مسعود رضایی
دکتر علی شریعتی را باید از جمله شخصیتهایی به شمار آورد که عمق و وسعت چالشهای موجود درباره وی، سخن گفتن درباره او را بسیار مشکل میسازد. شریعتی شاید جزو معدود افرادی باشد که طیف وسیعی از قضاوتها از «عامل ساواک» تا «معلم انقلاب» او را دربرگرفته و طبعا مرور زمان و تکرار ادعاها از سوی طیفهای گوناگون، شریعتی را خواسته یا ناخواسته به یک مسئله سیاسی مبدل کرده است. مشکلی که در این میانه برمیخیزد، جبههگیری طرفین بحث در قبال دیدگاههای یکدیگر است و گاه این جبههگیریها به حدی متصلب میشود که گویی هیچکس به حرف دیگری گوش نمیدهد و تنها درصدد بیان سخن خویش، آن هم با صدایی هرچه بلندتر است.
در طول سالهای پس از وفات دکتر شریعتی که اینک بیش از سه دهه شده این شخصیت از دو جنبه مورد بحث و ارزیابی قرار گرفته است. ارزیابی اندیشهها، افکار و نوع نگاه دکتر شریعتی به اسلام، تشیع، جامعه، سیاست، تاریخ، دین، حکومت و بسیاری موضوعات دیگر و صدها ساعت سخنرانی که بالغ بر هزاران صفحه مکتوب میشود، وجه بارز این بررسیهاست. اما در کنار آن، شخصیت و ماهیت سیاسی دکتر شریعتی نیز به شدت جلب توجه کرده و افکار زیادی را به خود مشغول داشته است. طبیعی است که در عالم واقع، این دو بعد وجودی، مستحیل در هم بوده و در تعامل با یکدیگر رشد کرده و جهت یافتهاند. این همه، فارغ از نوع قضاوتها، خود فینفسه حکایت از بزرگی و تأثیرگذاری این شخصیت دارد؛ به گونهای که نمیتوان به سادگی از وی گذشت. چاپ دهها کتاب، ایراد صدها ساعت سخنرانی، برگزاری مراسمهای یادبود و درج تعداد کثیری مقاله و یادداشت با رویکردهای متفاوت درباره شریعتی، دلیل کافی بر این ادعاست که شریعتی اگرچه بیش از 44 سال نزیست، اما در همین مدت نه چندان طولانی، به گونهای زیست که نام خود را به یکی از مداخل موضوعات تاریخی این سرزمین مبدل ساخت و شاید کمتر کتاب تاریخی درباره دوران معاصر ایران و تحولات انقلابی آن را بتوان یافت که نامی یا تحلیلی از شریعتی در آن به چشم نخورد.
واقعیت آن است که شریعتی پس از آن که در ابتدای دوران جوانی در مقام یکی از سخنرانان کانون ظاهر شد و ارتباط با مخاطب را تجربه کرد، همواره از هر فرصتی برای بهرهگیری از این ارتباط، برای انتقال یافتههای خود در زمینههای سیاسی، فرهنگی و عقیدتی به دیگران استفاده کرد و حفظ این ارتباط برای او در اولویت قرار گرفت؛ بنابراین در زندگی شریعتی به تدریج سه مقوله از اهمیت خاص برخوردار شد و چه بسا که بتوان گفت زندگی وی در این سه مقوله محدود میشود: یافتن، انتقال دادن و تلاش برای جلوگیری از قطع ارتباط با مخاطبان.
در حوزه «یافتن»، سعی و کوشش شریعتی از زمان نوجوانی برای فراگیری علوم و معارف اسلامی و سپس تحصیلات عالیه در داخل و خارج کشور همراه با مطالعات وسیع جانبی را میتوان مورد توجه قرار داد که البته در کتاب حاضر نیز به طور مشروح بدان پرداخته شده است. فارغ از این که چه نظری درباره اساتید شریعتی در داخل و خارج داشته باشیم یا مدرک تحصیلی او را ادبیات بدانیم یا تاریخ و جامعهشناسی، نکته مهم، شور و اشتیاق و جدیت شریعتی در مطالعه و تحقیق است که بیش از همه جلب توجه کرده و تحسینبرانگیز است. طبیعتا این جدیت را نمیتوان فارغ از دغدغههای درونی دانست که وی را تحریک و تهییج به فراگیری هرچه بیشتر علوم و معارف دینی، اجتماعی، تاریخی و سیاسی میکرد.
در حوزه «انتقال»، سخنرانیها و مکتوبات شریعتی در زمینههای مختلف، کارنامه بلندبالایی از وی برجای نهاده که جد و جهد او را در این زمینه به خوبی نشان میدهد. ظهور شریعتی به عنوان یکی از سخنرانان کانون و سپس حضور وی در گروههای سیاسی و انجمنهای ادبی تا پیش از خروج از کشور برای ادامه تحصیل، جلوهای از نخستین تلاشهای او برای انتقال دانستههایش به دیگران است. شریعتی پس از عزیمت به پاریس برای ادامه تحصیل، «یافتن» و «انتقال» را به صورت توأمان در پیش گرفت. حضور او در کنفدراسیون و سپس جدا شدن از آن و بنیان گذاشتن اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان، نگارش اعلامیهها و ایراد سخنرانیها، همراه سردبیری نشریات و نگارش مطالب گوناگون، جملگی زمینههایی بودند که امکان انتقال یافتههای شریعتی به دیگران را فراهم میآورد. پس از بازگشت به کشور نیز آنچه برای شریعتی اهمیت داشت حضور در محیط دانشگاهی و انتقال یافتههای خود به دانشجویان بود که در ادامه آن، ایراد سخنرانی در دانشگاههای مختلف و سرانجام سخنرانیهای وی در حسینیه ارشاد را میتوان مورد توجه قرار داد.
در همین حال، چاپ مقالات و کتابهای شریعتی را نیز باید در نظر داشت که کانال ارتباطی مناسبی برای انتقال یافتههای او به جامعه بودند. طبیعتا محتوای آنچه را از سوی شریعتی به جامعه انتقال یافته، میتوان مورد نقادی قرار داد و صحیح از سقیم را در آن باز شناخت، اما باید گفت فارغ از این مسئله، شریعتی با برخورداری از قابلیتهای ذاتی و اکتسابی فراوان، از قدرت انتقال بسیار بالایی برخوردار بود. معلومات گسترده، تسلط بر صناعات ادبی، برخورداری از تُن صدا و لهجه مناسب، در اختیار داشتن فرهنگ واژگانی گسترده و امثالهم از جمله عواملی بودند که سخنان او را تا عمق جان مخاطبان رسوخ میدادند. شریعتی خود به خوبی از این واقعیت آگاهی داشت و از آنجا که تأثیر و کارکرد ارتباط با مخاطب را به خوبی میدانست، اهمیت فوقالعادهای برای استمرار آن قائل بود.
همین اهمیت ویژه ارتباط با مخاطب، به سومین حوزه زندگی شریعتی شکل داد و آن، تلاش برای جلوگیری از قطع این ارتباط در زمان و شرایطی بود که روز به روز بر قدرت و تسلط ساواک افزوده میشد و شخصیتها و گروههای سیاسی مبارز یکی پس از دیگری دستگیر، زندانی و بعضا اعدام میشدند. باید اذعان کرد او راهی بسیار سخت و دشوار را برای حفظ ارتباط با مخاطب در پیش داشت. در حالی که استبداد و خفقان به حد نهایت رسیده بود و هیچ چشمانداز امیدبخشی در این زمینه وجود نداشت، شریعتی چگونه میتوانست ارتباطش را با خیل دانشجویان و جوانانی که مجذوب سخنرانیهای شورآفرین او شده بودند، حفظ کند؟ مسلما نمیتوان گفت آنچه در ارتباط میان شریعتی و ساواک بر زبان او جاری شد یا بر کاغذ نگاشته، یک سره برای فریب این دستگاه جهنمی بوده و باطنا هیچ اعتقادی به هیچ موردی از آن ها نداشته، اما بر اساس مستندات و واقعیات تاریخی میتوان ادعا کرد شریعتی با در پیش گرفتن شیوه خاص، سالها ساواک را بر سر دوراهی تصمیمگیری قاطع درباره خود نگه داشت و از این فرصت، برای حفظ ارتباط با مخاطبانش بهره جست. این را باید هنر بزرگ شریعتی به شمار آورد که البته کم و زیادهایی نیز در آن وجود داشت و انتقادهایی نیز بر بخشهایی از آن وارد است. اما قضاوت عادلانه درباره این حوزه از زندگی شریعتی هنگامی میسر خواهد بود که معایب و محاسن آن را بیکم و کاست در دو کفه ترازوی انصاف قرار دهیم و آنگاه ملاحظه کنیم، کدام کفه سنگینتر است.
ناگفته نماند تلاش شریعتی برای حفظ ارتباط با مخاطب، وجه دیگری نیز دارد و آن هنگامی است که بر سر نحوه حضور او در حسینیه ارشاد، مناقشاتی در هیئت مدیره این مؤسسه میگیرد و با تثبیت حضور وی، استاد مطهری به قطع رابطه با حسینیه ارشاد که خود نقش محوری در راهاندازی آن داشت، اقدام میکند.
به هر حال باید گفت آنچه بیش از همه زندگی سیاسی دکتر شریعتی را شکل داده، این حوزه از زندگی اوست که طبعا نیاز به بحث و بررسی همهجانبهای دارد.
اساسیترین مشکلی که شاه و سلطهجویان غربی از اواخر دهه 40 متوجه آن شدند، رشد و توسعه «اسلامگرایی» میان قشر جوان و دانشجو بود. این به معنای ناموفق ماندن برنامهها و سیاستهایی بود که از ابتدای روی کار آمدن رژیم پهلوی برای «اسلامزدایی» از ایران طراحی شده و به اجرا درآمده بود که قاعدتا قشر جوان و تحصیلکرده نخستین گروه هدف آن به حساب میآمدند. اما در اواخر دهه 40، اینگونه به نظر میرسید که به رغم کسب برخی موفقیتهای اولیه، حرکت معکوسی با برخورداری از یک پتانسیل قوی در حال شکلگیری است. در این زمینه مجموعهای از شخصیتهای روحانی و غیر روحانی دخیل بودند و هر یک به نحوی موجبات جذب روزافزون جوانان و دانشجویان، به سمت فرهنگ و رفتار اسلامی را فراهم میآوردند. مطهری و شریعتی دو چهره شاخص روحانی و غیر روحانی در این مجموعه به شمار میآمدند. اینکه آن ها در طول سالهای پس از 1347 چه مناسباتی را با یکدیگر پشت سر گذاردند مانع از آن نیست که نقش این دو شخصیت را در ترویج فرهنگ و معارف اسلامی و گسترش روح اسلامگرایی در میان اقشار تحصیلکرده کشور، نادیده انگاریم. از طرفی به این نکته نیز باید توجه داشت که حرکت مزبور صرفا در تقابل با مارکسیسم نبود، چه اگر اینگونه بود، از نظر رژیم پهلوی مطلوبیت آن بیش از «مضار» آن محسوب میشد. حرکت مزبور همانگونه که اندیشههای مارکسیستی را تحت تأثیر قرار میداد و آن را تضعیف میکرد، فرهنگ و تفکر مغرب زمینی و خودباختگی ناشی از گرایش به این نوع فرهنگ را نیز مورد تخطئه قرار میداد و این به معنای بر باد دادن تمامی تلاشهایی بود که چه بسا یکی از اهداف اساسی روی کار آوردن رژیم پهلوی به شمار میرفت.
بنابراین اگر مشکل شریعتی تنها در سوق یافتن بخش ناچیز و انگشتشماری از مخاطبانش به سمت سازمان مجاهدین خلق و فعالیتهای مسلحانه خلاصه میشد، ساواک با قدرت روزافزونی که داشت و تجربههای موفقی که در شناسایی و سرکوب فعالان در این زمینه کسب کرده بود، به راحتی میتوانست بر این مشکل نیز فائق آید و همچنان از «فواید» وجود شریعتی بهرهمند باشد، اما مسئله این بود که شریعتی با تمام کم و زیادهایی که در افکارش وجود داشت، در مسیر ترویج فرهنگ اسلامی در سطحی قابل توجه از جامعه به ویژه در میان جوانان و دانشجویان گام نهاده بود و رژیم پهلوی از این بابت احساس خطر میکرد. در واقع سالها تلاش آمریکا و شاه برای تربیت و پرورش یک طیف روشنفکر و تحصیلکرده غربزده به همراه به کارگیری انواع و اقسام روشها و ترفندها از جمله راه انداختن انتشاراتیهای کارآمد برای ترویج فرهنگ غربی، توسعه چشمگیر مراکز فساد مانند کابارهها و اماکن عیش و نوش و نیز در خدمت گرفتن رسانههای فراگیر مانند رادیو و تلویزیون و روزنامههای بزرگ و پرتیراژ، همگی در برابر این موج اسلامگرایی، رنگ میباختند و این برای آنان قابل تحمل نبود. تعطیلی فعالیت استاد مطهری در مسجد الجواد به فاصله کمی پس از بسته شدن حسینیه ارشاد و نیز ممنوعالمنبر شدن ایشان از سال 1354 در حالی که سخنان و فعالیتهای این استاد، هیچ ارتباطی با سازمان مجاهدین خلق یا فعالیتهای مسلحانه پیدا نمیکرد، حاکی از حساسیتی است که رژیم پهلوی بر مجموعه حرکت در حال رشد اسلامگرایی در کشور داشت. در همین زمینه میتوان به ممنوعالمنبر شدن حجتالاسلام والمسلمین فلسفی از سال 1350 نیز اشاره کرد که دقیقا در مقابل شریعتی قرار داشت. از کنار هم نهادن این نکات میتوان دریافت که برنامه رژیم پهلوی فراتر از صرفا برخورد با فعالیت گروههای مسلح بوده و هدف کلی مبارزه با جریان وسیع اسلامگرایی را دنبال میکرده و در این راستا تمامی فعالان و تأثیرگذاران را به انحای گوناگون از فعالیت باز میداشته است؛ لذا طیف وسیعی از فلسفی تا شریعتی را در چهارچوب این دستور کار ساواک میتوان مشاهده کرد.
در اینجا تأکید بر این نکته ضرورت دارد که شناخت شریعتی و آثار وجودی او، نیازمند نگاهی همهجانبه به ابعاد و زوایای فکری وی، فارغ از تعصبات و تنگنظریهای موافق یا مخالف و نیز شناخت دقیق شرایط و زمانه اوست. بیشک در افکار و عقاید شریعتی نکات قابل نقد و نیز لغزشگاههایی وجود دارد که چه بسا باعث به انحراف رفتن برخی افراد و گروهها شده یا دستکم دستاویز لازم را برای بعضیها فراهم آورده است، اما اگر منصفانه بنگریم، خیل عظیمی از جوانان و دانشجویان را نیز میبینیم که در پرتو اندیشههای شریعتی، در مسیر اسلامگرایی انقلابی گام برداشتند و با دوری جستن از دیدگاههای ماتریالیستی از یک سو و تفکرات متحجرانه و تسلیمطلبانه از سوی دیگر، در نهایت، گام در مسیری نهادند که امام خمینی به عنوان رهبر یک انقلاب شکوهمند اسلامی میپیمود. به راستی اگر مقایسهای میان تعداد افرادی که به واسطه گرایش به شریعتی به انحراف رفتند با آنان که نمیتوان از تأثیرات افکار و عقاید شریعتی در برانگیختن روحیه اسلامی و انقلابی در آن ها چشمپوشی کرد، به عمل آید، چه نتیجهای به دست خواهد آمد؟
مسلما امروز، هنگامی که پس از گذشت بیش از سه دهه، به سالهای پیش از انقلاب نگاه میکنیم، مسائل میان «مطهری- شریعتی» را نیز باید به گونهای دیگر مورد لحاظ قرار دهیم. این کاملا درست است که اندیشه دکتر شریعتی اصالت و استواری تفکرات استاد مطهری را در حوزه مسائل اسلامی نداشت، اما از سوی دیگر نباید فراموش کرد که سخنرانیها و مکتوبات استاد مطهری نیز از خصوصیات شورآفرینی و تحرکبخشی جوانان همانند سخنرانیها و آثار دکتر شریعتی برخوردار نبود. در واقع از جمله طنزهای تلخ تاریخ این است که اگرچه در آن هنگام اختلاف و بلکه تعارضاتی میان این دو شخصیت بروز کرد، اما امروز با نگاهی به گذشته میتوانیم آن ها را بیآن که قصد وزنکشی دقیق داشته باشیم مکمل یکدیگر در سوق دادن جامعه و اقشار تحصیلکرده و دانشگاهی در مسیر حرکت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی بدانیم. نباید فراموش کرد که فارغ از برخی هواداران تندرو این دو شخصیت و این دو طیف فکری که به تحریم شخصیت مقابل میپرداختند، متن جامعه اینگونه نبود که صرفا به سخنان یک طرف گوش فرا دهد بلکه از آثار هر دو طرف بهره میبرد و به همین دلیل، امروز با نگاه به گذشته، بیش از آنکه اختلاف و تقابل این دو متفکر، نگاه پژوهندگان تاریخ انقلاب اسلامی را به خود معطوف دارد، تأثیرات مکمل وجودی آنها در شکلگیری نهضت انقلابی مردم ایران به زعامت امام خمینی، جلب توجه میکند.