فهمیدن روان تحلیلی یا روانکاوی "ژاک لاکان" در زمان کوتاه میسر نیست. آنچه در ادامه می آید، آشنایی بسیار مختصر و بسیار کلی در مورد بخشی از آراء و اندیشه های لاکان و روان تحلیلی او با تکیه بر عنصر زبان و گفت وگو است. زیرا این عنصر می تواند در حوزه های مختلف، آثار و استلزام های گوناگونی را ایجاد کند. من از این جهت واژه روانکاوی و روان تحلیلی را با هم به کار می برم که روان پزشکان ایرانی از روانکاوی استفاده می کنند در حالی که روان شناسان بیشتر روان تحلیلی را به کار می برند. بنابر این افتراق، مناسب تردیدم در موردمخاطبان مختلف از هر دواصطلاح استفاده کنم.
"زیگموند فروید" و "ژاک لاکان" در حوزه روانکاوی و روان تحلیلی مشابهت ها و اختلافاتی دارند. در حالی که فروید بر ویژگیهای بیولوژیک و عناصر مربوط به آن تاُکید دارد، لاکان بر عناصر فرهنگی بیش از عناصر بیولوژیک تاُکید می کند. او به جای پرداختن به غرایز در چارچوبهای بیولوژیکی، ترجیح می دهد در حوزه های رفتاری از انگیزه های فرهنگی و انسان شناختی صحبت کند. بنابراین یکی از تفاوتهای اساسی فروید و لاکان در رویکرد آنها نسبت به مسائل دیده می شود. اگرچه لاکان به صورت برجسته و قابل توجهی متاُثر و ملهم از فروید است؛ اما در طرح مسائل خاص خود مباحث فروید را تغییر می دهد. او در بسیاری از موارد این تغییرات را به صورت بنیادین و ریشه ای طرح ریزی میکند.
سبک نوشتاری لاکان بنا به نظر مفسران، سبک بسیار دشواری است. یعنی هم از جهت نوشتار و هم از جهت استعاره، تلمیح و کنایه وحتی به دلیل ابهامات زیادی که در گفتمان او وجود دارد؛ مملو از ایهام و دشواری است. مضاف بر اینکه در بسیاری موارد، شاعرانه وخلاق بودن، خود را به صورت برجسته و جدی در آثار لاکان نشان می دهد. یعنی شما در مواجهه با آثار او احساس می کنید، در عین اینکه با یک متن روانکاوی و روان تحلیلی ارتباط برقرار کرده اید، اما اثری خلاق و شاعرانه ای پیش رو دارید که اسطوره های خاص خود را دارد به نحوی که از ویژگیهای نغز و بدیع شاعرانه در سطوح کلی متاُثر است. با این تفصیل بجاست پیش از بررسی آرای لاکان درباره فروید سخن بگوییم.
فروید ساختار شخصیت در روانکاوی را به سه قسمت تقسیم می کند. به عبارت دیگر او شخصیت را دارای سه شاکله ی کلی می داند. من، یا خود (ego)؛ فراخود (ego Super)؛ و نهاد (id) این سه جزء هستند. نهاد به طورطبیعی و بیولوژیک بیانگر غرایز و سائق های انسانی است. تشنگی، گرسنگی و همه ی سوق دهنده ها و انگیزه هایی که در حالت حیوانی محض در انسانها می بینیم، بخش نهاد را تشکیل می دهند. نهاد، تبلور خواسته ها و نیازهایی است که ارتباط مستقیم با بعد حیوانی انسان دارند. حرکت نهاد براساس اصل لذت (Principle Pleasure) است.
یعنی جایی که هیچ خبری از منطق، عقل، عقلانیت و گفت وگو نیست. نهاد را صرفاً باید براساس زمینه های خاص خود ارضا کرد. وقتی کودکی گریه می کند و شیر می خواهد، نمی توان برای ارضای او جملهای از ارسطو گفت؛ یا برای آرام کردن او از مولانا و محی الدین عربی شعر خواند. در آن لحظه، آنچه نهاد کودک را آرام می کند، صرفاً اشباع آن ویژگی ای است که نهاد را برانگیخته است. به همین دلیل می گوییم نهاد براساس اصل لذت عمل می کند. به هنگام رشد این بعد (نهاد) با بعدی دیگر مواجه می شویم که "خود" (ego) است. این بخش براساس اصل واقعیت حرکت می کند. ادامه دارد...