احمد پالیزدان
در جامعه شناسی مسائلی که پیچیده تر از قدرت باشد انگشت شمار است. در تمام واژگان جامعه شناسی هیچ مفهومی به اندازه قدرت مساله ساز نیست. شاید بتوان درباره قدرت بطور کلی همان چیزی را گفت که سنت اگوستین قدیس درباره زمان گفت: همه ما کاملا می دانیم که زمان چیست ولی اگر کسی درباره آن از ما بپرسد آنگاه می فهمیم که مسئله پیچیده ای است.
تقریبا تمام کسانی که درباره قدرت فکر می کنند به یاد این جمله لرد آکتون می افتند که قدرت موجب فساد می شود و قدرت مطلق موجب فساد مطلق. اما آیا این به شکلی شانه خالی کردن از مسئولیت خطیر فهم قدرت و پیچیدگی آن نیست؟
این اصطلاح دارای معنایی بسیار کلی است و در سطوح بسیار گوناگون واقعیت به کار می رود.قدرت توانایی انجام کاری خاص، تحقق عملیاتی و بطور کلی هر توان در انجام عملی را میرساند. این مفهوم با اندیشه نیرو، انرژی به کار آمده، توان جسمانی، ذهنی، اداری و یا اخلاقی پیوسته است.
با بیانی جامعه شناسانه می توان گفت قدرت عبارت است از هر نیرو یا اقتدار فردی که از توان مطیع خودساختن دیگران و به اطاعت واداشتن و یا آشتی بین خواستهای آنان برخوردار است.
نظر به اهمیت نقش قدرت در حیات اجتماعی، جامعه شناسانی چند بر آن شدند که پویایی روابط جتماعی را در مقیاسی کلی با درنظرگرفتن قدرت که به زعم آنان معیار اساسی است مورد تبیین قرار دهند. از این دید اشکال توزیع و اعمال قدرت در نهایت امر قشربندی اجتماعی و حتی تمامی حیات سیاسی را تبیین می کند و این اشکال خود تشکیل دهنده ساختهای اساسی هر جامعهاند.
بطور کلی قدرتی که اعمال می شود ساخت خاص خود را می آفریند و برای آنکه مورد اعمال قرار گیرد و دوام یابد,سازمان می پذیرد. در جوامع سخت پیچیده گونه های بسیار متنوعی از قدرت پدید می آیند. بطور کلی منظور از قدرت این است که کسی توانایی داشته باشد آنطور که میخواهد رفتار دیگران را تعیین کند و این پدیده اجتماعی همیشه وجود داشته است.
گرچه فلاسفه و نظریه پردازان سیاسی از زمان افلاطون و ارسطو به پیامدهای اجتماعی و انسانی فرمانبری و فرمانروایی توجه داشته اند ولی فقط در فاصله قرن نوزدهم و بیستم است که در بررسی های جامعه شناختی بطور عمده و آشکار به این موضوع پرداخته شده است و این را دقیقا می توان در نوشته های جامعه شناسان از جمله ماکس وبر جستجو و مشاهده کرد.
ماکس وبر در کتاب خود با عنوان مفاهیم اساسی جامعه شناختی، قدرت را عبارت از فرصتی می داند که در چارچوب رابطه اجتماعی وجود دارد و به فرد امکان می دهد تا قطع نظر از مبنایی که فرصت مذکور بر آن استوار است، اراده اش را حتی علی رغم مقاومت دیگران بر آنها تحمیل کند.
مک آیور، بطور مکرر تاکید می کند که پایه های اولیه و کانون نهایی قدرت را باید در اجتماع و جامعه جستجو کرد نه در حکومت و دولت. علاوه بر این، این امر واضحی است که تمام قدرت ها سیاسی نیستند. قدرت سیاسی مانند قدرت اقتصادی، جمعیتی، مالی و... فقط یکی از ابعاد گوناگون و متنوع قدرت اجتماعی است.
اچ تاونی مانند پیتر بلاو، تعریف مشابهی از قدرت ارائه نموده که اساس تعریف او تحمیل اراده یک کنشگر بر دیگری است. تاونی می گوید: قدرت را می توان چنین تعریف کرد که عبارت است از توانایی فرد یا گروهی که بتوانند رفتار دیگر افراد یا گروهها را در جهت خواستهای خود تغییر دهند و چنانچه رفتار آنها بر خلاف خواست های مذکور باشد از آن جلوگیری کنند.
به نظر میلز قدرت برای جامعه به عنوان یک نظام، کارکردی ندارد، بلکه فقط امکانی است که یک گروه یعنی دارندگان قدرت از آن برخوردارند تا به آنچه می خواهند با جلوگیری ازخواستهای دیگران برسند.
طبق نظر پارسونز جنبه اصلی قدرت در تعریف میلز فراموش شده و تنها از جنبه ثانوی و فرعی پدیده قدرت بحث شده است. به نظر پارسونز,جنبه اصلی قدرت این است که باعث تعمیم منبع یا امکانی در جامعه است که باید تقسیم یا تخصیص یابد. همچنین قدرت باید ایجاد شود و نیز کارکردی جمعی و توزیعی داشته باشد. به نظر پارسونز قدرت در درجه اول امکانی است که به یک نظام اجتماعی توانایی می دهد تا برای رسیدن به هدف، وظایفش را بهتر انجام دهد.
به نظر پارسونز و همفکرانش، اگر گروهها و افراد به رهبران سیاسی خود اعتماد داشته باشند و منابع و امکانات خود را به آنها بسپارند تا آنها برای کارایی بیشتر نظام از این منابع بهره گیرند، منابع قدرت نظام افزایش می یابد,درست همانطور که سپردن منابع پولی به بانک، اعتبار بانک را افزایش می دهد، سپردن منابع قدرت به نظام هم آنرا توانا می سازد که منابع مورد استفاده کلی جامعه را افزایش دهد. روشن است که دیدگاه پارسونزی در برگیرنده نگرش رام شده قدرت است. دیدگاه وی درباره قدرت از دیدگاه نیاز به نظم اجتماعی و کنترل اجتماعی ریشه می گیرد و از اینرو می خواهد اهمیت نیاز مزبور را بیشتر نشان دهد.
قدرت جزء آن دسته از مفاهیمی است که به طور ریشه دار به ارزشها وابسته است. همچنین یک مفهوم اساسا مناقشه برداری است و یکی از آن مفاهیمی است که ضرورتا مستلزم مشاجرات پایان ناپذیر بین استفاده کنندگان در خصوص نحوه استفاده صحیح از آن است. قدرت، ضرورتا مقوله ای ستیزه جویانه است. بدین معنا که کنشگران قدرتمند برای رسیدن به اهدافشان بالقوه با کنشگران دیگری در ستیزه قرار می گیرند که باید بر مقاومت آنها چیره شوند تا به هدفهای خود برسند. این نگرش نقطه مقابل نگرش پارسونزی به مفهوم قدرت است.
هاناآرنت میگوید: قدرت همان توانایی آدمی است نه تنها برای عمل کردن بلکه برای عمل در هماهنگی با گروه قدرت هیچگاه صفت و ویژگی فردی نیست، بلکه به گروه تعلق دارد و تنها تا زمانی که گروه باقی است، وجود خواهد داشت. وقتی گفته می شود کسی بر سر قدرت است در واقع منظور این است که از طرف تعدادی از مردم قدرت به او تفویض شده است تا به نمایندگی از آنها عمل کند. به مجرد اینکه گروه منشا قدرت از هم بپاشد، قدرت هم از بین می رود (قدرت از آن مردم است، بدون مردم یا گروه، قدرتی نیز وجود ندارد). به نظر هاناآرنت، قدرت بر وفاق مبتنی است و بر پایه مردم استوار است و به هیچ توجیهی نیاز ندارد,امری ذاتی در تمام اجتماعات است، تنها نیازمند مشروعیت است، هر زمان افراد گردهم آیند و به طور گروهی عمل کنند,قدرت جوانه می زند.
برعکس خشونت حالت ابزاری دارد، وسیله ای برای رسیدن به هدف است. خشونت هیچگاه مشروع نخواهد بود. قدرت پیش از آنکه وسیله ای برای رسیدن به هدف باشد,در واقع موقعیتی است که به وسیله آن گروهی از مردم امکان می یابند تا بر طبق مقوله هدف وسایل، فکر و عمل کنند.
قدرت و خشونت متضاد یکدیگرند. در هر جا یکی حاکم مطلق باشد، دیگری غایب است و خشونت در جایی ظاهر می شود که قدرت در معرض خطر باشد و اگر در مسیر خود رها شود به نابودی قدرت می انجامد.
به نظر آلوین ا. گلدمن فکر اصلی مفهوم قدرت با کسب آنچه شخص می خواهد مربوط است. یک موجود " همه توان " موجودی است که همه خواست های او به واقعیت درآمده اند. شاید نزدیک ترین رابطه بین قدرت و حیثیت را داس در مطالعه خود درباره کنترل اجتماعی بیان کرده و می گوید: حیثیت علت بی واسطه جابه جایی قدرت است. وی ادامه می دهد: طبقه ای که بیشترین حیثیت را دارد، بهترین و بیشترین قدرت را خواهد داشت. پس می توان حیثیت را دقیقا یکی از منابع قدرت اجتماعی تعبیر کرد و حیثیت مهمترین عاملی است که انسان را از انسان و گروه را از گروه متمایز می سازد.
حیثیت عاملی است که قشربندی پیچیده جامعه بشری کنونی یکی از پیامدهای آن است. حیثیت را نباید با قدرت یکی دانست، چون اینها دو متغیر جدا از هم هستند. بسیار پیش می آید که حیثیت با قدرت همراه نیست و هنگامی که این دو با هم باشند,قدرت پایه و زمینه ای برای حیثیت می شود و کمتر رابطه ای، عکس این است. در مورد ارتباط بین دانش، مهارت، شایستگی و شهرت با قدرت هم می توان چنین بیان نمود که اینها همگی اجزاء تشکیل دهنده یا منابع یا مترادف های حیثیت هستند که ممکن است با هیچ قدرتی همراه نباشند. هنگامی که می خواهیم به ارتباط بین نفوذ و قدرت بپردازیم، پیوند نزدیک تری بین این دو مفهوم می یابیم. اما به دلایل بسیاری بهتر است که بین این دو تفاوت قایل شویم.
به نظر می رسد که مهمترین دلیل این است که نفوذ، متقاعدکننده ولی قدرت، مجبور کننده است. ما به طور ارادی تسلیم نفوذ می شویم، ولی قدرت نیاز به اطاعت دارد. نفوذ و قدرت می توانند به طور نسبی جدا از یکدیگر نیز تحقق بیابند; چون متغیرهای نسبتا مستقلی هستند. نفوذ به قدرت نیاز ندارد و قدرت نیز می تواند بدون نفوذ اعمال شود. نفوذممکن است عقیده دوستی را عوض کند، ولی قدرت، دوست و دشمن را یکسان تحت فشار قرار می دهد. نفوذ با اندیشه، آموزه یا عقیده پیوستگی دارد، کانون آن در فضایی آرمانی قرار دارد. قدرت به یک شخص، گروه یا انجمن پیوسته است و کانون آن در یک فضای جامعه شناختی است.
افلاطون، ارسطو، گالیله، نیوتن، کانت و... مردان بانفوذی بودند، هر چند که آنها با قدرت فرسنگها فاصله داشتند. تشخیص قدرت از سلطه تا اندازه ای ساده است. قدرت مفهومی جامعه شناسی، ولی سلطه مفهومی روان شناسی دارد و کانون قدرت در گروه قرار دارد و خود را در روابط گروهی نشان می دهد. قدرت در پایگاههایی دیده می شود که انسان در سازمانهای رسمی اشغال می کند و سلطه در نقش هایی که انسان در سازمانهای غیررسمی ایفا کند، ظاهر می شود.
سلطه عبارت است از فرصتی که بتوان به مدد آن گروه مفروضی از افراد را به اطاعت از فرمانی با محتوای معین وادار کرد. واقعیت این است که سلطه فقط به وجود واقعی فردی بستگی دارد که با موفقیت فرامینی را به دیگری صادر می کند و لزوما به مفهوم وجود کارکنان اداری یا گروه صنفی نیست، هر چند که معمولا سلطه حداقل با یکی از این دو همراه است.
در تبیین تمایز بین قدرت، زور و اقتدار باید گفت که قدرت زور نیست و اقتدار هم نیست، ولی به آنها بسیار نزدیک است و میتوان به کمک آنها قدرت را تعریف کرد. حال به ارائه تعریف می پردازیم:
1- قدرت زور پنهانی است.
2- زور قدرت آشکار است.
3- اقتدار قدرت نهادینه شده است.
دو قضیه نخست را می توان با هم بررسی کرد,به نظر می رسد که این دو تعریف بصورت تعاریف دوری بوده و در واقع چنین هم است. اگر برای یکی از این دو مفهوم بتوان معنای مستقلی یافت، مفهوم دیگری را می توان به کمک این یکی تعریف کرد و دور باطل از بین می رود. بنابراین ممکن است که تعریف مستقلی از زور ارائه دهیم:
به مفهوم جامعه شناختی، کلمه زور یعنی بکاربردن ضمانت های اجرایی. همچنین در مفهوم طبقه شناسی زور یعنی کاهش محدوده و از بین بردن یا حذف کامل امکانات کنش اجتماعی یک شخص یا یک گروه از سوی شخص یا گروه دیگر.
قدرت توانایی بکاربردن زور است، نه اجرای عملی آن یا توانایی بکاربردن ضمانت های اجرایی است نه اعمال واقعی آنها. برخلاف زور، قدرت به طور اتفاقی همیشه موفق است، هنگامی موفق نیست که قدرت از بین رفته یا وجود نداشته باشد. قدرت نشان دهنده زوری است که ممکن است در یک وضعیت اجتماعی به کار برده شود و هنگامی که بکار برده می شود,موجب اقتدار می گردد. بنابراین قدرت نه زور است و نه اقتدار، بلکه ترکیبی از آنهاست. اما موضوع قدرت به این سادگی نیست، تقریبا در تمام اشاره هایی که به قدرت می شود، جای این سئوال بسیار جالب توجه خالی است که چگونه اراده تحمیل می شود و چگونه دیگران تسلیم می شوند؟
در اینجاست که ما باید به ابزارها و منابعی که قدرت به وسیله آنها اعمال می شود، نیز اشاره ای بکنیم.
از نظر جان کنث گیلبرت سه منبع قدرت وجود دارد که عبارتند از: شخصیت، ثروت و سازمان.
شخصیت یا در اشارات عمومی، رهبری عبارت است از کیفیت بدنی، ذهنی، گفتاری، نیات اخلاقی یا دیگر سجایای فردی که دستیابی به ابزارهای قدرت را برای یک یا چند تن امکان پذیر می سازند. در جوامع ابتدایی این دستیابی به قدرت از طریق نیروی جسمانی حاصل می شود، این نیرومندی منبع قدرتی است که هنوز در برخی خانواده ها یا اجتماعات جوانان برای افراد مذکر، تنومند و قوی هیکل محفوظ مانده است.
دارایی یا ثروت با جنبه ای از آمریت یعنی اطمینان به هدف مطابقت دارد. این امر می تواند تسلیم مشروط را طلب کند.
سازمان یعنی مهمترین منبع قدرت در جوامع جدید بالاترین ارتباطرا با قدرت مشروط دارد. این نکته مسلم فرض شده است که وقتی که شخصی در پی اعمال قدرت یا نیازمند به آن باشد وجود سازمان ضروری است. بنابراین ازطریق سازمان است که ترغیب مورد لزوم و به تبع آن تسلیم به اهداف سازمان پدید می آید، اما سازمان همانند مورد دولت به قدرت فراخور یعنی به صورت های گوناگون تنبیه دسترسی دارد.
سه منبع قدرت (شخصیت، ثروت یا دارایی و سازمان) با شدت های گوناگون ترکیب می شوند و از این راه ترکیب متنوعی از ابزارها برای تنفیذ قدرت حاصل می شود.
در آخرین تحلیل جامعه شناسی های جدید، قدرت از روشی سرچشمه گرفته که می توان به نحوی آن را قالب ریزی یا انتزاع نامید. جامعه بدان گونه که ما تصور می کنیم از تعداد زیادی روابط، فرمان و اطاعت تشکیل شده است. همان فردی که فرمان (حکم) می دهد به نوبه خود فرمان می برد، نه تنها به دلیل سلسله مراتبی که ویژگی خاص سازمان های پیچیده است، بلکه همچنین به دلیل کثرت نظام های اجتماعی که فرد متعلق به آنهاست. بنابراین اگر ما بر آن شویم که مفهومی را کشف کنیم که بر تمام روابط حکم و اطاعت هم شخصی و هم عمومی، حقا یا عملا در تمام حوزه های زندگی اجتماعی قابل اطلاق باشد بدون درنظرگرفتن ابزارهای مورد استفاده کسی که فرمان می راند یا احساسات مورد تجربه کسی که اطاعت می کند در آن صورت به رابطه بین شخصی و نامتقارنی خواهیم رسید که ویژگی آن این خواهد بود که کسی راه می رود یا صحبت می کند,یا پیشقدم می شود و دیگران تبعیت می کنند و گوش می دهند.
به طور خلاصه و به عنوان نتیجه گیری از بحث بالا باید گفت که قدرت یک مفهوم نوعا سیاسی نیست و به تمام معنا پدیده ای اجتماعی است و هر جا که گروههای انسانی و مناسبات اجتماعی به صورت خودانگیخته و ناپایدار وجود داشته باشد، ظاهر می گردد. قدرت یک عمل جمعی است. قدرت برای موجودیت گروه و پایداری، ابقاء، تحقق اهداف و غایات مطلوب آن لازم و ناگزیر است و در تجزیه و تحلیل مسائل و رویدادهای جامعه نقش آن مهم و تعیین کننده است که باید بیش از پیش مورد مداقه اهل اندیشه و تفکر قرار گیرد.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.