آنچه در این مقال بدان پرداخته می شود مقدمه ای توصیفی است بر بحثی تحلیلی درباره پدیده اجتماعی نوینی که هوادارانش، آن را عملیات استشهادی و مخالفانش، عملیات انتحاری و آدم کشی می خوانند و به دلیل این که این پدیده، پدیده بسیار پیچیده ای است من نام آن را خودکشی ـ دیگر کشی گذاشته ام. این کلمه ،کلمه زیبایی نیست اما برای نشان دادن واقعیت اجتماعی پدیده شاید مناسب باشد. تحلیل این واژه به مقدماتی نیاز دارد که از آنها می گذرم و این جا بخش توصیفی این تحقق را ارائه می کنم. یکی از محورهای اصلی مطالعات اخیر در جامعه شناسی دینی، نیروی بالقوه دین برای خشونت درون دینی و برون دینی و شرایطی است که تحت آن یک باور مذهبی با یک سری جهش ها، موتاسیون ها و دگردیسی ها، به یک حرکت تروریستی تبدیل میشود.
در واقع، می توان گفت هر جنبش اجتماعی پتانسل تبدیل به حرکت تروریستی را در خود دارد؛ حتی در مورد جنبش های غیردینی که من در اینجا نمی توانم به آنها بپردازم، چون موضوع این سخنرانی تنها مقایسه نسبت دین و تروریسم است. ولی در زمینه جنبش های غیردینی و نحوه تبدیل آنها به جنبش های تروریستی هم سخن زیاد گفته اند و تنها به اجمال، می توان گفت دو تئوری مهم در این زمینه هست که دگردیسی جریان های غیردینی یا بعضی وقت ها ضد دینی به تروریسم را مطرح می کند: یکی از آنها را «آلن بیسن کن» مطرح کرده است.
او معتقد است که مدل انقلابی می تواند از طریق تئوری های مارکس و امثال آن به مدل چریکی تبدیل شود و مدل چریکی هم امکان دگردیسی به مدل تروریستی دارد؛ در این حالت دیگر دین نیست، بلکه این یک جنبش غیردینی است. تئوری دیگری می آید و همه جنبش های اجتماعی (Social movement) را در نظر می گیرد که می تواند به چیزی تبدیل شود که ما آن را قلب یا تبدیل جنبش اجتماعی به چیزی می گوییم که ضد جنبش (Antimovemet) نام دارد. می خواهم به طور کامل توضیح بدهم که ضد جنبش چیست یا در چه مواقعی ایجاد میشود.
در واقع، همان اصول اساسی جنبش را می گیرد و آنها را زیر و رو می کند و این، باز هم امکان تبدیل به مدل تروریستی دارد. مثلاً نهضت آزادی را درنظر بگیرید. حرکتی در نهضت آزادی ایجاد شد و کسانی از آن انشعاب کردند و در نهایت، آنها سازمان مجاهدین را درست کردند. مجاهدین، همان تئوری ها را گرفتند و آنها را مقداری زیر و رو کردند و به جنبشی تبدیل کردند که درواقع، بالاخره به مدل تروریستی تبدیل شد. متأسفانه من نمی توانم زیاد روی این ها صحبت کنم، چون وقت بسیار زیادی لازم دارد.
منتهی این ها تعاریف کاملاً مشخص دارد. ولی آن چیزی که خیلی جالب است این است که کسانی که ارتباط دین با تروریسم را هم بررسی کرده اند آنها هم ناظر به این امر هستند که همه مذاهب جهانی پتانسیلی برای تبدیل به جنبش های تروریستی در اختیار دارند. یکی از مهم ترین تئوری ها در این زمینه این است که مادی گرایان جهانی می توانند خرده فرهنگهای پشتیبان ایجاد کنند که این خرده فرهنگ پشتیبان به خرده فرهنگ خشونت یا همان حرکت های تروریستی تبدیل میشود.
ماحصل سخن این است که نه تنها باورهای دینی، بلکه باورهای غیردینی، باورهای سیاسی، فلسفی و غیره هم قابلیت تبدیل به تروریسم را دارند و آنچه که در دین و ایدئولوژی های غیردینی مشترک است، این است که همواره گونه ای دگردیسی، جهش و موتاسیون لازم است که تحت شرایط ویژه ای، این جنبش را به حرکت تروریستی تبدیل کند.
بعضی از این شرایط، برای دگرگونی ها لازم نیست و حقیقتی ندارد. این دگردیسی ها تحت بعضی شرایط و بعضی فشارها عین موتاسیون های طبیعی صورت می گیرد. مثلاً وقتی این جنبش ها ازمجراهای عادی سیاسی نتوانند عمل کنند، تبدیل به ضد جنبش می شوند.یک علت دیگری که همیشه در همه این ها وجود دارد این است که یک سری نخبگان سرخورده و دلزده همواره وجود دارند که این ها، درواقع، از درون، سیستم و ایدئولوژی و دین را عوض می کنند. این ها همیشه برای وجود خود علتی دارند و درواقع کاتالیزور این تغییر می شوند. حالا با این دو مقدمه، اجازه می خواهم به اصل مطلب بپردازم که دین چه نسبتی با تروریسم دارد و قبل از این که به این موضوع بپردازم، اجازه بفرمایید هم دین و هم تروریسم را تعریف کنم.
دین را من به تاسی از امیل دورکهایم، هر سیستمی از باورها ومناسک می دانم که ناظر به تفاوت میان مقولات مقدس و نامقدس باشد و در هیأت جمعی اعمال شود. تروریسم را هم این گونه تعریف کرده ام: «هر حمله مستقیم و متمرکز به افراد غیرنظامی و غیر مسلح». با این دو تعریف، اجازه می خواهم که بحث را بر این منوال که کسانی که جنبش های تروریستی را مطالعه کردند، از گستردگی و شمول آن به همه ادیان جهان خبر می دهند و حتی در شگفت آمده اند که یهودیت، مسیحیت و حتی آیین های هندو و بودایی، هر یک به نوبه خود گونه ای از تروریسم خونباری را ایجاد کرده اند یا به عبارت دیگر ـ چنان که من در عنوان سخنرانی ام گفته ام ـ بدعت های تروریستی ایجاد کردهاند.
حال، این دگردیسی، بحث مهمی است و در واقع، بحث این است که مخرج مشترک همه این ادیان چیست؟ یعنی صرف نظر از این که چه دین خاصی را ما در نظر داشته باشیم، چه چیزی باعث می شود که یک قرابت انتخابی میان تروریسم از یک سو و دین از سوی دیگر ایجاد شود. بعد توصیفی این بحث، بعدی است که در واقع، مارک یورگنس مایر، استاد جامعه شناسی دانشگاه سانتاباربارا از سال ۱۹۹۳ به آن توجه کرد.
۱۹۹۳ سالی است که دو برج تجارت جهانی، برای اولین بار مورد حمله قرار گرفت: دفعه اول وانتی را پر از مواد منفجره کردند و بردند در زیرزمین برج تجارت جهانی منفجر کردند که در این حادثه حدود ۱۰ تا ۲۰ نفر کشته شدند و برج فرو نریخت. این آقای مارک یورگنس مایر، به این فکر افتاد که ما جامعه شناسان باید با خود این تروریست ها صبحت کنیم و ببینیم که نظر خود این ها چیست؟ البته رسانه ها، طبق معمول کار خودشان را می کنند و اصلاً کارشان همین است که یک صورت شیطانی و یک صورت فرشته ای و درواقع، الهی، درست کنند و بگویند دنیا، محل مبارزه این دو چهره است. یک جامعه شناس لزوماً این را قبول ندارد.
مارک یورگنس مایر تصمیم گرفت که با خود تروریست ها مصاحبه کند. اولین کسانی که او با آنها مصاحبه کرد، دو نفر از کسانی بودند که برای بار اول به برج تجارت جهانی حمله کردند. چهار نفر از این مهاجمان در آمریکا در زندان ابد به سر می برند. او توانست با دو نفر از آنها مصاحبه طولانی ای انجام بدهد و این مصاحبه او را به این فکر انداخت که بررسی کند بقیه تروریست ها چگونه فکر می کنند. حدود ۲ سال طول کشید تا این کار را تمام کرد. در این فاصله او سعی کرد با آقای ایگال امیر از نزدیکان آقای باروخ گلدستین در اسراییل مصاحبه کند.
ایگال امیر، نخست وزیر اسراییل را به قتل رساند و آقای باروخ گلدستین هم با یک مسلسل یوزی رفت در مقبره ابراهیم و در آنجا در حدود ۲۵ نفر مسلمان در حال عبادت را به قتل رساند که البته، خودش را هم گرفتند و کشتند. این جامعه شناس سعی کرد با ایگال امیر مصاحبه کند که اجازه ندادند. با اطرافیان او، مربیان او و نیز با شاگردان آقای گلدستین که در اسراییل هستند، مصاحبه کرد. در همین اثنا، ساختمان اوکلاهاماسیتی را در ۱۹۹۵ منفجر کردند. حدود ۲۶۰ یا ۲۵۸ نفر در آنجا کشته شدند. این حادثه نخستین سو ءظن به مسلمانان و اعراب را سبب شد.
از قضای روزگار، آن روز، هواپیمایی که من با آن از بوستون به دالاس می آمدم به علت این که برخلاف جریان باد حرکت می کرد، بنزینش تمام شد و در همان شهر فرود آمد که من به دوستانم می گفتم این دیگر غیرقابل توجیه است که من همان روز در آن شهر فرود آمدم. اتفاقاً فرد مهاجم را که تیموتی مک وی نام داشت گرفتند و معلوم شد آدم مذهبی متعلق به یکی از فرقه های مسیحیت به اسم Christian Identity یعنی «هویت مسیحی» است. مرکز این ها شهری است به نام «الوهیم سیتی» که در اوکلاهاماست.
«الوهیم» کلمه ای عبری است. این جامعه شناس چون غیرممکن بود با خود تیموتی مک وی مصاحبه کند، با اطرافیان و همکاران او مصاحبه های طولانی ای ترتیب داد. با این مصاحبه ها، در واقع، الگویی شروع به شکل گرفتن کرد. در همین اثنا خبر آمد که یک فرقه مذهبی در متروی توکیو، گاز سارین پخش کرده است. تروریست ها بودایی بودند. آقای یورگنس مایر رفت اطرافیان مذهبی «آم شین ریکیو» را پیدا کرد و با آنها مصاحبه کرد. مصاحبه هایی هم با سیک هایی که عاملان تروریسم هستند ترتیب داد. چون گونه ای از مذهب سیک هست که در کار تروریسم ید طولایی دارد؛ هندوها هم همین طور، در واقع، اولین عملیات انتحاری گسترده و توده ای را هندوها در سریلانکا علیه بودایی ها انجام دادند و هنوز هم انجام میدهند.
پس مخرج مشترک همه ادیان چیست؟ آیا این است که همه آنها به خدا اعتقاد دارند؟ نه! چون بودایی ها چنین اعتقادی ندارند. آیا این است که همه آنها ابراهیمی هستند؟ نه! چون تنها سه دین ابراهیمی وجود دارد. پس مخرج مشترک این ها چیست؟ این، ما را به بحث تحلیلی این قضیه می رساند. اولین چیزی که وی متوجه شد، این بود که این یک اسطوره است که بگویند کسی به سرش زد و یک کار تروریستی کرد. همه اعمال تروریستی در چارچوب یک فرهنگ پشتیبان تروریسم صورت می گیرد. یعنی همیشه یک خرده فرهنگی در کار است. خرده فرهنگی که می توانید اسمش را خرده فرهنگ دگراندیشی یا بزهکار بگذارید.
در این خرده فرهنگ ضد جنبش ها و مدل های چریکی، تغییراتی در ایدئولوژی اولیه صورت می دهند؛ یعنی با توجه به اعتقادات مسلمانان، یهودیان، مسیحیان، سیک ها و بودایی ها که این عملیات تروریستی را ترتیب دادند، معلوم شد که خود دین نیست که سبب برداشت های تروریستی می شود بلکه تفسیر خاصی از دین و در واقع فرقه کوچکی از دین است که این فرقه به دلیل عواملی که عرض کردم، اصول دین را آن قدر زیر و رو می کند که تفسیری همساز با خشونت از آن درمی آورند. مثلاً یک نمونه بسیار جالب، همین بودیسم است که از همه عجیب و غریب تر به ذهن ما می آید. بالاخره، در عهد عتیق و نیز در قرآن آیاتی هست که بالاخره جنبش های تروریستی با تفسیری که خود خواسته اند از آنها استفاده کرده اند. ولی در بودائیت ممکن است چه چیز باشد که از آن برای توجیه تروریسم استفاده کرد.
داستانش این طور است: پیروان فرقه «آم شین ریکیو» که فرقه بودایی در ژاپن است یک نوشتار دینی پیدا می کنند ـ در بودائیت نوشتارهای دینی بسیار زیاد است و این یک Text تبتی بوده است ـ که نوع خاصی از بودیسم است. در این نوشته دینی یک تئوری عنوان شده است. در بودائیسم و هندوئیسم، ما با یک «کارمایی» به دنیا می آییم. در واقع، مثل این است که یک دفترچه بانکی از تمام اعمالی که در زندگی های قبلی انجام داده ایم به همراه داریم؛ برای این که براساس تئوری تناسخ ارواح همه ما زندگی های بسیار زیادی قبل از این کرده ایم و حال وارد این زندگی شده ایم. وقتی که وارد می شویم، این دفترچه یک بالانس دارد. پایین آن یک چیزی نوشته است.
این «کارما» است. آن وقت ما در زندگی کنونی یا کارهای خوبمان را بیشتر می کنیم یا کارهای بدمان را. طبق تئوری بودا اگر کارهای خوبمان را بیشتر کنیم، زحمتمان در زندگی عادی کمتر می شود. تا این که بالاخره به آن حدی می رسیم که از این چرخ فلک یا چرخ «سامسارا» آزاد شویم و برویم به نیروانا، به خواب بدون رؤیا که در واقع بهشت بودائیت است. محتوای این نوشتار، این طور است که بیایید جمع و تفریق کنیم و ببینیم آیا اکثر مردم در زندگی، شرشان را بیشتر می کنند یا خیرشان را و اگر آخرش را حساب کنید آیا ما بیشتر اهل شرور هستیم یا خیرات؟ اکثر مردم «کالانعام» هستند.
خلاصه این طور است، کره خر می آیند و الاغ می روند و انسان ها بیشتر شرور هستند؛ این تئوری در بودیسم ـ لااقل در این متن تبتی ـ هم هست که اکثریت، افراد، مگر این که بودا و روشنگری بودا به دادشان برسد وگرنه در واقع در این چرخ گیر کرده اند و مرتب، می آیند و برمی گردند و هر دفعه هم که وارد این دنیا می شوند شرورشان را بیشتر می کنند. در این متن آمده است که کشتن این آدم ها چه اشکالی دارد؟ کسانی که کاری جز شر نمی کنند، کشتنشان چه اشکالی دارد؟ وقتی شما این ها را می کشید خدمتی به آنها کرده اید، زیرا از ارتکاب شر بیشتر، آنها را نجات داده اید.
ولی در این متن نگفته که این کار را بکنید و تروریسم خوب است و بنابراین بروید افراد دیگر را بکشید. اما این ها آمدند این استفاده را از آن کردند، یعنی بالاخره از بودائیت یک چیزی بیرون کشیدند که این عمل تروریستی را توجیه می کرد. بنابراین، درواقع حالت متحد المرکزی پیدا می شود، که هر جا دین است، خرده فرهنگ پشتیبانی هم هست که این خرده فرهنگ خشونت در واقع، به فرهنگ تروریستی منتهی می شود. این ما را به یک امر جامعه شناسانه بازمی گرداند و آن این که بزهکاری یک امر فردی نیست. بزهکاری همیشه در یک خرده فرهنگ بزهکاری اتفاق میافتد. ادامه دارد...