رسالهای میخرند و با اتکا به آن رساله عملیه، آرامش مییابند و تصور میکنند چون مقلد هستند مسئولیتی ندارند. به عقیده بنده این رفتار با اهداف اسلامی تطبیق نمیکند. نظر بنده در این مورد چیز دیگری است و البته هیچ اصراری هم ندارم که درست میفهمم. بنده عقیده دارم که وظیفه مردم در درجه اول آن است که خودشان در فروع از روی علم، عمل کنند در اصول که جای خود دارد و حتما باید از روی علم و عقل باشد اما در فروع هم باید از روی علم و براساس علمی که بدست میآورند عمل کنند.
یعنی دینداری از روی تعقل بدون تقلید، اصول اولیه این است. شما میبینید که ما شیعه اثنیعشری هستیم. شیعه اثنیعشری یعنی اعتقاد به وجود امامی غایب. کسی فکر نکرد که نظریه مهدویت چه معنی میدهد؟ ما معتقدیم که این امام در اثر اینکه مردم ائمه قبلی را قدردانی نکردند و کشتند، ایشان غایب شد. براساس روایات عرض میکنم که از خواجه و دیگران این سوال را کردند و علمای گذشته هم همینگونه پاسخ دادند که غیبت معصوم به دلیل بدرفتاری مردم است لذا مردم باید این سختی را تحمل کنند. خواجه پس از ذکر روایتی میگوید که: "وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و غیبته منا..." یعنی غیبت معصوم ناشی از ماست.
یعنی اینکه مردم به خاطر بدرفتاریهایشان به نوعی باید مجازات شوند. چون به اصطلاح، لیاقت حضور معصوم را نداشتند. بله، از یک لحاظ این تقریر درست است. من فکر میکنم که یکی از سختیهایی که مردم باید بکشند همین است. اگر امام معصوم الان بود، مردم با مراجعه به او، وظایف دینیشان را از متن اولیه میگرفتند و هیچ مشکلی نداشتند. متن اولیه و خود امام، در دسترسشان بود. اما حالا که امام نیست، من از در مغازه کتابفروشی رسالهای عملیه بخرم و خیالم راحت باشد و بروم کسب و کار خودم را انجام دهم. در این صورت که از زمان حضور امام من راحتتر هستم پس چه رنجی در عدم حضور امام به من میرسد؟