آمریکا به عنوان کشوری که داعیهدار رهبری هژمونیک جهان است و میرود که با تغییر در سیستم بینالمللی اهداف خود را در این خصوص تحقق بخشد در یک سال گذشته با چالشهای متعدد و متنوعی در این مسیر مواجه بوده است. از آنجا که گفتمان و فضای غالب در سیستم بینالمللی پس از رویداد 11 سپتامبر ابعاد امنیتی یافت و آمریکا خود نقش بسیار اثرگذاری در این زمینه ایفا کرد به طبع مهمترین چالشهای فراروی آمریکا نیز در ابعاد امنیتی معنا و هویت مییابد.
خاستگاه چالشهای امنیتی پیشروی آمریکا بیشتر خاورمیانه است که البته موضوع جدیدی محسوب نمیشود، خاورمیانه همواره یکی از کانونهای اصلی سیاستگذاری خارجی و امنیتی آمریکا در طول تاریخ به شمار میآید؛ اما پس از 11 سپتامبر خاورمیانه از معنای جدیدی در قاموس دیپلماتیک کاخسفید برخوردار شد که به سرعت جایگاه خاصی نیز در حوزه اعمالی سیاست امنیتی آمریکا یافت، چرا که خاورمیانه براساس تئوری برخورد تمدنهای هانتینگتون به منبع اصلی تهدید و ناامنی برای جهان تبدیل شد؛ اما این بار آمریکا سیاست منطقهای رئالیستی خود را به مضامین و مفاهیم نئولیبرالیستی آراسته کرد.
نقطه شروع عملیاتیسازی سیاست خاورمیانهای آمریکا با به کارگیری ابزارهای سخت نظامی بود که افغانستان و عراق اولین صحنههای سیاست سختافزاری محسوب میشوند، در کنار این موارد موضوعاتی نظیر فلسطین و لبنان نیز همچنان مایه دلمشغولی امنیتی آمریکاست.
ایران نیز که پس از انقلاب اسلامی سال 57 از تعاریف امنیتی در دیپلماسی کاخسفید برخوردار شد، همچنان منشاء چالش برای آمریکا به شمار میآید. با شدتی کمتر، بحران مزمن شبهجزیره کره توجه مقامات آمریکایی را به خود جلب کرده است. نگاهی کلی به این موضوعات دلالت بر روندی از تداوم و تغییر دارد به این معنا که همه این موضوعات از یک طرف تداومی از رویدادهای پیشین به شمار میآیند و از طرف دیگر بیانگر تغییراتی نسبت به گذشته است.
مهمترین چالشهای آمریکا را که در حوزه امنیتی هویت مییابد، میتوان برحسب موضوع و قلمرو مکانی کشورها به این ترتیب طبقهبندی کرد، در مقولههای:
1ـ نرمافزاری
2ـ سختافزاری
و بیشتر در کشورهای عراق، ایران، لبنان و افغانستان.
حمله به عراق در قالب راهبرد مبارزه با تروریسم
با حمله آمریکا به عراق در سال 2003 که در قالب استراتژی مبارزه با تروریسم دولت بوش انجام شد، دولتمردان کاخسفید امیدوار بودند در مدت کوتاهی با ایجاد ثبات نسبی در عراق روی کار آمدن دولت این کشور بتوانند علاوه بر تحقق اهداف خود، حضور نظامی خود را نیز در عراق کاهش دهند.
با این حال و با وجود 4 سال حضور نظامی آمریکا در عراق و روی کار آمدن دولت جدید هنوز این کشور با بیثباتی و حملات پیاپی گروههای شورشی روبهرو است، در واقع وضعیت عراق با توجه به فشار داخلی به دولت بوش به دلیل هزینههای انسانی و مالی بالای آن برای آمریکا باعث شد تا انتقادهای زیادی در رابطه با عملکرد آمریکا در عراق مطرح شود. بر این اساس و در پی افزایش مشکلات آمریکا در عراق که به نوعی به معنای شکست استراتژی دولت بوش در این کشور تلقی میشود، کاخسفید استراتژی جدیدی را در عراق تدوین کرده است که بوش در 10 ژانویه 2007 آن را در قالب سخنرانی برای ملت آمریکا بیان کرد.
استراتژی جدید آمریکا در عراق نشان میدهد که آمریکا در نظر دارد طرحهایی را در رابطه با کل منطقه به اجرا در آورد که در نهایت به نوعی پیروزی برای توجیه فعالیتهای پرهزینه خود در عراق دست یابد. در این میان به نظر میرسد استراتژی جدید به نوعی با سیاستهای آمریکا در برابر ایران ارتباط داشته باشد، استراتژی جدید دولت بوش با شعار مبارزه با تروریسم و گسترش سلاحهای کشتار جمعی در سال 2003 با حمله به عراق، این کشور را به اشغال نظامی خود در آورد با این حال پس از گذشت 4 سال از حضور نیروهای آمریکایی در عراق امنیت، آرامش و دموکراسی براساس شعارهای آمریکا در عراق برقرار نشده است.
از سوی دیگر قدرت گرفتن گروههای شیعی منتسب به ایران انتقادهای داخلی در آمریکا علیه دولت بوش را برانگیخته است، این در حالی است که آمریکا بیش از پیش از اهداف خود در عراق دور میشود به گونهای که بسیاری از اعضای هر دو حزب دمکرات و جمهوریخواه خواستار خروج نیروهای آمریکایی از عراق شدند، این مساله باعث شد تا تیمی تحقیقاتی از هر دو حزب بزرگ آمریکا به سرپرستی جیمز بیکر و لی هامیلتون به نام گروه مطالعات عراق از مارس تا دسامبر 2006 وضعیت عراق و راهکارهای پیشروی آمریکا در عراق را بررسی کند.
مطالعات 9 ماهه گروه مطالعاتی عراق موسوم به کمیسیون بیکر همیلتون بویژه بر مشارکت دادن کشورهای کلیدی منطق خاورمیانه از جمله ایران و سوریه در حل بحران عراق تاکید داشت.
در پی انتشار گزارش بیکر همیلتون که حاوی توصیههایی درباره تغییر سیاستهای آمریکا در عراق بود، دولت بوش بیش از پیش تحت فشار محافل داخلی آمریکا برای ایجاد تغییرات اساسی در استراتژی خود در عراق قرار گرفت. بر این اساس جورج بوش در سخنرانی تلویزیونی خود برای مردم آمریکا در 10 ژانویه 2007 استراتژی جدیدی را اعلام کرد که مهمترین هدف آن غلبه بر بحران امنیتی در حال گسترش عراق و ممانعت از شکست کامل آمریکا در عراق است همچنین همزمان با اعلام تغییر استراتژی آمریکا در عراق، کاخسفید اقدام به انتشار فهرست و نکات مهم استراتژی جدید کرد در این میان در استراتژی جدید توجه خاصی به ایران شد، به گونهای که در سخنرانی بوش بیش از 6 بار از ایران نام برده شده است. بر این اساس نکات محوری زیر در این سخنرانی و در استراتژی جدید آمریکا میتواند برای ایران حائز اهمیت باشد؛
ـ اعزام 21 هزار و 500 نیروی نظامی تازه نفس آمریکایی به عراق در قالب استقرار 17 هزار و 500 نفر در 5 تیپ رزمی در بغداد و استقرار 4 هزار نفر در استان الانبار عراق
ـ اعزام دومین ناو هواپیمابر آمریکا به سمت خلیجفارس. در این رابطه رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا در توضیح اعزام این ناو هواپیمابر تاکید کرد که این پیامی به ایران است، به این معنی که 4 سال جنگ در عراق آمریکا را ضعیف نکرده است.
ـ تشدید عملیات آمریکا علیه عناصر ایرانی
ـ کمرنگتر کردن سیاست بعثیزدایی و بازگرداندن اقلیتهای قومی و مذهبی بویژه اعراب سنی به روند سیاسی.
این استراتژی در واقع ابتکار عملی از طرف دولت بوش در پی ضعف و شکست استراتژی گذشته آمریکا در عراق محسوب میشود از سوی دیگر تلاشی برای این منظور است که کاخسفید نشان دهد همچنان زمام امور را در دست دارد، در این رابطه لازم به یادآوری است که اعزام بیش از 21 هزار سرباز دیگر به عراق با وجود مخالفتهای موجود در آمریکا بعید است بتواند اهداف موردنظر در استراتژی جدید را تامین کند.
ادامه اتهامزنی به ایران
از دیگر منابع نگرانی واشنگتن در منطقه، ایران است. جمهوری اسلامی از بدو امر با اتهامات متعددی مانند حمایت از تروریستها، اخلالآفرینی در فرآیند صلح خاورمیانه، نقض حقوق بشر، تلاش برای توسعه سلاحهای موشکی و بتازگی نیز تلاش به منظور دستیابی به سلاحهای هستهای مواجه بوده است. مهمترین چالشی که اکنون در برابر آمریکا قرار دارد، نوع برخورد با ایران و مدیریت بحران ناشی از تداوم سیاست هستهای آن است، به علاوه آمریکا به منظور پیشبرد سیاست منطقهای خود به ارتباطیابی تحولات عراق و تحرکات ایران پرداخته است. ترتیب دادن کنفرانسی با حضور نمایندگان ایران و آمریکا نیز در همین چارچوب قابل درک است، چنین ابتکاری با واکنشهای مختلف در داخل و خارج آمریکا مواجه شد.
به اعتقاد تندروهای کاخسفید دعوت ایران به مذاکره به مفهوم به رسمیت شناختن نقش و نفوذ ایران در عراق است ضمن آن که این کار به معنای تسلیم ابرقدرت جهان در برابر رژیمی است که مسوولان آمریکایی بارها از آن به عنوان دولت متمرد و حامی تروریسم یاد کردهاند و اکنون با فعالیتهای هستهای خود واشنگتن را به چالش جدی کشانده است؛ اما میانهروها قائل به آنند که مذاکره با تهران به مثابه فرصتی برای خروج از تنگنای عراق موضوعی ضروری محسوب میشود در عین حال تاکید طرفداران مذاکره آن است که نشست با نمایندگان ایران تنها باید منحصر به مسائل عراق باشد و موضوعات دیگری چون پرونده هستهای نباید مطرح شود چون ایرانیها از این طریق چه بسا به کسب امتیاز پرداخته و در روند اجماع همپیمانان آمریکا علیه خود خلل ایجاد خواهند کرد از این رو، توصیه سیاستمدارانی چون هوگلند به جورج بوش آن است که روش رونالد ریگان را در مذاکره با گورباچف در پیش گیرد به این معنا که به طرف مقابل اعتماد نکند و در هر گام از مذاکره دقت و هوشیاری لازم اعمال شود، بنابراین به نظر میرسد که سیاست آمریکا در خصوص امنیتیسازی موضوعات مرتبط با ایران به نتایج پیشبینی شده منتهی نشده است.
جنبش نوپای لبنان
برای گروههای اسلامی لبنان سالی که گذشت، سالی پرثمر و از دستاوردهای بزرگ بود. کسب یک پیروزی نظامی بزرگ در تابستان 85 آن هم در برابر قدرتی که دست کم 4 بار ارتشهای عربی را به شکست کشانده بود، موجب شد حزبالله و جبهه مقاومت از یک بازیگر حاشیهای در خاورمیانه به وزنهای نیرومند در معادلات این منطقه تبدیل شود. نتایج پیروزی خیرهکننده در جنگ 33 روزه در برابر اسرائیل علاوه بر خاورمیانه بسرعت در صحنه داخل لبنان نیز نمایان شد و دولت حاکم که ائتلافی از متحدان غرب و اعراب محافظهکار بود بشدت مشروعیت خود را از دست داد.
تضعیف جایگاه متحدان آمریکا
تضعیف جایگاه متحدان آمریکا در منطقه یکی از مهمترین چالشهای فراروی این کشور در سال گذشته بود؛ چرا که آمریکا را در وضعیتی متناقضگونه قرار داد. حمایت یا حمایت نکردن از متحدان هر یک دارای پیامدهای نامطلوبی برای کاخسفید است و این معضلی است که سیاست آمریکا دلالت بر آن دارد که نتوانسته آن را حل و فصل کند در چنین شرایطی به نظر میرسد که منتفع اصلی این جریان، اسلامگرایان باشند.
بر همین اساس به باور بیشتر ناظران، جنبش اصلاحی لبنان کامیابترین جنبش خاورمیانه است که با وجود عمر اندک آن درجه بالایی از بلوغ و اقتدار را به نمایش گذاشته است، بر همین اساس اکنون منبع اصلی نگرانی طرفهای غربی و آمریکا را تشکیل میدهد.
این تحولات معانی و پیچیدگیهای مهمی را برای جهان غرب به طور عام و برای ایالات متحده به طور خاص در بر دارد، امروز 5 سال پس از حملات 11 سپتامبر غرب نسبت به گذشته از این حادثه امنیت بیشتری را احساس نمیکند، القاعده در جوامع اسلامی با دولتهای شکست خورده یا ضعیف در حال شکست پیشرفت میکند، در عراق القاعده یک دام درگیریهای فرقهای پهن کرد که ایالات متحده براحتی در آن گرفتار شد، در افغانستان نیز در حال بسترسازی برای بازگشتی دوباره است به همین دلیل دیگر دولتهای ضعیف و در حال شکست نیز ممکن است در آینده شاهد حضور و ایجاد پایگاه القاعده در کشورشان باشند.
موضوع رویارویی با القاعده و در هم شکستن این جنبش اکنون در سال 2007 بسیار پیچیدهتر از همین وضعیت در سال 2001 است.
در آن هنگام القاعده یک پیکره واحد و یک جنبش نسبتا یکپارچه بود؛ اما اکنون القاعده به اجزای پراکندهای تقسیم شده است که هر کدام با استقلال بیشتری نسبت به مرکز اصلی عمل میکنند و نمیتوان گفت بنلادن دیگر جهت حرکت این جنبش و اعضای آن را تحت تاثیر قرار نمیدهد همانطور که پروندهها و مدارک موجود نشان میدهند هنوز راهنماییهای عمومی و کلی و دستورالعملهای مهم را شخص بنلادن صادر میکند و همراه با الظواهری هنوز هم رهبری کلیت جنبش را به عهده دارند؛ اما روی هم رفته این جنبش بیشتر به سمت بیقاعدگی حرکت میکند و اجزای آن به انجام عملیاتهای مستقل روی آوردهاند و همین چند پراکنده شدن و مستقل عمل کردن است که آن را نسبت به القاعده قدیمی به یک هدف دشوارتر تبدیل کرده است.
در مجموع میتوان گفت که سیاست امنیتسازی آمریکا در منطقه خاورمیانه با ابزارهای سخت و همچنین نرم به نتیجه مطلوب آمریکا در یک سال گذشته منتهی نشد، به عبارت دیگر ناکامی سیاست کاخسفید را باید در ابعاد نرمافزاری و سختافزاری جستجو کرد.
هدف آمریکا در ابعاد دوگانه فوق برقراری امنیت در منطقه خاورمیانه براساس معیارهای مدنظر خود است؛ اما تحولات عینی منطقه حکایت از آن دارد که آمریکا همچنان با چالشهای مهم و معناداری دست و پنجه نرم میکند.