فاضل عبیات
روند حوادث در کشور، و بهویژه اقدامات محافظهکاران، موضوعات مورد اهتمام اصحاب مطبوعات و تحلیلگران سیاسی را بهگونهای طبقهبندی و مرتب میکنند که موضوع موردنظر نویسنده در قعر جدول اهتمامها و دغدغههای اندیشهورزان اصلاحطلب قرار میگیرد و چهبسا موضوعات مهمی بر اثر شرایط سیاسی کشور و التهابهای جامعه به مثلث برمودای «نیندیشیدهها» رانده شوند ولی غفلت یا تغافل از یک امر آن را حذف نمیکند و چهبسا زمانی فرا رسد که این امر، غضبناک از بیتوجهیها، خود را به ناگاه و با اصرار و فشار به میدان منازعات و مباحثات سیاسی وارد کند و به همین سبب شرط هوشمندی و آیندهنگری سیاسی است که چنین موضوعی در فضای مباحثه سیاسی کشور تزریق شود و جایگاه مناسب خود را در گفتمان سیاسی و بهویژه در مطبوعات باز یابد.
در جریان تکوین دوم خرداد مردم استانهای مختلف کشور نقش اساسی ایفا کردند. رفتار سیاسی مردم در انتخابات، پیامهایی را به خوبی از عمق اجتماع به سطح سیستم اجرایی فرستاد. محتوای این پیامها هم شامل مطالبات عام ملی و همگانی بود و هم مطالبات محلی آمیخته به خود ویژگیهای مناطق مختلف کشور. طبعاً در برابر تابش این پیامها، نخبگان حرکت اصلاحطلبانه دوم خرداد باید ابتدا به رمزگشایی کدهای ارسالی و سپس به بازتاباندن پاسخهای مناسب اقدام کنند. اگر چه ممکن است پیامهای ملی و عام مردم با توجه به شرایط کشور و بحرانآفرینیهای مخالفان جامعه مدنی، نسبت به مطالبات محلی از اولویت بیشتر و یا حتی شرط لازم آنها تلقی شوند، اما عدم توجه به خودویژگیهای مناطق مختلف، ممکن است در بعضی اذهان، شایستگی و توانایی پروژه اصلاحطلبی و جامعه مدنی را برای وصل به خواستههای مردم مورد تردید قرار دهد. امری که بدون تردید در کانون برنامهها و اهداف محافظهکاران قرار دارد.
به نظر میرسد نقطه آغازین تردیدها و ناامیدیهای محتمل، مناطق حاشیهای کشور باشد. واضح است که آگاهی روزافزون مردم، از جمله در این مناطق، و اعتبار و پایگاه مردمی اصلاحطلبان در شرایط فعلی امکان بروز و شروع این تردیدها را به حداقل رسانده است، اما به نظر نگارنده اگر شرایط فعلی ادامه یابد چهبسا در بعضی استانهای کشور شاهد نضج گرفتن چنین احساسی در آینده باشیم. راه پیشگیری از این امر، و ناکام نمودن مخالفان جنبش جامعه مدنی، توجه و اهتمام ویژه اصلاحطلبان به مطالبات محلی مردم در این مناطق است. به عنوان مثالی مهم، مطبوعات دوم خرداد را در نظر میگیریم. مطبوعات سراسری و همگانی به ندرت به کاویدن ژرفای مسائل استانها و حتی انعکاس مشکلات مردم در استانها میپردازند. مثلاً شاید در طول یک ماه هیچ خبری (تا چه رسد به گزارشی یا تحلیلی) از استان خوزستان در هیچکدام از نشریات سراسری یافت نشود. مسائل کلان مملکتی و حوادث و موانعی که مخالفان دوم خرداد طراحی و اجرا کنند همه اهتمام روزنامهها را معطوف به خود میکند و به این ترتیب مطالبات ویژه مناطق مختلف کشور مورد بیتوجهی قرار میگیرند. از طرف دیگر مطبوعات محلی و استانی در اثر شرایط سیاسی استانها و کمبود امکانات و جذابیت رقابتناپذیر روزنامههای سراسری از نظر کمیت و کیفیت و در نتیجه تأثیر، در سطح بسیار نازلی قرار دارند. حال اگر نقش محوری مطبوعات در جریان اصلاحطلبی در نظر بگیریم و اینکه در غیاب احزاب، چگونه بسان رقیب مزاحم تکصداییها و تکرویها و خودسریها بودهاند این سؤال پیش میآید که در فضای استانهایی که فاقد مطبوعاتی با اهتمام به مطالب و امور سیاسی و اجتماعی ویژه آن استانها میباشند؛ وضعیت دوم خرداد را چگونه باید ارزیابی کرد؟ در مورد مسائل کلان جامعه «حرکت اصلاحطلبی منهای مطبوعات» را چگونه ارزیابی میکنیم؟ همین ارزیابی در مورد بسیار از استانها و در مورد مسائل بومی و استانی صادق است. اگر مطبوعات همزاد جنبش جامعه مدنی را از عوامل اصلی همگانی مردم در سراسر کشور با جریان دوم خرداد در مورد مسائل کلان بدانیم؛ آیا عدم اهتمام به مسائل استانها و عدم وجود نشریاتی که در مسائل محلی همان نقش مطبوعات سراسری را در مسائل ملی ایفا کنند، تهدیدی برای حرکت اصلاحطلبی نخواهد بود؟
به عنوان مثال باید گفت که در استان خوزستان هیچ مقام مسئول و یا رئیس اداره و سازمانی، خود را در برابر آینه راستنمای مطبوعات نمیبیند. میدان برای اعمال هرگونه روش و اقدامی باز است و اعتراضات و انتقادات و فریادهای تظلم مردم و کارمندان و کارگران در سینهها نهفته در گلوها خفته است و چه بسیارند آنها که بر اثر اعتراضی، از منصب خود عزل شدهاند و یا حتی از شغل خود برکنار و اخراج.
البته نگارنده به تدریجی بودن فرآیند اصلاحات و نیز به مشکلات ساختاری در تحقق اهداف جامعه مدنی معتقد و به محدودیت مطبوعات از نظر امکانات و پشتوانهها معترف است. با این وجود توجه به شرایط خاص استانها بهویژه استانهای مرزی را از نظر اهمیت همتراز اهتمامهای دیگر مطبوعات میداند. از جمله مسائلی که اینکه به دنبال یافتن روزنامههایی جهت ورود و یافتن جایگاهی مناسب در گفتمان سیاسی کشور است، مسأله قومیتهای ایرانی است. جامعه ما از نظر قومی دارای بافتی نامتجانس است. پراکندگیهای قومی و زبانی در سطح جهانی همواره مورد بحث بوده است. قریب به 95 درصد ساکنان زمین در کشور با جمعیت متجانس از نظر ترکیب قومی زندگی میکنند. در ایران تا کنون مباحثهای جدی و کارآمد در میان نخبگان فکری و سیاسی در این زمینه صورت نگرفته است و مسأله قومیتها به دلیل گره زدن آن به امنیت ملی و نیز بعضی از موانع و سوابق تاریخی، از روی تعمد یا احتیاط یا غفلت مورد بیتوجهی قرار گرفته و به حوزه «نیندیشیدهها» رانده شده است. سیاستی که غالباً در برخورد با این مسأله محوریت داشته سیاست «همانندسازی» است. این سیاست مولود ذهنیتی یکسانخواه و کثرتستیز است. پسماندهای این ذهنیت هنوز در بسیاری از اذهان فعال است. اما باید دانست که سر دادن شعار جامعه مدنی همان و سر برآوردن تفاوتها و تنوعهای اجتماعی همان. نمیتوان از یک طرف تکثر را در حوزه دین و فرهنگ و سیاست پذیرفت و از طرف دیگر از ظهور مطالبات برخاسته از تنوع قومی برآشفت.
شاید ضرورت طرح بحث در مورد قومیتها بهویژه برای شهروندانی که در استانهای مرزی کشور زندگی نمیکنند، مورد تردید باشد و چهبسا آن را متضمن خطراتی نیز بدانند. اتفاقاً هدف نگارنده از این نوشته، عطف توجه تحلیلگران سیاسی و بهویژه مطبوعات دوم خرداد است به این نکته که اهمال این واقعیت و نادیده گرفتن این پدیده اجتماعی ریشهدار در ساخت اجتماعی کشور؛ نه تنها از فاعلیت و فعالیت آن نمیکاهد بلکه در اذهان بسیاری از هموطنان ما، زمینهساز احساس «شهروند درجه دوم بودن» و انزوای اجتماعی خواهد بود. به عنوان مثال: اگر در روزنامهای مقالهای در این زمینه چاپ شود و در آن تعمداً یا سهواً یکی از قومیتها در خلال برشمردن قومیتهای ایرانی از قلم بیفتد، بازتاب منفی ماندگاری در میان افراد آن قومیت خواهد داشت. احساس محذوف بودن و یا در حاشیه بودن، بدون تردید، تهدید کننده همبستگی و همدلی ملی است.
از علل نادیده گرفتن این مسأله و عدم اذعان به ضرورت گنجاندن آن در جدول مسائل مورد اهتمام نیروهای مسئول و برنامهریز کشور و نیز تحلیلگران سیاسی و فرهنگی جامعه میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
الف) نامساعد و نامستعد بودن ذهنیتها بر اثر سوابق تاریخی این مسأله و تجارب کشورهای همسایه.
اولین موضوعی که در زمینه قومیتها باید به آن پرداخت، تحلیل تصویری است که در اذهان برخی از نخبگان جامعه و شهروندان ایرانی در مورد قومیتهای مختلف در بستر تاریخ شکل گرفته است. این تصور از گذشته دور و بر اثر نوع ارتباط اقوام با یکدیگر در قالب مراودات فرهنگی و سیاسی و نظامی، شکل مییابد. تفاخر اقوام نسبت به یکدیگر و یا واکنش هر قوم نسبت به برخوردهای قوم دیگر و احیاناً ستمها و تحقیرهای آن قوم، در میراث ادبی و فکری آنها منعکس میشود و از آنجا که میراث فرهنگی و تاریخ مکتوب هر قوم در شکلگیری و تکوین هویت اجتماعی آن قوم مؤثر است، این تفاخرها و یا تحقیرها و نزاعها نیز در ذهنیت افراد رسوخ یافته، مبنای قضاوت آنها در مورد قوم دیگر میگردد و در این زمینه معمولاً آن میراث ادبی یا فرهنگی، به حالتی گسسته از زمینههای تولد و رشد آن درمیآید.
به عنوان مثال اگر در یک مرحله از تاریخ دو قوم با یکدیگر وارد جنگ شوند، دشمنیهای آنها در فرآوردههای ادبی و فکری و فرهنگی آنها منعکس و تزریق میشود و پس از گذشت زمانی طولانی (مثلاً چند قرن) آن شرایط و عوامل واقعی تولید کننده آن فرآوردهها از بین میرود اما فرآوردههای آنها همچنان پابرجا و فعال میمانند و از آنجا که ما همواره اسیر تاریخ خود و محکوم اعمال و گفتار گذشتگان خود هستیم؛ کمتر به تجدیدنظر و تلاش برای تغییر این ذهنیت میپردازیم.
در ساخت اندیشه ما خلاء تحقیق و بررسی تصویر ما از دیگران و تصویر دیگران از ما به وضوح قابل رؤیت است. خانم مارلین نصر تحقیق وسیعی در زمینه تصویر اسلام و اعراب در کتابهای درسی و دانشگاهی فرانسه انجام داده است و در کتابی تحت عنوان «صورهالعرب والاسلام فیالکتب المدرسیه الفرنسیه» منتشر کرده است. موضوع این کتاب و روش نویسنده، الگوی خوبی برای انجام تحقیقات نظیر آن دو مورد تصویر اعراب در نزد ایرانیان (و بالعکس) و تصویر ایرانیان در نزد غربیان (و بالعکس) میباشد. نتیجه این کار میتواند در اصلاح این تصویرها و ذهنیتها مؤثر باشد بهویژه اگر شرایط و عوامل مؤثر در تکوین و شکل یافتن این تصویرها در بستر واقعیتهای تاریخی و اجتماعی مورد توجه قرار گیرد. به نظر میرسد این امر در موضوع گفتگوی تمدنها ضروریترین شرط است.
بنابراین بازسازی ذهنیتها در مورد اقوام مختلف، شرط لازم تحقق جامعهای متکثر و در عین حال همگراست.
علاوه بر سوابقی که از گذشته دور در اذهان ماندگار است، تجارب کشورهای همسایه در مورد قومیتها و نزاعهای حادی که در مقاطعی از زمان پیش آمده است، نوعی هراس از طرح شفاف گرایشهای قومی به وجود میآورد.
بروز حوادثی که در مناطق کردنشین شرق و جنوب شرقی قلمرو عثمانی و نیز در مناطق ترکنشین ایالات شمال ارس اتفاق افتاد بازتابهایی در درون کشور ما در مورد قومیتها ایجاد کرد. بعضی از ملیون ایرانی در اثر هراس از بروز احتمالی چنین حوادثی در ایران، به اتخاذ همان تدابیری رأی دادند که در کشورهای همسایه ـ بهویژه ترکیه ـ برای حل و فصل مسأله قومیتها در پیش گرفته شده بود.
محمود افشار، مؤسس انجمن ایران جوان در سال 1300 شمسی «وحدت ملی ایران را به سبب اختلاف لسان ترکزبانهای آذربایجان و عربزبانهای خوزستان و فارسزبانهای سایر ایلات، ناقص» میداند و مینویسد: «تا در ایران وحدت ملی از حیث زبان، اخلاق، لباس و غیره حاصل نشود، هر لحظه برای استقلال سیاسی و تمامیت ارضی، احتمال خطر میباشد».
ب) غلبه انگاره تثبیت هویت خود به وسیله نفی دیگران در گفتمان برخی از تئوریپردازان: بحران هویت ایرانی از موضوعات مورد بحث در گفتمان روشنفکری است. البته به این مسأله از همه زوایای ممکن پرداخته نشده و ابعاد این بحران و راههای مقابله با آن مورد بررسی دقیق و همهجانبه قرار نگرفته است. تا کنون هیچ کوششی برای تبیین هویت ایرانی که جایگاه اقوام ایرانی با واقعنگری در آن ملحوظ شده باشد، صورت نگرفته است. عبارت «عرب ایرانی» یا «ترک ایرانی» در نگرش حاکم در رابطه با هویت ایرانی عبارتی «تعریف نشده» میباشد.
اما بیتوجهی مقولهای است و انکار وجود مقولهای دیگر. روحیه نگرش حذفی تا آنجا پیش میرود که حتی وجود تعدد قومی در ایران مورد انکار قرار میگیرد. دکتر حمید احمدی در کتاب «قومیت و قومگرایی در ایران» مینویسد: «وجود گروههای قومی با ویژگیهای مشخص نژادی یا فرهنگی در ایران بیشتر حاصل ذهنیتپردازی محققان است تا یک واقعیت تاریخی».
این نگرش حذفی در تبیین عناصر هویت ملی، اعتراف به وجود تکثر قومی در ایران را مقولهای مزاحم میداند.
ج) انزوای نخبگان قومیتهای ایرانی از فضای فرهنگی و سیاسی کشور: هنگامی که نگرش کثرتستیز و تنوعسوز در برنامهریزیهای سیاسی و فرهنگی بر سایر نگرشها غلبه مییابد نخبگان قومیتها، فرصتی برای اثبات وجود و ارائه خود ویژگیهای قومی نمییایند و به بهانههای مختلف در سایه این اعتقاد که «طرح خواستههای قومی، نیروی گریز از مرکز را تشدید میکند و برای وحدت ملی مخاطرهآمیز است» به حاشیه رانده میشوند. این امر به نوبه خود سبب میشود که واقعیت تعدد قومی در ایران برای بعضی از نخبگان معتقد به تکثر و دموکراسی، غیرمحسوس و غیرملموس گردد و در نتیجه جوانب مختلف این واقعیت در تحلیلهای جامعهشناختی و روشنفکری معقول واقع شوند. به عنوان مثال میدانیم که دوزبانگی (bilingualism) در زبانشناسی و روانشناسی زبان مورد توجه اندیشمندان جدید قرار گرفته است و برنامهریزان آموزشی و زبانی در مناطق چندزبانه، اهمیت توجه به آن را از بعد فرهنگی و آموزشی و در برطرف کردن موانع آموزشی و نیز ارتقای سطح آموزش و پرورش گوشزد کردهاند. اما در سایه چیرگی بعد سیاسی و نگرش به مقوله وحدت ملی از زاویه سیاست همانندسازی به مسأله دوزبانگی در سیستم آموزشی ایران هیچ توجهی نشده است و بدین ترتیب برای بخش وسیعی از جامعه ایران مسأله مهم و مؤثر دوزبانگی از دیدگاه فرهنگی همواره به عنوان یک معضل باقی مانده است. درحالی که به اعتراض اندیشمندان با برنامهریزی صحیح میتواند عامل ارتقای فرهنگی باشد و به محض مطرح کردن آن، موانع تاریخی و نگرش کثرتستیز به آن صیغه و صبغه و سابقهای سیاسی میبخشد.
برای منافع و وحدت ملی خطری تهدید کنندهتر از ایجاد تقابل میان حقوق بشر و منافع ملی نیست. چه در اینصورت یا باید حقوق بشر را زیر پا گذاشت یا منافع ملی را. اگر مطرح کردن قانونی مطالبات قومی را تهدیدکننده منافع و امنیت ملی بدانیم؛ حقوق بشر را با منافع ملی متعارض دانستهایم. بنابراین اوج گرفتن مطالبات قومی را اگر چه ممکن است به سابقه بعضی از رسوبات ذهنی تاریخی برای بعضی ناخوشایند باشد، نباید با منافع ملی در تقابل نشاند، بلکه باید به دنبال یافتن راهبردی برای همگرایی ملی (و نه همانندسازی) و دستیابی به وحدت در عین کثرت بود.
نمیتوان از یکسو تکثر را در حوزه دین و فرهنگ و سیاست پذیرفت و از سوی دیگر از ظهور مطالبات برخاسته از تنوع قومی برآشفت. دقتی اندک در شرایط اجتماعی و قومی کشور و حساسیت این مسأله و جمعیت قوام ایرانی آن را در میان مسائل صدرنشین جدول اهتمامهای اندیشمندان سیاسی قرار خواهد داد.