تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۹۱ - ۱۰:۰۴  ، 
کد خبر : ۲۰۶۰۸۱

جنبش کردی؛ پویشی رهایی‌بخش یا عقیم (بخش اول)

مقدمه: این مصاحبه توسط خدیو (سردبیر نشریه کردی «روانگه» با حمیدرضا جلایی‌پور، مدیر مسئول روزنامه‌های توقیف شده جامعه و نوسازی انجام گرفته است. در این مصاحبه موضوع گذشته و حال کردستان (یا پویش فرهنگی ـ قومی کردها) مورد گفتگو قرار گرفته است. جلایی‌پور در دهه اول انقلاب اسلامی فرماندار مهاباد و معاون استاندارد بوده است. او هم‌اکنون جامعه‌شناسی تدریس می‌کند. با هم قسمت اول آن را می‌خوانیم:

* اولین آشنایی شما با مسأله کرد چه زمانی بود، آیا قبل از آمدن به کردستان با این مسأله آشنا بودند؟ اساساً انگیزه شما برای آمدن به کردستان چه بود؟
** آشنایی من با کردستان به روزهای بعد از انقلاب اسلامی برمی‌گردد، آن موقع دانشجو بودم. این آشنایی بخاطر خواندن کتاب درباره کردستان نبود بلکه از طریق اخبار جنگ نقده (19 فروردین سال 58) که در محیط‌های پرشور دانشگاهی آن زمان انعکاس زیادی داشت، صورت گرفت. حزب دمکرات کردستان در روزهای اول پس از پیروزی انقلاب به مناسبت بازگشایی دفتر حزبش در شهر نقده که دو سوم جمعیت آن آذری و یک سوم آن کرد بودند یک تظاهرات مسلحانه به راه انداخت. در جریان این تظاهرات و در شرایطی که دولت پهلوی سقوط کرده بود و دولت پس از انقلاب هنوز مستقر نشده بود، بین مردم کرد و ترک درگیری چندروزه‌ای در گرفت. ظاهراً بیش از دویست نفر از مردم آذری و کرد کشته شدند و منازعات قومی بالا گرفت. به‌طوری که مسأله کردستان در مرکز توجه میلیون‌ها نفر از مردم طرفدار انقلاب قرار گرفت. در آن روزها خبر جنگ نقده و پیامدهای آن به عنوان خبر اول در کشور و دانشگاه‌ها، مطرح بود.
در این شرایط تعداد زیادی از اعضای انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌ها به نقاط محروم، مثل سیستان و بلوچستان، می‌رفتند. پس از حادثه جنگ نقده تعداد زیادی از آنها به مناطق کردنشین رفتند. اساساً تشکیل نهادهای انقلابی پس از انقلاب، خصوصاً در مناطق کردنشین عمدتاً توسط همین دانشجویان انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌های کشور صورت گرفت. این حرکت عمومی انجمن‌های اسلامی حرکتی با اشاره و دستور از بالا نبود چرا که به یک معنا در آن موقع دولتی در کار نبود. این حرکت مبتنی بر احساس وظیفه‌ای بود که همه دانشجویان فعال مسلمان نسبت به سرنوشت انقلاب و خصوصاً سرنوشت قشرهای محروم، که آنها را به عنوان مستضعفان می‌نامیدند، داشتند. من هم یکی از آن هزاران دانشجو بودم که با این احساس وظیفه برای انجام کار فرهنگی، به همراه چهل دانشجوی دیگر، به نقده رفتم. به یاد دارم صبح‌ها برای جوانان کرد کلاس نقد مارکسیسم می‌گذاشتیم و بعد از ظهرها برای جوانان مذهبی آذری کلاس نقد مبانی فکری سازمان مجاهدین خلق و گروه فرقان را برگزار می‌کردیم. بیشتر کتاب روش رئالیسم علامه طباطبایی را تدریس می‌کردیم. هم مارکسیست‌ها و هم مجاهدین خلق مخالف اعضای انجمن‌های اسلامی بودند. با این وقایع و حوادث بود که من با مسأله کردستان آشنا شدم و قصه ادامه پیدا کرد.
بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها در همان سال 58، از کردستان بازگشتم ولی حادثه روستای قارنا (که یک نمونه دیگری از درگیری‌های حاد قومی بود که در اطراف نقده اتفاق افتاد و باعث کشته شدن حدود 40 نفر از مردم بی‌گناه کرد از اهالی این روستا شد) که هم در منطقه و هم در محیط‌های دانشجویی آثار تبلیغی زیادی داشت.
مارکسیست‌ها در تبلیغات خود به ناروا این حادثه را منتسب به جمهوری اسلامی می‌کردند و می‌گفتند جمهوری اسلامی دشمن کردها است و نمی‌خواهد خودمختاری بدهد. در مقابل، طرفداران انقلاب هم مقصر اصلی این حادثه را حزب دمکرات کردستان و کومله می‌دانستند که قصد داشتند برای پیشبرد اهداف نظامی خود شهر نقده را از ساکنین شیعه و آذری آن تخلیه کنند و البته اگر این شهر از سکنه خالی می‌شد سقوط سه پادگان پسوه، جلدیان و پیران‌شهر در اطراف این شهر حتمی بود. پس از حادثه قارنا، همان جوانانی که با هم کلاس‌های فرهنگی را برگزار می‌کردیم رفتند از استانداری تقاضای فرمانداری را که بی‌طرف باشد، کردند. من چون «تهرانی» بودم (نه کرد یا آذری) روی پیشنهاد فرمانداری من با استاندارد اصرار داشتند. لذا دوباره و این‌بار به عنوان فرماندار به مناطق کردنشین بازگشتم. یک سال و نیم فرماندار نقده بودم، چهار سال و نیم فرماندار مهاباد و تقریباً حدود چهار سال هم معاون استاندار کردستان بودم.
* شما با این سابقه فکر می‌کنید چه عواملی در حاد شدن مسأله قومیت‌ها در ایران و به‌ویژه در کردستان در اوایل انقلاب دخیل بودند؟
** روزهای اول انقلاب ارزیابی‌ها از کردستان عمیق نبود و جنبه ایدئولوژیک داشت. اغلب فکر می‌کردیم اگر آیه انّ اکرمکم عندالله... خوب تبلیغ شود اختلافات قومی حل می‌شود چون هم کرد و هم آذری مسلمان است به یاد دارم وقتی به عنوان دانشجو به کردستان می‌رفتیم تراکت و پوسترهای تبلیغاتی همین آیه را به همراه داشتیم.
ولی به زودی متوجه شدم که مسائل قومی، خصوصاً اختلافات قومی، وقتی بعد مرامی و مسلکی پیدا می‌کنند آن هم در منطقه‌ای با جغرافیای طبیعی، سیاسی و فرهنگی ویژه کردستان، فوق‌العاده پیچیده می‌شوند. (از همین جا بود که هر چه کتاب راجع به کردستان بود جمع می‌کردم و می‌خواندم و بعدها همین کتاب‌ها انگیزه زمینه تشکیل یک کتابخانه تخصصی در استانداری کردستان شد. که البته بعداً شنیدم از آن کتابخانه درست نگهداری نشد.)
به نظر من در تبیین مسائل قومی در ایران باید به دو دسته علل تاریخی ـ اجتماعی توجه داشت. یکی آن دسته عللی که در تاریخ قدیم ایران ریشه دارد. عللی مانند: اختلاف مستمر جمعیت کوچ‌رو (عشایر) و جمعیت یکجانشین (اعم از روستایی و شهری). ائتلاف‌ها و ستیزهای سران عشایر با شاهان ایران و عثمانی، [و ...] دسته دوم به عللی بازمی‌گردد که ریشه در تاریخ جدید تحولات مدرن ایران (یکصد سال اخیر) دارد. عللی مانند: چالش‌های تکوین دولت بروکراتیک و مرکزی با اقوام ایرانی، چالش ناسیونالیزم ملی و قومی، چالش‌های بین‌المللی پس از جنگ جهانی اول با دولت‌های مرکزی و اقوام، [و ...]. هر تبیینی از مسائل قومی در ایران بدون توجه به نقش این دو دسته عوامل، تبیینی سطحی خواهد بود. که در این فرصت کوتاه وارد این بحث نمی‌توان شد.
اما چه عواملی در حاد شدن مسأله کردستان در اوایل انقلاب دخیل بودند؟ در اوایل انقلاب به معنای دقیق کلمه یک «جنبش قومی کردی» در کردستان شکل گرفته بود. خصوصاً پس از انقلاب و با فروپاشی دولت مرکزی و با گسترش سازماندهی دو حزب دمکرات و کومله (که آنها هدف خودمختاری کردستان را پی می‌گرفتند) این جنبش اوج گرفت. اما مطالبات سیاسی این جنبش تنها در برابر دولت مرکزی ایران قرار نگرفت بلکه در برابر یک جنبش عظیم، میلیونی، مردمی، مذهبی و در سطح ملی قرار گرفت که دولت مرکزی ایران خود بخشی از آن بود. قدرت ناشی از این جنبش مردمی ده‌ها برابر از قدرت سیاسی دولت مرکزی بیشتر بود و این نکته‌ای بود که رهبران مارکسیست کرد در آن زمان مورد توجه قرار ندادند. به نظر من خطای رهبران مارکسیست از مهم‌ترین عوامل تشدید کننده بحران کردستان بود. آنها فکر می‌کردند جمهوری اسلامی ضعیف است و با جنگ مسلحانه می‌توانند «خودمختاری» را در کردستان به دست بیاورند. براساس همین تصور بود که هنوز چند روز از پیروزی انقلاب نگذشته بود، که حزب دمکرات در شهر نقده که به لحاظ قومی فوق‌العاده حساس بود، تظاهرات مسلحانه به راه انداختند و آذری و کرد را با یکدیگر سرشاخ کردند.
* جنگ به هر حال پدیده زشتی است. افراط، زیاده‌روی‌ها و ناهنجاری‌هایی که در دوره صلح نادر و عجیب به نظر می‌رسند، از خصوصیت بارز جنگ است. آیا بعد از گذشت بیست سال از رویدادهای خشونت‌بار کردستان زمان فراموش کردن آنها و تغییر نگاه دولت‌مردان فرا نرسیده است؟
** «فراموش کردن گذشته» و تغییر «نگاه» از سوی دولت‌مردان کافی نیست. همه باید بخاطر بیاورند که جنگ در کردستان را «مردم عادی» به راه نیانداختند بلکه نیروهای فکری بودند که از آن جنگ دفاع می‌کردند. لذا این تغییر نگاه شامل روشنفکران کرد و مرکزنشین (و سایر اقشار تأثیرگذار) هم می‌شود. ببینید روشنفکران مذهبی مرکزنشین جنبش توده‌ای (خصوصاً گرایش بنیادگرای درون آن) مورد نقد فلسفی، اجتماعی و دینی قرار داده‌اند اما آیا این کار توسط روشنفکران کرد درباره جنبش‌های قومی انجام گرفته است؟ شما اطلاع دارید اولین گروه‌های سازمان یافته مروج خشونت، همین سازمان مجاهدین خلق ایران و حزب کومله و دمکرات بودند. آنها به کسانی که امام خمینی را دوست داشتند رحم نمی‌کردند (برادر من، درحالی که در زندگی آزارش به هیچ‌کس نرسیده بود توسط همین سازمان مجاهدین خلق در تهران، زمانی که تازه از جبهه آبادان برای دیدن همسرش آمده بود، ترور شد.) ثانیاً وقتی نلسون ماندلا از فراموش کردن گذشته سخن می‌گوید به معنای «چشم بستن» به روی گذشته نیست. گذشته میراث تجربه شده یک اجتماع است و همه باید از این تجربه خطیر درس بگیرند و این کار در درجه اول از طریق شناخت انتقادی از گذشته و تداوم گفتگو میسر است. اگر منظور ماندلا فراموش کردن گذشته به معنای «ماسمالی» کردن آن بود، این حرف او اهمیت پیدا نمی‌کرد. او می‌گوید «بشناس» ولی بعد «ببخش». به بیان دیگر بخشش آگاهانه است که مهم است، چنین بخششی مؤید میزان مدنیت و دوری از عصبیت‌های قومی و مذهبی است.
* شما برای حل مسأله قومیت‌ها از یک دیدگاه پلورالیستی که بر به رسمیت شناختن تکثر فرهنگی، قومی و مذهبی تأکید دارد، در برابر راه‌حل فدرالیسم دفاع می‌کردید. آیا با وجود ساختار ناسالم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی فعلی چنین امری میسر است؟
** بله. هنوز هم معتقدم راهبردی مناسب‌تر از این وجود ندارد. در اینجا اولاً توجه به دو اصل مهم است. یکی اصل جای دادن پلورالیسم سیاسی و فرهنگی در چارچوب دولت ملی (Nation-States) است. دوم اینکه در جهان جهانی شده دولت‌های ملی نیازمند اصلاح هم از پایین و هم از بالا و هم از پهلو هستند (به اصطلاح دمکراسی را باید دمکراتیک‌تر کرد.) ثانیاً با اینکه در مقام عمل مشکلات و موانع زیادی در رعایت این اصول وجود دارد ولی همچنان راهبرد پلورالیستی (در چارچوب دمکراسی پارلمانی در سطح ملی) بر فدرالیسم ترجیح نظری و عملی دارد. تجربه گروه‌های سیاسی کردی در نیم قرن گذشته مؤید این نظر است که واقعاً فدرالیسم (به معنای خودمختاری اقوام) در زمینه ایرانی آن، یک استراتژی عقیمی است. (حتی با تأسی به تقسیم‌بندی ایالات و ولایات دوران قدیم ایران نمی‌توان لزوم فدرالیسم را نتیجه‌گیری کرد.) تجربه شکست فدرالیسم قومی را همه ما در یک دهه اخیر در بلوک مشرق و اروپای شرق شاهد بوده‌ایم. وجوه مدنی موجود در اندیشه «فدرالیسم» در زمینه ایرانی آن از طریق تقویت‌ساز و کارهای دمکراسی در چارچوب دولت ملی بهتر تأمین می‌شود. اگر روزی در جهان یک حکومت فدرال جهانی تشکیل شود، شاید آنگاه بشود از حکومت‌های فدرال در سطح خرد در منطقه خاورمیانه بحث کرد. تازه در آن زمان هم اهمیت مرزهای سیاسی به اندازه اهمیت مرزهای پستی در داخل مناطق شهری در شرایط کنونی تنزل خواهد کرد. به این معنا که همین اهمیتی که الان مرزهای پستی برای ما دارد آن موقع مرزهای سیاسی چنین اهمیتی پیدا می‌کند. لذا دیگر دعوا بر سر آن ارزشی نخواهد داشت.
* شما در بررسی مسأله قومیت‌ها در ایران روی همبستگی مذهبی تأکید زیادی دارید درحالی که مطرح شدن فوری و ناگهانی مطالبات قومی در مطبوعات آذربایجان پس از دوم خرداد خلاف ادعای شما را ثابت می‌کند. در عراق و ترکیه نیز شاهدیم که کردها با حاکمان عموماً سنی‌مذهب مشکل دارند، در این زمینه چه پاسخی دارید؟
** حرف من از منظر جامعه‌شناسی سیاسی (و نه از منظر دینی) درباره نقش مذهب و ربط آن با مسائل قومی و سیاسی ایران بود و هنوز هم احساس می‌کنم حرف بی‌ربطی نیست. (از منظر دینی من به گوهر واحد ادیان الهی اعتقاد دارم). شما ببینید استان ایلام از لحاظ محرومیت اقتصادی و سطح توسعه‌یافتگی حتی در وضعیی بدتر از کردستان قرار داشت ولی جمهوری اسلامی در دهه اول انقلاب با مسأله‌ای از نوع مسأله کردستان در ایلام روبرو نبود. اگر در استان ایلام، مذهب تسنن در اکثریت بود شاید مسائل ایلام هم در آن زمان با مسائل کردستان شبیه می‌شد. یا شما شاهد بودید که جمهوری اسلامی با مسائلی که در کردستان روبرو بود در کرمانشاه روبرو نبود. با این همه، حرف من به معنای این نیست که علت اصلی مسأله کردستان به عنصر «مذهب» بازمی‌گردد (که در این صورت ترکمنستان و بلوچستان هم باید شبیه مسأله کردستان می‌شد، که نشد) بلکه این علت باید با سایر علل و شرایط جمع شود تا مسأله‌ای به نام کردستان را به‌وجود بیاورد. مسائل کردستان عراق و ترکیه هم علل خود را دارد و تنها به عامل مذهبی بستگی ندارد. (شاید عامل «احساس تبعیض» در میان کردها در برابر عرب‌های بغدادنشین و ترک‌های آنکارانشین یک عامل مهم در پویش‌های قومی این دو کشور است. چنین احساس تبعیض هم، البته با درجات خیلی پایین‌تر در کردستان ایران نسبت به مرکز هست.)
در آذربایجان هم که اشاره کردید اگر مذهب اکثریت مردم شیعه نبود شاید دولت مرکزی ایران با یک جنبش ترکیسم (قوم‌گرا) روبرو می‌شد. ولی چون آذربایجانی‌ها از لحاظ مذهب (و از لحاظ مدیریت منابع اقتصادی و سیاسی) نسبت به مرکزنشین‌ها، احساس تبعیض نمی‌کنند، لذا به نظر می‌رسد پویش ترکیسم در آذربایجان با اتکا به هویت زبانی، در سطح یک حرکت فرقه‌ای باقی خواهد ماند و به سطح یک جنبش اجتماعی قومی تبدیل نخواهد شد. ترکیسم از لحاظ مبانی نظری و پایگاه اجتماعی در آذربایجان ایران ضعیف است. اگر بنیادگراهای مذهبی در برابر مطالبات دمکراتیک دوم خرداد مقاومت نکنند (خصوصاً اصل 15 قانون اساسی اجرا شود) ترک‌گراهای آذربایجان هم اصلاً حرف جدی‌ای (که در سطح یک جنبش جاذبه داشته باشد) برای زدن ندارند. یکی از کارکردهای مهم تقویت ساز و کارهای دمکراسی، این است که قومیت‌گرایی را در سطح یک فرقه کوچک می‌کند. ولی اگر مردم‌سالاری ضعیف شود و تبعیض وجود داشته باشد احتمال تبدیل قوم‌گرایی در سطح یک جنبش قومی بیشتر می‌شود.
* وضعیت فعلی کردستان عراق و حاکمیت دوفاکتوری کردهای آن کشور چه تأثیری بر مسأله کرد در ایران داشته است؟
** من آشنایی دقیق و عمیقی نسبت به کردستان عراق و تحولات آن، خصوصاً از تجربه یک دهه خودمختاری عملی کردها در آن کشور، ندارم. اما همین تصویری که در رسانه‌ها از کردستان عراق ارائه می‌شود نشان می‌دهد اولاً عنصر خودمختاری کردها هنوز به عامل تعیین کننده‌ای در «توسعه» آن منطقه تبدیل نشده، حتی در این حکومت خودمختار منازعات دو گروه رهبری کننده این خودمختاری (بارزانی‌ها و طالبانی‌ها) هنوز حل نشده است. اگر کمک‌هایی که زیر نظر سازمان ملل به این منطقه می‌شود، قطع شود معلوم نیست کردستان عراق با چه بحران‌های حادتری روبرو خواهد شد. لذا من حدس می‌زنم خودمختاری کردستان عراق اثر تشویقی بر روی کردستان ایران نداشته است. اتفاقاً تجربه کردستان عراق تجربه خوبی است برای روشنفکران کرد و ایرانی. متأسفانه من هنوز یک مقاله علمی از تجربه کردستان عراق از سوی روشنفکران کرد ایرانی نوشته شده بود، در نشریات موجود ندیده‌ام.
* شما در صحبت‌هایتان به عناوین مختلف، روشنفکران کرد را مورد انتقاد قرار می‌دهید. دلیل اصلی این انتقادات چیست و اصولاً وظیفه روشنفکران کرد را در قبال مسأله قومی چه می‌دانید؟
** دلیل اصلی آن این است که در دوران مدرن «روشنفکران» نقش کلیدی در سرنوشت هر جامعه‌ای دارند. سرمنشأ هر تغییر و اصلاح عمیقی از درون قشرهای روشنفکری و فکری جامعه شروع می‌شود. معمولاً روشنفکران قادرند وضع موجود جامعه را تبیین کنند و راه‌هایی را برای آینده و پیشرفت جامعه (و حتی در پاره‌ای موارد تخریب آن) نشان دهند. حرف‌های آنها بر روی دانشجویان، تحصیل‌کردگان، فرهنگیان و سایر متخصصان اثر می‌گذارد و اقشار تحصیل‌کرده هم روی سایر اقشار جامعه اثر می‌گذارند. به عنوان مثال، من فکر می‌کنم اگر چنین تحولی در محیط روشنفکری و بعد در میان اقشار تحصیل‌کرده رخ نداده بود جامعه ایران شاهد جنبش اصلاحی دوم خرداد نبود. اضافه کنم نقد من درباره کردستان فقط متوجه روشنفکران کرد نیست و به روشنفکران مرکزنشین غیر کرد هم برمی‌گردد. خطای راهبردی عده زیادی از روشنفکران مارکسیست کرد در نیم قرن گذشته این بود که در چارچوب تفکر مارکسیستی (متأثر از برداشت لنین از اقوام در روسیه تزاری) «نیروی قومی کرد» را یک نیروی رهایی‌بخش تلقی می‌کردند. لذا پیگیری «خودمختاری» حتی از طریق مبارزه مسلحانه یکی از اهداف استراتژیک آنان حتی تا سال‌های اخیر بوده و هست. خطای راهبردی روشنفکران مرکزنشین هم این است که به اقوام ایرانی به‌طور جدی نپرداخته‌اند. روشنفکری آنها بیش از اینکه «محلی ـ ایرانی ـ جهانی» باشد «تهرانی ـ جهانی» بوده است.
به قسمت دوم سؤال شما برمی‌گردیم. نه من و نه کس دیگری نمی‌تواند «وظیفه‌ای برای روشنفکران کرد تعیین کند. روشنفکران نه کارمندان دولت‌اند و نه کارگزاران احزاب. من تنها به عنوان فردی که به مسائل کردستان علاقه‌مند بوده، فکر می‌کنم از «حقوق کردها» در چارچوب گفتمان شهروندی و گفتمان دمکراتیک (خصوصاً به معنای پلورالیستی آن نه فدرالیستی) بهتر می‌توان دفاع کرد. گفتمان رهایی‌بخش گفتمان قومی نیست. گفتمان و جنبش قومی، گفتمانی عقیم است. گفتمان رهایی‌بخش گفتمانی است که قادر است در سطح محلی، ملی و جهانی از ضرورت تولید «شهروندانی آگاه، توانا (ماهر) و مسئول» دفاع کند. به بیان دیگر «فرد آگاه، توانا و مسئول»، نیروی رهایی‌بخش دوران ما است و تفاوت‌های قومی، ملی، مذهبی و زبانی را باید در این چارچوب تفسیر کرد. حدس می‌زنم اغلب الگوهای رهایی‌بخش دیگر، الگوهای «ناکجاآبادی» هستند. البته گفتم، این برداشت من است نه تعیین تکلیف برای دیگران. من عین همین حرف را در نقد بنیادگرایی مذهبی مرکزنشینان غیر کرد می‌زنم. بنیادگرایی مذهبی و قوم‌گرایی ایدئولوژیک دستاوردهای قابل دفاعی برای جامعه خود نداشته‌اند. تقریباً پدیده‌هایی عقیم و نابارور هستند (اگر نگوییم که ویرانگر و مخرب هستند.) شکست طالبان (در میان قوم پشتون) و بن‌لادن در افغانستان آخرین نمونه آن بوده است. نتیجه بنیادگرایی بن‌لادن، قدرت گرفتن نظامی‌گراها در آمریکا شده است. مسلمانان در کشورهای اسلامی برای رفع نابرابری‌ها و تبعیض‌ها (مثل تبعیض و جنایت صهیونیست‌ها علیه فلسطینی‌ها) از طریق مبارزه دمکراتیک و مبتنی بر شهروندان آگاه، ماهر و مسئول بهتر موفق می‌شوند.
* یکی از کارهای ارزنده شما راه‌اندازی ستون «نگاه ملی» در روزنامه‌های دوم خردادی و طرح مسائل مربوط به قومیت‌ها بود. آیا هدف خاصی مورد نظرتان بود؟ آیا در انتخاب مقالات برای چاپ آن به صورت گزینشی عمل می‌کردید؟
** شما می‌دانید اگر به مسائل ناشی از تفاوت‌های قومی (و همچنین طبقاتی، جنسیتی، سیاسی و...) به صورت عمیق نگاه کنیم برای رفع آنها راه‌حل‌های آسانی وجود ندارد. اغلب راه‌حل‌های آسان‌گیر «ناکجاآبادی» است و فقط به صورت موقت در میان هواداران خودشور و هیجان (و هویت) ایجان می‌کند. من فکر می‌کنم اولین شرط مواجهه سازنده با این مسائل (و نابرابری‌ها و تبعیض‌ها) ایجاد شرایط «گفتگو» در میان طرفین درگیر در صحنه است. لذا «ستون نگاه ملی» عرصه کوچکی به اندازه توان یک روزنامه بود تا از طریق آن نویسندگان درباره اقوام ایرانی به «گفتگو» بنشینند. در انتخاب یادداشت‌ها برای این ستون مهم‌ترین معیار مورد توجه این بود که یادداشت‌ها تحلیلی و جدی باشند. بدین معنا که با اتکا به «دلیل» نه با اتکا به «عاطفه» نوشته شده باشد. زیرا راهبرد روزنامه‌های اصلاح‌طلب تقویت بنیادگرایی یا قوم‌گرایی (که بیشتر از عاطفه تغذیه می‌کنند) نبود بلکه نقد آنها بود. لذا به یاد دارم یادداشت‌ها و مقالاتی که حتی از «فدرالیسم» با ذکر دلایل دفاع کرده بود، چاپ می‌کردیم.
* بعد از گذشت حدود هشت سال از چاپ آخرین کتابتان در مورد کردستان آیا اثر جدیدی در این زمینه دارید؟ و آیا اصولاً هیچ تغییری در این زمینه در دیدگاه‌هایتان حاصل شده است؟
** در واقع من قبلاً دو کتاب راجع به کردستان نوشتم. یکی کتاب کوچک «قاضی محمد» بود که انتشارات امیرکبیر چاپ کرد، یکی هم کتابی که شما اشاره می‌کنید که به نام «کردستان» بود که انتشارات وزارت خارجه چاپ کرد. هر دو این کتاب‌ها سریع فروش رفت و دیگر توسط ناشرین آنها چاپ نشد. نوشتن این دو کتاب را هفده سال پیش آغاز کردم که هنوز لیسانس جامعه‌شناسی‌ام را نگرفته بودم، 24 سال داشتم، و کردستان در اوج بحران خود بود و اصولاً کل منطقه غرب جزو مناطق جنگی در دوران جنگ با عراق محسوب می‌شد. الآن از ادبیات آن کتاب‌ها، فاصله گرفته‌ام ولی هنوز به درون مایه‌های آن دو کتاب باور دارم و اتفاقاً این دو کتاب منبع خوبی است که نشان می‌دهد در آن زمان مسئولان سیاسی کردستان و نمایندگان دولت چگونه فکر می‌کردند. در سال‌های اخیر نیز مشغول آماده کردن فصول کتابی هستم به نام «جنبش کردی در ایران پس از انقلاب»، اگر خداوند یاری کند امیدوارم در تابستان 81 آماده چاپ شود.
رویکرد این کتاب جدید از نظر جامعه‌شناسی با دو کتاب گذشته تفاوت دارد. دو کتابی که ذکر کردم در دوره‌ای نوشته شده بود که ادبیات جامعه‌شناسی زیر نفوذ ادبیات «جامعه‌شناسی متعارف» بود. در کتاب اخیر موضوع کردستان را در چارچوب ادبیات «جامعه‌شناسی متأخر» مورد توجه قرار داده‌ام. بدین معنا که، اولاً جامعه‌شناسی متعارف حول محور دولت ـ ملی است در صورتی که جامعه‌شناسی متأخر حول محور «مدرنیته جهانی شده» جهت‌گیری شده است. ثانیاً در جامعه‌شناسی متأخر به جای «مبارزات طبقاتی» بر «جنبش‌های اجتماعی» تأکید می‌شود. لذا در این کتاب در ارزیابی کردستان از عبارت «جنبش کردی» استفاده کرده‌ام. ثالثاً بحث هویت ملی و قومی، پدیده‌هایی به شدت متغیر و پویا فرض می‌شوند یعنی عوامل تشکیل دهنده و تقویت کننده آنها در هر دوره‌ای تغییر می‌کند و تأکید بر هویت واحد و یکپارچه تقریباً «افسونی» است که از دل ایدئولوژی‌های قومی و ناسیونالیستی (فرهنگی) بیرون می‌آید. رابعاً، عده زیادی از صاحب‌نظران به جای تأکید بر هویت ملی و یا قومی بر «وحدت ملی» (در چارچوب همزیستی افراد، گروه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) تأکید می‌کنند. خامساً، در جهان جهانی شده، تفاوت‌های قومی و ملی مورد توجه قرار می‌گیرد ولی این «توجه» لزوماً به تکوین ایدئولوژی‌های قومی و ناسیونالیستی منجر نمی‌شود. لذا کتاب جدید زیر نفوذ ادبیات این جامعه‌شناسی متأخر است که الآن در دانشگاه آن را تدریس می‌کنم. متأسفانه وقتی نشریات کردی را می‌بینی، هنوز خبری از ادبیات جامعه‌شناسی متأخر در آنها نیست.
* ما معتقدیم که دولت اصلاحات در کردستان هنوز کار اساسی انجام نداده است. برای مثال در کردستان محروم و عقب‌مانده میانگین آرای داده شده به خاتمی از اصفهان نسبتاً توسعه یافته بیشتر است. مردم انتظار یک تحول و حرکت جدی را دارند، دلیل تعلل دولت را در چه می‌بینید؟ در گذشته هنگام بحث از توسعه اقتصادی مسأله ناامنی مطرح می‌شد و حالا با از بین رفتن این بهانه مسأله تعدیل و خصوصی‌سازی مطرح می‌شود و یا هنگام بحث مدیریت بومی فوراً بحث شایسته‌سالاری طرح می‌شود درحالی که به شهادت تاریخ در مدیریت این بیست‌وچهارساله این اصل زیاد مورد توجه نبوده است، به نظر شما کی به این وضعیت تأسف‌بار پایان داده می‌شود؟
** بله. کردستان همچنان با مسائل و معضلات اساسی روبرو است. خصوصاً به موضوع تبعیض هنوز توجه ساختاری نشده است. همان‌طور که اشاره شد هنوز اصل 15 قانون اساسی به صورت یک طرح و قانون مورد توجه قرار نگرفته است. ولی در ارزیابی علل به وجود آمدن این وضع و راه‌های برون رفت میان مرکزنشینان و کردنشینان هنوز اختلاف دیدگاه‌ها زیاد است. لذا اولاً با تأکید بر «گفتگوی سازنده» و نهادینه کردن آن باید این فاصله را کم کرد. ثانیاً در شرایطی که هنوز این فاصله هست، نقش نمایندگان کرد در مجلس و در شوراهای اسلامی شهر و روستا یک نقش کلیدی است. آنها در ساماندهی و حل مطالبات و مشکلات مردم نقش مهمی دارند، لذا از این نظر من با شما هم عقیده نیستم یعنی اوضاع کنونی کردستان با گذشته تفاوت دارد. در گذشته نمایندگان کرد نقشی جدی نداشتند و در شهرها مردم از تکیه‌گاهی مثل شوراها برخوردار نبودند. اصلاً در کردستان چاپ نشریات میسر نبود. نباید این تغییرات را نادیده گرفت، ولی هنوز برای حل معضلات کردستان (مثل سایر استان‌های سنی‌نشین کشور) راه زیادی در پیش است. مهم اتخاذ راهبرد صحیح است، که مقداری درباره آن بحث کردیم.
به نکته دیگری که در سؤال شما بود، اشاره کنم. به یاد دارم حتی در روزهای بحرانی کردستان من و همه آن دانشجویان که به کردستان آمده بودیم (و حتی استانداران آن زمان) با مأموریت نیروهای غیربومی به کردستان مخالف بودیم. به عنوان نمونه، در هنگام انتخابات مجلس دوم، تعداد قابل توجهی معتمدان شهر اصرار داشتند که کاندیدای نمایندگی مجلس بشوم ولی به دلیل اعتقاد به همین اصل قبول نکردم و تا جنگ تمام شد، به تهران باز گشتم و هیچ‌گاه در کردستان پستی را قبول نکردم. در واقع ناامنی‌های اوایل انقلاب در کردستان باعث شده که اولاً هنوز مدیریت مناطق کردنشین تحت تأثیر افراد غیربومی باشد، ثانیاً موقعیت آقای حسنی به عنوان امام جمعه شهر اورمیه (این شهر زیبا و با فرهنگ تسامح ایران) همچنان تثبیت شود. حرف من این است که درصد مدیریت غیربومی کردستان نباید از سایر استان‌های کشور بیشتر باشد، در غیر این صورت این یک تبعیض آشکار مدیریتی است.
ممکن است شما سؤال کنید، که من و سایر دوستانم با این دیدگاه، چرا یک دهه در کردستان ماندیم؟ در پاسخ باید به عاملی که قبلاً به آن نپرداختم، اشاره کنم. بعد از پیروزی انقلاب در برابر جنبش کردی یک جنبش عظیم مردمی و مذهبی در سطح ایران قرار داشت. در میان عناصر تشکیل دهنده این جنبش عظیم و مردمی گرایش‌های بنیادگرای مذهبی هم وجود داشت. لذا در کردستان، خصوصاً اوایل انقلاب موقعیتی دوقطبی وجود داشت. در یک طرف گروه‌های مسلح قوم‌گرا قرار داشتند و با قوای دولت می‌جنگیدند (عمدتاً مین می‌گذاشتند و ترور می‌کردند) و در طرف دیگر حکومت و جنبش عظیم مردمی ایران قرار داشت که در آن گرایش بنیادگرا هم وجود داشت. در میان این دو قطب هم مردم کرد قرار گرفته بودند که به دلیل ناامنی‌های مستمر و ناشی از مرزی و جنگی بودن منطقه منفعل و مرعوب بودند. در چنین وضعیتی نقش دانشجویان انجمن اسلامی که به منطقه آمده بودند یعنی امثال آن چهل نفر، خیلی مهم بود. (کار این دانشجویان سخت‌تر از کار دانشجویان در انجمن‌های اسلامی در دوران دوم خرداد به بعد بود) آنها می‌توانستند در برابر افراط‌گری بنیادگراهای مذهبی (که البته الآن به آنها بنیادگرای مذهبی گفته می‌شود، در آن موقع از آنها به عنوان نیروهای قاطع و معتقد نام می‌بردند) ایستادگی کنند. در غیر این صورت مردم کرد اساساً نمی‌توانستند جلو این اقدامات را بگیرند. چون آنها تندروی‌های خود را در پشت شهدا و ایثارگری‌های نیروی مسلح پنهان می‌کردند. ولی معمولاً اعضای انجمن اسلامی دانشگاه‌ها که در مسئولیت‌های مختلف و در نهادهای انقلابی حضور داشتند، جلو تندروها می‌ایستادند. اگر این نقش سازنده را این نیروهای غیربومی نداشتند، انگیزه‌ای برای ماندن در منطقه جنگی وجود نداشت. این‌ها از بهترین دانشجویان بودند و در کردستان هم شیرینی توزیع نمی‌کردند، رفتن آدم به منطقه با خودش بود و برگشت او معلوم نبود. چند تن از دوستان من دیگر برنگشتند.]به یاد دارم چند نفر از همکلاسی‌های من در همان اول انقلاب برای ادامه تحصیل به آمریکا و انگلیس رفتند ولی من با وجود اینکه درسم از آنها بهتر بود از اینکه با آنها به آمریکا نرفتم (و مشکلی هم برای رفتن نداشتم) حسرت نخوردم. چرا که مهم‌ترین انگیزه ما این بود که احساس می‌کردیم به عنوان نماینده دولت داریم کاری برای مردم کرد در آن شرایط سخت انجام می‌دهیم. وقتی جنگ تمام شد و آن وضع دوقطبی تخفیف پیدا کرد بلافاصله به تهران برگشتیم و من هم به دنبال تحصیل رفتم.[الآن شرایط خیلی فرق کرده، شما می‌بینید وقتی وزارت کشور در انتخاب استاندار کردستان با نمایندگان مجلس ششم مشورت نمی‌کند، صدای آنها بلند می‌شود و تقاضای استعفا می‌کنند. پیش از خاتمی اگر چنین کاری می‌شد شاید نمایندگان سر و کارشان با امثال سعید امامی بود. الآن زمانه تغییر کرده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات