تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۴۰  ، 
کد خبر : ۲۰۴۴۱۹
گفت‌وگو با دکتر صادق زیباکلام

سئوال از نوع حکومت؟ (بخش اول)

ابوالفضل نوروزیان / زهره آشتیانی اشاره: اندیشه سیاسی چیست؟ اندیشمندان حوزه سیاست از چه موضوعاتی بحث می‌کنند؟ حکومت مطلوب و کار‌آمد کدام است؟ انواع حکومت در سیر تاریخ انسانی کدام بوده ‌است؟ تحولاتی که اندیشه‌های سیاسی از سر گذرانده‌اند، شامل چه مسائل و مفاهیمی است؟ و... سئوالاتی است که با صادق زیبا کلام مطرح شده‌اند؛ نگاه زیبا‌کلام به تعاریف، تاریخ و مسائل سیاسی آغازگر این مصاحبه است تا در ادامه سخن از دگرگونی اندیشه سیاسی در فرهنگ ایرانی و شرایط نوین آن گفته شود. گروه آیین

* اندیشه سیاسی به نظر شما دارای چه تعریفی است؟
** اندیشه سیاسی در واقع یکی از آن مقولاتی است که فکر می‌شود دارای یک تعریف جامع و نسبتاً قابل قبولی است. اما در واقع بدین‌گونه نیست و چنین وضعیتی وجود ندارد. بنابراین، به نظر من نمی‌شود اساساً اندیشه سیاسی در دو یا سه جمله تعریف کرد. آنچه که در این مورد می‌توان گفت این است که اساساً از دیرباز از زمانی که بشر خود را شناخته و از زمانی که اجتماعات اولیه بشری به وجود آمده‌ است و از زمانی که به تعبیر ارسطو بشر پای در مسیر تمدن گذاشته و تبدیل به بشر متمدن شده است، این سئوال همواره مطرح بوده که بشر چه نوع حکومتی را باید داشته باشد و در آن جوامع و اجتماعات چه نوع حکومتی مطلوب می‌باشد؟
یعنی اگر قرار است که حکومت داشته باشیم و اگر چاره‌ای نیست به جز داشتن حکومت سئوال اساسی این خواهد بود که چه نوع حکومتی مطلوب خواهد بود؟ و این چه نوع حکومتی مطلوب است، در حقیقت چیزی را به وجود آورده که ما به آن اندیشه‌ سیاسی می‌گوییم یعنی ستون فقرات یا شاکله اندیشه سیاسی به این موضوع بر‌می‌گردد که چه نوع حکومت و یا نظام سیاسی مطلوب است و باید وجود داشته ‌باشد که این بحثها در ذیل مقوله‌ای قرار می‌گیرد که ما به آن ((فلسفه سیاسی)) می‌گوییم. بنابراین به تعبیری می‌توان در پاسخ سئوال شما که مطرح کردید اندیشه سیاسی چیست؟ شاید در یک کلام بتوان گفت، کنکاش بشو از زمان پیدایش تمدن برای جواب به این سئوال که چه نوع حکومتی خوب است؟ چه نوع حکومتی باید داشته‌ باشیم و چه نوع حکومتی مطلوب است؟
* پاسخ به این‌گونه سئولات که چه نوع حکومتی خوب است و یا چه نوع حکومتی مطلوب است در حوزه کار چه کسانی قرار می‌گیرد؟
** پاسخ به این سئوال امروزه حداقل در حوزه و قلمرو علوم سیاسی قرار می‌گیرد یا به تعبیر دیگر اینگونه می‌توان گفت که علوم‌ سیاسی از چند بخش تشکیل شده‌ است و یکی از مهمترین بخش‌هایی که علوم سیاسی را تشکیل می‌دهد در حقیقت همین بحث اندیشه ‌سیاسی است یعنی جایی که شما اندیشه‌ سیاسی را در دانشگاه به عنوان یک بحث آکادمیک می‌خوانید این بحث در حوزه علوم سیاسی می‌باشد البته بخشی از آن در تاریخ هم می‌آید و بخشی در فلسفه هم می‌آید اما مشخصتر و به صورت منضبط به عنوان یک دیسیبلین علمی در علوم سیاسی می‌آید.
* یعنی چه کسی، اندیشمند سیاسی و یا شخص دیگری؟
** جایی که شما اندیشه ‌سیاسی را به عنوان یک درس و یا یک سوژه علمی و آکادمیک می‌خوانید در واقع در علوم ‌سیاسی می‌باشد یا به تعبیر دیگر بخش قابل توجه‌ای از آن چه که رشته علوم‌ سیاسی را می‌سازد مباحث پیرامون اندیشه‌ سیاسی است، مباحث پیرامون فلسفه سیاسی است.
* این بحثی را که شما می‌کنید در واقع پاسخی است به این سئوال که این‌گونه مباحث در قلمرو حوزه چه علومی است ولی من مشخصاً می‌خواهم بپرسم پاسخگویی به این‌گونه سئوالات در حوزه کار چه گروهی می‌باشد زیرا ما در مقطعی از زمان شاهد بوده‌ایم که این حوزه از بحث را گروهی آمده‌اند مثل فقها و یا عارفان و متکلمان و گفته‌اند مربوط به ما است و پاسخگوی این‌گونه سئوالات بوده‌اند.
** به طور مشخص وظیفه فلاسفه و علما و صاحبنظران علم سیاست می‌تواند باشد و تا حدودی هم در قلمرو مورخیان می‌تواند قرار گیرد چون یک نحله فکری از مورخان و یا صاحبنظران فلسفه و علم تاریخ به‌خصوص در انگلستان وجود دارند که تاریخ را چیزی نمی‌دانند به جز تاریخ اندیشه بشر یعنی معتقد هستند که تاریخ یعنی این که بشر در مقاطع مختلف به چه فکر می‌کرده و چگونه می‌اندیشیده‌ است و منظورشان از بشر هم الزاماً حکام و سلاطین و فرمانرویان و یا به قول خواجه نظام‌الملک صاحبان قدرت و شکوت و شمشیر نبوده‌ است بلکه بیشتر مقصودشان جوامع و انسان‌هایی که در جوامع می‌زیستند بوده و اصلاً معتقد هستند که تاریخ یعنی این که در ذهن انسانها در ادوار مختلف چه می‌گذشته و جهان را چگونه می‌دیده‌اند و چه نگاهی به جامعه داشته‌اند بنابراین اگر اینگونه به تاریخ نگاه کنیم در این نگاه تاریخ تبدیل به تاریخ اندیشه بشر می‌شود و بنابراین در پاسخ این سئوال که چه کسانی باید متولی اندیشیدن سیاسی باشند و چه کسانی مرتبط با اندیشه سیاسی قرار می‌گیرند به صورت خیلی ساده می‌توان گفت که در ابتدا بخشی از فلاسفه و بعد علما و صاحبنظران علوم ‌سیاسی و بالاخره یک نحله‌ای از مورخان.
* اندیشه ‌سیاسی چه سیری را در تاریخ طی نموده است و اندیشه ‌سیاسی امروز چه تفاوت‌هایی را با اندیشه سیاسی گذشته دارد؟
** به هر حال تا یک مقطعی انسانها در طبیعت و به صورت آزاد در دستجات چند صدنفری یا بعضاً چند هزارنفری در مناطقی که به لحاظ آب و هوایی مساعد بوده زندگی می‌کردند و دستجمعی هم شکار می‌کردند. مالکیت بر طبق آنچه که مارکس معتقد بود وجود نداشت و چیز زیادی هم وجود نداشته ‌است که نیاز نیز به تملک را ایجاد کند. در این مقطع از تاریخ تکامل بشر ما چندان با افکار و عقاید و چیزهایی که به آنها بتوان گفت ((اندیشه سیاسی)) روبه‌رو نمی‌شویم. شماری از انتروپولزیستها به‌خصوص انتروپولزیست‌های جهان انگلوساکسون معتقد هستند که در حقیقت اندیشه ‌سیاسی پس از انقلاب کشاورزی اتفاق افتاد.
فلاسفه قرن شانزدهم و هفدهم معتقد بودند که به این ترتیب بشر وارد یک پیمان اجتماعی و توافق جمعی می‌شود یعنی، بخشی از آن آزادی‌هایی را که در حالت طبیعی داشته از دست می‌دهد و وارد جامعه می‌شود و در مقابل آن امنیت می‌گیرد، که برای آن نیز بهایی باید پرداخت شود که لایک هم معتقد بود بهایی که ما می‌دهیم این است که بخشی از آزادی‌های خود را واگذار به حکومت می‌کنیم. البته این یک رویکرد تاریخی به حکومت است و رویکردی است که همه آن را قبول ندارند چون خود این که اساساً چرا حکومت به وجود آمد، بحثی است که پاسخ آن به درستی مشخص نیست. مورخان، جامعه‌شناسان و انتروپولوژیست‌ها دلایل و نظریه‌های مختلفی را مطرح کرده‌اند در مورد این که چرا حکومت به وجود آمده و شأن نزول و ضرورت بوجود آمدن حکومت چه بوده و یک توافق کلی بر سر آن وجود ندارد. عده‌ای مثل مارکس معتقدند که بحث مالکیت، حکومت را به وجود می‌آورد.
عده‌ای مثل فلاسفه لیبرال قرن شانزدهم و هفدهم و عصر روشنگری معتقدند که توافق اجتماعی عامل ایجاد حکومت بوده ‌است. ضمن این که اساساً عده‌ای هم معتقد بوده‌اند که حکومت ضرورتی ندارد و حکومت در نتیجه میل به تحکیم قدرت انسان‌های قدرتمند بوجود آمده است و منطقی برای آن وجود ندارد یعنی اینگونه نیست که اگر یک عده انسان در یک جزیره‌ای بودند به طور طبیعی به یک نهادی به نام حکومت می‌رسیدند چون بدون نیاز به نهاد حکومت هم می‌توانستند زندگی کنند. عده‌ای هم معتقدند که حکومت الزامی ندارد و ما ملزم و مجبور به داشتن حکومت نیستیم.
به هر حال اگر بخواهیم بگویم که چه موضوعی اندیشه ‌سیاسی را به وجود می‌آورد و روند تکامل اندیشه‌ سیاسی چه بوده دو بحث به وجود آمد، یکی این که آیا حکومت اجتناب‌ناپذیر است، که عده‌ای معتقد هستند، آری، حکومت اجتناب‌ناپذیر است و ما نمی‌توانیم بدون حکومت باشیم. و عده دیگری هم معتقدند که بدین‌گونه نیست و می‌شود بدون حکومت بود، چون حکومت یک شر است و در واقع یک قوه تهدید و اعمال زور است، بنابراین، ما باید سعی کنیم که حکومت نداشته باشیم که غایت این تفکر، تفکری است که بعضی از آنارشیست‌های تخیل‌گرا در قرن نوزدهم داشته‌اند. اما اگر بحث‌های نظری و معرفتی و فلسفی را در باب ضرورت حکومت کنار بگذاریم و فرض را بر این قرار دهیم که حکومت یک اجبار و باید است، سئوالی که پیش می‌آید این است که چه نوع حکومت مطلوب است؟ که از این جا اندیشه ‌سیاسی متولد می‌شود، یعنی به تعبیری شأن نزول و علت بوجود آمدن فلسفه‌ سیاسی تلاش در جهت پاسخ به این سئوال بوده است که چه نوع حکومتی مطلوب است و حالا که ما باید حکومت داشته باشیم و از آن گریزی نیست چه نوع حکومتی بهترین حکومت می‌باشد؟
*‌ حال با توجه به فرضی که بیان کردید و این‌که از حکومت گریزی نیست. بنابراین هر ملتی در حوزه تمدنی خود باید صاحب یک فلسفه ‌سیاسی باشد تا آن فلسفه جوابگوی آن سئوال چه نوع حکومتی مطلوب است‌ باشد. اما زمانی که ما این فرآیند را در جامعه ایران بررسی می‌کنیم، شاهد هستیم که اندیشه سیاسی و یا فلسفه‌ سیاسی هیچ رونقی را نداشته است. علت این امر را در چه می‌بینید.
** در سئوال شما یک پیشفرضی وجود دارد که من چندان با آن موافق نیستم و مطمئن نیستم که این پیشفرض تا چه حدی درست است. من از سئوال شما اینگونه استنباط دارم که اگر فرض را بر این بگیریم که حکومت اجتناب‌نا‌پذیر است: بنابراین، جوامع مختلف و تمدنها و فرهنگ‌های مختلف باید به دنبال حکومت‌های مختلفی که با مختصات اجتماعیشان سازگاری داشته باشد بروند و در پیشفرض شما این نکته وجود دارد.
*‌ به هر حال قبول کردیم این مسئله را چون اولاً به حکومت تن داده‌ایم و آن را قبول کرده‌ایم و ثانیاً دارای حکومت‌های مختلفی نیز بوده‌ایم. مثلاً همین جمهوری اسلامی، آن را قبول کرده‌ایم و آن فلسفه سیاسی که مبتنی بر آن بوده را نیز به تبع این پذیرش قبول کرده‌ایم.
** نه، تن دادن به حکومت یک بحث است چون شما می‌گویید که ما قبول کرده‌ایم باید به حکومت تن بدهیم، بسیارخب. منتهی شما یک بحث جدیدی را مطرح می‌کنید که چون ما الزام داشتن حکومت را قبول کرده‌ایم و بر جامعه و فرهنگ و تمدنی داریم و کجا زندگی می‌کنیم. چه نوع حکومتی برای ما مطلوب و یا مطلوبتر است؟ و اینجاست که من زیاد مطمئن نیستم که استدلال شما درست باشد.
چون شما می‌گویید که، حسب این که ما چه نوع زندگی را داریم و در کجا زندگی می‌کنیم و چه نوع فرهنگ و جامعه و تمدنی داریم برحسب آن باید حکومت بیاید و تعریف شود یعنی به عبارت دیگر شما دارید می‌گویید که یک مدل به نام حکومت وجود ندارد که همه جوامع مستقل از اختلافاتی که دارند بیایند و آن را قبول کنند، در حالی که اینگونه نیست. زمانی که ما صحبت از حکومت می‌کنیم و صحبت از چه نوع حکومتی می‌کنیم، یعنی به مرحله دوم رسیده‌ایم و قبول کرده‌ایم که حکومت باید باشد و اینگونه نیست که ما بگوییم ایرانیان چون مسلمان هستند و شیعه باید یک نوع حکومت داشته باشند و آمریکاییها چون پیشرفته هستند یک نوع دیگری و هند چون کشور پهناور و بزرگی است نوع دیگری و مصر چون یک تمدن طولانی را از دیرباز داشته ‌است اینها هم باید یک نوع حکومت داشته‌ باشند.
فلاسفه و اندیشمندانی که در حوزه اندیشه ‌سیاسی و فلسفه ‌سیاسی بحث و کار کرده‌اند بیشتر هدفشان این بوده که بگویند چه نوع حکومتی مطلوب است و نیامده‌اند تا بگویند چه نوع حکومتی برای این جامعه مطلوب است و چه نوع حکومتی برای یک جامعه دیگر و یا چون این جوامع با هم تفاوت‌هایی دارند بنابراین، الزاماً باید دو نوع حکومت داشته باشند. ما چنین بحثی را نداریم. وقتی ما می‌گوییم که این نوع حکومت خوب است نمی‌گویم که این نوع حکومت برای جامعه خوب است و ممکن است به درد یک جامعه دیگر نخورد یعنی وقتی می‌گویند این نوع حکومت خوب است در حقیقت برای همه جوامع این نسخه را می‌پیچند، یا وقتی که می‌گویند این نوع حکومت چندان مطلوب نیست، مقصودشان این نیست که این نوع حکومت برای اروپا مطلوب نیست ولی برای آسیا خوب است و برای آفریقا خیلی عالی است.
اگر حکومتی را یک فیلسوف و اندیشمند سیاسی مطلوب تشخیص دهد، آن را در واقع برای همه جوامع مطلوب تشخیص می‌دهد. بنابراین، همواره وقتی صحبت از مطلوبیت حکومت می‌شود، به صورت عام در نظر گرفته می‌شود یعنی در همه زمانها و برای همه جوامع. اما این بحث ناقص بخش دوم سئوال شما نیست. بخش دوم سئوال شما به این می‌پردازد که چرا در ایران و تاریخ تمدن ایران چندان شاهد رشد فلسفه‌ سیاسی و بحث‌های راجع به حکومت نبوده‌ایم؟ پاسخ کوتاهی که به این سئوال می‌شود داد این این است که من حیث‌المجموع، ما عقب‌مانده بوده‌ایم. وقتی که یک جامعه‌ای عقب‌مانده است و وقتی که یک فرهنگ و تمدنی عقب‌مانده است فقط در صنعت و یا تجارت و یا کشاورزی نیست که عقب‌مانده است در تفکر و اندیشه هم عقب‌مانده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات