کیفیت علم در تمدن اسلامی
1ـ1 ناگفته پیداست که پیش از تبیین علُی هر چیز باید به اثبات وجود آن پرداخت که موضوع مورد بحث نیز از این قاعده مستثنی نیست. در این مورد نیازی به این مرحله نیست، چرا که از نظر مورخان علم و مستشرقین در وجود دوره عظمت 500 ساله فعالیت علمی از قرون 2 و 3 هجری قمری به بعد تا قرون 7 و 8 هـ .ق شکی نیست، اما در کیفیت و چگونگی آن اختلاف نظرهای عمدهای وجود دارد و البته فهم دقیق این چگونگی برای تبیین علُی آن، امری ضروری است. بنابراین عمده نظریات موجود در این مورد را میتوان بهطور خلاصه چنین فهرست کرد:
1ـ نظریه حاشیهای: مطابق این نظریه، علم در اسلام هرگز بجز مشغلهای حاشیهای و کناری نبوده است. در واقع علم در اسلام هیچ قوام ذاتی و درونی نداشته است و تنها نسیمی گذرا بوده که طی یک دوره از این تاریخ طولانی وزیده است و اتفاقاً به همین دلیل است که امروزه اکثریت کشورهای مسلمان به لحاظ علمی، از دانش روز بیبهره هستند و دستی در آن ندارند.
2ـ نظریه ضبط و تخصیص: مطابق این نظر، مسلمانان با نگاه کارکردی به عناصر علوم یونانی به آن علوم پرداختند. در واقع علوم معقول یونانی به خدمت علوم سنتی یا علوم منقول اسلامی در آمد. به عنوان مثال منطق ابزاری شده برای فقه و کلام اسلامی و یا نجوم ابزاری در خدمت موقت (علم نگهداری اوقات شرعی و تعیین زمان نمازهای روزانه) و یا ریاضیات در کار قضاوت، تجارت و... به کار گرفته شد.
3ـ جامعه اسلامی به مثابه یک جامعه علمی: طبق این نظر جامعه اسلامی طی دوران مذکور بین 2 و 3 تا 7 و 8 هـ .ق یک جامعه علمی تمام عیار به معنای واقعی کلمه بود.
پارهای از مورخان علم با ارجاع موضوع به مسیحیان سریانی زبان دستگاه حکومت اسلامی که به زبان یونانی مسلط بودند و همچنین خلفای طرفدار فلسفه روشنگری یونانی، سعی در اثبات نظریه نخست یعنی نظریه حاشیهای دارند. عدهای دیگر همچون دیوید سی لیندبرگ تنها با نقل نظرات اول و دوم، داوری در مورد آنها را غیرممکن پنداشتهاند و به نظر سومی قائل نیستند. ولی بنا به نظر نگارنده، دلایل و شواهدی وجود دارد که ما را قادر به رد یا پذیرش یکی از نظرات مذکور کند که در زیر به آنها میپردازیم.
2ـ1ـ نسبت علم و دین اسلام
اصولاً ذات هستی به لحاظ دینی حاوی یک تضاد و دیالتیک درونی است. آموزهها و اسطورههای دینی همگی حاوی عناصر دوگانهای هستند که در این تضاد دائمی نمود دارند. این امر در مورد خود انسان که آمیزهای از پاکی و پلیدی است به خوبی در تفکر دینی هویداست و اتفاقاً همین دیالتیک دینی نقطه حرکت تفکر و اندیشه به معنای علمی آن است. بنابراین هیچ دینی به لحاظ ذاتی غیرعلمی نیست، بلکه نقطه آغاز حرکت علمی در هر جامعهای است. این امر بهویژه در مورد علم اسلام صادق است. گذشته از این خاصیت مشترک همه ادیان، عناصر برونی و درونی را از اسلام میتوان یافت که بر این امر دلالت دارند:
الف ـ عناصر درونی دین اسلام
1ـ پیامبر اسلام: دلایل و شواهدی وجود دارد مبنی بر این که پیامبر اسلام را به جرأت میتوان فردی روشنفکر قلمداد کرد. در جامعه جاهلی مکه او کسی بود که فارغ از سنتهای عربی جاهلی، با دوری از شهر، همواره ساعتهای متمادی از وقت خود را صرف خلوت در غار حرا میکرد و به تفکر میپرداخت. از بدو جوانی با عقد یک پیمان سعی در اعمال نگرشهای اجتماعی خود داشت. عملکرد او پس از تشکیل جامعه اسلامی در مدینه بر همین مدار بود. پس از جنگ بدر اعلام کرد هر اسیری که ده مسلمان را باسواد کند، آزاد کنند که این خود حاکی از ارزش آموزش و تعلیم و تربیت نزد ایشان است. احادیث بجا مانده از او نیز همه حاکی از این مطلبند. از سخنان اوست که «علم را یاد بگیرید ولو در چین» و البته اهل علم نزد او جایگاه رفیعی داشتند، مثل سلمان فارسی که از دانشآموختگان حوزه جندیشاپور بود و همواره طرف مشورت و نظر پیامبر قرار داشت.
2ـ کتاب آسمانی اسلام: قرآن کتاب آسمانی دین اسلام، کتابی است که در آن به قلم سوگند یاد میشود. بیش از همه کتابهای آسمانی دیگر به تفکر و یادگیری دعوت میکند و بهطور مداوم گوشزد میکند آیا آنان که نمیدانند با آنان که میدانند یکسانند؟» بارها در این کتاب به مشاهده طبیعت و تعمق در آن از جنین گرفته تا کائنات دعوت شده است.
3ـ روش خاندان پیامبر و الگوهای دینی: الگوهای دینی اسلام اغلب افرادی عالم و اهل تحقیق بودهاند. امام پنجم شیعیان ملقب به باقر(ع) یعنی شکافنده علوم بود. حوزه درسی امام ششم شیعیان مملو از شاگردان مختلف بود که هرکدام بعدها در زمینههای مختلف صاحب آثار و تألیفاتی شدند، از جمله جابربنحیان از علمای اسلامی که در شیمی به کار میپرداخت. در این میان البته جلسات مناظره امام هشتم شیعیان ملقب به علیابن موسیالرضا(ع) با علمای مختلف از بلاد گوناگون بسیار معروف است.
ب ـ عناصر برونی از تاریخ اسلام
1ـ پنج قرن تداوم: دوران علمی تاریخ اسلام پنج قرن طول کشید، چیزی نزدیک به 500 سال و بعد بهطور متوسط معادل با پانزده نسل فکری. چندان منطقی به نظر نمیرسد اگر فکر کنیم که 15 نسل فعالیت درخشان فکری تنها جریانی حاشیهای و کناری بوده است. در مقام مقایسه دوران جدید علمی غربی از مدرنیسم به این سو، یعنی از قرن هفدهم میلادی تا زمان حاضر هنوز پنج قرن نمیشود. این دوران زمانی کوتاه نیست که به سادگی آن را به فعالیتی حاشیهای و نسیمی زودگذر تشبیه کنیم.
2ـ هزینهها: تفکر در مورد هزینههای مورد نیاز برای حرکت علمی مسلمانان مثلاً حوزه ترجمه حنینابن اسحاق با آن همه مترجم و عالم لزوماً وجود یک سازماندهی دقیق و حساب شده را گوشزد میکند که باید پشتوانههای مالی کافی همراه آن باشد که باز بهطور دقیق به معنای عمق اهمیت موضوع و بسیج امکانات در این راستاست.
3ـ گواهی تاریخ: به گواهی اسناد و مدارک موجود همه اقشار مردم در نهضت ترجمه آثار عمده تمدنهای صاحب دانش شرکت داشتند از عرب و غیر عرب، مسلمان و غیرمسلمان، سنی و شیعه، لشکری و کشوری، بازرگان و مالک.
4ـ روابط دانشمندان اسلام: دانشمندان حوزه تمدن اسلامی با یکدیگر در تماس، مباحثه و مکاتبه بوده و از نتایج فعالیتهای هم باخبر بودهاند.
5ـ التزام علم و تمدن: فرهنگ عربی طی این سالها به یک تمدن بزرگ تبدیل شده بود و بهطور ضروری نیازمند پویایی و نشاط علمی بود (در این مورد در بخش سوم به تفصیل بحث خواهد شد).
نظر به دلایل و شواهد درونی و برونی مذکور، نظریه حاشیهای به هیچوجه منطقی یا قابل قبول به نظر نمیرسد و البته نظریه ضبط و تخصیص با آن که اشارات به جایی در مورد علوم اسلامی دارد، حاوی تمام نکات و دقایق آن نیست. فعالیتهای بسیاری از ریاضیدانان مسلمان چندان هم کاربردی به نظر نمیرسند (مثل تعیین عدد (پی) با 16 رقم اعشار توسط غیاثالدین جمشید کاشانی و یا تحقیقات حکیم عمرخیام و...) و همینطور نظریات فیزیکی ابنهیثم و ... ضمن این که باید توجه کرد که این ایراد به شکلی اساسیتر به علم غربی توسط عدهای از نظریهپردازان جامعهشناس وارد شده است که اصولاً علم غربی را ابزاری در جهت توجیه حاکمیت نوین طبقه بورژوا معرفی کردهاند. به هر حال نظر به تمامی این دلایل، چندان هم غیرمنصفانه نیست اگر جامعه اسلامی را طی این دوران، جامعهای علمی، خلاق و پویا معرفی کنیم.
2ـ چرایی تاریخی ـ جامعهشناختی خیز علمی از قرون 2 و 3 هـ .ق به بعد
1ـ2ـ تقسیمبندی ادوار حکومتی تاریخ اسلام
اصولاً تاریخ اسلام را میتوان به لحاظ سیاسی به چهار دوره متمایز تقسیم کرد:
1ـ دوران پیدایش حکومت اسلامی (0ـ40 هـ .ق)
2ـ دوران شکلگیری و تثبیت امپراتوری اسلامی (40ـ132 هـ .ق)
3ـ دوران درخشش تمدن اسلامی (132ـ7 و 8 هـ .ق)
4ـ دوران افول تمدن اسلام (7 و8 هـ .ق به بعد)
ذیلاً به معرفی ادوار چهارگانه فوق میپردازیم:
1ـ دوران پیدایش حکومت اسلامی: این دوران با هجرت پیامبر اسلام از مکه به مدینه و اعلام تشکیل جامعۀ اسلامی در این شهر آغاز میشود که البته مبدأ تاریخی مذهبی مسلمانان نیز هست و به مدت 40 سال ادامه مییابد. ده سال نخست این دوره با حیات پیامبر و گسترش اسلام در شبه جزیره عربستان مقارن است و 30 سال بعدی دوران خلفای راشدین است که به ترتیب عبارت بودند از: ابوبکر، عمر، عثمان و امام نخست شیعیان ملقب به امام علی. این دوره با سوءقصد به جان آخرین نفر از خلفای راشدین یعنی امام علی و شهادت وی به پایان میرسد. طی 30 سال دوم، اسلام کل ناحیۀ بینالنهرین، مصر، ایران و بخشی از اروپا را درمینوردد.
2ـ دوران شکلگیری و تثبیت امپراتوری اسلامی: این دوره از سال 40 هـ .ق با تشکیل سلسله امویان به دست معاویهبن ابیسفیان آغاز میشود و تا سال 132 هـ .ق ادامه مییابد. این دوران دورۀ پایان کشورگشایی و تثبیت مرزهای امپراتوری بزرگ اسلامی و اعلام موجودیت آن در جهان به عنوان یک امپراتوری جوان و قدرتمند است. طی این دوره، نظام شورایی تعیین خلیفه، منسوخ میشود و حکومت در خاندان امویان موروثی میشود.
3ـ دوران درخشش تمدن اسلامی: این دوره از سال 132 هـ .ق با روی کار آمدن عباسیان از عموزادگان پیامبر اسلام آغاز میشود و به مدت پنج قرن ادامه مییابد. امپراتوری اسلای طی این دوره از مرحله تثبیت میگذرد و به یک تمدن با شکوه تبدیل میشود.
4ـ دوران افول تمدن اسلامی: از قرون 7 و 8 هجری قمری به بعد، تمدن اسلامی در همه ابعاد رو به ضعف و افول مینهد و یک سیر قهقرایی را در پیش میگیرد که پایان آن تجزیۀ مرحله به مرحله این تمدن و ایجاد دول اسلامی است. روندی که به جرأت میتوان گفت تا قرن بیستم ادامه یافت و حتی حیات مقطعی امپراتوریهای صفوی و عثمانی در بخشهایی از این حوزه نتوانست مانع این روند شود.
دوران درخشش علمی تمدن اسلامی، منطبق با دورۀ سوم از تقسیمبندیهای فوق است. نظر به آنچه در مورد ظرفیتهای درونی دین اسلام در بخش قبل عنوان شد، منطقی است که تفکر اسلامی را حاوی نطفه فعالیت علمی بدانیم. با این حال طبیعی است که طی دوران نخست حیات سیاسی اسلام، اتفاق علمی در این حوزه رخ نمیدهد. اسلام در سرزمین عربستان و مهد جاهلیت ظهور کرد. بنا به قولی در زمان ظهور اسلام، تنها هفده نفر در شهر مکه (و یا کل عربستان؟) باسواد بودند. نظام زندگی عربی، قبیلهای و عاری از مدنیت بود و رسومی همچون زنده بهگور کردن نوزادان دختر و بتپرستی و سایر خرافات و اوهام در بین ایشان رواج داشت. اعراب جاهلی هیچ بویی از تمدنهای بزرگ ناحیة بینالنهرین و خاورمیانه نبرده بودند. نظر به تمام این مسائل، دوران نخست (که معادل چهل سال بود) زمان کافی برای آغاز حرکت علمی در بین این عده به نظر نمیرسد. ضمن آنکه اکثر این سالها به تثبیت حکومت در عربستان و کشورگشایی در نواحی بینالنهرین، ایران و اروپای شرقی و مصر، صرف شد و هنوز منازعات فراوانی میان خود اعراب بر سر ادامه و چگونگی حکومت وجود داشت که همواره فضای اجتماعی را ملتهب و بحرانی میکرد.
ولی بررسی اوضاع اجتماعی و سیاسی دو دورۀ بعدی، موشکافی بیشتری را میطلبد که در زیر به آنها پرداخته شده است.
2ـ2ـ چرا علم طی دوران حکومت امویان ترقی نکرد؟
از سال 40 هـ .ق امویان، نخستین امپراتوری موروثی اسلامی را تشکیل میدهند. که تا سال 132 هـ .ق ادامه مییابد. بدون تردید این دوره نیز حاوی حرکتهای علمی و تحقیقی نزد مسلمانان نیست. دلایل چندی را میتوان در این مورد اقامه کرد. به شرح زیر:
1ـ مسلمانان هنوز بهطور کامل از بدویت عربی خارج نشده بودند. این دوره، زمانی است که آنها آرام آرام با تمدنهای بزرگ ایرانی، یونانی و رومی آشنا میشوند؛ تمدنهایی که هرکدام به نوبۀ خود، تمدنهای کهنتری را درون خویش جای داده بودند.
2ـ حکام اموی از تبار ابیسفیان و دنبالهرو شیوۀ عربستان جاهلیت منتها به شکل نوین آن بودند. شخص ابیسفیان فردی تاجرپیشه بود. اهمیت بتهای مکه نزد او منافع اقتصادی حاصل از آنها بود. همین فرد با زیرکی هر چه تمامتر به محض فهم اجتنابناپذیری تحولات عربستان، مسلمان شد و البته اسلام در دست او و فرزندش مؤسس سلسلۀ امویان ابزاری برای ادامة حفظ طبقهاش بود.
3ـ مرجعه بازوی ایدئولوژیک حکومت امویان: امویان زمانی نبرد برای تصاحب امپراتوری اسلامی را آغاز کردند که هنوز زمان زیادی از مرگ پیامبر اسلام نگذشته بود و کرسی خلافت، مدعیان فراوانی داشت. از این میان دلایل امویان برای این امر از همه کمتر به نظر میرسید. از دیگر سو پایگاه سنتی امویان به تفکر جاهلی عربی بازمیگردد. به همین دلایل فرقۀ مرجعه که تفسیری ضدعقلانی و خشک از اسلام ارائه میداد، بسیار مطلوب نظر امویان قرار گرفت. مرجعه با ارجاع تمام امور به عالم بالا، راه را بر هر نوع عقلانیت و چون و چرایی میبستند البته چنین فضای بیچون و چرایی که یک پشتیبانی ایدئولوژیک و قدسی از جانب مفسران دین اسلام مییافت، بسیار مطلوب نظر امویان بود و نتیجۀ آن در چنین فضایی هر حرکت علمی در نطفه خفه میشد، چرا که علتمندی و چون و چرا گام نخست اجتماعی در علمی شدن فضای یک جامعه است.
4ـ پایگاه قدرت امویان: فلسطین و شام پایگاه قدرت امویان بود. شهر شام که پایتخت امویان محسوب میشد، بسیار به تفکرات مسیحی نزدیک بود. دیوانسالاری اموی در قبضۀ مسیحیان یونانی زبان بیزانسی با گرایشات مسیحیت ارتدوکسی بود. این نوع نگرش هیچ روی خوشی به وجه غیردینی علوم و فرهنگ یونانی نشان نمیداد و تمام مشغولیاتش ملاحظات و دغدغههای یک جامعه به شدت مسیحی و مذهبی بود.
5ـ امپراتوری اسلامی هنوز مشکلات فراوانی داشت. دغدغههای داخلی و خارجی و مدعیان فراوان حکومت، فضایی بودن ثبات سیاسی و ملتهب را ایجاد میکرد.
مجموعۀ دلایل فوق به روی هم موجب شدند که جامعۀ اسلامی طی دوران حکومت امویان یک جامعۀ غیرعلمی راکد و غیرپویا باقی بماند.
3ـ2ـ چرا علم طی دوران حکومت عباسیان رشد کرد؟
با به روی کار آمدن عباسیان، مؤلفههای اجتماعی در جامعۀ اسلامی به شدت تغییر یافت و دگرگونیهای شگرفی در ساختار حکومتی، امپراتوری اسلامی را به یک تمدن با شکوه بدل کرد که علمی بودن جزو لاینفک آن بود. بهطور خلاصه این دلایل را میتوان چنین برشمرد:
1ـ معتزله بازوی ایدئولوژیک عباسیان: معتزله تفکر اسلامی به شدت عقلگرا بود که قصد توجیه و تفسیر عقلانی تمامی عناصر دین اسلام را داشت. معتزله عقلگرایی را تا بدانجایی بسط دادند که خویش را در عدم پذیرش آیاتی از قرآن که به زعم خود عقلانی نمیدیدند، آزاد یافتند. همین تکیه بر عقلگرایی و چون و چرا، پایگاه ایدئولوژیک مناسبی را در مبارزات عباسیان علیه فضای خفقان امویان ایجاد میکرد. از همینرو عباسیان به معتزله متمایل شدند. در واقع نگاه معتزله و قرائت ایشان از دین اسلام، ابزاری مناسب برای عباسیان بود تا برای کسب قدرت، وجهۀ ایدئولوژیک کسب کنند. از همینرو، معتزله به بازوی ایدئولوژیک عباسیان تبدیل شد و ثمرۀ این همکاری در دوران حکومت عباسیان گسترش فضای چون و چرا و علمینگری در جامعه شد.
2ـ تغییر پایتخت: به سال 145 هـ .ق منصور، حاکم عباسی مرکز خلافت را به شهر بغداد واقع در ناحیه بینالنهرین انتقال داد. بدین ترتیب مرکزیت حکومت اسلامی از مراکز مذهبی و ضدعقلی مسیحی دور شد. مسیحیتی که با سرعت به سوی دوران تاریک قرون وسطی میتاخت از اسلام فاصله گرفت و جامعهای چندفرهنگی و مهاجرنشین نظیر شهرهای بزرگ امروزی در بغداد پدید آمد.
3ـ ورود فن کاغذسازی به دنیای اسلام توسط اسرای جنگی چینی در سال 134 هـ .ق (751م) در نخستین سالهای حکومت عباسیان، عامل مهمی در نشر و رشد تفکر و آگاهی در بین مسلمانان بود که بهطور منطقی جامعه را به سوی علمیتر شدن سوق میداد.
4ـ مرکزیت متصرفات اسلامی همواره در کانون مناقشات قدرتهای بزرگ شرق و غرب قرار داشت که موجب میشد مردمان این نواحی هرگز روی ثبات و آرامش را نبینند.
درحالی که با ایجاد حکومت اسلامی، روی این گسل بیثبات، ناحیهای حایل ایجاد شد (در خاور نزدیک بین شرق و غرب) که متعاقب آن تسهیل جریان مواد خام و کالاهای ساخته شده، محصولات کشاورزی و اقلام تجملی، مردم و خدمات، فنون و مهارتها و اندیشهها و روشها و نحوۀ تفکر جدید به مناطق مزبور بود.
5ـ با ایجاد حکومت اسلامی، منطقهای بیطرف به لحاظ مناقشات مسیحی ـ زرتشتی شکل گرفته بود که بدون هیچ تعصب و جانبداری نسبت به این دو قطب از مخازن و گنجینههای فکری و علمی هر دو طرف بهره میبرد.
6ـ حرکت عباسیان به بغداد آنان را هر چه بیشتر به مراکز فکر و فرهنگ ایرانی نزدیک کرد. نتیجه آن استفاده گسترده از ایرانیان در دستگاه حکومتی بود که نفوذ و تأثیر آنان را به دنبال داشت. ایرانیانی که وارث تمدنی بزرگ و مجموعهای از فرهنگهای زیرمجموعۀ این تمدن و اندیشه و تفکر بودند.
7ـ حکومت عباسیان دوران ثبات نسبی سیاسی و تثبیت تمدن اسلامی است.
8ـ نهضت ترجمه از زمان منصور با ترجمة آثار یونانی و سریانی به زبان عربی آغاز شد. این کار در زمان هارونالرشید جدیت بیشتری یافت و در زمان مأمون به اوج خود رسید. مأمون مرکز بیتالحکمه را تأسیس کرد که فردی به نام حنینابن اسحاق در رأس آن قرار داشت. حنینابن اسحاق کلید ورود آثار پزشکی بقراط (پدر علم پزشکی) و جالینوس به اسلام بود. او همچنین سه مکالمه از افلاطون و ارسطو را نیز به عربی ترجمه کرد. حنینابن اسحاق 90 اثر از کارهای پزشکی جالینوس را ترجمه کرد. ورود آثار جالینوس کلید ورود فلسفه به زبان عربی بود، چرا که فهم آثار جالینوس آشنایی با فکر و فلسفه یونانی را میطلبید و به دنبال فلسفة سایر علوم هم به زبان عربی وارد شد، چرا که فلاسفه یونانی تقریباً در مورد همه چیز اظهارنظر کرده بودند. همانطور که دیدیم، پارهای از دلایل فوق نظیر تغییر پایتخت و معتزله و ثبات نسبی، اوضاع اجتماعی حکومت اموی را عکس و شرایط را برای شکوفایی علمی که در ذات تفکر اسلامی وجود داشت مهیا کردند. سایر عوامل هم مانند فن کاغذسازی و نهضت ترجمه این حرکت را شتاب بخشیدند، بهطوری که مسلمانان نه تنها طی 5 قرن درخشش علمی، علوم یونانی و سایر زبانها را اعتلا بخشیدند، بلکه علوم جدیدی را هم مانند جبر ابداع کردند.
3ـ ملازمه علم و تمدن
چنانچه بپذیریم که علم مایه قوام و حیات تمدن است و حیات هیچ تمدنی بدون شکوفایی و جهاد علمی میسر نیست، آنگاه میتوان پذیرفت که پرسش از چراییخیز لمی در یک دوره تاریخی و در یک ناحیه جغرافیایی بخصوص، قابل تحویل به پرسش از چگونگی پیدایش تمدن در همان دوره و در همان ناحیه است. ولی پیش از این بد نیست تا نظری به کلمات فرهنگ و تمدن بیندازیم. با این تذکر که در این معنا، کلمات فرهنگ و تمدن اصطلاحات حاوی ارزش نیستند.
فرهنگ: اصولاً انسانها در کنار هم و زندگی اجتماعی گریزناپذیر با یکدیگر، مجموعه هنجارهای رفتاری را میسازند که فرهنگ را تشکیل میدهد. بدین ترتیب فرهنگها همیشه در تمام نقاط جغرافیایی کره زمین وجود داشتهاند، دارند و خواهند داشت (که البته خالی از انسانها نباشد).
تمدن: فرهنگی که به چنان درجهای از قوامم و انسجام درونی و برونی دست یابد که در بر همکنش با سایر فرهنگها که عموماً از فرهنگهای همسایه شروع میشود؛ شروع به بلع و هضم آنها بکند. فرهنگ تمدن عناصر بیشترینی را به فرهنگهای مجاور تزریق و عناصر کمترینی را از این فرهنگها اخذ میکند و در عین این که واجد خصوصیات مشترک، التفاطی و ملغمهای از این فرهنگهاست، لباس واحد فرهنگ خود را بر تن همه این فرهنگها میکند. بدین ترتیب تمدنها همیشه در همه نقاط جغرافیایی کره زمین وجود نداشتهاند و تنها طی ادوار بهخصوصی در مکانهایی خاص بنا به دلایلی ظهور میکنند. مثل تمدنهای ایران باستان، تمدن مصر، یونان باستان، چین، تمدن عربی، تمدن روم... و بالاخره تمدن ایالات متحده درحال حاضر تمامی تمدنهای مذکور حداقل در دو وجه با یکدیگر مشترک بودهاند:
1ـ توانایی بالا در امور نظامی
2ـ سازماندهی گسترده نظام دیوانسالاری
اثبات امور فوق چندان مشکل نیست. تمدنهای بزرگ همگی به لحاظ نظامی در وضعیتی قرار داشتهاند که نه تنها قادر به حفظ حریم خود باشند، بلکه حتیالمقدور و تا جای ممکن به هضم و بلع سایر نواحی بپردازند که باز البته این خود نیاز به توانایی بالا در امور نظامی داشته است. همچنین تشکیلات عریض و طویل اداری حداقل به منظور ساماندهی امور نظامی و پشتیبانی آن از سایر خصوصیات تمدنهاست. باید توجه داشت که هر تمدنی در روزهای آخر حیات خود بیشتر شکل ظاهری خصایص برجسته و عوامل برتری را همراه دارد. مثل تمدن ساسانی به هنگام حمله اعراب که بهطور کامل از درون پوسیده و متلاشی شده بود و در واقع فاقد توانایی بالای عملی در امور نظامی بود. ضمن این که صرف وجود دو عنصر فوق حیات یک تمدن را تضمین نمیکند. مثل اتحاد جماهیر شوروی سابق که علیرغم توانایی بالا در امور نظامی و سازمان گسترده تشکیلاتی بدون دخالت خارجی از درون فرو ریخت. ولی به هر حال چیزی که قادر به انکار آن نیستیم این است که تمام تمدنهای بزرگ در مراحل درخشش و فروغ خود از این دو عامل توأمان بهرهمند بودهاند و البته که حفظ هر دو عوامل مذکور نیازمند جامعهای علمی، اخلاق، پویا و آکنده از محققان و دانشمندان ـ به فراخور نیازهای زمانه ـ است.
فنآوری و نوگرایی حتی در تمدنهای باستانی نیز در امور نظامی وجود داشته است. این امر از قدیمیترین سلاح انفرادی ارتشها یعنی شمشیر تا موشکهای قارهپیمای مجهز به کلاهکهای هستهای امتداد داشته است. حتی در ساعت شمشیرها، دستیابی به فنآوری ساخت آن با آلیاژهای جدیدتر و بهتر و تولید انبوهتر آنها، تعیین کننده بوده است. درحالی که دستیابی به فلز موردنظر دو رشته متفاوت از فعالیتهای فنی و علمی را میطلبید. به لحاظ علمی و پایه نیاز به علومی چون شیمی، فیزیک و ریاضی ـ هر چند به صورت ابتدایی ـ ضروری بود و به لحاظ فنی، مهارتهایی همچون مهندسی معدن، متالورژی و غیره ناگفته پیداست که تمدنی قادر به حفظ توانایی بالا در امور نظامی بوده است که ابتدا در علوم پایه سرآمد بوده باشد. در مورد نظام دیوانسالاری نیز وضعیت مشابهی برقرار است. از دوران باستان نظامهای دیوانسالاری حاوی عناصر پایه علوم ریاضی، حسابداری، نجوم، ادبیات، مدیریت و... بودهاند. بنابراین خیلی منطقی است که بپذیریم:
«علم مایه قوام و حیات تمدنهاست و حیات هیچ تمدنی بدون شکوفایی و جهاد علمی میسر نیست. بنابراین پرسش از چراییخیز علمی در یک دوره تاریخی و در یک ناحیه جغرافیایی بهخصوص، قابل تحویل به پرسش از چگونگی پیدایش تمدن در آن دوره و آن ناحیه است».
و البته بررسی شرایط پاسخگویی به این پرسش اخیر، نیازمند بحثی دیگر است، اما به هر تقدیر آنچه غیرقابل انکار به نظر میرسد، آن که فرهنگ عربی طی قرون 2 و 3 هـ .ق تا 7 و 8 هـ .ق به تمدنی بدل شد که امروزه آن را با عنوان تمدن اسلامی میشناسیم و البته پویایی و درخشش علمی لازمه حیات پانصدساله این تمدن بود.
فهرست منابع در دفتر روزنامه موجود است.