تاریخ انتشار : ۲۱ اسفند ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۳  ، 
کد خبر : ۲۰۶۵۲۶

انقلاب و ضدانقلاب


اریک هابسبام مورخ تاریخ معاصر ، انقلاب اسلامی ایران را نخستین جنبش عمده اجتماعی می داند که سنت های 1789 و 1917 را رد کرد و این برای یک مورخ غربی نقطه اتکای خوبی است تا به شناختی تازه از تئوری های انقلاب دست یابد. مقصود از آن دو سنت اما انقلاب 1789 _ فرانسه انقلاب بورژوازی علیه _ اشراف و انقلاب 1917 _ روسیه انقلاب پرولتاریا علیه _ بورژوازی است. انقلاب اسلامی ایران بدین معنا فاقد تعریف های طبقاتی بود. در پیروزی این انقلاب نه فقطکارگران که بازاریان و نه فقط روشنفکران که روحانیان نقش داشتند. اگر بخواهیم به زبان مارکس سخن بگوییم باید اعتراف کنیم که انقلاب اسلامی ایران در زمره انقلابهایی که او پیش بینی کرده بود نمی گنجید. چه ائتلافی فراطبقاتی و ضد ستم در دل این انقلاب به رهبری مردی بزرگ که همزمان می توانست اعتماد روشنفکران و روحانیان ، کارگران و سرمایه داران بورژوازی و پرولتاریا را جذب کند به وقوع پیوست.
انقلاب اسلامی ایران چنان بود که هم مطالبات دموکراتیک روشنفکران را مورد توجه قرار می داد و هم بر خواست اخلاق گرایانه روحانیان تاکید می کرد. سرمایه داران در دل انقلاب بسط بخش خصوصی از طریق رهایی از استیلای دولت را مشاهده می کردند و کارگران نظام حمایت گر شورایی را چشم انداز آینده سیاسی ایران می دانستند خواست های متفاوت در دل انقلاب اسلامی موفق به همزیستی شده بودند و به همین دلیل شناخت انقلاب و ضدانقلاب در دل این جنبش به راحتی میسر نبود. با وجود این حضرت امام خمینی به سرعت و دقت قدم در این راه گذاشتند و پس از عبور از عصر کارآمدی قدم در مسیر خلوص انقلاب نهادند. آن گاه که ایشان اعلام کردند «شاه باید برود» اولین معیار مشخص شد بدین ترتیب سلطنت طلبان حتی مشروطه خواه از دایره نفوذ جنبش اسلامی خارج شدند.
شاهپور بختیار آخرین نخست وزیر رژیم پهلوی که می کوشید با اتکا به انقلاب مشروطه خود را انقلابی بخواند ضدانقلاب محض شد. بدیهی بود که در این میان راهی برای امثال علی امینی که مدعی بودند با شاه فاصله ای دارند نیز باقی نماند مگر آن که رسما پرچم ضدانقلاب را بر دوش گیرند. بختیار که دوست داشت نقش کرنسکی در انقلاب روسیه را بازی کند و خود را سوسیال دموکراتی اصلاح طلب معرفی کند به کاریکاتوری از او بسنده کرد اما در میان سران جبهه ملی (تشکیلات شاهپور بختیار) کسانی بودند که سریع تر اشاره رهبر انقلاب را برای تعیین مرز انقلاب و ضدانقلاب دریافتند. حضرت امام خمینی رهبران جبهه ملی را در پاریس به حضور نپذیرفتند مگر زمانی که آنان اعلام کردند با سلطنت مخالفند. کریم سنجابی نیز به مهدی بازرگان پیوست تا قانون اساسی مشروطه به کناری انداخته شود. اما هنوز مرحله دومی برای تشخیص ضدانقلاب وجود داشت. طبقه متوسط ایران که در صورت نهضت آزادی و جبهه ملی در صف انقلاب حضور یافت و دولت موقت انقلاب را تشکیل داده بود از دولتی بورژوایی دفاع می کرد چرا که دموکراسی را مطالبه اصلی انقلاب ایران می دانست اما حضرت امام خمینی با تکیه بر پسوند اسلامی جمهوری ایران دومین خط مرز را ترسیم کردند. اینک آشکار بود که اگرچه جمهوریت نظام سیاسی جدید ایران پاسخی به مطالبات طبقه متوسط است اما رهبر کبیر انقلاب قصد دارند با تکیه بر اسلامیت جمهوری همزمان نیازها و مطالبات مهمتر بخش عمده ای از نیروهای انقلابرا در دستور کار قرار دهند که تئوری ولایت فقیه دکترین ممتاز آن بود. از این رو حتی راه میانه مهندس بازرگان برای پیوند لیبرالیسم و اسلام نیز مورد تایید رهبری انقلاب قرار نگرفت و حضرت امام با تاسیس جمهوری اسلامی خط دوم مرزبندی با ضدانقلاب را به مردم معرفی کردند. خط اول مخالفان جمهوریت (سلطنت طلبان) و خط دوم کسانی که از دولت دینی و روحانی دفاع نمی کردند (جمهوری خواهان) با خروج هر دو گرایش لیبرالی ( مشروطه خواهان و جمهوریخواهان) از دایره انقلاب روشن شد که این انقلاب مشابه انقلاب فرانسه نیست از این رو عده ای به اشتباه گمان بردند که گویی تداوم انقلاب روسیه در راه است. گروه های چپ از مجاهدین خلق (منافقین) تا فدائیان خلق کوشیدند با افراطگرایی جهت انقلابی نظام به خروج آن از دایره نفوذ طبقه متوسط کمک کنند غافل از آن که نقشه این انقلاب پیش از این توسط رهبر بزرگ آن ترسیم شده است. سقوط دولت بازرگان توسط بخشی از جنبش چپ اسلامی طمع دیگر گروه های رادیکال را برانگیخت ، اما حضرت امام خمینی سومین مرز با ضدانقلاب را نیز ترسیم کردند و آن رز با چپ روی مارکسیستی بود در اینجا امام به همه نیروهای اقتصادی انقلاب پاسخ می گفتند که هزینه انقلاب را پرداخت کرده بودند و خواهان نظامی وفادار به سنت های دینی بودند این بار هم اسلام بود که مرزها را مشخص می کرد اسلامی که به تدریج مفهوم ایدئولوژیک خویش را به صراحت اعلام می کرد: اسلام فقاهتی. از این رو منافقین به آخرین بقایای بورژوازی ایران (ابوالحسن بنی صدر) پناه بردند و در شورش 30 خرداد 1360 رسما لقب ضدانقلاب بر پیشانی خود حک کردند. آخرین مرحله اما هنوز باقی مانده بود. حزب توده اگرچه از استالین فرمان می برد اما روش تروتسکی را در پیش گرفت. می دانیم که تروتسکی ها چون همواره در جمع کمونیست ها در اقلیت بوده اند به نوعی باطنی گرایی روی آورده اند. پنهان داشتن عقیده و استفاده از آن در موقعیت مناسب ویژگی تروتسکیست هاست. حزب توده ایران آخرین حلقه ضدانقلاب بود که در سال 1362 پس از آن که با همدلی ظاهری سقوط جناح راست (جبهه ملی و نهضت آزادی) و جناح چپ (منافقین) را دیده بود ، خود مظهر ضدانقلاب شد و از سوی جمهوری اسلامی منحل و محکوم شد. بدین ترتیب هر آن چه تاریخ در دویست سال گذشته تجربه کرده بود ، ایران در دوسال از سر گذراند. گویی تاریخ انقلابهای جهان از کرنسکی تا تروتسکی ، ز دانتون تا روبسپیر در دو سال تجربه انقلاب اسلامی فشرده شده بود.
طی بیست سال پس از این انقلاب البته همچنان کسانی ضدانقلاب شدند اما ، معیارها برای تشخیص انقلاب از ضدانقلاب چیزی نبود جز همان چهارمرحله ای که رهبر فقید انقلاب اسلامی در آن دو سال نشان داده بودند:
1- مخالفت با دولت طبقه اشراف (سلطنت)
2- مخالفت با دولت طبقه متوسط لیبرال (دموکراسی)
3- مخالفت با دولت طبقه کارگر (سوسیال دموکراسی یا دیکتاتوری پرولتاریا)
4- تاسیس دولت مذهبی و روحانی (دکترین مترقی ولایت فقیه)
از این رو باید به سخن همان مورخی بازگشت که گفته بود انقلاب اسلامی ایران با هیچ انقلاب دیگری قابل مقایسه نیست چه انقلاب فرانسه ، چه انقلاب روسیه ، چه بورژوازی ، چه پرولتاریا.
دشمنان طبقه متوسط
«ای فرزندان فرانسه برای سربلندی به پا خیزید
گوش فرا دارید ، گوش فرا دارید
بسا چیزها که شما را به برخاستن فرا می خوانند
فرزندانتان ، همسران تان و نیاکان سپیدموی تان
به اشک هایشان بنگرید
و به گریه هاشان گوش کنید»
انقلاب فرانسه با ترنم این سرود به ستیز دشمنانش می رفت سرود ارتش راین ساخته روژه دولیل که به سرود مارسیز یا سرود مارسی معروف و سرود انقلاب و نیز سرود فرانسه جدید شد.
در این هنگام شاه خلع ، کنوانسیون جدید انتخاب و جمهوری اعلام شده ;بود پس چرا انقلابیان فرزندان فرانسه را به برخاستن می خواندند؟ درحالی که سلطنت طلبان منکوب جمهوری خواهان شده بودند و دموکراسی به جای استبداد نشسته بود .
فراخوان اما برای مبارزه انقلاب با دشمنان خارجی بود. اتحاد ارتش پروس و اتریش که می خواستند شاه را بازگردانند ، جنبش جمهوریخواهانه فرانسه را به نهضتی جهانی بدل کرد. در نوامبر 1792 کنوانسیون ملی فرمانی به نام تصویبنامه تبلیغاتی منتشر کرد که مخاطب آن همه مردم اروپا بودند و به تمام زبان های اروپایی ترجمه شده بود: «جمهوری فرانسه به عموم مللی که مایل باشند آزادی از دست رفته خود را به دست آورده و از جور و ستم شاهان و اشراف رهایی یابند کمک خواهد رساند.» و این چیزی جز اعلان جنگ به شاهان اروپا نبود. گرچه شاهان اروپا از جنگ با فرانسه سودی نبردند ، بلکه مجبور به پذیرش جنبش های جمهوریخواهانه شدند اما انقلابیان فرانسه هم به زودی دست از ادعای گسترش حرکت کشیدند و دریافتند که دشمن اصلی در خانه است.
انقلاب فرانسه ائتلاف طبقه متوسط علیه طبقه مرفه بود مجلس فرانسه از سه طبقه تشکیل می شد: طبقه اول کشیشان ، طبقه دوم اشراف و طبقه سوم عوام. هریک از این طبقات جلسات خود را جداگانه برگزار می کرد و در حالی که عوام نمایندگان 98 درصد جامعه فرانسه بودند ، در مجلس این کشور بیش از یک سوم قدرت را در اختیارنداشتند با اعتراض این نمایندگان اولین اصلاح آن بود که طبقه سوم معادل ائتلاف دو طبقه اول و دوم نماینده به پارلمان اعزام دارد. در انتخابات فوریه 1789 رعایا 598 نماینده و اشراف و کشیشان 608 وکیل به پارلمان فرستادند اما به زودی در جلسه علنی مجلس مرزهای سنتی طبقات شکسته و جلسه به جای سه تالار در یک تالار برگزار شد2500 روحانی مرحوم و فقید به طبقه متوسط پیوستند و 47 مرد اشرافی بر پایگاه طبقاتی خود پای نهادند و وارد جنبش طبقه متوسط شدند. بورژوازی پیروز شد و به سرعت شکل حکومت اشراف را واژگون ساخت و از سلطنت به جمهوریت دگرگون کرد. اینک نوبت شکاف در بورژوازی و جمهوری بود. انقلاب و جمهوری به دو جناح تقسیم شد. در مجلس سال 1791 حزب ژیروندن قدرت را به دست گرفت که حزبی لیبرال به حساب می آمد.
ژیروندیست ها مشروطه خواهانی ضدشاه بودند. با سلطنت مخالف نبودند اما لویی شانزدهم و همسر او ماری آنتوانت را نمی خواستند. رهبر این حزب فردی به نام بریسو بود که پیشه روزنامه نگاری داشت. ژیروندیست ها در واقع لیبرال های عصر خود بودند و به همین جهت جناح راست انقلاب فرانسه را تشکیل می دادند. در جناح چپ اما حزبی به نام ژاکوبن وجود داشت که به حذف یکباره سلطنت و اعلام جمهوریت اعتقاد داشت. از نظر آنان شاه و دربار و اشراف مستحق چیزی جز گیوتین نبودند. روبسپیر و دانتون رهبران ژاکوبن هابودند گرچه در آغاز چرخ انقلاب به سوی ژیروندیست های لیبرال می چرخید اما چند عامل سبب شد ژاکوبن های رادیکال ، قدرت را قبضه کنند. شاه گمان می کرد برای آشکار شدن معایب انقلاب باید کار را به دست خشن ترین نیروهای مدافع آن سپرد ، در نتیجه دانتون را فرماندار پاریس کرد .اما خشونت ژاکوبن ها فقط مردم را هدف قرار نداده بود ، شاه سر خود را از دست داد این تصمیم توسط شورای اجرایی 6 نفره ای شکل گرفت که دانتون وزیر دادگستری آن بود. ستاره بخت دانتون این سخنور برجسته انقلاب در اوج نورافشانی خویش بود و ژاکوبن ها به رهبری او با سلطه بر دولت ، پارلمان میانه رو را که در اختیار ژیروندیست ها بود در حاشیه قرار داد. در ماه سپتامبر هیات اجرایی 200 مامور را راهی زندان پاریس کرد تا ضدانقلاب را بدون محاکمه به سزای عمل خود برساند. هیات اجرایی که تلفیقی از قوه قضاییه و مجریه بود نسل سلطنت طلبان را نشانه رفته بود. این گونه بود که یکی از رهبران مشروطه خواهان ( ژیروندیست ها) در مجلس فریاد زد: «ما اگر از بین برویم و انقلاب یک سره نابود شود بهتر است که دست خود را به جنایت آلوده کنیم .» جمهوریخواهان (ژاکوبن ها) اما از این تهدید استقبال کردند. با خروج مشروطه خواهان از قدرت ، سلطنت آخرین حامی خود را از دست داد و در بیستم سپتامبر 1792 کنوانسیون ملی به اتفاق آرا مقرر داشت که سلطنت در فرانسه برای همیشه برچیده شود. ژاکوبن ها به خواسته خود رسیدند نه فقط سلطنت که مشروطیت ، نه فقط اشراف که لیبرال ها را سرنگون کردند و فریاد زنده باد جمهوری سر دادند. اولین گروه ضدانقلاب از انقلاب بیرون رانده شد. جمهوریخواهان اینک تنها حزب خود بودند اما این بدان معنا نبود که ضدانقلابی دیگر متولد نشود. این بار نوبت خود ژاکوبن ها بود. رهبران ژاکوبن ها با وجود تصویب قانون اساسی جمهوری فرانسه ترجیح می دادند وضعیت فوق العاده را ادامه دهند در اکتبر 1793 کنوانسیون اعلام کرد حکومت فرانسه تا پیدایش صلح همچنان انقلابی است. رهبر این دولت انقلابی فردی به نام روبسپیر بود. حقوقدانی از طبقه متوسط شیفته ژان ژاک روسو که از تاسیس جمهوری فضیلت و تقوا دفاع می کرد. تقوای مورد نظر روبسپیر اما مفهوم دینی نداشت. در دولت او تاریخ میلادی را به تاریخ جمهوری تغییر دادند. روز اول تاریخ را 22 سپتامبر 1792 روز تاسیس جمهوری (و نه روز پیروزی انقلاب در سال 1789) در نظر گرفتند. ماه ها را به جای 4 هفته به 3 دهه تقسیم کردند و کلیساها را به تالار تبدیل کردند شعار آزادی ، برابری و برادری (شعار انقلاب فرانسه) جانشین پدر ، پسر و روح القدس شد. روبسپیر دینی زمینی آورده بود. به تدریج چنان در این کیش فرو رفت که دوستان انقلابی خویش را نیز کافر دانست. وی هبرت را روزنامه نویسی که ژیروندیست ها را به باد دشنام می گرفت به بهانه رهبری شورش مارس 1794 به مرگ محکوم کرد. گویی این دو چاره ای جز کشتن یکدیگر نداشتند. چه هریک قدرت را به کف می گرفت حکم اعدام انقلابی دیگری را صادر می کرد. رقیب اصلی اما دانتون بود. کسی که در صدور فرمان اعدام شاه نقش اصلی داشت و پس از تاسیس جمهوری به رهبری حزب ژاکوبن پیشنهاد تاسیس دادگاه های انقلابی را داد و خود از اعضای نه گانه کمیته امنیت عمومی بود و حتی در صدور فرمان مرگ هبرت رهبر شورشگر ژاکوبن ها با روبسپیر هم رای بود. اما «بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور ، بهرام گرفت ؟»
دانتون در سال 1793 از کمیته امنیت برکنار شد و به مخالفت با خشونت پرداخت. اما روبسپیر او را متهم به دفاع از سلطنت کرد و دستور بازداشت اش را صادر کرد. آندره وایدا فیلمساز مشهور اروپای شرقی صحنه زندان رفتن دانتون را به خوبی به تصویر کشیده است. هنگامی که از کنار میله ها عبور می کند همان سلطنت طلبانی که روزی دانتون قصاب آنان بود به او خوشامد می گویند و نیش و کنایه می زنند. دانتون در دادگاه از خود دفاع کرد. فریاد برآورد که همه چیز را من به پا کردم اما کسی فریاد او را نشنید. هنگامی که به سوی گیوتین روانه شد و به قتلگاه لویی شانزدهم نزدیک می شد چون از برابر خانه روبسپیر گذر کرد در ارابه ایستاد و فریاد زد: «ای پیر پست قتلگاهی که برای کشتن انسان ها فراهم آوردی تو را نیز فرا می خواند.»
دانتون راست گفته بود اندکی بعد مجلسی به انتقاد از روبسپیر پرداخت. یکی از نمایندگان بدون ذکر نام روبسپیر او را سفاک نامید. روبسپیر به سرعت ، سوی مجلس شتافت و خود را غلام آزادی و شهید زنده جمهوری نامید اما دفاعیه اش اثر نبخشید. یکی از آن جمع فریاد زد: «خون دانتون گلوی تو را خواهد گرفت» بلافاصله مجلس فرمان بازداشت روبسپیر را صادر کرد و دادگاه انقلاب ساعت هفت و نیم فردای آن روز حکم او را اعلام کرد: اعدام با همان گیوتینی که سر شاه ، ملکه و دانتون را از بدن جدا کرده بود. از آن پس عصر ضدانقلاب فرا رسید. ابتدا ناپلئون از طبقه متوسط برخاست و سلطنت را به پا ساخت و سپس لویی هجدهم دگر بار به قدرت بازگشت و طبقه اشراف را احیا کرد .اما قدرت ضدانقلاب هم نپایید. انقلاب در تقدیر تاریخی خود پیروز شده بود ، چه در فرانسه ، چه در اروپا و چه در جهان جمهوری های طبقه متوسط به پا شد و این چیزی جز قدرت انقلاب نبود. هرچند دیگر مردانی انقلابی ( آنچنان که روبسپیر یا دانتون بودند) بر جای نمانده بودند.
دشمنان طبقه کارگر
«کارگران ;جهان متحد شوید. هم; وطنان دژ تزار فرو ریخته است. زندگی پرشکوه دارودسته تزار که بر استخوان های ملت بنیان گرفته بود به خاک سیاه فرو افتاده است. پایتخت در دست مردمی است که قیام کرده اند. جنبش انقلابی ارتش از قیام کنندگان دفاع می کند ، طبقه کارگر انقلابی و ارتش انقلابی کشور را از ویرانی و نابودی نجات خواهد داد. در سراسر روسیه حکومت انقلابی ایجاد کنید. ما در اثر تلاش های برادرانه و یکپارچه قیام کنندگان توانسته ایم نظام نوخاسته آزادی را بر ویرانه های استبداد برپا داریم.»
آنچه خواندید پیام حزب سوسیال دموکرات کارگری (بلشویک) روسیه پس از پیروزی انقلاب اکتبر 1917 در این کشوربود بلشویک ها به وعده خود در این اعلامیه عمل کردند نه بدین معنا که نظامی دموکراتیک به پا کردند. بلکه از آن جهت که بی رحمانه جنگیدند. جنگ با ضدانقلاب در روسیه پیش از اکتبر 1917 آغاز شد. آنان ابتدا با آلکساندر کرنسکیجنگیدند. نخست وزیر دولت مشروطه ای که تزار روسیه پس از عقبنشینی در برابر انقلاب مارس 1917 تشکیل داده بود. کرنسکی یک بورژوای تمام عیار بود. خواستار نظامی پارلمانی و چند حزبی بود و از تاسیس اتحادیه های کارگری و مجالس ایالتی حمایت می کرد .اما ولادیمیر لنین رهبر حزب بلشویک خواستار سرنگونی طبقه متوسط و به قدرت رسیدن طبقه کارگر بود. بدین ترتیب اگر انقلاب فرانسه جنبش طبقه متوسط علیه طبقه مرفه بود ، انقلاب روسیه نهضت طبقه فقیر علیه طبقه متوسط شد. بدیهی بود در این نهضت مشروطه خواهانی همچون کرنسکی که به سوسیال دموکراسی اروپایی و بورژوایی اعتقاد داشتند جایی برای خود نمی یافتند. انقلاب مارس به زودی تحت تاثیر انقلاب اکتبر قرار گرفت. دولت موقت انقلاب مارس به دولت ضد انقلابی ای تبدیل می شود که انقلاب اکتبر سودای براندازی آن را داشت. کرنسکی لیبرال اولین ضد انقلاب می شود و لنین برجای او می نشیند و با قطار از سوئیس به سوئد و از آنجا به سن پترزبورگ می رود و بلشویک ها به قدرت می رسند. دولت انقلاب تاسیس می شود و کنگره شوراها در سن پترزبورگ نقشه تاسیس اتحاد جماهیر شوروی را عیان می کند. از همین جا دومین خط ضد انقلاب آشکار می شود.
حزب سوسیال دموکرات کارگری که در سال 1903 به دو جناح اقلیت (منشویک) و اکثریت (بلشویک) تقسیم شده بود در درون خود به جست وجو می پردازد. رهبر منشویک ها مارتوف و رهبر بلشویک ها لنین بود به ظاهر مارتوف مغلوب موقعیت فرح وشی لنین شد اما منشویک ها رهبران مهم تری نیز داشتند. پلخانف از جمله آنان بود که عقیده داشت چون روسیه دوره سرمایه داری را طی نکرده است آماده پذیرش سوسیالیسم نیست. منشویک ها از تاسیس یک دموکراسی بورژوایی دفاع می کردند و همچون ژیرودیست های فرانسه نرم خو و اصلاح طلب بودند.
آنان در ابتدا اکثریت شوراهای کارگری (که قرار بود همه قدرت در روسیه انقلابی به آنها تفویض شود ) را در اختیارداشتند اما بلشویک ها با استفاده از نفوذ و تمرکز شخصیت هایی چون لنین و تروتسکی در انقلاب اکتبر 1917 قدرت اجرایی را در دست گرفتند و همان گونه که در حزب ، اکثریت را در اختیار داشتند همه کرسی های دولت را نیز از آن خودکردند با وجود این منشویک ها کوشیدند بر اساس قانون اساسی اتحاد جماهیر شوروی به صورت اپوزیسیون قانونی حزب بلشویک ظاهر شوند غافل از آنکه کمونیست ها اگرچه به توحید الهی معتقد نیستند اما به توحید حزبی باور داشتند:
دولت واحد ، طبقه واحد و حزب واحد. در 1922 بلشویک ها رقیبان خود را سرکوب کردند. یک دهه بعد استالین دومین رهبر شوروی دادگاه های انقلاب را علیه ضد انقلابها برپا کرد و این ضد انقلابها کسانی نبودند جز منشویک ها. انقلابیونی که رهبری شوراهای کارگری را بر دوش داشتند و همپای بلشویک ها. مهم ترین انقلاب کارگری جهان را علیه بورژوازی رهبری کردند. کسانی که دولت انقلاب مارس را ضد انقلاب خوانده بودند خود ضد انقلاب شدند.
همزمان با سفر لنین از اروپا به روسیه برای در دست گرفتن قدرت انقلاب ، بلشویک دیگری نیز راهی وطن شده بود تروتسکی در مه 1917 وارد سن پترزبورگ شد. تروتسکی بلشویک تمام عیاری نبود اما با لنین در سرنگونی بورژواها و منشویک ها هم رای و هم آواز بود. تروتسکی بنیان گذار ، ارتش سرخ شوروی و وزیر امور خارجه اتحاد شوروی شد و تا سطح بالایی پیش رفت اما به یکباره چنان سقوط کرد که گویی دانتون انقلاب روسیه است تروتسکی معتقد بود چنین کارگری تنها با پیروزی در روسیه نمی تواند موفق به تاسیس نظام سوسیالیستی شود او از انقلاب جهانی سوسیالیسم دفاع می کرد و خواستار حمایت شوروی از جنبش های سوسیالیستی در سراسر جهان بود .او همچنین از انقلاب مداوم سوسیالیستی دفاع می کرد و انقلاب را پایان یافته نمی دانست.
رقیب تروتسکی اما به سوسیالیسم در یک کشور اعتقاد داشت. گرچه در دوران حاکمیت استالین از ادعای انقلاب جهانی سوسیالیسم جانبداری می شد و اروپای شرقی نماد این انقلاب شناخته می شد اما واقعیت این بود که عمده این کشورها در اثر جنگ و دخالت ارتش سرخ به اردوگاه سوسیالیسم پیوسته بودند نه آنچه تروتسکی تحت عنوان انقلابمی خواند با مرگ لنین موقعیت تروتسکی به شدت ضعیف شد. استالین ، روبسپیر انقلاب روسیه شد. با این تفاوت که هرگز از دموکراسی بورژوایی حرف نمی زد بلکه مدافع دیکتاتوری پرولتاریا بود. از سوی دیگر استالین بنیانگذار سوسیال امپریالیسم شوروی شد. در جنگ جهانی دوم با امپریالیست ها (آمریکا و انگلیس) علیه فاشیست ها متحد شد و سپس با تاسیس امپراتوری سرخ در شرق اروپا خود امپریالیستی تمام عیار شد. این همه در اثر قبضه قدرت توسط استالین در شوروی به دست آمد. او پس از مرگ لنین در سال 1924 به سرعت رقیبان خود را کنار زد و آنان را از عرصه انقلاب حذف کرد. استالین 2 سال قبل در زمان حیات لنین دبیر کل حزب کمونیست شوروی (بلشویک های سابق) شد اما لنین چندان نظر خوشی نسبت به رهبری او نداشت بنابراین رهبری استالین با وجود افرادی چون تروتسکی متزلزل به نظر می رسد. تروتسکی در این هنگام اهرمی قدرتمند چون ارتش سرخ (که خود آن را تاسیس کرده بود) در اختیار داشت. استالین وزیر جنگ را با همکاری دو عضو دیگر مرکزیت حزب کمونیست (زینووف و کامنف) عزل کرد و سپس دو متحد خود را نیز از حزب اخراج کرد در 1927 تروتسکیست ها از حزب اخراج شدند و تروتسکی از روسیه اخراج شد. اینک ضد انقلاب تنها عنوان روس های سفید (هوادار تزار) یا منشویک ها (هواداران سوسیال دموکراسی) نبود بلکه تروتسکی ها هسته اصلی ضد انقلاب بودند. تروتسکی در 1929 دشمن خلق شناخته و از روسیه اخراج شد و سرانجام در 1940 به دست یکی از ماموران استالین در مکزیک با تبر ترورشد تصفیه بزرگ از 1925 شروع شد و فقط به دشمنان استالین محدود شد. دادستان کل شوروی مردی که قهرمان محاکمه و اعدام ضد انقلاب بود خود ضدانقلاب شناخته شد و محاکمه و اعدام شد. روبسپیر روسیه (استالین) پیش مرگی داشت که از تکرار تاریخ جلوگیری کند. استالین در 1953 مرد در حالی که ماشین ضد انقلاب سازی را برای وارثان خود به ارث گذارده بود. تنها میخاییل گورباچف بود که این ماشین را دور انداخت چون او بیش از این انقلاب کمونیستی روسیه را به زباله دانی انداخته بود. و طبیعی است که وقتی انقلابی نباشد ضد انقلاب هم نخواهد بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات