نوشتن درباره شریعتی کاری بس سخت و دشوار و مشکل است؛ چه، شریعتی یک اندیشمند و متفکر پیچیده و چند بعدی است. او صاحبنظر، نظریهپرداز، مصلح اجتماعی، ادیان شناس، تاریخشناس، جامعه شناس، شاعر، عارف، محقق، مترجم، مبارز، هنرمند، نواندیش دینی و... است! وی جزو معدود فرزانگانی است که در حیات و ممات خود تأثیر عمیق و گستردهای را بر تفکر و فرهنگ و بینش نسل معاصر گذاشته و حساسیتهای زیادی را در میان افراد، گروهها و جریانها برانگیخته است. در این مقاله میکوشیم به این پرسش پاسخ دهیم که آیا با توجه به معنای جامعه شناسی در مفهوم علمی معاصر و نیز سطوح مختلف جامعهشناسی در حوزههای خرد (micro) و کلان (macro) و نیز تئوریهای میان برد (midel ranye theories) آیا شریعتی یک جامعهشناس به معنا و مفهوم دقیق کلمه، به ویژه به معنای علمی آن بوده است یا خیر؟ جایگاه واقعی او در حوزه علوم اجتماعی کجاست؟ آیا آن چه وی تحت عنوان جامعهشناسی مذهب خلق کرده است، نسبتی با جامعهشناسی دارد؟
به همین منظور میکوشیم به اختصار، سه سطح جامعهشناسی معاصر را تعریف و سپس موقعیت، جایگاه و ارتباط او را مشخص کنیم.
با تغییر موضوع و موضع جامعهشناسی در نیمه دوم قرن بیستم، روشهای جامعهشناسی نیز دچار تغییر و تحول مضمونی شد و شاخصههای ذیل تبلور عینی یافت:
1- تغییر زمینه مطالعاتی از عرصههای کلان به خرد.
2- جایگزینی و به کارگیری روش استقرا به جای متد و روش قیاسی و مقایسهای تاریخی.
3- پراگماتیسم و عینیتگرایی محض و تغییر زاویه دید و نگاه از ذهن به عین و از کیفی به کمی.
جامعه شناسان معاصر در مطالعات جامعهشناسانه خود به این نتیجه مهم دست یافته بودند که جامعهشناسی کلانگرا، از قابلیت قالبریزی فلسفی برخوردار است و به واسطه جامعهشناسی فلسفی، امکان شناخت، تغییر و تصرف در پدیدههای عینی اجتماعی ممکن و متصور نیست و ایدهآلگرایی، اتوپیا و مدینه فاضله سازی اجتماعی در روند تغییر و تحولات اجتماعی، حداکثر نتیجهگیری این نوع از جامعهشناسی است که سادهاندیشانه واقعیات عینی و چند بعدی و پیچیده را به عناصر و عوامل تک عاملی تقلیل میدهند.
از همین روی جامعهشناسی خرد و عملگرای معاصر در همه بررسیها و مطالعات خود به پرسشنامه، دادههای آماری، جدولسازی، تجزیه و تحلیل و آنالیز آماری ماتریسها و نهایتاً جمعبندی و ارایه طریق در محدوده جزیی تکیه میکند. زادگاه این نوع جامعهشناسی ایالات متحده آمریکاست.
اما بسیار سادهاندیشانه است اگر تصور شود با تکیه صرف و یک جانبه به جامعهشناسی خرد یا کلان، به شناخت پدیده اجتماعی تام نایل آمدهایم. نیاز و ضرورت، پیدایی تئوریها و نظریهای است که بتواند پدیدههای اجتماعی را در تطبیق با واقعیات عینی توضیح و همه زمینههای خرد و کلان را تحتالشعاع قرار دهد. در تحلیل و تفسیر علمی پدیدههای اجتماعی، اندیشمندان جامعه شناسی که در میان دو قطب دو سر طیف مذکور موضع نظری و عملی یافتند، به جهت درک عمیق، واقعی و متناسب با دادههای عینی و تجربی در صدد برآمدند با تلفیق دو سطح یادشده، واقعیات اجتماعی را آنچنان که هست و موجود است تحلیل و تبیین کنند. نقص، نارسایی و عدم گستردگی پوششدهی امر واقعی در پروسه شناخت و تحلیل، منجر به پدیداری سنتزی تحت عنوان نظریه جامعهشناسی میان برد شد. بنابراین نظریه جامعهشناسی میان برد، سنتز دیالکتیکی جامعهشناسی خرد و کلان است. به نظر میرسد بهطور نسبی، قابل اعتناترین تحلیلهای چند سطحی متعلق به ژرژ گورویچ جامعهشناس معروف فرانسوی و روسیالاصل باشد که به بررسی، شناخت و تحلیل پدیدههای اجتماعی و واقعیات عینی جوامع انسانی بر اساس پدیده اجتماعی تمام میپردازد که عرصههای خرد و کلان را شامل میشود.
شریعتی و جامعهشناسی:
علی شریعتی، تحصیلکرده فرانسه است. یعنی زادگاه و بستر و جغرافیای اندیشه و تفکر جامعهشناسی کلانگرا، بنابراین وی به طور طبیعی تحت تأثیر فضا و اتمسفر و آموزههای فکری، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و فضای روشنفکری جامعهشناسی کلان و اندیشمندان متعلق به آن قرار داشته است. چنان که با بررسی وتعمیق دقیق در مجموعه آثار 35 جلدی وی، هیچ نامی از رابرت مرتون، پارسونز و سوروکین نمییابیم. اما بر حسب بحث یا موضئع مطمح نظرش، جابهجا در آثار منتشرشده از او به نامهای مارکس، وبر، دورکهیم و اسپنسر بر میخوریم. این موضوع مبین آن است که آنچه را وی رسماً آموخته و به صورت غیر رسمی خوانده، مطالعه کرده و درباره آن اندیشیده است، عمدتاً موضوع و موارد مربوط به جامعهشناسی سطح کلان است. بر ا ساس آثار به جا مانده از شریعتی و نیز آشنایی اجمالی با سه سطح جامعهشناسی خرد و کلان و میان برد، به نظر میرسد شریعتی به جامعهشناسی ماکرو بیشتر علاقمند و متمایل است تا جامعهشناسی خرد و جزیینگر.
اساساً او با جامعهشناسی خرد بیگانه بود و آن را کاملاً نفی میکرد، زیرا به نظر او جامعهشناسی خرد مبتنی بر آمار و عملیات آماری است و با واقعیات مورد مطالعه تطبیق نمیکند! اکنون این پرسش مطرح میشود که چرا و به چه علت شریعتی به جامعهشناسی کلان اقبال نشان میداده و بدان گرایش و تمایل داشته است؟ و چرا از جامعهشناسی خردگرا رویگردان بوده است و آن را مشتی آمار و ارقام فریبنده میداند؟ آن چه مسلم است در دوران و عصر شریعتی، جامعهشناسی پروسه تکاملی خود را در مسیر علمی شدن طی میکرده است و علیرغم کوششهای جامعهشناسانی از قبیل کنت، دورکهیم و دیگران به طور قاطع جنبه علمی نیافته بود و نیز این که شریعتی تغییر جامعه ایران را به لحاظ فکری، سیاسی و فرهنگی در دستور کار داشت، لذا به طور طبیعی، با توجه به نوع تربیت و اندیشه و گرایش دینی وی و نیز نیاز به بازنگری در مؤلفههای دینی و مذهبی اسلام و تشیع، تمایل او به حوزههای جامعهشناسی کلان چندان غریب و غیر منطقی نیست. به هر حال وی یک مصلح اجتماعی و ایدئولوگ انقلابی بوده است که ناگریز بود به علت جدی بودن مقولههای اجتماعی، تاریخی، انسانی و دینی، به مباحثی نظیر تضاد طبقاتی، حرکت و علتهای تحول اجتماعی و تاریخی جوامع و قانونمندهای حاکم بر آن توجه کند و تاریخ را از منظر و زاویه دید فلسفه تاریخ به معنای جستوجو و تحقیق به منظور کشف قانونمندیهای تحول در سطح کلان تاریخی بنگرد وعمدهترین عوامل را پیدا و ارایه کند.
شریعتی یک دینشناس و اسطوره شناس است. او به طور رسمی به تحلیل دینشناسی پرداخت، اما خواننده نباید تصور کند که جامعهشناسی علمی دین با دینشناسی یکی است. جامعهشناسی علمی دین، یکی از شعب و رشتههای علم جامعهشناسی است؛ نظیر جامعهشناسی شهری، روستای، خانواده، ارتباطات، سیاسی و... دینشناسی، شناخت دین، نهادهای دینی، مؤلفههای درون دین، عناصر، ریشهها و اصول مترتب بر آن و تطبیق دین به طور مکمل با ادیان دیگر در همان حوزه است. اما جامعهشناسی دینی، مطالعه دین از بعد اجتماعی و بررسی نقش و کارکردهای بیرونی دین در جامعه و بررسی تأثیرات مثبت یا منفی آن به صورت بیطرفانه است.
دین شناسی، معرفت دینی و تطبیق دین با سایر ادیان و مقولات و مؤلفههای کیفی آن با توجه به اصول هر دین است؛ اما جامعهشناسی علمی دین، تحلیلهای پارامتریک و نیز فونکسیونالیستیک دین در جامعه به عنوان یک نهاد اجتماعی ریشهدار است. بنابراین، مضمون، نقش، کارکرد، محتوا و اسلوبهای حاکم بر مطالعات این دو رشته یکسان و مشابه نیست و هر یک منظورها و اهداف متفاوتی را در بررسی، مطالعات و تجزیه و تحلیلها دنبال میکنند.
از سوی دیگر، دینشناسی بر وجه ایدئولوژیک، در جستجوی شناخت و احیای مواد و عناصر دین و ارجاع مجدد اجتماعی و سیاسی است، لیکن جامعهشناسی دین، به کیفیات و درونیات و نفسانیات و مقولاتی مانند وحی و نحوه و مکانیسم ظهور و بروز آن و مسایلی از این نوع کاری ندارد و این مسایل در حوزه مطالعات و بررسیهای علمی آن قرار نمیگیرد. آن چه مطمح نظر جامعهشناسی علمی و دینی است، کارکرد بیرونی و عینی و خارجی دین در ابعاد متنوع ساختار اجتماعی در جوامع انسانی و در عرض و طول تاریخ است. قبل توجه است که دینشناسی ایدئولوژیک، جبراً در مسیر اهداف خود، ناگزیر از بررسی تمام مقولات و ایدههای درون دینی است. از آن جای که شریعتی به صورت رسمی دانشجوی رشته جامعهشناسی نبوده و با بسیاری از مسایل جامعهشناسی آشنایی لازم را نداشته است و با توجه به تربیت فکری، اهداف، روحیات و نیازها و شرایط عینی جامعه ایران و نیاز آن دوران، قاعدتاً و به طور طبیعی توجه خود را معطوف به جامعهشناسی ایدئولوژیک کرده و با جامعهشناسی علمی و آکادمیک و دانشگاهی که علم شناخت جامعه و واقعیات ونهادهای اجتماعی و رفتار انسان در جمع و جامعه، تحت تأثیر ساختها و شبکهها و روابط و ساختارهاست، سرناسازگاری داشته و با آن از در مخالفت درآمده است، چنان که در مجموعه آثار 22 در بخش ضمیمه، مربوط به بخش 7 (ایدئولوژی) در پاسخ دانشجویان مصاحبه کننده میگوید: "جامعهشناسی یک ظاهر خیلی پر جلال و جبروت و پر پرستیژی دارد و یک باطن بیمعنا و بسیار ابتدایی. جامعهشناسی به خاطر ظاهر خیلی فریبندهاش مد شده است. به خصوص شیفتگی کسانی به جامعهشناسی بیشتر است که جامعهشناسی را نمیشناسند".
بدیهی است این گونه مواجهه با یک علم روبه رشد و تکامل که مسیر پرفراز و فرودی را طی کرده و زحمات و تلاشهای زیادی به منظور تثبیت آن در جایگاه واقعی و عادلانهاش صورت گرفته است، کاملاً غیر واقعی و غیر منصفانه است. آیا این پرسش ساده و ابتدایی به ذهن خطور نمیکند که چگونه آن همه جامعهشناس در اروپا و آمریکا متوجه پوچی و بیمعنایی جامعهشناسی نشدهاند و هستی خود را بر سر آن گذاردهاند؟
آیا اساساً این گونه قضاوت و تلقی از یک علم با ارزش و کارآمد که شعبات متعددی دارد و موفق به حل مسایل بسیاری در حوزه اجتاماعی در جهان شده است، واقعبینانه، منصفانه، آگاهانه و علمی است؟
بر اساس شواهد و مدارک موجود، به علت عدم مطابقت مدرک تحصیلی دوره کارشناسی شریعتی که ادبیات بوده است در دانشگاه سوربن، وی از راه یابی به رشته جامعهشناسی محروم میماند. وی در ادامه مصاحبه پیشین میافزاید:
"این است که جامعهشناسی برای متخصصین این فن که کار میکنند تا رشد و تکاملش بدهند، البته ارزش دارد اما به عنوان این که بچهها خیال میکنند جامعهشناسی علمی است که جامعه را میسازد و مشکلات جامعه را حل میکند و یا علمی است که مردم را لااقل به جنس و محتوا و نظام و روابط خودشان آشنایی علمی میدهد، توهم است."
باز در چند سطر بعد میگوید:
"مقصودمان از جامعهشناسی، آن علمی است که الان ما داریم و به آن میگوییم علم شناخت جامعه. این هنوز اعتبار ندارد. اما در این که جامعه قوانین علمی دارد، شکی نیست".
حال به منظور این که علاوه بر فاکتهای سلبی (Factes) ، از جنبههای ایجابی و تعریفی جامعهشناسی در دیدگاه وی آشنایی دقیقی حاصل کنیم، به فاکتهای ایجابی جامعهشناسی از دیدگاه شریعتی میپردازیم:
"جامعهشناسی در یک مکتب اولاً مشخص میکند که جامعه را چگونه واقعیتی میداند و چگونه آن را از نظر فکری و اقتصادی میشناسد. اعتقاد خاص انسان بر اساس و به اقتضای مکتبش به جامعه بشری و نظامی که برای آن قایل است و نوع تلقییی که از جامعه بشری دارد".
آیا واقعاً و حقیقتاً تفاوتی بنیادی و اساسی بین این دو نوع رویکرد نسبت به جامعه و جامعهشناسی وجود ندارد؟ تعریفی سلبی و ایجابی از منتها الیه نفی تا منتها الیه تأیید! نفی جامعه شناسی علمی، دانشگاهی، سیستماتیک و قاعده مند به عنوان علم شناخت جامعه و حل مشکلات و مسایل اجتماعی و بحرانهای مربوط به جامعه و در برابر آن، پذیرش جامعه شناسی در چارچوب مکتب و ایدئولوژی!
تصور نمیشود به توضیح بیشتر نیاز باشد که جامعه شناسی به مثابه یک علم دارای موضوع و روش، با جامعه شناسی به عنوان یک دکترین، ایدئولوژی و مکتب تفاوتی از زمین تا آسمان دارد. جامعه شناسی به مثابه یک ایدئولوژی، کاملاً دو چیز متفاوت هستند. در حقیقت، شریعتی به نوعی از جامعه شناسی تحت عنوان جامعه شناسی مکتبی و ایدئولوژیک قایل است که درک و تلقی و برداشت و رویکرد ویژهای به جامعه و مسایل آن دارد. این همان جامعه شناسی کلان گرا، ذهنی آرمانی و خیالپردازانه و معطوف به مدینه فاضله و جامعه بی طبقه آرمانی- تخیلی است که در قالب ایدئولوژی ارایه میشود و از واقعیت و قوانین و فواعد سرسخت اجتماعی، قواعد، روندها، واقعیات، علل دگرگونیها، مسایل و روابط ساختها و ساختارها و شبکهها و مناسبات اجتماعی، ذهنی و دور از واقعیت همیشه موجود جوامع واقعی است. آیا شناخت جامعه شناسی ایدئولوژیک از جامعه بدون هرگونه تجربه عینی و تاریخی و آزمونهای علیم واقعیت دارد؟ آیا این نحوه نگرش و رویکرد واقعی است؟ مبتنی بر علم است؟ آن چه پوپر به آن انتقاد دارد و آن را دعوت به ناکجاآباد و تعینگرا و دترمینه و تاریخیگری میخواند، دقیقاً همین نوع نگاه به جامعه و واقعیات عینی حاکم بر آن است. شریعتی در تقابل با جامعه شناسی خرد که زادگاه آن آمریکاست میگوید:
"جامعهشناسی آمریکایی، جامعه را به صورت مجموعهای از آحاد اشیا نگاه میکند و بنابراین بررسی و عقلش، آمار و ارقام است و این بزرگترین فریب است".(همان منبع)
آیا واقعاً پارسونز، مرتون، سوروکین، اینکلس و... فقط به آمار و ارقامالتفاوت داشتند؟ آیا آنها فریبکار بودند یا فریبخورده؟
اکنون با توجه به وجود پارادوکسهای گوناگون نظری در آثار شریعتی، اگر بخواهیم دیدگاههای وی را درباره جامعهشناسی جمعبندی کنیم، به این نتایج دست مییابیم:
الف: جامعهشناسی علم نیست، لذا فاقد اعتبار و اتکا در امر شناخت و عمل است.
ب: جامعهشناسی آمریکایی (خرد) جامعهشناسی آماری است. در جامعهشناسی حوزه آمریکا آمار و ارقام کارکردی جز فریب دادن ندارد.
پ: جامعهشناسی علمی نیست که بتواند جامعهشناسی کند و مشکلات جامعه را مرتفع نماید و مضمون و محتوا و نوع نظام اجتماعی را مورد شناسایی قرار دهد.
ت:جامعهشناسی علمی، توهم است و تنها جامعهشناسی ایدئولوژیک است که درک واقعبینانهای از جامعه دارد.
ث: جامعه دارای قوانین علمی است.
معلوم نیست آخرین گزاره بر اساس کدام شناخت علمی و جامعهشناسانه توسط شریعتی کشف شده است؟
در واقع شریعتی با نفی جامعهشناسی علمی، دانشگاهی، آکادمیک و دقیق، به تأیید و تعریف نظری نوعی از جامعهشناسی میپردازد که آن را میتوان جامعهشناسی مکتبی و ایدئولوژیک نامگذاری کرد و به نظر وی تنها این نوع جامعهشناسی است که امکان شناخت جامعه را میسر میکند!
به نظر میرسد بر خلاف اندیشههای جامعهشناسانه یا به تعبیر دقیقتر شبه جامعهشناسانه شریعتی، این جامعهشناسی ایدئولوژیک و مبتنی بر فلسفه اجتماعی و روش شناسی فلسفی (کلگرا و کلنگر) است که به علت فقدان تجربه عینی اجتماعی- تاریخی و پایههای علمی به معنای حقیقی کلمه و مبانی متدولوژیک و آمار و ارقام و اعداد و نمودار و جداول است که تکنیکهای علمی را نفی کرده و قادر به شناسایی واقعیت، آن چنان که هست نه آن چنان که می خواهیم و میسازیم نیست و جهت و سمت و سوی به غایت سوگیرانه و مبتنی بر جبرگرایی و تاریخیگری دارد. کدام تجربه علمی و واقعی اجتماعی در تاریخ اجتماعات انسانی رویکردهای ایدئولوژیک به جامعه را به اثبات رسانیده است؟ آیا ناکامی جامعهشناسی ایدئولوژیک مارکسیستی که قالبریزی ذهنی واقعیت عینی و تاریخی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در ظرف محدود روزگرایی خطی و تکاملی در سراسر جهان کافی و دافی نیست تا شکست بزرگ را اثبات نماید؟
در رویکرد جامعهشناسی علمی، هیچ گاه صورت مسأله یا به عبارت دیگر واقعیت اجتماعی با هر نوع نظم اجتماعی و خصیصه و روابط و مناسبات پاک و نفی نمیشود بلکه با نگاهی علمی، منظم، قاعدهمند و سیستماتیک و استقرایی به آن نگریسته میشود و مسایل و مشکلات به طرق علمی طرح و حل میشود.
و به جای ارایه راهحلهای اتوپیک، توهمی، ذهنی، خیالپردازانه، واقعیت پلورالیستیک با ضرایب احتمالی در مسیر تغییرات، عرضه میشود. کدام واقعی و علمیتر است؟
روشن است که جامعهشناسی ایدئولوژیک در پس نگاه خود یک جبر نهفته را پنهان دارد و ناگزیر است واقعیت را نفی کند تا آرمان و مدینه فاضله و جامعه برین رویای خود را در قالب شهر خورشید، مدینه فاضله و اتوپیا جایگزین آن سازد.
جامعهشناسی ایدئولوژیک به لحاظ محتوا و مضمون، همان فلسفه اجتماعی غیر علمی است که با نظریه پوزیتیویستی کنت در عرصه شناخت اجتماعی، تیغ آن به شدت کند شد و با دورکهیم رسماً از میدان و صحنه مطالعات جامعهشناسانه خارج گردید. اگر چه پوزیتیویسم نیم از واقعیت را در بطن خودنهفته داشت، لیکن در برابر و در مقایسه با توقف عظیم تاریخی- اجتماعی جوامع، دعوت به راه و روش و اندیشه مطالعه علمی (مشاهده، تجربه، آزمایش و تکرار) یعنی روش علوم طبیعی یک گام عظیم به جلو برداشته شد و فلسفه اجتماعی به طور کلی از علم اجتماعی جدا منفک گردید و درست پس از این تفکیک و جدایی تاریخی، علم و انواع علوم انسانی و به ویژه جامعهشناسی در مسیر صحیح و تکاملی و تاریخی و واقعی خود قرار گرفت و امروز جایگاهی بس ارزشمند و معتبر را اختیار کرده است.
جامعهشناسی علمی با تکیه بر روش علمی، به شناخت، تصرف، مهار و کنترل پدیدههای اجتماعی میپردازد تا بتواند واقعیت را تغییر دهد. اما از درون تفکر اندیشه جامعهشناسی ایدئولوژیک، ذاتگرایی و ماهیتگرایی فلسفی بیرون میآید که اساساً در حوزه مطالبات علمی جامعهشناختی قرار نمیگیرد. شریعتی به اقتضای رسالت اجتماعی و اهداف ایدئولوژیک آن، تعریف و شناختی را میپسندید که دستگاه فکری هندسی ایدئولوژیکش بتواند آن را در خود جای دهد و تعریف و عرضه بدارد.
بدیهی است به منظور جلوگیری از سوءتفاهم، بایستی توضیح داده شود که در این جا بحث بر سر مکتب یا ایدئولوژیک است که با واقعیت و حقیقت، فاصله عظیمی است و این دو در عرض هم قرار دارند. جامعه یک واقعیت دلخواه نیست و چنان که شریعتی تصریح دارد؛ دارای قوانین مسلم علمی است.
بنابراین با هر نوع نگاه و رویکردی جز رهیافت علمی، نه تنها قادر به فهم واقعیتهای اجتماعی به طور دقیق نخواهیم شد، بلکه یک بنبست علمی فراروی ما قرار خواهد داشت که مانع از دستیابی و شناخت واقعیات عینی و خارجی مستقل از ذهنیات ما میشود. فیالواقع این همان اسپاسمانتالیسم یا فاصله موجود بین واقعیت و خیال و عین و ایده است. اگر این تعریف را در خصوص علم بپذیریم که علم در جستجوی کشف روابط علی و قانونمند و نسبتاً پایدار بین پدیدهها و متغیرهای واقعی است، در مقایسه با رویکرد شریعتی به علم و جامعهشناسی علمی که وی اعتقاد دارد جامعهشناسی کارآیی لازم را در حل مسایل جامعه ندارد، پارادوکس موجود در اندیشه شریعتی به درستی عیان و آشکار میشود. اگر جامعهشناسی قادر به شناخت جامعه و قوانین و نظامات حاکم بر آن نباشد، پس کدام علم صلاحیت بررسی و مطالعه جامعه و شناخت آن و حل مشکلات را داراست؟ آیا رشد و تکامل رشتههای مختلف جامعهشناسی از قبیل صنعتی، روستایی، شهری، خانواده، ارتباطات، کار و شغل و سیاسی در جوامع پیشرفته جهان، بر نظریات، آرا و پیشگویی شریعتی مهر ابطال نمیزند؟ اصولا در جامعهشناسی ایدئولوژیک، همه جوامع نامطلوب و ناهنجار و دچار مشکلات عدیده هستند و تنها با رهیافتهای ایدئولوژیک رو به مطلوبیت و جامعه مطلوب و آرمانی گام برمیدارند!
جامعهشناسی ایدئولوژیک، فلسفی، اتوپیست، کلانگرا و کلاننگر است و قادر به تحلیل و تبیین علمی و توضیح نسبتاً دقیق روابط جزیی و علت و معلولی اشیا و پدیدهها و موقعیتها نیست. از این رو میتوان اظهار داشت؛ اولاً شریعتی به خاطر گرایش ایدئولوژیک و ثانیاً به علت دارا بودن بینش کلاننگر در عرصه جامعهشناختی، به طور کاملاً طبیعی از جامعهشناسی خرد سرباز میزند و چون در مضمون و محتوای جامعهشناسی خرد، واژگونی سیستم منظور نظر نیست، بلکه نهادها و سازمانها و انستیتوسیونهای اجتماعی دستکاری، اصلاح و ترمیم میشوند، این روش با اهداف وی در تعارض کامل قرار داشته است.
لازم به توضیح نیست که شریعتی به طور کامل و تما عیار در چارچوب شاخصها و نگرههای جامعهشناسی کلان، تفکر و عمل نمیکند. اما بر اساس آثار به جا مانده از او میتوان شریعتی را در طبقهبندی سطوح جامعهشناسی، ذیل جامعهشناسی کلانگرا قرار داد. تشابهات فراوان استنادی در آثار وی گواه و تأییدی بر این نظریه به شمار میآید. آنچه کاملاً مسلم و بدیهی است، این نکته است که شریعتی به شدت با نفی و انکار جامعهشناسی علمی از آن فاصله داشته و با آن کاملاً بیگانه و غریب است و حتی آثار جامعهشناسان خردگرا و نظریهپردازان تئوریهای میانبرد جامعهشناسی را مطالعه نکرده است و از آن آگاه نیست، بلکه به طور سطحی و گذرا به آن پرداخته است.
البته شریعتی یک تیپ آکادمیک و دانشگاهی و محقق علمی و رشته جامعهشناسی به معنای واقعی کلمه نیست و به تصریح خود در آثارش یک متفکر و محقق دینی و دردمند و معلم و نویسنده است که درد دین و مردم دارد و در پی دگرگونی وضع جامعه خویش و سوق دادن آن به یک جامعه مطلوب و مستقل و آزاد از قید استعمار و استثمار و استعمار نو و کهنه است. رشته تحصیلی او نیز "تاریخ" و "قدیسشناسی" است و اگر شریعتی در پارهای از زمینهها و مسایل، اظهار نظرهای جامعهشناسانه میکند، جنبه حاشیهای و فرعی دارد. این گزاره و نکته که شریعتی از جامعهشناسی علمی بی اطلاع بوده و با آن فاصله داشته است و به عبارت دیگر یک متفکر و محقق آکادمیک نبوده است، به شرایط دوران، نیازهای اجتماعی، طرز تفکر و اهداف او باز میگردد و چیزی از قدر و منزلت و رنجهای بزرگ او برای به سازی اجتماعی و تحول در تفکر نواندیشی دینی کم نمیکند.
علاوه بر آن، شریعتی به طور مکرر در جای جای آثار خود تصریح کرده است که یک محقق آکادمیک و دانشگاهی نیست و بدان شیوه، کار، زندگی و مطالعه نمیکند و حتی به این مسأله مباهات میکرده است! در حقیقت، آن چه شریعتی در کلاسهای درس جامعهشناسانی چون ژاک برگ، ماسینیون، گورویچ و دیگران آموخته است، در زمینه جامعهشناسی مذهبی- ایدئولوژیک، دینشناسی تطبیقی و اسطورهشناسی و تاریخ بوده است و این تتبعات علمی با جامعهشناسی علمی دینی به کلی متفاوت است. شریعتی به علت عدم انطباق رشته تحصیلی، ناگزیر و در کمال اکراه تز دکترای خود را با عنوان ترجمع فضایل بلخ زیر نظر پروفسور ژیلبرت لازار انتخاب و به انجام رسانید که هیچ ربطی به جامعهشناسی و تزهای آن نداشته و ندارد. کاملاً عیان است چنین موضوع و تزی نمیتواند، تز و نظریه و رساله P.H.D یک دانشجوی مقطع دکترا در رشته جامعهشناسی باشد.
عمده تعلیمات رسمی وی در خصوص جامعهشناسی مربوط به آموزههای پروفسور ژرژگورویچ بوده است که به علت مطول و پیچیده نویسی گورویچ، درک و فهم آن ساده نیست، لیکن به گفته همکلاسان شریعتی، وی آن را به سادگی فهم و تفسیر میکرده است و گورویچ شناس برجستهای بوده است که با نکات، دقایق و ظرایف فکری متفکری چون گورویچ آشنایی دقیق داشته است. اما او هیچ گاه دانشجوی رسمی جامعهشناسی نبوده و آن چه از جامعه شناسی آموخته است و در همین حد و اندازه و نیز اندکی مطالعات غیر آکادمیک و آزاد در حوزههایی از مارکسیسم و نئومارکسیم و مکتب فرانکفورت (آن هم در حد آثار هربرت مارکوزه) بوده است. در واقع شریعتی دانشجوی مستمع آزاد برخی کلاسهای جامعهشناسی و دروس عمومی مذهبی آن در زمینه مذهب و رشته قدیسشناسی بوده است و صفت جامعهشناس و انتساب آن به شریعتی با توجه به شاخص جامعهشناسی و جامعهشناس، مطابق با واقعیت نیست و شاید به منظور استناد و پشتوانه سازی نظریات وی در حوزه اجتماعی- دینی به کار گرفته شده و میشود. شاید خواننده محترم دچار تعجب و شگفتی شود که نگارنده چه اصراری به این موضوع دارد و اساساً این که شریعتی در زمره جامعهشناسان علمی منظور و محسوب شود یا نشود، چه تأثیری در موقعیت او و نتایج اجتماعی تفکر وی دارد؟
بدیهی است هر اندیشهای در حوزه اجتماعی، وجه کاربردی، راهبردی و عملی دارد که جامعه را به مسیرهای خاصی میکشاند که در خوشبینانهترین تصور، هزینههای سنگینی را بر دوش جامعه خواهد گذاشت. در واقع، مطالعه علمی جمعه و حل مسایل و مشکلات آن و نیز طرق راهبردی آن تفاوت عظیمی با مطالعه فلسفی- اجتماعی جامعه و طرق تحولگرایانه آن دارد که در عمل و در تنگناها و بنبستها به عینه میتوان آن را لمس و مشاهده کرد.
اظهار نظرهای شریعتی و عقاید او را در حوزههای متفاوت جامعهشناسی و جامعهشناختی و درباره جامعهشناسان مهم و مطرح از جمله کنت، دورکهیم، وبر، مارکس، اسپنسر، آرون، لوی برول و... سطحی، توصیفی، گذرا، ناقص و غیر تحلیل و تبیینی بوده است که هوشمندی و قدرت بیان شریعتی از یک سو و سطح اندک آگاهیهای علمی و فکری در فضای اختناق آن دوران موجب شده است تا حقیقت مود توجه قرار نگیرد و شریعتی تمام آموختهها و یافتههایش را در مسیر نیازها ایدئولوژیک و اجتماعیاش به کار بندد و مطرح کند که با طرح علمی آن فاصله زیادی دارد. آن چه از اسطوره گذشته میتوان نتیجه گرفت این است:
شریعتی جامعهشناس به معنای دقیق و علمی آن نیست و با جامعهشناسی علمی به کلی بیگانه بوده است. با فرض جامعهشناس خواندن شریعتی، حداکثر این که وی یک جامعهشناس ایدئولوژیک است که جامعه را با پارامترهای غیر علمی و در چارچوب معرفت شناختی مؤلفههای درونی جامعهشناسی دین و مقولات مربوط به آن مورد مطالعه، سنجش و ارزشیابی قرار میداده است. دوری و نزدیکی شریعتی با جامعهشناسی و جامعهشناسان بر محور و نقطه کانونی و مرکزی فکری خودش تعیین و تنظیم میشده است و مهمترین حوزهای که شریعتی در آن به فعالیتهای فکری تحقیقی و عملی پرداخته است عبارت است از: تاریخ، ادیان، هنر، ادبیات و اساطیر.
اما بیانصافی محض است که شریعتی را متفکر و اندیشمندی هوشمند، هنرمند، مبارز، صادق، خلاق، نواندیش، آزادیخواه، عدالتطلب و مردم دوست نخوانیم. شریعتی در چهار راه نواندیشی معاصر دینی، قله سترگی است که عبور و دور زدن و نادیده گرفتن وی امکانپذیر و مقدور نیست. به همه آنچه که شریعتی بود و هست صادقانه معترفیم، اما او چه جامعهشناس به معنان دقیق، درست و علمی کلمه نیست. اگر بخواهیم و بتوانیم او را در تیپبندی معیارهای جامعهشناسانه قرار دهیم، بیشک با توجه به آثار و شواهد مستند و باقیات صالحات وی، شریعتی جامعهشناس از نوع فلسفی، ایدئولوژیک، آرمانگرا و ایدهآلی است که بینش و نگاه ایدئولوژیک او بر نگاه و بینش اجتماعی و جامعهشناسانهاش کاملاً غلبه دارد. اگر بخواهیم در این زمینه گزارهای دقیقتر بیان کنیم، این است که شریعتی در دوران گذار جامعه ایران، در نحله نواندیشان و روشنفکران دینی نوگرا و مدرناندیش جای میگیرد که واقعیترین صفت انتساب به او، فیلسوف اجتماعی است.
افسوس و صد دریغ که قریب یکونیم قرن پیش، عصر و دوره فلسفه اجتماعی و جامعهشناسی عقیم و ناکارآمد فلسفی خاتمه و پایان یافته است و عقلانیت علمی، جامعهشناسی علمی و سیستماتیک، جایگزین و جانشین شایسته آن در شناخت امر اجتماعی و نیز حل مشکلات جامعه به طریقه علمی شده است. بر خلاف نظریهپردازی فرزندان محترم و خلف و بلافصل او که قایل به کارآمدی و قرائتهای نوین از او در قالب یک پروژه، روش و منش هستند، به نظر میرسد که وقتی عصر یک نگرش، گفتمان و اندیشه به علت غیر انطباق بودن آن با واقعیت سر سخت قانونمند علمی- اجتماعی با شکست خاتمه مییابد، به طریق اولی، پروژه غیر قابل اجرا و روش اندیشه ناکارآمد و عقیم به خودی خود منتفی است. در این میان تنها منش او که مجموعهای از ارزشهای اخلاقی، فکری، فضایل و رفتارهاست باقی میماند و مانده است.
سخن آخر این که جامعه، یک پدیده متنوع، متعدد و متکثر است و راههای متعددی برای دستیابی به آزادی، عدالت، توسعه و حل مسایل و مشکلات و نیازهای واقعی انسانها وجود دارد که نهضت رفرم و اصلاح دینی تنها یک مسیر پیشنهادی است، نه بیگانه مسیر و شاهراه اصلی برای خروج از بنبستهای اجتماعی، سیاسی و فکری. این نکتهای است که در تحلیلهای فرزندان وی میبایست لحاظ و پیگیری شود. تجربه عینی جوامع مترقی و توسعه یافته نشان داده است که با تغییر در زیر ساختهای اجتماعی، اقتصادی و نهادهای تولیدی و مناسبات و با تغییر تکنیک و توسعه جامعهشناسانه تجربه شده از طریق تفسیر فرهنگ مادی، روبناهای دگماتیک شکسته و شکافته خواهد شد و اشکال نوین، و انواع فرمهای زیست، جبراً و بر اساس نیاز عینی جامعه، جانشین اشکال سنتی، کهنه و فاقد توانمندی انطباقی یا دوران رشد و پویایی و ترقی خواهی خواهد شد. به نظر میرسد که اسلوبهای تفسیر تفکر اجتماعی محصول دهه پنجاه، با این مضمون که موتور کوچک فکری- فرهنگی، موتور بزرگ را روشن میکند و به راه خواهد انداخت، خاتمه یافته و نیز عصر روشن فکری متعلق به فلسفه اجتماعی با حذف نظام فکری ایدئولوژیک، پروندهاش بسته شده است. آنچه این نسل آموخته است، این نکته حیاتی و مهم است که حقیقت مطلق نزد هیچ کس نیست و آن که مدعی دستیابی به حقیقت مطلق است، بایستی به ادعای او شک روا داشت. چه، حقیقت متکثر است و اندیشهها گوناگون و راهها و روشها بیشمار.