مصطفی سیرم
مواجهه جوامع شرقی و مسلمان و از جمله ایران با تمدن جدید اروپاییها و پیشرفتهای حاصله از آن تدریجاً سبب درک تفاوتهای اساسی موجود میان دو تمدن گردید. تفاوتهایی که تنها در مذهب و دین نبود، بلکه در نوع نگاه به زندگی و انسان میان جوامع شرقی با اروپاییها شکافهایی به وجود آمده بود که زندگی جدیدی را نوید میداد.
در این میان اقشاری از جامعه ایران به سبب جایگاه و موقعیت اجتماعی به این باور رسیدند که زندگی جدید و تمدن مدرن نسبت به فرهنگ و تمدن خودی ارجحیت دارد و بایستی دوگانگیهای موجود میان این دو نهایتاً به نفع تمدن جدید از میان برداشته شود. در مقابل این دیدگاه جریان دومی نیز شکل گرفت که اگر چه منشأ به وجود آمدن آن نیز با پایگاه و طبقه اجتماعی و نیز ویژگیهای شخصیتی طرفدارانش بود ولی به علت کندی در درک تحولات اجتماعی مدتی پس از بروز و قدرت گرفتن جریانات نو اندیش و متجدد به وجود آمد و در واقع نوعی واکنش منفی نسبت به حرکت نوگرایان محسوب میشد. جریان دوم که ذاتاً جریانی ایستا و بطئی است از آنجا که قادر به تحلیل واقعگرایانه تعارضهای موجود میان دو فرهنگ خودی و بیگانه نبود و عمیقاً به سنتهای مذهبی و قومی خود وابسته بود، تنها راه حفظ میراث گذشتگان را در نفی کلی دستاوردهای فرهنگی – اجتماعی اروپاییها دید و بر این مبنا با تأکید بر هر چه که گذشته است به طرد هر چه جدید و مدرن و متعلق به فرهنگ غربی بود، پرداخت و سهم مهم و جدی سنتی و مدرن را که موجب سردرگمی جامعه ایرانی در زندگی شده بود بدون پاسخی معقول و راهگشا به کناری شده بود بدون پاسخی معقول و راهگشا به کناری نهاد و به عوض حل مسئله، صورت مسئله را پاک کرد. بدین ترتیب پارادوکس و تناقض گونه سنتی و مدرن، خودی و بیگانه و کهنه و نو که ناشی از برخورد و تمدن قدیم ـ که زمانی تمام دنیا و از جمله اروپا را در بر گرفته بود ـ با تمدن جدید اروپایی با دو رویکرد کلی جواب داده شد و بدین ترتیب زمینه برای رویارویی و برخوردهای اجتماعی و سیاسی میان اقشار مختلف پدید آمد. انقلاب مشروطه میتواند ثمره اولین رویارویی اجتماعی به دنبال بروز اندیشههای نوگرایانه در جامعه ایران باشد که به دلیل عدم برخورداری متجددان از حمایتهای برخی اقشار و اصناف ذینفوذ، نهایتاً به بازگشت استبداد و کودتای رضاخان در سال 1299 انجامید. زیرا هنوز بسیاری از مردم و اقشار تأثیرگذار همچون روحانیون، نظامیان و سیاستمداران اساساً با اندیشههای منورالفکرها موافق نبودند و نظر آنان در مورد تجدد و محض و زدودن هر آنچه سنتی و متعلق به گذشته است را نمیپذیرفتند. هر چند رضاشاه نیز در حکومت خود قسمتی از همین راه را در پیش گرفت و به دنبال تکرار تجربه عثمانی و ایجاد حکومت لاییک بود اما مردم ایران نشان دادند که از فهم و درایت بیشتری نسبت به همسایه ترک خود برخوردارند و حاضر نیستند در عرض چند دهه میراث تمدنی خود را هر چند آفتزده و بیمار از دست بدهند و اصلاحات مذهبی رضاشاه نتوانست سرنوشت کشور را برای همیشه مشخص کند.
فراز و نشیبهای سیاسی و اجتماعی که ذکر شد ناشی از یک اشتباه مهم دریافتن جواب برای مشکل مواجهه شرق و غرب بود. زندگی که با تأثر از یافتههای جدید رنگ و بوی دیگر گرفته بود و از سوی دیگر هنوز ساختار سنتی جامعه در مقولاتی چون سیاست، علمورزی و اقتصاد و صنعت و نیز باورهای دینی و متافیزیکی مردم پابرجا مانده بود. از این به بعد نوعی پختگی و پیچیدگی در راهحلهای ارائه شده به چشم میخورد که نقطه مشترک میان همه آنها نه نفی یکی از دو مقوله قدیمی و جدید بلکه سعی در ایجاد آشتی و همزیستی میان مقولات متعارض بود.
شاید بتوان گفت، آن شتاب و ذوقزدگی که در میان روشنفکران نسل اول ایران وجود داشت و با سادگی در فکر اضمحلال تمام مظاهر جامعه بود در اواخر دوره رضاشاه جای خود را به رفرم و اصلاح تدریجی داده بود و جریانات روشنفکری در حال شکلگیری بودند که با قبول بعضی از ارکان جامعه سنتی ایران – همچون سلطنت و مذهب – در پی ایجاد تغییراتی در جامعه بودند. اقشار سنتی نیز در مقابل با پذیرش بسیاری از تحولات در جامعه – از جمله آموزش و پرورش – به سبک جدید و استفاده از محصولات صنعتی و تکنولوژیک غربیها به این واقعیت دست یافته بودند که هر آنچه از فرهنگ و اروپا آمده است لزوماً نباید کنار گذاشته شود و بدین ترتیب سنگرهای دو جریان سنتی و مدرن کمی به عقب رانده شد و همه پذیرفتند که راهحل درست و معقول نه نفی کامل یک شیوه زندگی خاص، بلکه اخذ مظاهر خوب و مفید هر دو شیوه و نفی آفات و مضرات آنهاست. البته نمیتوان گفت که همه اقشار و خصوصاً صاحبان نفوذ و قدرت به راحتی با این روشهای معقول نزدیکی داشتند. چرا که هنوز میراث و تربیت خانوادگی در آحاد جامعه ریشه داشت. زیرا صاحبان قدرت همواره کمی دیرتر از دیگران تن به اصلاح و پذیرش واقعیات میدهند.
نکته مهم دیگر این که حرکتهای فکری و اجتماعی به صورت آگاهانه و یا ناخودآگاهانه به دنبال ایجاد روندی بودند که در نهایت به ساختار جدید که هم عناصر اصیل فرهنگی و مذهبی جامعه ایران در آن وجود داشته باشد و هم تحولات علمی، سیاسی و اجتماعی جدید در آن جای داده شده باشد. بدون این که ناهمخوانی فاحشی این ساختار جدید را با مشکل مواجه کند و به تعبیر بهتر الگویی جدید و سامان یافته که ایران را متناسب با شرایط سیاسی – اجتماعی جدید پیش ببرد و مانع از زوال فرهنگ و تمدن اسلام و ایران شود. از این پس جریانات مذکور که به واسطه پیشرفت ساختار سیاسی و اجتماعی (صاحب نهادهایی در سطح جامعه شده بودند) با پذیرش قواعد جدید فعالیت اجتماعی برای رسیدن به الگوی مورد نظر طبق سلیقههای متنوع به تلاش ادامه دادند و هر یک با محور قرار دادن و تأکید بیشتر بر روی جنبههایی از فرهنگ و تمدن خودی و یا تمدن جدید شعارها و اصولی را مطرح نمودند.
مذهبیهای سنتگرا که عموماً در حوزههای علمیه یافت میشوند با قبول شروط بعضی از مظاهر غیر قابل انکار تمدن غربی همچون علم و تکنولوژی، توجه خود را به حفظ دین و سنتها و ارزشهای دینی مردم معطوف نمودند و عمدتاً با انزوا از مسائل سیاسی به تکرار سخنان خود با همان روشهای سنتی پرداختند. خواست این جریان که بعدها صاحب شاخههای سیاسی فعالی نیز شد صرفاً ادامه حیات مذهب در جامعه بود، هر چند هیچگونه دخالتی در امور اجتماعی – سیاسی نداشته باشد و صرفاً به آخرت انسانها بپردازد. استراتژی این جریان در عمل سیاسی کنار کشیدن و پذیرا نشدن هر گونه مسئولیتی بود مگر آن که ادامه فعالیت آن، مشروط به تأیید حکومت و حاکمیت باشد. بنابراین پذیرش حکومت استبدادی و سلطنت همچون گذشته تاریخ ایران برای آنان امری طبیعی محسوب میشد. در کنار این جریان؛ مذهبیهای ملیگرا بودند که در اوایل سلطنت محمدرضا شاه به همراه دولت مصدق مجال فعالیت یافتند. این حرکت که از عمق فکری بیشتری برخوردار بود با پذیرش کامل پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک جدید سعی در به خدمت گرفتن علوم و فنآوریهای غربی برای پیشرفت ایران داشت و تفسیرهای جدیدی از مذهب و خدا ارائه میکرد که قرابت بیشتری با مبانی فلسفی و فرهنگی جدید داشت.
با کمی تردید میتوان این حرکت را از اولین رویکردهای آگاهانه به پارادوکس سنتی و مدرن در جامعه ایران داشت. هر چند بیشتر از آن که دین و سنت را با تمدن مدرن به نقاط وفاق و اشتراک برساند. به نظر میرسد همان صورت و ساختار سنتی مذهب را بدون ایجاد تغییرات اساسی در کنار زندگی جدید قرار میدهد ولی به هر روی میتوان رگههایی از جریان روشن فکری دین را در آن دید – چیزی که مذهبیهای سنتگرا هیچگاه دچار آن نشدند و حتی با آن مقابله پرداختند – این جریان که مهندس بازرگان از چهرههای شاخص آن بود بعدها با دکتر شریعتی به نقطه مهم و تاریخسازی رسید و یک ساختار منسجم و ایدئولوژیک یافت و بیشترین تلاشش مصروف آشتیناپذیری عناصر مذهبی با مقولات جدید میشد و حتی در این مسیر برخلاف ملیگراها و به ایدئولوژیهای مبارزاتی مارکسیستی و چپ نیز نزدیک شد و وجهه انقلابی پیدا کرد.
چیزی که باید بر آن تأکید شود این است که تمامی جریانهای فعال در عرصه سیاسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی پیش از اتخاذ هر گونه استراتژی برای عملکرد سیاسی و مبارزاتی، خود را با تضادهایی آشکار و پنهان فرهنگی و اعتقادی روبهرو مییافتند و چنان که گفته شد برخی از آنها توانستند با تلاش شجاعانهای با واقعیات بزرگ و ناخشنود جامعه سردرگم ایران رویاروی شوند و به راهحلهایی هر چند ناکافی و خام دست پیدا یابند. بعضی نیز همچون جریانهای مارکسیستی و چپ و یا سنتیهای افراطی با نادیدهگرفتن یکی از طرفین نزاع، تنها به حذف یک طرف متقاعد شدند و با نادیدهانگاشتن فرهنگ و تمدن خود – چنانکه در گروههای مارکسیست – و یا چشم بستن در مقابل واقعیتهای جدید دنیا و تأکید بر صورت ظاهر مذهب و سنتهای جامعه – چنان که در مذهبیهای افراطی و سنتگرا به چشم میخورد – به راهحلهای سیاسی و مبارزه روی آوردند. در هر صورت دوگانگیهای مذکور آنچنان روشن و واضحند که نمیتوان به هیچ روی بدون در نظر گرفتن آنها به فعالیت اجتماعی و سیاسی روی آورد.
گروههای مارکسیست پیش از پیروزی انقلاب، با نفی مذهب یعنی منشأ تمامی سنتهای ملی و قومی ایران، با سادهاندیشی در فکر مبارزه برای خلق ایران بودند در حالی که بخشی از هویت و شخصیت ملی و اجتماعی این «خلق» را یکسره نفی میکردند و شاید علت اصلی عدم اقبال گسترده مردم به آنان نیز همین دوری از سنتهای مردم بود. هر چند گروههای چپ و مارکسیستی سابقه زیادی در مبارزه علیه نظام سلطنتی داشتند اما به دلیل دومین اشتباه در شناخت ناصحیح از مشکل اصلی جامعه ایران تدریجاً مضمحل شدند و حتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی نظام استبدادی نیز نتوانستند نظر مردم را به سوی خود جلب کنند و قبل از فروپاشی تکیهگاه بزرگ آنها اتحاد جماهیر شوروی از گردونه اجتماعی و سیاسی ایران خارج شده بودند. قسمتی از جهان مذهبی نیز که به نحو افراطی به سنتها پا میفشرد دچار اشتباه مشابهای بوده است و تنها تفاوتش با مارکسیستها در مواجهه با پارادوکس سنتی و مدرن نفی کلی مظاهر غربی است و با دیدی ابزاری و منفعتانگارانه تنها محصولات صنعتی و فنآوریهای علمی آنها را مورد استفاده قرار دادند. در حقیقت این جریان با گزینش رفاه زندگی جدید و انکار مبانی فلسفی و اخلاقی و اجتماعی آن برخوردی نامعقول و غیر منطقی از خود نشان داد و به خاطر حضور در صحنههای اجتماعی و سیاسی منشأ حرکتهای افراطی گردید و نه تنها به شکلگرفتن الگوی جدید جامعه ایران که متضمن آشتی میان مؤلفههای ناسازگار جامعه میباشد، کمکی نکرد بلکه با طرح شعارهای نسنجیده و تأکید بدون عمق سنتهای جامعه، به سوء تفاهمهای موجود افزود و نزاعهای بیدلیل را شدت بخشید. گر چه سرنوشت تاریخی چنین جریانی نیز به علت دوری از واقعیتهای جامعه نمیتواند چیزی جز فرجام گروههای چپ و مارکسیستی باشد، اما به یک دلیل هنوز در عرصه سیاسی ایران، صاحب نفوذ است، زیرا با معرفی کردن خود به عنوان مدافع ارزشهای دینی توانسته است با تبلیغات و نفوذی که در ردههای بالای حاکمیت دارد از افول خود جلوگیری کند. اما تحولات عمیق و سریعی که مردم ایران را در چند دهه اخیر مورد هجوم قرار داده است به روشنی گویای تفاوت اساسی میان باورهای سنتی و مذهبی آنها با شیوه زندگی جدید است و ریشههای فلسفی و تاریخی زندگی نوین جدید است و ریشههای فلسفی و تاریخی زندگی نوین به طور غیر مستقیم، ایمان و اخلاق و عرفهای رایج مردم ایران را به چالشی عظیم وارد نموده است.
با نظر به آنچه آمد در صورتی که بخواهیم تحلیلی از انقلاب اسلامی ایران با محوریت رویارویی سنت و مدرنیسم ارائه کنیم چند مطلب قابل ذکر است:
1- جامعه ایران، جامعهای پویا، خودآگاه و منتقد است و تعارضات رفتاری و فکری خود میباشد و ضمن آن که شدیداً به دین و مذهب و سنتهای تاریخی خود پایبند است شیفته دستاوردهای علمی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی غرب است. از اینرو با خیزشهای بزرگی چون مشروطه، نهضت ملی کردن نفت و قیام 15 خرداد 1342 و انقلاب اسلامی سال 57، قابلیت همراهی با جریانات فرهنگی و اجتماعی را نشان داده است.
2- هر چند تمام حرکتهای سیاسی – اجتماعی در ایران، برای خود مخاطبانی پیدا میکنند اما شرط ماندگاری و اقبال عام مردم به آنها توانایی حل معضلات معیشتی و فرهنگی مردم است. بنابراین جریانهای پایدار خواهند بود که به آنچه مردم اعتقاد دارند باور داشته باشند. نگاهی گذرا به تاریخ انقلاب اسلامی مؤید این نکته است و در نهایت سرنوشت جامعه ایران به سرنوشت این گروهها پیوند خورده است.
3- رهبری امامخمینی(ره) در انقلاب اسلامی، از ویژگیهایی برخوردار بود که توانست همه گروهها را در هدف مشترک همراه خود کند. هر چند ایشان مدتها در تبعید به سر بردند و عملاً از جامعه ایران دور بودند ولی به علت شناخت صحیح از مردم و ساختار اجتماعی ایران توانستند از دیگر گروههایی که سابقه مبارزه طولانی داشتند در پیروزی انقلاب مؤثرتر باشند. هدف گرفتن استبداد و نظام شاهنشاهی و نیز تأکید بر ارزشهای دینی و اجتماعی موجب اقبال مردم و تمامی گروهها از ایشان شد. به طور کلی رهبری امامخمینی(ره) را میتوان پاسخی متناسب با دوگانگیهای فرهنگی – اجتماعی آن روز ایران دانست که شامل نفی استبداد و سلطنت و تبدیل آن به جمهوری و نیز بازگشت به هویت مذهبی و سنتی مردم و اعطای استقلال سیاسی و حامیت مردم به سرنوشت خود میباشد. امام خمینی همچنین با نوعی روشنبینی خاص در دین و قوانین فقهی زمینه را برای جریان اصیل روشنفکری دینی در انقلاب فراهم کردند و پیروان متفکرانی چون شریعتی و مطهری در پس از انقلاب نقش مؤثر و سازندهای ایفا نمودند و به پیشرفت و تعمیق گفتوگوی بین دین با دنیای جدید که بر اثر انقلاب شدت و سرعت یافته بود مدد رساندند.
4- جریان روشنفکری دینی که ذکر آن رفت معقولترین تلاش به منظور پاسخگویی به تقابل ارزشهای سنتی با معیارهای جدید است. در سه دهه پیش از انقلاب اسلامی این جریان از آنجا که به طور عملی درگیر مشکلات اجتماعی نبود، بیشتر در محدودۀ نظریات و ادامه تئوری فعال بود اما پس از پیروزی انقلاب به علت درگیر شدن داعیان ارزشهای دینی انقلابی به علت درگیرشدن داعیان ارزشهای دینی انقلابی با مسائل اجرایی و انتظار مردم برای حل آنها و مذهبیهای روشنفکر که تا آن موقع صرفاً به ایدههای مبارزاتی و انقلابی توجه کرده بودند، دچار بحرانهای بزرگی در درون خود شدند. این بحرانها خصوصاً پس از دهه اول و اتمام جنگ خود را ظاهر کرد چرا که آرامش پس از جنگ به همراه مشکلات اقتصادی و اجتماعی این انتظار را به وجود آورده بود که انقلاب پس از این همه سال باید راهحلهای مناسبی برای رفع بیعدالتی اجتماعی و اقتصادی و چگونگی آزادیهای فردی و اجتماعی رابطه مردم با حکومت دینی و نحوه دینداری در دنیای جدید ارائه کرده باشد.
این مسائل قسمتی از جریانهای سیاسی را که صبغه روشنفکری داشتند در مرحله جدیدی قرار دارد تا بتواند خارج از فضاهای گذشته مسائل را تحلیل کنند. راهحل تکنوکراتها اولین راهحل پیشنهادی بود که بلافاصله نیز مورد اجرا قرار گرفت. شعار سازندگی و بازسازی اقتصادی 8 سال تمام شئون کشور را تحتالشعاع قرار داد. ولی اگر چه راهکارهای پیشنهادی آنها بعضی از موانع جدی را از میان برداشت و سوبسیدهای فرهنگی و اجتماعی زیادی به بعضی اقشار پرداخت کرد، اما از آنجا که در جوهره تفکر آنها سهم مذهب را در تحولات اجتماعی جدی نگرفته بودند توفیق چندانی برای راضی نمودن مردم پیدا نکردند و صرفاً یک جریان سیاسی بودند تا یک روشنفکر دینی و به علاوه شکاف طبقاتی و اجتماعی جامعه پس از دوران سازندگی بیش از قبل نمود پیدا کرده بود.
در چنین وضعیتی جریان روشنفکری دینی که سالها بود بذر اندیشههای نو و جدیدی در میان مردان سیاسی و فرهنگی جامعه پراکنده بود در یک رقابت شگفتانگیز تمام معادلات رایج خارجی و داخلی را در مورد وضعیت ایران و خواستههای مردم به هم ریخت و توانست خود را به عنوان تنها جریانی که به مشکلات و مسائل مردم آشنایی صحیح دارد از استقبال مردم برخوردار شود و با طرح شعارهای خاص خود به رأس قدرت اجرایی دست یابد. این جریان فکری که رهبری سیاسی آن را سیدمحمد خاتمی به عهده گرفته است هنوز فرصت زیادی برای اجرای منویات خود دارد.
سخن آخر این که رویارویی جامعه سنتی ما با جامعه مدرن غرب همچنان ادامه خواهد داشت تا به نوعی آشتی و همخوانی در عمل میان این دو پدیده تاریخی بینجامد و انقلاب اسلامی که بزرگترین پاسخ به این تناقص بوده است در حل آن بسیار مؤثر بوده است و برخلاف ملتهای شرقی و مسلمان دیگر که خود را یکسره تسلیم دنیای جدید نمودند، این افتخار بزرگ تنها برای مردم ایران باقی ماند که همچون گذشته تاریخیشان بهترین راهحل را انتخاب کنند و این بار نیز از سطحیگرایی و تجددزدگی به دور ماندند و به راهی اندیشیدند که هم گذشتهشان را حفظ کند و هم به دستاوردهای تمدن جدید نائل شود. در حالی که هنوز ایرانی است و هنوز مسلمان است.