حسن رشوند
زمانی که جان لاک در قرن 17 میلادی لیبرالیسم را با توجه به نظریه «حقوق طبیعی» پایهگذاری کرد و در کتاب «گفتاری درباره حکومت مدنی» از «اصالت فرد» دفاع کرد و در محدودیت قدرت و تفکیک قوه مجریه و مقننه، «حق شورش» را به رسمیت شناخت، شاید تصور نمیکرد قرنها بعد همین اصالت دادن به افراد بدون توجه به انگیزههای خدامحوری انسانها، گریبان بشر عصر مدرن را در دوران تلألو حکومتهای لیبرال دموکراسی گرفته و عامل قتل عام دستجمعی گروهی از دانشپژوهان در یک محیط دانشگاهی ـ نه میدان جنگ ـ شود.
شاید جان لاک و دیگرانی که مبلغ این مکتب بودند، به درستی میدانستند مکتبی که با معنای «آزادیخواهی» معرفی میشوند و همخانواده واژگانی همچون «Libertin» و «Libertinage» یعنی هرزگی، افسار گسیختگی، بادهگساری و عیاشی است، کشتار 32 دانشجو در یک محیط دانشگاهی برای آن امری عادی است و نباید آفرینندگان چنین رفتارهای جنونآمیزی را تقبیح کرد. قتل عامی که دو روز پیش در دانشگاه ویرجینیای آمریکا صورت گرفت و یک دانشجو آزادانه و در بستر قانونی حمل سلاح، همکلاسیهای خود را در دو محیط متفاوت دانشگاه به خط کرده و آنان را به رگبار بست، صرفنظر از هرگونه تحلیل روانشناسانه، ناشی از آموزههای مکتبی است که «فردگرایی» و «اصالت دادن به فرد» در آن مبنا بوده است. این نخستین و آخرین باری نیست که چنین حادثهای در آمریکا اتفاق میافتد. مگر دو سال پیش یک نوجوان آمریکایی، دوستان خود را در یک مدرسه به رگبار نبسته بود و یا فلان دانشآموز با گروگانگیری تا مدتها وحشت بر دستگاه تعلیم و تربیت کشوری که دولتمردان آن خود نیز با حملات وحشیانه، وحشت به جان ملتهای مظلوم عراق، افغانستان، پاناما و... میاندازند، نینداخته بود؟!
اگر رفتار خشونتآمیز این دانشجو را در حادثه کشتار دانشجویان دانشگاه ویرجینیای آمریکا به درستی کالبدشکافی کرده و ریشههای آن را جدا از پرداختن به اصل ماجرا، مورد بررسی قرار دهیم، چند نکته را میتوان در آن دریافت:
1ـ طبیعی است مکتبی که امروز خود را در زرورق «لیبرال دموکراسی» قرار داده تا مکاتب زاییده درون خود همچون فاشیسم، نازیسم ـ که در واقع از موالید شناخته شده آن است را پنهان کند ـ باید چنین رفتارهای خشونتآمیزی در آن رشد کرده باشد. موسولینی زمانی روی کار آمد و اندیشههای فاشیستیاش را مطرح کرد که از منظر او لیبرالیسم کلاسیک وظیفه تاریخی خود را که اعتراض علیه دولتهای مطلقه بود، به پایان رسانده است. از این رو موسولینی معتقد بود لیبرالیسم کلاسیک باید جای خود را به دولتی که بیانی دیگر از خودآگاهی و اراده مردم است، بسپارد.
جالب آن که موسولینی در ابتدا توسط نمایندگان لیبرال پارلمان ایتالیا مورد حمایت قرار گرفت و این نمایندگان قصد داشتند از این حمایت برای تغییر قوانین انتخاباتی استفاده کنند. این بود که موسولینی فاشیست مورد حمایت لیبرالهای سودجو و معتقد به اصالت فرد، از بستر بهرهگیری قوانین وضع شده سالهای 26 ـ 1925 توانست قدرت دیکتاتوری خود را بنیان گذارد و بشر را ابزار دست رفتارهای خشونتآمیز خود قرار دهد.
2ـ آنچه در مکتب لیبرال دموکراسی ادعا میشود آن است که آزادی دارای ارزش مطلق است. اگر آزادی را دارای ارزش مطلق پنداشته و همراه با آن بخواهیم قانون را در کشور ساری و جاری کنیم، به صراحت باید گفت؛ این اندیشهای خام است. چرا که قانون و آزادی به طور مطلق با هم قابل جمع نیستند. یعنی قانونگرایی مطلق و آزادیخواهی مطلق با هم سازگار نبوده و میان آن دو قطعاً تناقض وجود دارد و طبیعی است که گستره آن دو، یکدیگر را محدود میکند. بحرانهایی که امروز در جامعه آمریکا بروز میکند ناشی از همین تفکر است که هم آزادی را به طور مطلق برای شهروندان خواهان است و هم قصد دارند قانون را بدون نقص و مطلق در کشور اجرا کنند.
3ـ از مهمترین تفکرات مکتب لیبرالیسم که از آن میتوان به مکتب اصالت دلخواه تعبیر کرد، این است که به عقیده پایهگذاران این مکتب، مروت و انصاف مفاهیمی هستند که بشر از روی ضعف به آنها روی آورده است. انسان مختار است هر کاری که میخواهد انجام دهد مگر این که احساس کند آزادی او موجب بحران اجتماعی میشود به نظر میرسد دولتمردان کاخ سفید با چنین اندیشههایی که در مکتب لیبرالیسم وجود دارد نمیتوانند فلان دانشجو، دانشآموز یا شهروند خود را محکوم کنند که چرا رفتارهای خشونتآمیزی از خود بروز میدهند، چرا که ممکن است در هیچ کدام آنها این احساس به وجود نیامده باشد که کشتن یا گروگانگیری دوستانشان موجب بحران اجتماعی میشود.