* جناب آقای دکتر نصر، یکی از مسائل اصلی که در دنیای امروز با آن مواجهیم، مساله جهانی شدن و به تبع آن سیطره فرهنگ غرب به عنوان یک فرهنگ جهانی در مناطق مختلف عالم است. این امر البته چالشهای فراوانی در جهان ایجاد کرده است و نظریههای مختلفی را موجب شده است؛ شما به عنوان یک متفکر مسلمان و فردی که در مجامع جهانی در باب مواجهه اسلام و مدرنیسم و اسلام و غرب سخنان فراوان ایراد کردهاند و کتابهای متعدد نوشتهاید. درباره جهانی شدن چه دیدگاهی دارید و تصور میکنید انسان ایرانی امروز در باب این جهانی شدن چه باید بکند؟
** بسماللهالرحمنالرحیم نخست باید عرض کنم از این فرصتی فراهم شده تا از این طریق برای هموطنان خود سخن بگویم بسیار خرسندم، اما در باب پرسش شما قبل از هر چیز عرض کنم که بنده اعتقاد ندارم که یک فرهنگ، جهانی خواهد شد. فرهنگ غرب که ادعا میکند میتواند در سراسر جهان توسعه یابد و جهانی شود، هر چه بیشتر گسترش پیدا میکند، ضعیفتر و رقیقتر میشود و به این ترتیب از قدرت و نفوذ آن کمتر میشود. درست مثل پخش شدن یک مقدار روغن روی سطح میز، که هر چه بیشتر پخش شود، نازکتر و کم اثرتر میشود؛ فرهنگ غربی، بخصوص فرهنگ عامیانه عربی که ادعای گسترش دارد، هر چه گستردگی بیشتری پیدا کند از عمق کمتری برخوردار خواهد شد و بواسطه همین نازکی و کمعمقی، توانایی تسلط خود بر فرهنگهای دیگر را که از عمق بیشتری برخودارند از دست خواهد داد.
وجود فرهنگهای مختلف درست مثل وجود نژادهای مختلف خواست خداوند است و این تنوع و تکثری که در فرهنگها و تمدنها وجود دارد به غنای نوع بشر میافزاید و با از بین رفتن فرهنگهای مختلف، از غنای اندیشه و عمل نوع انسان کاسته خواهد شد.
اما در باب نکته دوم که فرمودید، نخست باید به هویت ایرانی توجه کنیم ئ بعد ببینیم که این هویت ایرانی در مقابل آنچه جهانی شدن مینامند چه باید بکند. ببینید، هویت ایرانی مبتنی بر 2 رکن اساسی است. رکن اول که مهمتر است، جهانبینی است؛ یعنی آن فلسفهای که مبتنی بر آن به واقعیت و به معرفت و به سایر ستون حیات انسان مینگریم و برای ایران این جهانبینی طبیعتا همان وحی اسلامی و فرهنگ مبتنی بر وحی اسلامی است.
رکن دوم، تجربه مشترک تاریخی است؛ در ایران، اقوام مختلفی از لحاظ نژاد و زبان زندگی میکنند و علاوه بر کسانی که در وسط فلات ایران قرار گرفتهاند، بلوچی داریم، ترکمن داریم، عرب داریم، کرد داریم، همچنین چند زبان و لهجه مختلف داریم: مثل آذری، بلوچی و کردی و لری و ... اما همه اینها یک تجربه مشترک داشتهاند که مبتنی بر تاریخ مشترک است و این تجربه نسل به نسل منتقل شده است. به نظر من این 2 رکن از ارکان مهم هویت ایرانی است؛ یکی جهانبینی اسلامی و شکوفایی و توسعه آن توسط متفکران ما و دیگری تجربه مشترک تاریخی همه اقوام ایرانی.
* برخی از متفکران غربی هم با این نظریه شما درباره جهانی شدن موافق هستند، مثلا آقای آنتونی گیدنز هم مثل شما معتقد است که جهانی شدن نمیتواند یک فرهنگ واحد را بر کل جهان غالب کند و فرهنگهای مختلف به حیات خود ادامه خواهند داد. در باب بخش دوم سخن شما که فرمودید 3 قطب بزرگ در تمدن اسلامی وجود دارد؛ یکی حوزه قطب عربی _ اسلامی، دیگری ایرانی _ اسلامی و سومی ترکی _ اسلامی، میخواستم بپرسم چه عناصر مهمی این اقطاب یا حوزهها را از یکدیگر متمایز میسازد؟
** البته بنده نمیگویم که در حال حاضر فقط این 3 قطب یا این 3 حوزه وجود دارد؛ ما فرهنگ اسلامی آفریقای سیاه را هم داریم؛ فرهنگ اسلامی چین را هم داریم؛ فرهنگ اسلامی جنوب شرقی آسیا، یعنی ممالک مالایی زبان را هم داریم، فرهنگ اسلامی شبه قاره را هم داریم و علاوه بر آنها حوزههای کوچکتری مثل فرهنگ اسلامی اروپایی را هم داریم که در بخشهایی مثل کوزوو، آلبانی و بوسنی وجود دارد و 500 600 سال قدمت دارد. به نظر من یک تمدن بزرگ اسلامی داریم که از یک وحدت خاص و بینظیر برخوردار است؛ یعنی شما اگر یک سوئدی را داشته باشید که با چشمان بسته وارد بازار فاس در مراکش بشود و آنجا چشمانش را باز کند و بعد چشمانش را ببند و در بازار اصفهان در ایران چشمانش را باز کند، درخواهد یافت که هر 2 جا متعلق به یک دنیا بوده است.
عناصری مثل قرائت قرآن، پیروی از شریعت اسلام، تبعیت از سنت نبوی، عناصر بسیار مهمی است که از غرب تا شرق تمدن اسلامی واحد است و اینها به تمام تمدن اسلامی وحدت میبخشد. اما در درون این تمدن اسلامی، نخست 2 حوزه فرهنگی وجود داشته است؛ یکی عربی و دیگری ایرانی. اتراک هم که به حوزه تمدن اسلامی آمدن، اول فرهنگ ایرانی داشتند، مثل سلاجقه و غزنویان، بعد که به آناتولی رفتند، فرهنگ عثمانی شکل گرفت و از فرهنگ ایرانی جدا شد. فرهنگ ایرانی در تمام آسیا نفوذ داشت و فرهنگ عربی در آفریقا نفوذ داشت اما حوزههای کوچکتری هم وجود داشته است و همچنان هم وجود دارد مثل چینی، مثل مالایی، مثل آفریقای سیاه، مثل اروپای شرقی. به این ترتیب شاید بتوان گفت 7 حوزه فرهنگی در درون تمدن اسلامی وجود دارد.
* برخی متفکران میگویند هم قدمت این 3 حوزه عربی _ ایرانی _ ترکی بیشتر است و هم حجم مکتوبات و مطالبی که در این 3 ح.وزه بوجود آمده از حوزههای دیگر بیشتر است.
** این که فرمودید این 3 حوزه از قدمت بیشتری برخوردارند، کاملا صحیح نیست. ببینید، 600 سال یا 700 سال پیش، مالی در غرب آفریقا، مرکز یک امپراتوری بزرگ بوده است با مردمانی مسلمان و سیاه؛ و این قدمت همان قدمتی است که حوزه ترکی _ اسلامی دارد. وقتی منسا موسی از حوزه فرهنگ آفریقای _ اسلامی به حج رفته بود، آنقدر با خودش طلا برده بود که برای مدتی وضع اقتصادی شبه جزیره (عربستان) تغییر کرده بود؛ حالا اگر به اندازه ایرانیها کتاب ننوشتهاند، این امر دلیل بیتمدنی آنها نمیشود؛ بسیاری از تمدنها جنبه شفاهی قویتری داشتهاند و جنبه کتبی آنها ضعیفتر بوده است. مورد مهمتر، حوزه فرهنگی چینی _ اسلامی است؛ اسلام در چین از قرن اول هجری وجود داشته است. مسجد کانتکون در چین، درست مثل مسجد دامغان متعلق به قرن اول هجری است و بنابراین میبینیم که قدمت حوزه چینی به اندازه قدمت حوزه ایرانی است.
* آقای دکتر نصر، هنگامی که از تمدن اسلامی سخن به میان میآید، شما میفرمایید عناصری وجود دارد که این تمدن را علی رغم حوزههای فرهنگی متفاوت با یک وحدت و انسجام ویژهای حفظ کرده است، اما در عین حال میبینیم که فرهنگهای کاملا متفاوتی در محدوده این تمدن بزرگ وجود دارد. راز این «وحدت در کثرت» در چیست؟
** نکتهای که جناب عالی فرمودید، نکته بسیار مهم و حساسی است. ببینید، اسلام به هر جا که رفت به تخریب فرهنگ آنجا اقدام نکرد مگر آن جنبه از فرهنگ که منکر توحید بود؛ در حقیقت اسلام موجب شکوفایی فرهنگهای مختلفی شد که د رمحدوده تمدن اسلامی وجود داشتند و زمینه این شکوفایی را در دامن وحی و توحید فراهم کرد.
این مطلب در مورد همه مناطق تمدن اسلامی صدق میکند و تنها به ایران مربوط نمیشود؛ البته در ایران این امر کاملا آشکار است. اما آنچه که درباره تمایز فرهنگهای متعلق به تمدن اسلامی گفته میشود مثلا درباره تمایز معماری در حوزههای مختلف فرهنگی در محدوده تمدن اسلامی، باید عرض کنم که اصول این عناصر فرهنگی، یکی است. اصول مساجد زیبای قاهره مثل مسجد سلطان حسن و مسجد ابن طولون از نظر فلسفی یکی است. مثلا نگاه کنید به اهمیت هندسه در این مساجد به عنوان عنصر تزیین. درست است که در همه مکاتب معماری، هندسه وجود دارد، اما اهمیتی که هندسه در معماری اسلامی پیدا کرده، بینظیر است. مثلا وقتی در مسجد شیخ لطف الله میایستید و نگاه میکنید، گوی عالم ریاضیات را جلوی چشم خود میبینید. ما در دوره ساسانی چنین چیزی نداشتهایم و این امر اثر مستقیم وحی اسلامی است بر روح ایرانیان و همین اثر را در اسپانیای مسلمان، مثلا در الحمرا میبینم.
هنگامی که اسلام به ایران آمد، بخش زیادی از عناصر ایرانی را که با وحی مغایرتی نداشت، پذیرفت و در خود جذب کرد. مثلا نوروز در فرهنگ ایران بعد از اسلام، جنبه اسلامی پیدا کرد.
من خاطرم هست که از بچگی، همیشه هنگام تحول سال میرفتم زیارت حضرت معصومه و من به یاد ندارم که حتی یک بار، هنگام تحویل سال در تهران بوده باشیم و بسیاری از مردم ایران چنین تجربهای داشته و دارند. قبل از آمدن تجدد به ایران کسی فکر نمیکرد که مثلا نوروز یک مساله غیراسلامی است، چرا که این امر در فرهنگ اسلامی ادغام شده بود. به همین جهت هر جا که ایرانیان مسلمان سفر کردند، این عناصر ایرانی _ اسلامی را با خود بردند. من مثالی بزنم؛ میدانید که اسم در هر فرهنگ و تمدنی بسیار مهم است. مثلا در سوئد یا در آلمان نامهایی مانند پالوس یا پال، یا داوید بعد از آمدن مسیحیت به این مناطق رواج یافته و قبل از آمدن مسیحیت نامهایی مثل زیگفرید و و لفگانگ و امثال اینها وجود داشته است. اما در فرانسه هیچ گاه نامی مثل زیگفرید ندارید، چون از نظر یک فرانسوی زیگفرید یک نام آلمانی است نه یک نام مسیحی.
اما در مورد فرهنگی ایرانی _ اسلامی این امر متفاوت است، یعنی شما میبینید که ایرانیان نامهای ایرانی قبل از اسلام را به عنوان نامهای اسلامی به مناطق دیگر غیرایرانی بردند. مثلا شما در شبه قاره هند افرادی را میبینید که نامشان پرویز است؛ مثلا همین رئیسجمهور فعلی پاکستان. این نام پرویز هیچ ارتباطی با خسرو پرویز ساسانی هم ندارد؛ بلکه از نظر آنها یک نام اسلامی است. این مثال را بدین جهت زدم که بدانیم در تمدن اسلامی اگرچه هر فرهنگی خصایص شاخص خودش را دارد، اما این عناصر را جدای از اسلام تلقی نمیکند؛ بلکه آنها را حل شده در فرهنگ بزرگتر اسلامی میداند.
اما نکته سومی که فرمودید خیلی مهم است. باید عرض کنم که هیچ گاه یک دین نمیتواند در یک جامعه نفوذ پیدا کند مگر این که بتواند یک محیط فرهنگی ممناسب برای خودش درست کند. دین که فقط کلام و فلسفه و عرفان نیست؛ بلکه دین نحوی زیستن است، حتی رفت و آمد و پوشیدن و غذا خوردن و سخن گفتن و هنربخشی از دین و فرهنگ دینی است ودین برای ماندن و نفوذ کردن همیشه به ساختن این فرهنگ محتاج است.