در میان توصیفهایی که از سیمای سیاسی آقای هاشمی در ادبیات سیاسی شده، اغلب نخبگان تعبیر «مرد دیپلماسی پنهان» را گویاتر دیدهاند. دیپلماسی پنهان، مشخصه بارز سیاستمداری است که همواره ترجیح میدهد در سایه بماند. چنین شخصی، بازیگردانی در پشت پرده سیاست را به جای بازیگری در منظر عمومی ترجیح میدهد. او در همه رخدادها و تصمیمهای کلیدی سهیم است؛ بیآنکه ردپایی از خویش باقی گذارد.
برای شناختن نقشهای آشکار و پنهان هاشمی، به جای گشت و گذار در آثار تذکرهنویسان و تاریخپژوهان، کافی است به کتاب خاطرات خود او رجوع شود. اثر دوجلدی خاطرات رئیس مجمع تشخیص مصلحت از قبل و بعد انقلاب، اگر با کنار زدن روکش تبلیغی آن خوانده شود، درستی قضاوت آنها که لقب «مرد نقشهای پنهان» را به هاشمیرفسنجانی دادهاند اثبات خواهد شد. هر فصل از خاطرات او، شاهدی بر این ادعاست که هاشمی رفتاری متمایز از دیگر رجال جمهوری اسلامی دارد. تمایز با دیگران در این نیست که هاشمی در اغلب صحنههای تصمیمسازی نظام حضور دارد، بلکه آنچه اسباب این تمایز میشود، امضای هاشمیرفسنجانی و احکام او برای شروع یا پایان حوادثی است که نام «غائله»، «مناقشه» یا«بحران» به خود گرفتهاند. در صفحات کتاب هاشمی، از ورود او در این مناقشهها و بحرانها دائم سخن میرود اما آنجا که حرف از ناکامیها و قصورها در میان است، راوی این حوادث ساکت است. در نظر فعالان حزبی، هاشمی یک بازیگر حرفهای است. او با همه احزاب و جناحهای سیاسی در هر دوره باب مراوده گشوده اما هنوز و همچنان خود را فراتر از احزاب میداند. از تجربه ناتمام حزب جمهوری اسلامی که بگذریم، هاشمی در تاسیس و ظهور ائتلافهای سیاسی پرشماری نقشآفرینی کرده است؛ از ائتلافی که در آستانه مجلس پنجم زیر پرچم کارگزاران در سال 1374 شکل گرفت تا ائتلافی که در بهار 88 با حضور 3 نامزد رقیب احمدینژاد (موسوی، کروبی و رضایی) به صحنه آمد، هاشمی در همه این ائتلافها در نقشهای موسس، مبدع یا حامی حضور دارد. در فهرست رجال جمهوری اسلامی، هاشمی به هیچیک از روحانیون سیاستپیشه شبیه نیست. وجه شباهت او در سلوک و مرام سیاسی، با دیگر مردان نامآشنای جمهوری اسلامی اندک است. تعداد کثیری از محققان کوشیدهاند برای نقش هاشمی معادلهایی از گذشته تاریخ ایران مثال بزنند؛ کمااینکه برخی نویسندگان او را در شمار «مردان عملگرا» نشانده و با امثال «فروغی» و «قوام» قیاس کردهاند و برخی دیگر با استناد به دوستی دیرین او با رهبرانی چون «سوهارتو» و «نیازاف» او را در جرگهای از سیاستمداران معرفی میکنند که قدرت سیاسی را میان حلقه خویشان و بستگان توزیع میکند. در دیدگاه این محققان، هاشمی دلبسته الگوی توسعه «اقتدارگرا» است؛ الگویی که در آن دولت، محور و مدار همه امور است و رئیس دولت در جایگاه فردی کاریزما مینشیند. اما در نهایت به این نقطه میرسیم که هاشمی، کاراکتری مختص خویش دارد و اهداف و آرزوهای او در میدان سیاست از رنگ دیگری است. با این اوصاف، حوادث و تلاطمهای بعد از انتخابات دهم ریاستجمهوری، پردههای ابهام را از اطراف چهره سیاسی هاشمیرفسنجانی کنار زد. مرد پردهنشین سیاست ایران این بار به میدان میآید؛ او رهبری جریانی را به دست میگیرد که از هر ابزاری برای تغییر وضع سیاسی موجود بهره میجوید. هاشمی دامنه رقابت برای کسب قدرت سیاسی را به سطح رجال بالادست حکومت میکشاند.
رفسنجانی 2 دهه نخست انقلاب؛ از تاسیس حزب تا دولتسازی
با تاسیس نظام جمهوری اسلامی، نسلی از روحانیون جوان بر مسند قدرت سیاسی تکیه زدند. نام هاشمیرفسنجانی در صدر فهرست افرادی قرار دارد که به صورت متناوب، یکی از قوای سهگانه را در دست میگیرد. در این دوره، زیرکی روحانی جوانِ زاده رفسنجان، مورد توجه تصمیمگیران نظام است. هاشمیرفسنجانی در اوج تسویههای خونین و ترورهای آغازین نظام جمهوری اسلامی که به از دست رفتن بخشی از سرمایههای مدیریتی نظام میانجامد، از ترور گروهک فرقان به طور شگفتانگیزی رهایی مییابد. بعد از این حوادث عرصه برای نقشآفرینی هاشمی فراختر میشود. تلاش هاشمی این است که در موقعیتهای حساس سیاسی حضور یابد؛ چنانکه یاران سیاسی او با مباهات میگویند، «رفسنجانی همواره خویش را در مسند ریاست دیده است؛ چه آن زمان که حکم ریاست مجلس را گرفت، چه در برههای که در ردیف گردانندگان جنگ 8 ساله ایستاد و چه دورهای که به مدت 8 سال منصب ریاست قوه مجریه را از آن خود کرد». نمودار مسؤولیتهای او در این دوره به روشنی بیانکننده میل او به افزایش نقش و گسترش دامنه نفوذ است. دهه اول نظام جمهوری اسلامی، دهه تثبیت پایههای امنیت داخلی و خارجی نظام و انتقال قدرت از طیف لیبرالهای متصل به قدرتهای بیرونی به نیروهای خودی است. هاشمیرفسنجانی در این برهه حضوری تعیینکننده در انتقالها و جابهجاییهای سیاسی دارد؛ چنانکه بارها این نقش خویش را به رخ میکشد که هر دو حکم انتصاب و عزل «مهدی بازرگان» را او از دست حضرت امام خمینی رضوانالله تعالی علیه میگیرد و در ماجرای برکناری بنیصدر نیز نامههای فیصلهبخش برای دادن رای عدمکفایت به رئیسجمهوری وقت را نوشته است. در ایام شکلگیری حزب جمهوری اسلامی، در نقش موسس ظاهر میشود. در جریان کشمکشهای سیاسی درون حزب، هاشمی در کنار کسانی میایستد که از حضور تمامعیار روحانیت در سیاست دفاع میکنند اما در نهایت تصمیم به انحلال نخستین حزب جمهوری اسلامی را نیز او اعلام میکند. طیف روحانیان درون حکومت به مرور زمان بر سر انتخاب راهبردها و خطوط مشی اقتصادی و فرهنگی دچار اختلاف شدند که حاصل آن، جدایی شماری از روحانیون دارای گرایش چپگرایانه از بدنه جامعه روحانیت مبارز تهران بود. هاشمی در این انشقاق تاریخی، با آنکه نامش در لیست جامعه روحانیت باقی ماند اما در عین حال مراوده آشکار و پنهان خویش با طیف چپ (مجمع روحانیون مبارز تهران) را حفظ کرد.
همزمان که مبارزه و رقابت در میدان سیاست اوج گرفت، کشمکش در عرصه نظامی فروکش کرد. اسناد مربوط به نقشهای پیچیده هاشمی در جلساتی که به پذیرش قطعنامه 598 و پایان جنگ منجر شد، بعدا منتشر شد. طبق این اسناد، هاشمیرفسنجانی یکی از کسانی است که در آن برهه یکی از بحثانگیزترین تصمیماتش را میگیرد.
پایان جنگ در عین حال طلاییترین فرصت را برای هاشمی به ارمغان آورد. هاشمی این بار به یکی از اهداف دیرینش- که سکانداری بالاترین نهاد اجرایی کشور است- دست مییابد. در انتخابات ریاستجمهوری پنجم که رفسنجانی رقیب جدی نداشت، به راحتی بر کرسی ریاستجمهوری تکیه میزند. هاشمی در آغاز ریاستجمهوری، به دلیل حاکمیت جریان چپ بر مجلس سوم، به وحدت تاکتیکی با آنان پرداخت اما بعد از آنکه این جریان با پرچمداری روزنامه «سلام» مقابل برنامه موسوم به توسعه اقتصادی او ایستاد، تصمیم به حذف آنها گرفت. در این برهه، هاشمی به همان اندازه که به سمت باز کردن دروازههای اقتصاد به روی نظام آزاد سرمایهداری حرکت کرد، فضای سیاسی را برای جولان جریانهای منتقد منقبض کرد. دولت پنجم، آشکارا از تز «ادغام در نظام اقتصاد لیبرال جهانی» دفاع کرد. یاران هاشمی بیپروا از تز توسعه اقتصادی منهای توسعه سیاسی دفاع کردند. اما اتفاق مهم این دوران از ریاستجمهوری هاشمی، این است که او آیینها و سنتهای زمامداری را دگرگون کرد و شیوهها و بدعتهای تازهای در تقسیم و توزیع مسؤولیتها رواج داد. هاشمیرفسنجانی قدرت سیاسی را میان جمعی از چهرههایی که به «فنسالاران» شهرت داشتند، تقسیم کرد و در عین حال باب ورود شماری از بستگان و فرزندان خویش در مصادر سیاسی را نیز گشود. از این پس، تئوری «کیششخصیت» و «محور» بودن فرد رفسنجانی در سیاستها و تصمیمگیریها از سوی یاران او رواج یافت. این چرخش در اصول زمامداری هاشمی بلافاصله عوارض سنگین خویش را در فضای جامعه ایران آشکار کرد و مقبولیت هاشمی بشدت در آستانه انتخابات دوره ششم ریاستجمهوری تنزل کرد. رقیب او، احمد توکلی با تکیه بر همین نارضایتیها در انتخابات بشدت موقعیت هاشمی را تهدید کرد اما وی باز هم در انتخابات پیروز شد. با وجود آنکه شعله انتقادها نسبت به عملکرد دولت هاشمی روز به روز زبانه میگرفت اما وی حاضر به اصلاح رویه حکومتی خویش نشد. پایان دوران 8 ساله دولت موسوم به سازندگی در بعد اقتصادی این شد که شکاف فقیر و غنی عمیقتر و مسالهای به نام رفاه و حقوق عمومی به فراموشی سپرده شد. در نظر افکار عمومی الگوی سیاست اقتصاد آزاد و سیاست «خصوصیسازی»، مفهومی جز «اختصاصیسازی» نیافت و عملا در پایان دوران سیاست آزادسازی هاشمی، یک گروه خاص عرصه قدرت و ثروت را قبضه کرده و طبقه جدیدی بهنام اشرافیت سیاسی را شکل دادند. هاشمی با تکیه بر همین طبقه صاحب قدرت و ثروت، توانست در 8 ساله اصلاحات نیز نفوذ خویش را حفظ کند. او با حمایتی که از خاتمی در رقابت انتخاباتی دوره هفتم ریاستجمهوری به عمل آورد، توانست بخشی از نیروهای خویش را در دولت اصلاحات جای دهد. اگرچه اصلاحطلبان پس از اندکی تصمیم به تخریب وجهه سیاسی او گرفته و حتی راه او را برای ورود به مجلس ششم بستند اما در پایان دوره 8 ساله خاتمی، هاشمی برای حضور دوباره در قدرت، روابط خویش با جریان تجدیدنظرطلب را بار دیگر سازماندهی کرد.
زخم التیامناپذیر؛ رویارویی بزرگ هاشمی با دولت اصولگرا
با دمیدن بهار پرهیجان سال 84، هاشمیرفسنجانی دوباره به صحنه مبارزه بازگشت. بازگشت دوباره فردی که یک دوره 8 ساله آزمون زمامداری خویش را گذرانده بود، حاوی پیامهای بسیاری بود. این تصمیم هاشمی تصویری روشنتر از نگاه واقعی او به قدرت سیاسی ارائه کرد. برای بسیاری از ناظران، داوطلب شدن دوباره هاشمی برای ریاستجمهوری فرصتی بود تا اندیشههای سیاسی او را در باب اصل چرخش قدرت و رابطه مسؤولیت و قدرت بسنجند. به این صورت رویارویی رفسنجانی با احمدینژاد در این انتخابات، بزرگترین مصاف سیاسی نام گرفت. همه جریانهای سیاسی و اقتصادیای که در 16 سال گذشته طعم قدرت را چشیده بودند، با تمام قوا پشت سر هاشمی صف بستند. جامعه ایران از این برهه شاهد یک قطببندی جدید است که حتی در یک سوی آن اصولگرایان قرار گرفتند و در سوی دیگر، همه جریانهایی که مخالف تفکر اصولگرایی بودند. این قطببندی که حتی تا انتخابات ریاستجمهوری دهم در 22 خرداد 1388 استمرار یافت، 2 نماد و سخنگو داشته است: محمود احمدینژاد و اکبر هاشمی رفسنجانی. طبیعی بود با این آرایش سیاسی، شکست هاشمی در انتخابات نهمین دوره ریاستجمهوری نیز بزرگترین رویداد عصر جدید نام گیرد. این شکست در حالی رقم خورد که یاران و بستگان سیاسی هاشمی، جملگی «وعده نصرت» داده و حتی با پندار پیروزی قطعی، پستهای «کابینه خیالی» را نیز میان خویش تقسیم کرده بودند. برای رئیس مجمع تشخیص، کسب 18 میلیون رای از سوی رقیبش که از کمترین امکانات تبلیغی بهرهمند بود، یک شوک تاریخی بود.
او برای گریز از عواقب این باخت بزرگ، ابتدا کوشید گناه آن را به تبلیغات مخالفانش، «فرافکنی» کند و مدعی شد قربانی دستهای نامرئیای شده که در پشت صحنه به تخریب و ترور شخصیت او پرداختند و سپس، بعد از آنکه احمدینژاد در مقام ریاستجمهوری قرار گرفت، جبهه تقابل علیه دولت اصولگرا را گشود. او به مدت 4 سال سخنگو و لیدر تمام جریانهایی شد که موقعیت و منافع خویش را در عصر گفتمان اصولگرایی در خطر دیدند. بعد از این، او تمام نشستهای رسمی و غیررسمی خویش را به سمت ترسیم استراتژی رویارویی با دولت سوق داد. کمیتههای مجمع تشخیص کانون اجتماع مدیرانی شد که هر کدام در عرصه اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، ماموریت چالش با دولت نهم را برعهده گرفتند و حتی اتاق فکری برای این طیفها در مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص به همراه شریک دیرین هاشمی– حسن روحانی- اختصاص یافت. در دوره 4 ساله دولت نخست احمدینژاد، بیش از همه، موضوع خلع ید از عناصر قدرت و باندهای اقتصادی و تسویه مدیرانی که به واسطه حضور طولانی در قدرت نوعی حق تملک برای خویش قائل بودند، موجبات ضدیت و تخاصم بیشتر این طیف را فراهم کرد. یاران و کارگزاران هاشمی نیز بیشترین تلاش تخریبی در برابر عملکرد دولت نهم را حول سیاستهای اقتصادی استوار کردند.
این مقابلهجویی در برابر همه طرحها و ایدههای اقتصادی دولت نهم استمرار یافت، چنانکه نخستین مخالفت در برابر ایده «سفرهای استانی» از ناحیه طیف یاران او آغاز شد. طرح «سهام عدالت» دومین گام کلیدی دولت بود که با نقدهای آشکار و غیرآشکار خود هاشمی روبهرو شد تا حدی که وی برای بیاعتبار کردن این طرح، از واژه دشنامآلود «گداپروری» بهره جست. نکته قابل تامل در تاکتیکهای مبارزه اقتصادی تیم هاشمی با دولت نهم، این بود که یاران او که اغلب بر اتاقهای برنامه و بودجه تسلط داشتند، همواره به عنوان یک «گروه فشار» برای به چالش کشیدن طرحهای اقتصادی دولت تقلا کردند تا حدی که رئیسجمهور ناگزیر شد در چند مناظره تلویزیونی اعلام کند گروهی از وابستگان به دولتهای پیشین، طرحهای استراتژیک دولت مثل بنگاههای زودبازده یا کاهش نرخ بهره یا اصلاحات نظام بانکی را به چالش میکشند. در هر حال، هاشمی و متحدانش در دوره دولت نهم از هیچ فرصتی برای چالش با دولت اصولگرایان دریغ نکردند. آنها حتی پس از بروز بحران اقتصاد جهانی نیز از عوارضی که این واقعه به صورت تورم بهوجود آورد، به عنوان نتایج سیاستهای اقتصادی دولت، مصادره به مطلوب کردند یا آنکه سیاستهای اصل 44، برنامه چهارم توسعه و چشمانداز 20 ساله، هر کدام مستمسکی شد برای زیر سوال بردن طرحهای اقتصادی دولت از سوی هاشمی و یاران.
اشتباه استراتژیک
3 روز مانده به برگزاری انتخابات، با نوشتن نامهای به رهبر حکیم انقلاب که آحاد نیروهای ارزشی نظام را به شگفتی واداشت، انتخابات را پیشاپیش زیر سوال برده بود. ادبیات و جهتگیری وی در این نامه نشان از انتخاب یک مسیر پرخطر از سوی هاشمی داشت. هر چند نگارش نامه به رهبر عظیمالشأن انقلاب از سوی مسؤولان امری غیرمعمول نبوده اما نگارش نامهای سرگشاده؛ بدون «سلام» و «والسلام» به رهبری معظم و استفاده از تعابیر تعریضآمیز، تردیدهای جدی درباره اعتبار سیاسی هاشمی بهوجود آورد طوری که حتی رادیو اسرائیل در همان روز نگارش و ارسال نامه، این اقدام رفسنجانی را «بزرگترین اشتباه سیاسی» زندگی وی برشمرد.