اعلام رسمی استعفای تونی بلر از رهبری حزب کارگر انگلستان و پیروزی نیکولا سارکوزی در انتخابات فرانسه را میتوان به عنوان واپسین مؤلفههای گذار به اروپای جدید تلقی نمود. مسئله اصلی اینجاست که مختصات اروپای جدید با کدام شاخصههای گذار بینالمللی و سیاسی قابل انطباق هستند؟ آیا از این پس شاهد قوت گرفتن رگههای ناسیونالیسم اروپایی خواهیم بود یا همچنان حیات سیاسی اروپا مرهون بازیهای تکرای و خستهکننده واشنگتن، کاخ کرملین و در مرحله آخر پکن خواهد بود؟
چندی پیش سرگئی لاوروف وزیر امور خارجه روسیه که کشورش همچنان از استقرار سیستم دفاع ضد موشکی آمریکا در چک و لهستان احساس خطر میکند، سعی کرد به صورتی بسیار ظریف دامنه نگرانی مسکو را به اتحادیه اروپا گسترش دهد. لاوروف در این خصوص اظهار داشت که ایجاد سیستم دفاع ضد موشکی در خاک اروپا باعث ایجاد خلل در چشمانداز ژئواستراتژیک این قاره خواهد شد. این در حالی است که به کار بردن عبارت "چشمانداز ژئواستراتژیک" در خصوص اتحادیه اروپا با توجه به برآیند رفتار بازیگران اصلی و سرگردانی مزمن ایجاد شده در سطوح راهبردی این مجموعه عملاً مصداق و عینیتی ندارد.
با توجه به آنچه در انگلستان و فرانسه میگذرد تردیدی در تغییر چهره زودهنگام اروپا وجود ندارد. این دغدغه زمانی تشدید میشود که تقویم میلادی هر روز به اواسط سال 2008 و حذف احتمالی نومحافظهکاران آمریکا از گردونه سیاستگذاری کاخ سفید و جایگزینی دموکراتها نزدیکتر میشود. ولادیمیر پوتین نیز سال آخر قدرت خود در کاخ کرملین را سپری میکند و جانشین وی مسلماً روند متعادلتری را در سیاست خارجی روسیه در پیش خواهد گرفت. اتحادیه اروپا هماکنون در شرایطی قرار دارد که چارهای جز حرکت به سمت "دگردیسی کامل" ندارد. به عبارت دیگر زمان سخن گفتن از ایجاد تغییرات سطحی و روبنایی در کشورهای اصلی اروپایی به پایان رسیده است و پازل چیده شده توسط افرادی مانند خاویر سولانا وارثان جنگ جهانی دوم مانند ژاک شیراک باید هر چه زودتر در هم ریخته شود. واقعیت امر این است که رابطه موازی میان دولتها و ملتها در اروپا پس از سال 2000 و به دنبال همراهی افرادی مانند بلر، اسنار، برلوسکونی و آنگلامرکل با سیاستهای واشنگتن از بین رفت. پاسخ منفی شهروندان هلندی و فرانسوی به قانون اساسی اروپا و مخالفت سوئدیها با پیوستن به واحد پول اروپایی (یورو) نقاط عینی ساز تفکیک میان دولتها و ملتها در اروپا به شمار میآمدند.
شکست اسنار در اسپانیا و سیلویو برلوسکونی در ایتالیا این تفکیک را عینیتر ساخت. گذشت زمان تا به امروز نیز در آشکارسازی شکاف بین خطمشی دولتها و ملتهای اروپایی مؤثر بوده است، تا آنجایی که امروزه نیکولا سارکوزی علیرغم وابستگی خود به جمهوریخواهان آمریکا قادر به ابراز آن نیست. ابتلا به سرنوشت تونی بلر همانند ترسی اپیدمیک در میان مقامات اروپایی رخنه کرده است. بر این اساس شاهد هستیم آنگلا مرکل که اوایل قدرت، خود و دموکرات مسیحیها را به همراهی مطلق با سیاستهای بوش و دیگر افراطگرایان آمریکا اختصاص داده بود پس از انتشار نتایج نظرسنجی مؤسسه فورسا که مخالفت 60 درصدی ژرمنها را با او نشان میداد ناچار شد تا در قالبی انزوا محور سیاست خارجی برلین را تعریف نماید.
در جریان برگزاری انتخابات فرانسه نیز شاهد بودیم که فرانسویها در نظرسنجیهای مختلف تنها نقطه قوت دوران شیراک را مخالفت کاخ الیزه با اشغال عراق میدانستند. همین مسئله دست سارکوزی و امثال وی را در راستای همراهی با سیاستهای مداخلهگرایانه آمریکا خواهد بست. همانگونه که مشخص است دولتمردان اروپایی در خصوص درک مخالفت ملتهایشان با سردرگمی اتحادیه اروپا و لزوم حرکت اروپا به سمت استقلال و قطبیت چارهای جز پیادهسازی فرمول "گذار همزمان" از واشنگتن و مسکو نخواهند داشت.
در نهایت اینکه موج شکل گرفته در درون اروپا به گونهای است که مهرهها در صورت مخالفت و حرکت بر خلاف جریان آن محکوم به شکست و انزوا میباشند. چهره جدید اروپا نه بر اساس اراده دولتمردان و سیاستمداران بلکه بر پایه اراده عمومی تبلور یافته در تودههای اروپایی شکل گرفته و از این رو شاکلهای غالب پیدا کرده است شاکلهای که مسلماً کاخ سفید و کاخ کرملین در راه بسط و گسترش آن مواقع متعددی ایجاد خواهند نمود.