مکاتب بشری همواره دارای نقصهای فراوانی بودهاند زیرا این ایسمها پیوسته با در نظر گرفتن نیازهای مادی انسان سعی میکنند تا مفهوم سعادت را تعبیر و تفسیر کنند غافل از اینکه سعادت جز آن نیست که در ادیان آسمانی آمده است البته میبایست متذکر شد که علت این همه عناد با دین به دلیل غلبه نفسانیت بر انسان عصر امروز است انسانی که کوشید تا با استفاده از مکاتب ساختهی ذهن ناقص خود نیازهای جسمی خویش را رفع کند.
کارل مارکس و فردریش انگلس از این دسته افراد بودند اینان که بنیانگذاران نظریه مارکسیسم در قرن نوزدهماند میکوشند تا سعادت بشری را بر محور توجه به نقش اختلاف طبقاتی و تحول ابزار تولید در وقوع تحولات فرهنگی و اجتماعی توجیه کنند در همین جهت درست یکسال بعد از مرگ مارکس (1883) انگلس براساس یادداشتهای مارکس دست به انتشار کتابی با عنوان منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت زد و سپس با استمداد از دیدگاه یکی از باستانشناسان این گونه استدلال کرد که در جوامع اولیه بشری از ساختار خانواده به مفهوم امروز اثری نبوده است و مردم به صورت شبکههای گسترده خویشاوندی به یکدیگر گره میخورند و چون قوانین مربوط به ارتباط همسری و خویشاوندی وجود نداشت اثبات پیوند هر شخص با مادرش بسیار آسانتر از پیوند با پدرش بود زیرا در بسیاری از اوقات پدر شناخته نشده باقی میماند، از اینرو زن در جوامع اولیه در محور توجهات قرار داشت و تیرهها و قبایل مادرسالار بودند با پیدایش مالکیت خصوصی و جایگزینی اقتصاد شبانی و کشاورزی ساده به جای اقتصاد مبتنی بر شکار و گردآوری محصولات آماده شکست تاریخی و جهانی جنس زن رقم خورد.
مردان مدعی مالکیت ابزار تولید شدند و نیاز به نیروی کار مطیع آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود درآورند از همین روی در دیدگاه مارکسیسم تابعیت تاریخی جنس زن نسبت به مرد ریشه اقتصادی دارد و بر ماهیت زیستشناختی زنان مبتنی نیست.
خانواده به شکل کنونی نیز چیزی جز نظامی از نقشهای تحت سلطه که نظام سرمایهداری بر بشریت تحمیل کرده است، نیست تاکید مارکس بر این بود که تنها با تغییر شکل سرمایهداری، طبیعت آزاد انسانی شکوفا میشود و تساوی جنسی پدید میآید. بنابراین لازم است انقلابی از سوی کارگران پدید آید و با حذف سرمایهداری، آرمانهای تساویطلبانه را محقق سازد.
بنابراین زن و مرد باید با تمام قوا به جنگ طبقاتی دامن زنند و مسالهی زنان را تا سرنگونی سرمایهداری کنار بگذارند. به این ترتیب، هر گونه غعالیتی که مبارزه جنسی را اصل و مبارزه طبقاتی را در حاشیه قرار میدهد، ضدانقلابی تلقی میشود.
به اعتقاد مارکس و انگلس خانواده اولین نهاد اجتماعی است که تقسیم نابرابر کار در آن صورت میپذیرد و باید نابود گردد. بنابراین با پیشنهاد حذف خانواده به شکل رایج آن، ایجاد موسسات اشتراکی را پیشنهاد میکنند که در آن مجموعه کارهای خانه و نگهداری از کودکان از وظایف اجتماعی هر دو جنس به حساب میآید.
بنابر آنچه بیان شد مارکسیستهای اولیه در پاسخ به اولین پرسش، تحولات اقتصادی را منشاء فرومایهگی زنان و در پاسخ دومین پرسش، انقلاب اقتصادی و نفی سرمایهداری را عامل رهایی زنان میدانستند.
برخی از مارکسیستهای جدید با نقد نظریههای مارکسیستی قدیم به جنبههای مثبت وجود خانواده اشاره کردهاند. به اعتقاد ایشان در خانواده به خاطر روابط شخصی، پیوندهای عاطفی و وفاداری و اعتماد بین افراد خانواده، از خود بیگانگی به حداقل میرسد اما باز دفاع یکجانبه از حقوق زن به عنوان مهمترین اصل در خانواده که حقوقی نظیر حق مادری و همسری او وی را وادار به انجام امور خانواده مینماید در سرلوحه این نظریه قرار دارد.
از مهمترین شخصیتهای مارکسیست فمنیست میتوان به رزالوگزامبورگ از رهبران جنبش زنان کارگر لهستان و همرزمش کلاراز تکین از رهبران جنبش کارگری آلمان و از بنیانگذاران حزب کمونیست آلمان اشاره کرد.