تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۲  ، 
کد خبر : ۲۰۷۹۹۹

دکتر شریعتی و بازسازی فکر دینی (بخش اول)


دکتر عبدالکریم سروش
چرا ما باید امروزه دباره کسانی مثل دکتر شریعتی سخن بگوییم؟ چرا باید یاد آنها را زنده بداریم؟ و چرا احیای خاطره آنها برای ما یک ضرورت فرهنگی است؟ و چرا امروزه کسانی می‌کوشند تا پیام او را تجدید کنند و متفکران و خصوصاً نسل جوان را دوباره به یاد او بیندازند و اندیشه‌های او را به رخ بکشند و اهمیت آنها را القا و تلقین کنند؟ و چرا کسانی سعی در اخفای آثار او و محو نام او دارند؟ آیا ما به آنجا رسیده‌ایم که احساس استغنا از وجود چنین شخصیتهایی بکنیم؟ آیا ما چندان فراتر از فرهنگ و تاریخ خودمان رفته‌ایم که بتوانیم به این پاره‌های عزیز فرهنگ خود بی‌اعتنا بمانیم؟ آیا جسارت ما بدانجا رسیده است که از تاریخ خود چندان فاصله بگیریم که این پاره‌های تاریخ‌ساز را نبینیم؟ آیا پیام این بزرگان چنان ناشنیدنی و موهون و مدفون شده است که دیگر پرده هیچ گوشی را برنمی‌انگیزد و هیچ دلی را برنمی‌شورد؟ آیا ما هیچ‌گاه با خودمان اندیشیده‌ایم که اگر از این استغناها پیشه کنیم؛ آنگاه به جایی خواهیم رسید که دیگر غنایی برای ما باقی نخواهد ماند؟ چرا باید چنان کنیم که کسانی که از آن ما هستند، از آن دیگران شوند؟ اگر در هر چیز سخاوت روا باشد، در میراثهای فرهنگی سخاوت عین بخل بلکه بدتر از بخل است؛ چرا باید این میراثهای عزیز فرهنگی را سخاوتمندانه و بلکه مسرفانه به دیگران بسپاریم و آنگاه با چنگ و دندان و پس از سالها زحمت و مرارت آنها را دوباره پس بگیریم؟ چرا این پیامهای آشنا و بانگهای دلنواز که در صحنه فرهنگ ما برخاسته است و برای دیری در این سرزمین بهار آفریده است، امروز چنان شده که حتی به اندازه خزانی از آنها ذکر نمی‌رود؟ بر این فراموشیها باید دریغ بخوریم و بر این سخاوتهای بدتر از بخل، باید نفرین بفرستیم و باید خود را در برابر این میراثها مسئول‌تر از پیش بشناسیم.
وقتی سخن از مسئولیت در برابر آن مواریث گرانبها می‌رود، غرض تجلیل و ستایشگری بی‌محابا و بی‌پروا نیست، غرض انباشتن انبان ذهن و ضمیر است از عبرتهای تاریخی و سرمایه‌های معرفتی، و غرض شناختن آنها و شناساندن آنهاست؛ بنابراین اولین دلیلی که الزام می‌کند ما مجدداً طرح اندیشه شریعتی کنیم و خاطره او را زنده نگه داریم، این است که او از آن ماست، او خود ماست و ما که اینک اینجا نشسته‌ایم، در محضر او حاضریم و او هم در این محضر حاضر است و از این پس هرگاه که نسلی از این امت به خاطر فرهنگ و اندیشه دینی دلش می‌تپد و درد و رسالتی در خود احساس می‌کند، بر سر سفره امثال «شریعتی»ها نشسته است. بنابراین با تجدید خاطره او ما به خودمان برمی‌گردیم، دوباره در خود نظر می‌کنیم و تاریخ و فرهنگ معاصر خود را از نو مورد ارزیابی قرار می‌دهیم و می‌اندیشیم که‌ایم و کجا نشسته‌ایم، و به کدام سو روانیم و راهبران و قافله‌سالاران چه کسانی بوده‌اند و اینک هم از ما چگونه می‌توانند دستگیری کنند؟
اما دلیل دوم عبارت است از اینکه ما در روزگاری به سر می‌بریم که به شدت محتاج بررسی و شست‌وشوی اندیشه مذهبی هستیم. این از اختصاصات جوامع دینی است که همواره از درون به خود نظر می‌کنند و به دلیل غنایی که در پیام رسولان الهی می‌یابند و خود را به عمق و اوج آن غنا رسیده می‌دانند، کمتر پروای پرداختن و نگه کردن به بیرون از خود و از بیرون به خود را دارند. این تنها جسارت کسانی از نوادر اندیشمندان حوزه فرهنگ دینی است که بتوانند از بیرون به جامعه دینی و معرفت دینی نظر کنند و نه در مقام یک عالم دین، بلکه در مقام یک روشنفکر دینی، درباره آن سخن بگویند و این کاری بود که دکتر شریعتی کرد و با دلیری و دردمندی و هنرمندی تمام در این وادی گام نهاد و چه چشمها را که نگشود و چه گوشها را که باز نکرد و چه دلها را که به سوی خود نربود. لذا اگر ما اینک در عین حفظ نگاه تقدیس‌آمیز از درون، به امثال شریعتی می‌پردازیم، گواهی می‌دهد که خود مشتاق و عطشناکیم که از بیرون هم به معرفت دینی و جامعه دینی نظر کنیم و آن را آنچنان که بیرونیان می‌بینند و می‌شناسند و می‌سنجند، ببینیم و بررسی کنیم و حدیث خود را از زبان دیگران بشنویم و شخصیت خود را در آیینه دیگران تماشا کنیم. این جسارت و این شجاعت در خور هرکس نیست و همچنان که گفتم، فاصله گرفتن از خویشتن و از دور در خود نگریستن، ولی در غربت نماندن و دوباره این فاصله را پیمودن و به خود پیوستن و خویشتن را فراموش نکردن، کار نوادری است که خلع بدن می‌کنند و قدرت دور شدن از شخصیت خویشتن در عین نزدیکی به خویشتن را دارند و این کاری بود که شریعتی می‌خواست بکند و کرد. از همه اینها گذشته، دکتر شریعتی بدون اینکه بخواهیم درباره او غلو و مبالغه کنیم اندیشه‌های نیکوی بسیار دارد که همه آنها برای ما آموختنی است و ما امروز به آنها محتاجیم. پیشوایان فکری یک قوم، پیشوایان یک عصر نیستند، بلکه پیشوایی می‌کنند برای عصرها و نسلهای آینده، بلکه پیشوا بودنشان به همین دلیل است که گامها و فرسنگها جلوتر را می‌بینند و آدمیان را برای آینده آماده می‌کنند و به این دلایل است که ما امروزه خودمان را ملزم می‌بینیم درباره کسی چون مرحوم شریعتی جمع بیاییم و درباره آن بزرگ و اندیشه‌های او سخن بگوییم.
نابختیاری شریعتی
دکتر شریعتی پس از انقلاب یک نابختیاری داشت و آن نابختیاری این بود که کسانی خود را به او منتسب کردند و میراث‌خوار او وانمودند که به لحاظ فکر و مشی ذهنی و علمی، فرزندان و پیروان واقعی او نبودند.
دکتر شریعتی فقط سخن بر لب نداشت، درد هم در دل داشت، عشق هم در جان داشت، سرمایه هم در ذهن و ضمیر داشت و بخوبی می‌دانست که بی‌مایه فطیر است و صرف تلفیق جملات زیبا و مهیج یا خطابه‌های غیرمقرون به ایمان هیچ‌گاه در هیچ دوره‌ای کاری از پیش نبرده است، چه رسد به دوره‌ای که شریعتی در آن می‌زیست که بیش از هر چیزی به اندیشه‌های صریح و قاطع و پرمحتوا محتاج بود. اما پاره‌ای از این مدعیان، نه آن سرمایه فکری را دارند و نه آن ایمان را. بی‌هیچ شایستگی، دکان معرفت‌نمایی باز کرده‌اند. بگذریم از اینکه کسانی هم عادت دارند که از ضعفهای بزرگان پیروی کنند، اینها هم فرزندان معنوی آن بزرگان نیستند. بزرگان به دلیل قوتهاشان بزرگند نه به دلیل خلآ ضعفهاشان؛ اما وای به کسانی که به دلیل دیده کور یا نزدیک‌بینشان، قوتها را نمی‌بینند و فقط ضعفها را تقلید می‌کنند. این نابختیاری متأسفانه پرده‌ای شده است بر روی پیام واقعی آن بزرگوار. گرچه که بحمدالله امروز این پرده‌ها دریده شده است و خرده خرده همچنان که با انقلاب پیش می‌رویم، بهتر از پیش نیکان را از بدان، مدعیان را از پیروان راستین حق بازشناسی می‌کنیم و برپایی و برگزاری چنین جلساتی خود از گواهان نیکویی است بر اینکه امت ما رضایت نمی‌دهد که آن پیامهای بلند، در چنگ جمعی افراد کوتاه‌بین مسخ و ضایع شود. آن خوراکها، خوراکهای همیشگی است و همه آدمیان بر سر آن سفره برای تغذیه معنوی خوانده شده‌اند و هیچ دسته‌ای و قومی و گروهی نمی‌تواند شخصیتی را که از مرزهای ملی گذشته و جهانی شده است به خود اختصاص دهد و از آن خود پندارد و همگان را دعوت کند که متاع آن بزرگ را از مغازه این کوچکها خریداری کنند. حالا نوبت آن است که شریعتی را به لحاظ کارهایش و شخصیتش بهتر بشناسیم.
شریعتی، دردمندی دردشناس
دکتر شریعتی در درجه اول انسانی دردمند و دردشناس بود، و این موهبتی است که به همه کس نداده‌اند. کسانی بسیار در جامعه ما بودند (هنوز هم هستند) که مدعی روشنفکری و عالم بودن، جامعه‌شناس بودن هستند و بوده‌اند، اما آنچه در آنها نیست و نبود و از آنها دیده نشد، دردمندی و دردشناسی بود. غوطه‌ور شدن در جزئیات حقیر زندگی، و زبون محیط ماندن و عجز را پیشه کردن و از نقایص و کاستیهای عظیم جامعه بی‌خبر بودن و خود را به گره‌گشاییهای کوچک مشغول داشتن، بیماریی است که نه فقط انسانهای عامی، بلکه گاهی انسانهای بزرگ را مبتلا می‌سازد و شرط دردشناسی عبارت است از عم اشتغال به این امور حقیر و روزمره. کسانی هستند که به غمهای حقیر غمناک می‌شوند و به شادیهای حقیر شاد می‌شوند؛ اما کسانی هستند که می‌توانند این کوچکیها و کودکیها را پشت سر بگذارند و از ارتفاع بالاتر در این عالم نظر کنند و حوادثی را که به چشم دیگران نمی‌آید ببینند. لازمه یک روح دردشناس همین است و آن بزرگوار چنین بود. اما نه هر دردمند و دردشناسی، در مقام بیان «دلیر» هم هست. کسانی بودند که می‌دانستند و می‌فهمیدند، اما این دردها را در صندوق خانه دل خود پنهان نگه می‌داشتند، هم شناختن حق شجاعت می‌خواهد، هم اظهار آن. کسانی هستند که برای اینکه ندانند و نفهمند، ذهن خود را با هزار توجیه لجن‌مال می‌کنند. اول سازشکاری را با خود آغاز می‌کنند تا به دنبال آن با خلق سازشکاری را آغاز کنند. شریعتی تا آنجا که آثار او به ما نشان می‌دهد، در مقام شناختن گستاخ و دلیر بود. و از این جهت پرده‌ها و حجابهای وهم را به شجاعت تمام بر خود می‌درید و اجازه نمی‌داد که بی‌خبری‌ها بر او چیره شود و بی‌دردی‌ها جای دردشناسی را بگیرد و هیچ وقت پروای آن را نداشت که فلان شناختن چه توابع ناگواری برای او پیش خواهد آورد. هستند کسانی که دانشی را صرفاً به ملاحظه نتایجی که دارد، از ابتدا فرو می‌گذارند. نفهمیدن را برمی‌گزینند، چون می‌ترسند مبادا اگر فهمیدند مسئولیتی بر دوش آنها بیاید که بعداً جسارت و شجاعت برآوردن و ادای آن مسئولیت را نداشته باشند. اما هیچ صاحب رسالتی نمی‌تواند از شجاعت بی‌بهره باشد.
من چو اسماعیلیانم بی‌حذر
بل چو اسماعیل آزادم ز سر
هر پیمبر سخت رو بُد در جهان
یک سواره کوفت بر جیش شهان
گو سپندان گر برونند از حساب
ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب؟
چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست؟
چون نباشم سخت رو پشت من اوست؟
هرکه از خورشید باشد پشتگرم
سخت رو باشد، نه بیم او را نه شرم (مثنوی)
این خورشید بصیرت و معرفت اگر در کسی طالع شد و اگر کسی مستظهر به او بود، تردید نکنید که در مقام عمل صاحب شجاعت خواهد بود. جسارت در عمل فرزند بصیرت در نظر است. و همه کسانی که از حیث نظر کوتاهی دارند، در مقام عمل هم دچار دودلی و تردیدند. آن کسانی که اهل یقین نیستند، اهل شجاعت هم نیستند. به علاوه او هنرمند و هنرشناس هم بود و از این موهبت الهی بهره فراوان داشت. زیبا می‌اندیشید و زیبا می‌گفت و زیبا می‌نوشت و همین هنرمندی کلید مزید توفیق او در ابلاغ پیام بود. هنرمندی به او حساسیتی بخشیده بود که درک پاره‌ای از مسائل و قرابت روحی با پاره‌ای از بزرگان تاریخ و روحهای زیبایی چون علی(ع) را برای او آسان کرده بود و این نعمتی است که هنر ناشناسان بی‌درد از آن به غایت محروم‌اند.
با این همه، ما برای امور اختیاری به انسانها ارزش می‌دهیم نه برای امور جبری و موهویی. هستند کسانی که فاهمه قوی دارند، اما فهم قوی امر اختیاری نیست، موهبت الهی است. نوابغ بسیارند، اما نبوغ آنها امر اختیاری نیست، امر خدادادی است، لذا این نبوغها تحسین و تجلیل ما را برنمی‌انگیزند. فراوانند کسانی که حافظه آنها بسیار قوی است، این هم یک امر موهوبی و خدادادی است، و به هیچ وجه دلیلی برای تجلیل نیست. اما اگر اینجا از شریعتی تجلیل می‌کنیم به خاطر امور اختیاری است که بر دست او جاری شده است نه به خاطر اوصاف طبیعی و موهوبی او، و این قاعده در مورد هر شخصیتی جاری است. خدا را به خاطر موهبتها و عطایایش باید ستود، نه آدمیانی را که مشمول آن موهبتها شده اند، مگر اینکه شاکر آن نعمتها باشند. آنچه ما و هر انسان منصف و باوجدان را به تعظیم و تحسین وامی‌دارد، عبارت است از آنچه آدمیان به اختیار کرده‌اند و نیکو کرده‌اند، می‌توانستند انجام ندهند ولی انجام دادند. هزاران مانع، هزاران دشمن در راه انجام آن عمل بود، مع‌الوصف دلیری ورزیدند و موانع را پشت سر گذاشتند و در مسیر هدف پاکشان گام نهادند و دشمنان را روبیدند و همینهاست که برای آیندگان سرمشق واقع می‌شوند نه آنچه از قبیل نعیم و موهبتهای الهی است، که همیشه برای آنها باید منتظر انعامهای خاص خداوندی بود.
شریعتی در مقام هوشمندی آدم موهوبی بود، یعنی نعمت خداوند بر او فراوان بود و از این نظر با آدمیان دیگر تفاوت محسوس داشت. از نظر هنرمندی هم همین‌طور، اما آنچه اکنون برای ما بسیار پرارزش و اهمیت است، یکی دردشناس و دیگری دلیری او در اظهار درد و سومی وسعت نظر و همت بلند اوست و این هر سه برای ما سرمشق است. آن شاعر عرب می‌گفت:
اذا ماکنت فی امر مروم
فلا تقنع بما دون‌النجوم
فطعم الموت فی امر حقیر
کطعم الموت فی امر عظیم
«وقتی به دنبال هدفی هستی، به پایین‌تر از ستاره‌ها رضایت مده چون طعم مرگ در امور حقیر، مانند طعم مرگ است در امور خطیر!»
و شریعت از آن کسانی بود که به کمتر از ستاره خرسندی نشان نمی‌داد و اگر عزمی و هدفی داشت، برای همه تاریخ بود. این را از سر تحسین و تجلیل بیهوده و بی‌دلیل نمی‌گویم، همه نوشته‌های او این امر را نشان می‌دهند.
نابی و توانایی معرفت دینی
حال از مزایای صوری به جنبه‌های محتوایی رو آوریم. ما در زمانی واقع شده‌ایم که در میان دو گرایش بسیار مهم باید تکلیف خود را با همدیگر جمع کنیم. تمام تاریخ روشنفکری دینی در سرزمین ما در ضمن این دو مقوله قابل تبیین است و آن دو مقوله خلوص و توانایی است. ما هم خلوص معرفت دینی را طالبیم، هم توانایی آن را، و هرکدام از اینها را که فدای دیگری کنیم، چیزی کسر آورده‌ایم. شما در همین حال حاضر و در وضع کنونی ما، در دوران پس از انقلاب نظر کنید، این معنا را بخوبی می‌بینید. اگر در میان جامعه ما دو جناح ظاهر شده‌اند که یکی از سنت دفاع می‌کند و دیگری دنبال نوآوریها می‌رود (تحت نامهای فقه سنتی و فقه پویا)، بدون اینکه بخواهیم ذره‌ای در دیانت این دو جناح تردید بورزیم، می‌توانیم وضعشان را چنین تحلیل کنیم که عده‌ای از اینان خائفند که مبادا معرفت مذهبی آلوده و آمیخته به اندیشه‌ها و ارزشهای بیگانه شود و از آن طرف کسان دیگری هستند که می‌خواهند ببینند که دانت قامتی سرافراز در میان سایر مکاتب دارد و به نیرومندی تمام ایستاده است و می‌تواند حلال مشکلات امروز بشر باشد. ما این هردو را باهم می‌طلبیم و باید بطلبیم. هیچ‌کس در این میان نمی‌خواهد فراتر از محدوده دین برود. رسالت‌، رسالت دینی است؛ اما آنچه در مقام عمل اشکال و ابهام می‌آفریند، جمع این دو گرایش بسیار ظریف و در عین حال مقدس است. شما به شریعتی نظر کنید و به دورانی که او ظاهر شد، و به مقدماتی که در تکوّن اندیشه و شخصیت او موثر بود. شریعتی با مکاتب بیگانه آشنا بود و پاره‌ای از آنها را بخوبی آموخته و هضم کرده بود، چگونه کسی که ذهنی متوجه اندیشه‌های مغرب زمین و دلی در گرو ایمان دینی داشت، خود را در کشمکش عمیق درونی احساس می‌کرد، و همه آثار او این کشمکش را بخوبی نشان می‌دهند. از طرفی به هیچ وجه نمی‌خواست و نمی‌توانست دست از تعلق و ایمان دینی خود بردارد و این وفاداری را تا انتهای عمر نگه داشت و جان خود را بر سر این وفاداری نثار کرد، در این هیچ تردیدی نیست، همه گفته‌های او برای این بود که اندیشه دینی را به صورت یک مکتب نیرومند و سرفراز معرفی کند. از طرفی هم آنچه را از مغرب زمینیان آموخته بود، نمی‌توانست ندیده بگیرد. نه او، که هیچ متفکر علم آشنایی نمی‌تواند بی‌پروا و بی‌محابا به اندیشه‌های بلندی که دیگران در جا دیگری به آن رسیده‌اند، بی‌اعتنا بماند. علم و فکر وقف هیچ عصری و هیچ نسلی نیست، همه آدمیان حق دارند فکر کنند و از سر انصاف سخن بگویند و همه آدمیان حق دارند که درباره آن سخنان بیندیشند و نقادی کنند و سره را از ناسره جدا کنند. حال کسی که از طرفی ذهنی دارد انباشته از سرمایه‌های فکری بشری و از طرفی دلی دارد عاشق و شیفته امام مذهبی در چه جایگاه لغزنده‌ای نشسته است. کسی که مجاهدتهای حسین(ع) و زینب(س) و شب‌زنده‌داریهای علی(ع)، فداکاریهای پیامبر بزرگ اسلام(ص)،‌ و حرکت و نهضت عظیمی را که به رهبری این پیامبر پدید آمد خوانده و تحلیل کرده و شناخته است، چگونه می‌تواند این شناخته‌ها و دانسته‌ها را رها کند و خود را از تعلق دینی آسوده سازد؟ عشق شدید شریعتی به حسین و زینب عشقی مصنوعی و تحمیلی نبود و هیچ‌گاه به این محبوبهای همه عمر خود پشت نکرد. و از آن طرف، کسی که با ضعف اندیشه دینی در دیار خود، با پروتستانتیسم مذهبی در مغرب زمین، با خرافاتی که به نام دین در آن دیار پدید آمد، با آن تسلط بی‌منازع و ناصوابی که کلیسا بر سر مردم آنجا داشت، با آن مغفرت فروشیها، و اندیشه‌کشیها و نیز با آن اندیشه‌های بلند که مغرب زمینیان به او دست یافتند و نیز با ولتر، با سارتر، با دکارت، و با امثال اینها آشنا شد، دیگر نمی‌تواند عقل خود را مفتون و مسحور آن اندیشه‌های بلند نیابد و بر آن نامردیها و تاریکیها نفرین و نفرت نفرستد و از آن کاستیها و ضعفها رنج نبرد در پی چاره کاستیها بر نیاید. شریعتی بیش از هر چیزی به گمان من در این رنج بود که از طرفی دن را می‌خواست و از طرفی می‌دید که دین در عصر او به وضعی افتاده است که دیگر به منزله یک مکتب آبرومند در جهان مطرح نیست. مکاتب دگر گوی سبقت را از او برده‌اند و مدعی‌اند که در حل مشکلات بشری از او تواناترند و او می‌خواست که آن دعوی را بیازماید و بکوشد مگر مکتب محبوب خود را دوباره توانا و گره‌گشا ببیند.
ناتوانی مسیحیت و بروز اومانیسم
مسیحیت در مغرب زمین آنقدر میراثها از موی مریم و از صلیب عیسی در کلیساها نگهداری می‌کرد که به گفته اراسموس – اومانیست مشهور هلندی – از آن چوبها چند کشتی می‌شد بسازند! گویی مسیحیت در مغرب زمین تمام رسالتش تحقیر آدمی و تجلیل خرافات بود. دینی شده بود ضد علم و ضد انسانیت و اینها بهانه شد که مکتبی به نام اومانیسم یعنی «انسان‌پرستی» و اگزیستانیسیالیسم (باز هم یعنی انسان‌پرستی) در مغرب زمین متولد شد و بگوید که آدمی‌، آدمی است به شرط آنکه پشت به خدا کند و جمع بین خدا و انسان جمع ضدین است: یا خدا، یا انسان. این مکاتب واکنش مستقیم و عکس‌العمل صریح نسبت به تحقیرهایی بود که از ناحیه مذهب بر انسان در مغرب زمین می‌رفت و لذا آبرومندی این مکاتب در بی‌آبرو کردن دین بود. هرکدام از اینها با لگدی که به یک اندیشه کلیسایی می‌زدند برای خود کسب آبرو می‌کردند و رفته رفته مارکسیسم که میراثخوار اومانیسم بود، به منزله یک مذهب برای روشنفکران در مغرب زمین رویید که هم خلا مذهبی و عطش فکری آنها را اشباع می‌کرد و به آنان اخلاق، حقوق و سیاست را می‌آموخت و هم در مقام عمل راه مبارزه را به آنها می‌نمود، و آینده جهان و تاریخ را نشان می‌داد و تاریخ پیشین را تحلیل می‌کرد، یعنی همان چیزها که بشر قبلاً از مذهب می‌گرفت.
مارکسیسم درست چهره یک مکتب مذهبی را به خود گرفته بود منهای خدا، و همه قوت خود را درست از ضعفهایی می‌گرفت که در مذهب سنتی بود، مذهبی که نه تحلیل درستی از انسان داشت، نه از تاری گذشته نه از آینده بشر، و تمام رسالتش این بود که به آدمیان تلقین کند که وجودشان پلید و شر است و اگر بتوانند از شر وجود خود رهایی پیدا کنند، بهتر است. در مقابل، اومانیسم به آدمی برترین ارزش را در هستی داد و همه چیز را در پای او به سجده افکند.
برای شریعتی مسأله اساسی این بود که چگونه می‌توان دین را که امروزه چنین خوار شده و رقبایی چون مارکسیسم، لیبرالیسم، اومانیسم پیدا کرده، دوباره مطرح کرد، به نحوی که از توانای و سرافرازی کافی و وافی برخوردار باشد، سری باشد در میان سرها، رقیب نیرومندی باشد برای سایر مکاتب و تحلیلی داشته باشد برای تمام مقولات مهم و پرارزشی که امروزه بشریت بدانها می‌اندیشد و برای آنها تبیین و پاسخ جستجو می‌کند.
اهل ایمان خفتگان بود و خام
ظلم و ظلمت سایه‌گستر بر تمام
زخم صد نامردمی بر جان و تن
پر ز اغیار و تهی از خویشتن
این وصف واقعی عموم اهل ایمان و اهل اسلام بود. «ظلم و ظلمت سایه‌گستر بر تمام»، هم تحت ستم ستمگران بودند و هم غوطه‌ور در ظلمت فکری که محیط و مسیر خود را بخوبی نمی‌دیدند و به همین دلیل بود که شریعتی مهمترین اقدامش در این خلاصه می‌شد که اسلام را به منزله یک مکتب توانا در عصر حاضر و در جغرافیای دیگر مکاتب مطرح کند. اما و هزار اما، برای توانا کردن یک مکتب کارهای بسیار باید کرد که گاه مقبول اهل ایمان نمی‌افتد. اهل ایمان فقط به توانایی نمی‌اندیشند، به خلوص اندیشه دینی هم می‌اندیشند. این را می‌گویم تا ریشه طعنها یا اتهامهایی را که بر شریعتی وارد می‌شود به دست داده باشم و خود داوری نهایی در این باب نمی‌کنم، اما شما را دعوت به تأمل در این امر می‌کنم. گفتم که ما عاشق دو چیزیم: خلوص و توانایی اندیشه دینی؛ هم می‌خواهیم که مکتب دینی ما حلال مشکلات باشد و این ادعا که برای بشریت در همه ادوار آمده است، در مقام تحقق به چشم دیده شود و هیچ مکتب دیگری از او پیش نیفتد. و هم می‌خواهیم دین در عین توانایی، خالص هم بماند. اینجاست که کسانی نگران می‌شوند که مبادا شیفتگی بیش از حد به ابراز و اثبات توانایی فکر دینی، دغدغه خلوص و نابی را کم کند و آدمی دست توسل به هر جایی دراز کند و از هر خونی به تن ناتوان مکتب تزریق کند تا او را توانا و سر حال نگه دارد.
البته عین همین مشکل را در برابر خلوص‌گرایان هم داشته‌ایم و داریم. کم نبودند کسانی که از صدر مشروطیت به این طرف (از علمای دین و غیر آنها) که چون وسواس خلوص اندیشه دینی را داشتند، از دیدن و شنیدن هر صوت و صورتی پرهیز می‌کردند به تصور اینکه آنها غذاهای زهرآگینی هستند که اگر به پیکر مکتب وارد شوند، آن را از سلامت خواهند انداخت و به مرگ خواهند کشاند. و این نشان م‌دهد که حفظ این دو گرایش، تا چه حد ظریف و حساس است.
گاهی آدمی از ترس اینکه مبادا لقمه‌ای سمی بخورد و به مرگ افتد، آنقدر چیز نمی‌خورد تا به حال مرگ می‌افتد و گاهی به خاطر آنکه توانا و فربه و نیرومند شود، از هرجا، هرچه گیرش آمد می‌خورد تا نیرومند شود و از این راه به حرامخواری و مسمومیت می‌افتد. مرز دقیق بین این دو، هم تغذیه درست و هم حفظ خلوص شخصیت، امری است که هم شناختنش و هم جسارت انجامش در خور و در توان هرکسی نیست. ما در حال حاضر کسانی را داریم که به نحو افراطی و گزاف چندان بر خلوص اندیشه مذهبی (آن هم خلوص مبهم و تعریف ناشده و در حقیقت بر جمود بر فرم) تأکید می‌کنند که پیکر مکتب را به رنجوری و نزاری و لاغری می‌افکنند. یعنی همان سرنوشت سوئی که زهرخواری در پیش ارگانیسم می‌گذارد، اینها از بی‌غذایی در پیش آن می‌نهند. آن التقاط و این استغنا که یکی از ترس ضعف و دیگری از واهمه آلودگی برمی‌خیزد، هر دو به یک مقصد منتهی می‌شوند و آن مرگ است و احیاگران که با مرگ می‌ستیزند، باید برای هر دو علاجی بیندیشند.
این شبهه در ذهن کسانی بوده است که مبادا گرایش و تعهد بی‌محابا و بی‌پروا نسبت به توانا کردن پیکر یک مکتب آدمی را وادارد تا هر نوع تغذیه‌ای را برای آن پیکر مجاز بشمارد و نهایتاً مکتب را از هویت اصلی خویش بگرداند و گمان من این است که در جامعه معاصر ما این شبهه در حق مرحوم دکتر شریعتی رفته است. کسانی که به اندیشه‌های او مشتقاند و مایلند که در حق او سخن حق بگویند و از افراط و تفریط به دور مانند، حتماً از این جهت در آثار او نظر کنند و این معنا را بشناسند و بشکافند و برای دیگران بگویند. بدون تردید هیچ متفکر دینی در هیچ دوره از ادوار فکری خود، از نوسان این دو گرایش که گفتم، برکنار نیست. اصلاً اگر برکنار باشد (یعنی بی‌خبر باشد)، ما او را متفکر نمی‌شناسیم. این مطلبی است که اگر برای کسی مطرح نشد، علامت این است که هنوز مقلد است و محقق نشده است. شرط ورود در وادی تحقیق آن است که شخص از ابتدا این دو مقوله را شناخته باشد: یکی مقوله نابی و دومی مقوله توانایی.
در جامعه ما مرحوم مطهری هم به منزله یک متفکر یا روشنفکر دینی مطرح است. عالمان دینی دیگر هم داشته‌ایم و داریم؛ اما همه آنها جریان‌ساز نبوده‌اند، همه آنها رهبری نسل جوان نکرده‌اند، همه آنها نشان نداده‌اند که دغدغه توانایی مکتب را دارند. همه آنها اصلاً نشان نداده‌اند که آشنایی کافی و وافی با مکاتب دیگر و اندیشه‌های دیگر دارند. عالمان دینی نقش خود و حرمت خود را دارند و کار خود را می‌کنند و وظیفه خود را می‌گزارند. اما رهبران و روشنفکران که به منزله چراغهایی بر بلندی راه دیگران را روشن می‌کنند، باید از خصوصیاتی برخوردار باشند. اولین و مهمترین خصوصیت آنها این است که از مقام تقلید به مقام تحقیق رسیده باشند که به قول مولوی:
از محقق تا مقلد فرقهاست
کاین چون داوودست و آن دیگر صداست
و علامت آن است که از طرفی تعلق خاطر و عشق محض‌شان نسبت به تفکر دینی، آنان را از نظر در آرای دیگران و از شناختن و پذیرفتن منصفانه اقوال بیگانگان منع نکند و از طرف دیگر شیفتگی نسبت به اندیشه‌های دیگران موجب نشود تاغث و سمین را نشناسند و همه آن اندیشه‌ها را به منزله اندیشه خودی در پیکر مکتب معشوق و محبوب خود تزریق کنند.
دغدغه شهید مطهری
مرحوم مطهری از کسانی بود که همین درد و دغدغه را داشت. او هم درد مکتب داشت. برای این بنده کاملاً مشخص است که تمام همت مرحوم مطهری مصروف این می‌شد که مکتب اسلام را در عصر حاضر به منزله یک مکتب توانا عرضه کند. چنان کند که پیروان آن بدانند (آن هم نه به علم اجمالی، بلکه به تفصیلی) که این کتبی که به او دل بسته‌اند و از او پیروی می‌کنند، همیشه می‌تواند کارساز و حلال مشکلات باشد؛ منتها مرحوم مطهری به دلیل تعلق خاطر به فلسفه و کلام و تربیت ابتدایی در زمینه‌های فقهی و فلسفی می‌کوشید تا بیشتر توانایی فلسفی و حقوقی این مکتب را آشکار کند و در برابر آن، مرحوم شریعتی در پی نشان دادن توانایی مکتب در حل مشکلات اجتماعی امروز بشر بود. این نکته را هم بگوییم و این حق را هم بگذاریم که پاره‌ای از کارها که بعداً امثال مطهری کردند، قطعاً الهام‌بخش شان مرحوم شریعتی بود. خود مرحوم مطهری هم بدین امر معترف بود. توجه‌های اخیری که شهید مطهری نسبت به فلسفه اخلاق و جامعه و تاریخ و انسان و فطرت و مسائلی از این قبیل می‌کرد، تا حدودی برانگیخته نکاتی بود که امثال شریعتی در جامعه ما مطرح کردند و گفتند که مسأله امروز بشریت اینهاست.
در هر حال، آن دو بزرگوار بر آن بودند که بشریت سعادت پیدا نمی‌کند، مگر اینکه به این دین رو بیاورد. این شرط ایمان مذهبی است. و اگر کسی خلاف این بیندیشد، قاعدتاً از حوزه دیانت هم بیرون است. متدینان بیهوده به دینی اعتقاد نمی‌ورزند، بلکه سعادت دنیا و عقبای خود را در آن می‌جویند.
اعتقاد به کمال دین و سعادت‌آور بودن آن، یک اعتقاد بنیانی است که متدینی بید داشته باشد؛ ولی آیا این مقدار از ایمان کسی را متفکر دینی می‌کند؟ کسی را روشنفکر مذهبی می‌کند؟ به هیچ وجه! روشنفکر دینی همین مطلب را تفصیلاً می‌داند نه اجمالاً. کمال و گره‌گشایی دین را در کل جغرافیای معرفت بشری می‌بیند و اثبات می‌کند و می‌فهمد. کمالها و نقصهای دیگر را می‌بیند و آنگاه معنای دقیق کمال دین خود را می‌شناسد و می‌شناساند. این دانستن تفصیلی است که با دانستن اجمالی فاصله بسیار دارد، بیش از فاصله زمین تا آسمان.
شما به یقین بدانید که دینداری که به وادی اندیشه‌های نیرومند غولهای فکری تاریخ (قدیم و جدید) پا بگذارد، دو سرنوشت بیشتر ندارد: یا ارتباط و پیوند فکری نخستین و عشق شدیدش نسبت به مکتب دینی راهنما و حافظ اوست و پس از سفری طولانی در وادیهای روشن و تاریک اندیشه‌های دیگران دوباره او را به مسیر و منطقه نخستین خود او باز می‌گرداند، یا اینکه در آن وادیها گم می‌شود و می‌ماند تا بمیرد. شما اگر می‌بینید که شریعتی پس از سفرهای دراز در وادیهایی که در هر گامشان غولی نشسته بود و در هر فرسخ گرگی کمین کرده بود، دوباره به این دیار برگشت و عشق خود را فراموش نکرد و تا آخر عمر از رسالت دینی خود دم زد و نسل جوان این مملکت را آمادگی تمام برای شنیدن پیام رهبر انقلاب بخشید، بدانید که سببی نداشت جز اینکه شعله‌های ایمان و عشق مذهبی در دل او فروزان بود و مگر می‌شود کسی عشق به دین، به مکتب، به رهبر مکتب، به پیامبر، به اوصیا، و پیشوایان دین نورزد و آن گونه آتشناکانه سخن بگوید، به طوری که سردترین و منجمدترین دلها را گرم کند و برانگیزد؟ شما باور نکنید که کسی با خود شوخی بکند، ولی دیگران سخن او را جدی بگیرند. این امر از محالات است. مگر می‌شود که آدمی از سر سردی سخن بگوید اما در دیگران آتش بزند؟ این آتش بیرون، رقیقه‌ای از آتش گرمی است که در ضمیر اوست.        ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات