تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۹۱ - ۱۱:۰۷  ، 
کد خبر : ۲۰۸۰۰۱

دکتر شریعتی و بازسازی فکر دینی (بخش دوم)


دکتر عبدالکریم سروش
شریعتی نمی‌توانست پس از آگاهی از مکاتب دیگر بر وضع سابق خود باقی بماند و از این طبیعتی‌تر چیست؟ آنچه برای او بیش از هر چیز مطرح شده بود، این سئوال بود: چرا من به این مکتب ایمان می‌ورزم؟ چرا پشت به مکاتب دیگر می‌کنم؟ چرا راه‌حلهایی را که این مکتب ارائه می‌دهد، برتر از راه‌حلهای دیگر می‌دانم؟ آدمی اگر نخواهد توجیه‌گری بکند، چاره‌ای ندارد جز اینکه به این سئوالها پاسخ بگوید و تمام عمر شریعتی در پاسخ به این پرسشها گذشت. او آتش این طلب را در خود هرگز خاموش نکرد و تا انتهای عمر یک طالب پرسشگر باقی ماند. به قول مولانا:
اگر تو یار نداری، چرا طلب نکنی؟
وگر به یار رسیدی، چرا طرب نکنی؟
به کاهلی بنشینی که این عجب کاری است
عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی!
تعجب این است که انسان آگاه کاهلی کند و دنبال پاسخ این سئوال نرود. تعجب این است که شعله این طلب برافروخته شود ولی آدمی به عمد آن را خاموش کند.
شریعتی و طراحی سئوالات نوین
این جرمی و اتهامی بر امثال شریعتی نیست که آتش سئوال و شک در خرمن سکون و فراغت خلایق افکندند و آنان را به فکر کردن مجدد در مکتبشان فراخواندند و از تعبد و انقیاد و تسلیم سنتی بیرون آوردند و به آنان گفتند که به آنچه تاکنون ایمان آورده‌اید و دوباره از سر علم ایمان بیاورید «یا ایها الذین آمنوا آمنوا ...» (نساء 136)، ایمان کور هیچ‌گاه سازنده هیچ تمدنی نبوده است و این عشقها و ایمانها اگر با علم و آگاهی توأم نشود، دوام و بقای آنها تضمین شده نخواهد بود.
ترک حساسیتها و کشتن آنها و به فراموشی سپردن خوانده‌ها و شنیده‌ها حسنی و هنری و کمالی برای آدمی نیست. آدمی هرچه بالاتر می‌رود و کمال بیشتر می‌یابد، نازکتر و ظریف‌تر و حساستر می‌شود و لذا سخن و اندیشه‌ای که دیگران را برنمی‌انگیزد برای او محرک و جاذب می‌افتد. روشنفکران دینی از چنین حساسیتی برخوردارند و به همین جهت است که نمی‌توانند به معرفت بی‌اعتنا باشند یا با خود دروغ بگویند و نفهمیده‌های خود را چون فهمیده پندارند، یا خواب دیگران را بر نشورند و طالب ترک تقلید و تسلیم نشوند. لحظات نادری در زندگی پاره‌ای از افراد پیش می‌آید که ناگهان پرده فریب از برابر چشمانشان به کنار می‌رود، و صفا و خلوص و صداقت و صراحتی در ضمیر خود احساس می‌کنند، برای لحظاتی کوتاه هم که شده فقط راستها را با خودشان می‌گویند، دروغها و آن «من»ها و «خود»های کاذبی که آنها را مسخ کرده کنار می‌گذارند، و آنجاست که به حقیقت لذت و طعم شیرین صراحت و صداقت و شجاعت را می‌چشند.
شیخ بهائی در کتاب «کشکول» همین معنا را گفته است: گاهی می‌شود که نسیمها و نفحات رحمانی می‌ورزد و دل آدمی را خرمی می‌بخشد و پرده‌های غفلت را می‌درد. در آن حال آدمی سراپا شعف و لذت می‌شود، ولی کمی بعد همان حالات چرکین و آلوده پیشین باز می‌گردد و آدمی در زندگی قبلی خود غوطه‌ور می‌شود، زبان حال انسان در آن موقع این است:
تیری زدی و زخم دل آسوده شد از آن
هان ای طبیب زنده‌دلان، مرهم دگر
پلی، تیرها به دل متفکران حساس می‌خورد و ضمیر آنان را مجروح می‌کند، اما حسن این بزرگان این است که این جراحت را همیشه تازه نگه می‌دارند.
سخن در تفصیلی بودن اعتقاد و شناخت دینی بود، می‌گفتم که مرحوم شریعتی و مرحوم مطهری هردو به این آگاهی تفصیلی رسیده بودند. لکن آنچه جامعه امروز ما احساس می‌کند (من فقط این احساس را بیان می‌کنم و همچنان که گفتم، داوری را به خود شما وامی‌گذارم) این است که شاید تأکید مطهری بر خلوص، بیش از تأکید شریعتی بر توانایی بوده و شاید تأکید شریعتی بر توانایی، بیش از تأکید مطهری بر خلوص بوده است؛ لیکن آنچه بنده عرض می‌کنم، این است که ما هردوی اینها را لازم داریم. امر احیا و بازفهمی شریعت بدون هریک از آنها ناقص و ابتر خواهد ماند.
از خلوص و از توانایی عبور کنیم که هنوز کار یک متفکر دینی تمام نشده است، کار اصلی او بازسازی مکتب است. اقبال لاهوری از کسانی است که تأثیر بسیار زیادی بر مرحوم شریعتی داشته است یکی از شخصیتهای بسیار محبوب دکتر شریعتی، اقبال لاهوری بود. اقبال لاهوری کتابی دارد که به فارسی هم ترجمه شده، به نام «احیای فکر دینی در اسلام». این کتاب که از کتابهای بسیار خواندنی است و من به به همه شما توصیه می‌کنم آن را بخوانید، نام اصلی‌اش به انگلیسی این است: reconstruction of religius thought in islam (بازسازی تفکر دینی در اسلام).
اقبال که سخن از بازسازی تفکر دینی می‌گفت منظورش چه بود؟ مگر تفکر دینی چیست که محتاج بازسازی است؟ ما که می‌خواهیم آن را از نو بسازیم، چه می‌خواهیم بکنیم؟ مفهوم بازسازی و نوسازی اگر در اندیشه‌های بشری روا یا معنادار باشد در اندیشه‌های الهی و مکاتب دینی چگونه است؟
شریعتی درست کارش همین بازسازی اندیشه دینی بود، من در این هیچ شکی ندارم و آن را هم از امثال اقبال لاهوری الهام گرفته بود و حالا خوب است ببینیم که ماجرا از چه قرار است.
سابقه بازسازی در تاریخ فکر دینی
احیای فکر دینی در میان مسلمانان سابقه دارد و از اقبال لاهوری آغاز نمی‌شود. همه بخوبی می‌دانید که نامبردارترین کتاب ابوحامد محمد غزالی کتابی است، به نام «احیاء علوم الدین»، تألیف شده در اواخر قرن پنجم هجری. همان کتابی که بعداً به دست یک متفکر و فقیه و محدث شیعی به نام ملامحسن فیض کاشانی در قرن یازدهم بازنویسی شد، به نام «المحجة البیضاء فی احیاء الاحیاء» هفتاد درصد المحجة‌البیضاء همان احیاء علوم‌الدین غزالی است و آن سی‌درصد تفاوت، محصول کم و زیاد بعضی ابواب یا بعضی روایات و اقوال است. کتاب احیاء علوم‌الدین که نهصد سال از تألیفش می‌گذرد از کتابهای بسیار مؤثر در حوزه فرهنگ اسلامی و از کتابهای بسیار خواندنی است، خصوصاً المحجة‌البیضاء که به اقوال و روایات شیعی هم مزین شده بود و بهره او چندین برابر شده است.
کتاب «احیاء علوم‌الدین» را که باز می‌کنید، در همان ابتدا و در مقدمه، غزالی به شما می‌گوید که این کتاب را برای چه نوشته است. غزالی در دوره رونق و شکوفایی فرهنگ اسلامی می‌زیست و ما که نهصد سال از غزالی فاصله گرفته‌ایم و به گذشته فرهنگی خود نظر می‌کنیم، اینک بهتر از غزالی عصر او را درک می‌کنیم؛ چون او در عصر خود بود و عصرهای بعد از خود را نمی‌دید و مقایسه میان آنها برای او میسر نبود؛ ولی ما که فی‌الجمله می‌دانیم بر فرهنگ و تمدن اسلامی چه رفته است، الان بهتر می‌توانیم قضاوت کنیم که دورانی که غزالی و امثال او در آن می‌زیستند، من حیث المجموع چگونه دورانی بوده است. آن دوره قطعاً یکی از بهترین ادوار تمدن اسلامی بوده است.
قرن چهارم و پنجم به اتفاق مورخان چنین قرونی است ما بعد از آن، دیگر این قدر رونق و شکوفایی آن همه دانشمند – چه در علوم تجربی، چه در علوم دینی – به آن وسعت و به آن کمیت را نداشته‌ایم. مع‌الوصف غزالی معتقد بود که علوم دینی در آن زمان در افول و بلکه در حال احتضار است و کسی باید آنها را احیا کند. او البته می‌دید که ظواهر شریعت زنده‌اند، می‌دید که مساجد پر می‌شود، نمازهای تراویح ماه رمضان برقرار است، محتسب وجود دارد، شرابخوارها را می‌گیرند، خلیفه عباسی به سمت خلیفه پیامبر خلافت می‌کند، پادشاهان حوزه خلافت او در خطبه‌های نماز جمعه اسم او را می‌برند؛ آن همه فقیه، آن همه متکلم، آن همه محدث، آن همه مدارس فقهی، آن همه کتاب، آن همه بحثهای دینی، اینها همه را می‌دید؛ اما می‌گفت که در این ظواهر، بواطن‌له شده‌اند و از بین رفته‌اند و حقیقت شریعت – آنچه او آن را «فقه آخرت» می‌نامید – به طور کلی مغفول مانده است. می‌گفت (در مقدمه احیاء علوم‌الدین) بر آدمیان چنین وانمود کرده‌اند که دیانت آمده است تا عده‌ای قاضی بشوند و عده‌ای واعظ بشوند و عده‌ای مفتی بشوند و فتوی بدهند. حلال و حرام را بگویند، یا فصل خصومات کنند، یا به طنازی و دلربایی و بر منبر سر مردم را گرم کنند. همین و بس.
در این جغرافیاست که دیانت از نو باید تعریف شود و آنچه به حقیقت علوم دینی است، باید بازآموزی و احیا شود. خصوصاً در کتاب اول احیاء علوم‌الدین چند اصطلاح دینی است که غزالی بر تبیین معنای صحیح آنها تاکید بسیار ورزیده است (و عین آنها را مرحوم فیض کاشانی هم آورده است) اصطلاحات «توحید» و «فقه» و «ذکر» از آن جمله است. می‌گوید تمام اینها معنایشان عوض شده است. مسلمانان صدر اول از آنها چیز دیگری می‌فهمیدند. «تفقه در دین» یعنی رفتن و تمام جوانب و زوایا و اضلاع و ابعاد دین را شناختن، نه فقط احکام فرعی، نه فقط احکام حلال و حرام. تفقه یعنی اسلام‌شناسی به معنای وسیع آن، که علم به احکام هم جزء کوچکی از آن است نه همه آن، و قس علی هذا.
به فیض که می‌رسیم می‌بینیم مقدمه‌ای را که غزالی بر این کتاب نهاده است، تقریباً بالتمام حفظ کرده است و نوشته «من هم عیناً به همان دلایل خواستم کتاب احیاء علوم‌ غزالی را احیا کنم.» یعنی همان بیماریهایی که در قرن پنجم غزالی جامعه مسلمین را مبتلا به آنها می‌دید، من هم در قرن یازدهم و در حوزه فرهنگ شیعی، عیناً همان‌ها را حاضر می‌بینم، لذا لازم می‌بینم که دوباره علوم دین را احیا کنم. پس ما نهضت احیا در میان خودمان داشته‌ایم. مضمون این احیاها چه بوده است؟ احیایی که امثال غزالی و فیض کاشانی به آن می‌پرداختند، عمدتاً نوعی توجه به جوانب مغفول بود، می‌دیدند که پاره‌ای از مکتب مورد توجه اکید و افراطی قرار گرفته و پاره‌هایی دیگر کاملاً مسکوت و متروک مانده است و این روی هم رفته تصویر ناهمواری از کل مکتب به وجود آورده است؛ درست مثل کاریکاتوری که بینی کسی را خیلی بزرگ کند به اندازه پای او، و پای او را کوچک کند به اندازه بینی او، چنین موجودی خیلی سهمگین و ناموزون از آب در می‌آید.
غزالی و فیض دردشان این کاریکاتوری شدن مکتب بود، یعنی احساس می‌کردند جوانبی از آن رشد سرطانی ناموزون یافته است و جوانب دیگر آن غذا نخورده و در حال حاضر احتضار است. اینان سعی کردند که سهم آنها را بدهند و حق آنها را هم ادا کنند تا این پیکر، موزونیت نخستین خود را به دست بیاورد.
ما در حدود قرن سیزدهم هجری در حوزه فرهنگ اهل تسنن هم نهضتهای احیا داشته‌ایم. محمد عبده، از شاگردان مرحوم سید جمال‌ اسدآبادی، از این محییان بود. وی که از ثقل و صعوبتی که به مکتب اسلام راه پیدا کرده بود بسیار آزرده بود، می‌دید که اندیشه‌های بیگانه و گزاف چندان وارد فکر اسلامی شده که وقتی کسی می‌خواهد رو به این مکتب بیاورد، خود را با آرای ناپذیرفتنی و تحمل ناکردنی بسیار روبرو می‌بیند و می‌رمد.
نهضت سلفیه همین بود، بازگشت به اسلام نخستین و ساده کردن ورق شریعت از نقوش پراکنده. سلفیان می‌گفتند که شریعت «سهله سمحه»ای که پیامبر آورده است، هیچ شباهتی با آن چیزی که ما امروز به نام اسلام داریم ندارد. آن را باید بپیراییم. احیای امثال عبده، احیای پیرایشی بود، در مقابل احیای امثال غزالی و فیض که احیای آرایشی بود، یعنی چهره دین را می‌آراستند بخوص به مسائل اخلاقی و تهذیب باطن و علم معامله و مکاشفه و اسرار عبادت... ولی وقتی که به اقبال لاهوری می‌رسیم (که البته خوب به غزالی و مولوی توجه داشته) می‌بینیم که او دم از مفهوم دیگری می‌زند که آن، همچنان که گفتم، عبارت است از مفهوم «بازسازی». می‌گوید: ما باید تفکر دینی را بازسازی کنیم. این همان چیزی است که محصول مستقیم آگاه از مکاتب بیرونی است که پیشتر به آن اشاره کردم.
تفاوت نگاه از درون با نگاه از بیرون در دین
اصولاً نگاه از بیرون آثاری دارد که نگاه از درون ندارد. فرض کنید که شما از اول تا آخر عمرتان در یک ساختمان زندگی کنید و اصلاً بیرون از آن نروید، از درون ساختمان البته شما اطلاعات زیادی به دست می‌آورید، تمام اتاقها و راهروها را می‌شناسید، حتی ممکن است دانه دانه آجرهای آنجا را، چراغها، سقفها، کفها، ارتفاعات، ابعاد را وارسی کنید و بشمارید و اندازه بگیرد؛ ولی با این همه، یک چیز را شما به خوبی نمی‌دانید و آن عبارت است از هندسه این بنا و هیأت و موقعیت آن در میان سایر بناها. اطلاعات شما تماماً از درون است. اگر یک دفعه به شما اجازه می‌دادند و می‌رفتید بالای بام، آنگاه هم آن منزلی را که تا آن موقع در آن زندگی می‌کردید، می‌دیدید و هم منازل و خیابانهای اطراف را، و اگر از آن شهر بیرون می‌رفتید و شهرها و روستاهای دیگر را می‌دیدید، قطعاً اطلاعات تازه‌ای نسبت به همان منزل و مسکنی که در او می‌زیستید، پیدا می‌کردید. این اطلاع تازه از بیرون است نه درون و البته به هیچ وجه منافی با اولی نیست، بلکه مکمل او هم هست.
یکی از آن اندیشه‌های تازه که نگاه از بیرون برای آدمی پیش می‌آورد، عبارت است از فکر بازسازی؛ یعنی شما به این فکر می‌افتید که خوب، با همین مصالح می‌توان ساختمانی دیگر ساخت، این فقط وقتی است که شما ببینید که با همین مصالح ده جور ساختمان دیگر ساخته‌اند. وقتی که شما فقط با یک شعر، یا اشعار یک شاعر در این دنیا آشنا هستید، چقدر آن شعرها را می‌شناسید؟ بروید شعر دیگران را بخوانید، تا ببینید همان شعرهای قبلی هم طوری دیگر جلوه می‌کنند. دلیلش این است که شما می‌بینید شاعران دیگر با همین مصالح شعرهای دیگر گفته‌اند. مصالح همه شاعران ایرانی همین زبان فارسی است. خواجوی کرمانی هم به همین زبان شعر گفته، حافظ هم، سعدی هم، فردوسی، و وحشی‌ بافقی هم. هیچ‌کدام از اینها لغت تازه‌ای اختراع نکرده‌اند، وزن شعر تازه هم اختراع نکرده‌اند، اوزان همان است، بحور همان است، کلمات همان است، اما شعرها زمین تا آسمان فرق می‌کند، این آن چیزی است که ما به آن می‌گوییم «هندسه بنا»، که در عالم معرفت نام «هندسه معرفت» می‌گیرد. این یکی از مصادیق آن حکم کلی است که: «تعرف‌الاشیاء باضدادها (و باغیارها و اشباهها).»
حق همین است، آدمی تا درون یک مجموعه هست، هندسه آن مجموعه را نمی‌بیند. کسانی که روی بام ایستاده‌اند، هندسه آن را در قیاس با سایر بناها در می‌یابند. آنها می‌بینند آن که می‌آید، دشمن است یا دوست و خبر می‌دهند فکری برای دشمن بکنید یا جایی برای دوست باز کنید. کسی که اصلاً روی بام نرفته، چه خبر از بیرون دارد؟ درونیان چون حلقه کورانی هستند که به دیده‌بانان نیاز قطعی دارند.
حلقه کوران، به چه کار اندرید؟
دیده‌بان را در میانه آورید (مثنوی)
ما دیده‌بان لازم داریم. دیده‌بانی و پاسداری از شریعت، یک معنایش همین است. پاسداری از شریعت، فقط پاسداری از درون نیست، پاسداری از بیرون هم هست. مسأله امثال غزالی و فیض مسأله «هندسه معرفت» نبود، آنان از درون به تعمیر این بنا می‌پرداختند و آن هم البته تعمیر مقدسی است. آنان می‌دیدند بعضی اتاقها در این خانه مقفل مانده‌اند، هیچ‌کس سراغ آنها نمی‌رود. می‌گفتند اینها هم جزو این خانه است، به اینجاها هم برسید، از این فضا هم استفاده بکنید. چرا اینجا را متروک نهاده‌اید؟ قفلها را برداشتند و دیگران را به درون آن اتاقهای ناگشوده دعوت کردند؛ ولی ما در عصر حاضر، از حدود یک قرن و نیم بیش به این طرف، اصلاً مسأله تازه‌ای روبرو شده‌ایم: «مجموع این بنا در خطر است»، کسانی که روی بام ایستاده‌اند، خبر می‌دهند که هندسه این بنا از ناحیه دشمنان در معرض تهدید است، یا جا برای دوستان تنگ است. برای مقابله با دشمنان یا معارفه با میهمانان آماده شوید. یعنی برای افکار موافق و مخالف تازه فکری بکنید. این را ما می‌گوییم «بازسازی»، که کار بسیار مهم و حساسی است و شرط استواری کار هر متفکر دینی در عصر حاضر این است که واقعاً ماهیت این مسأله را درک کرده باشد. دکتر شریعتی که نهایت احترام را برای اقبال می‌نهاد، به همین سبب بود، و من تردید ندارم که احترام او احترام عاطفی نبود. از فکر او لذت می‌برد و بدان متنعم بود و هوشیاری و بیداری و چشم باز او نسبت به مسائل جهان جدید و دغدغه بازسازی اندیشه دینی را می‌پسندید.
این بازسازی اندیشه دینی چیزی بود که شریعتی از اقبال برگرفت. من همین جا نکته‌ای را مایلم ذکر کنم تا بعد دنباله کلامم را بگیرم، و آن این است که شما ببینید در عالم افکار قضایا چگونه است. من این را برای دوستانی می‌گویم که رسالتی فکری برای خود احساس می‌کنند که مبادا در مقام دستگیریها و راهنماییهای فکری یأس در دلشان رخنه کند و از نتیجه‌بخشی کار خود نومید شوند. عالم افکار عالم عجیبی است، انعکاسهایی که ارواح و افکار در یکدیگر دارند، گاهی خیلی نامرئی می‌ماند؛ ولی شما مطمئن باشید که فکر تأثیر خودش را به جا می‌گذارد. انتظار نداشته باشید چیزی که گفتید، فی‌المجلس یا در دوران عمر خودتان اثر و ثمرش را ببینید، اصلاً این گونه فکر نکنید. سخن ژرف و سنجیده کار خودش را خواهد کرد، بذری است که زمین خودش را پیدا خواهد کرد، و در آنجا بارور خواهد شد ولو آنکه شما نبینید که بذر کجا می‌افتد و کجا میوه می‌دهد. مولوی کسی بود در قرن هفتم، حرفهای خودش را می‌زد و کجا می‌دانست که ش قرن بعد اقبال نامی می‌آید و آینه‌ای می‌شود در برابر وی و اندیشه‌های او را برای قرن سیزدهم و چهاردهم باز می‌گوید و تحریر و تجدید می‌کند؟ به قول خود مولوی:
همین بگو که ناطقه جو می‌کند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخن آری بود،
لیگ گفت سالفان یاری بود
شما این جوی را می‌کنید، نمی‌دانید آبی را که در این جوی روان می‌کنید، بعدها چه سرزمینهایی را طراوت خواهد بخشید، چه گلستانها یا چه غوغاها خواهد آفرید و شما مسئول تاریخ نیستید و نمی‌توانید ده قرآن آینده را گمان بزنید. شما الان کارتان جوی کندن است و روان کردن آب و برداشتن سنگ از پیش چشمه و بقیه‌اش به دست شما نیست. اقبالی آمد و آینه مولوی شد، همان مولوی که خودش می‌گفت من آینه علی(ع) هستم:
از تو بر من تافت، پنهان چون کنی؟
بی‌زبان چون ماه بر تو می‌زنی
یا تو واگو آنچه عقلت یافته است
یا بگویم آنچه بر من تافته است
ماه بی گفتن چو باشد راهنما
چون بگوید، شد ضیا اندر ضیا
به امیرالمؤمنین خطاب می‌کند: «من آینه‌ام در برابر تو، یا خودت بگو یا من آینه آسا، انعکاساتی را که از تو دریافته‌ام خواهم گفت.» خورشید علی در آینه مولوی تابید، مولوی در اقبال تابید، اقبال شریعتی تابید و شریعتی حسنه‌ای از حسنات اقبال لاهوری شد در سرزمین ما. پیام اقبال لاهوری در سرزمین خود او آن طور دریافت نشد که در سرزمین ما دریافت گشت. اقبال در سرزمین خودش مزار مجلل و آراسته‌ای دارد، به زیارت او می‌روند، اما آنجایی که بذر سخن او شکوفاتر شد و قدر پیام او را بهتر دانستند و گوشهای شنوای بیشتری برای بانگ مبارک او پیدا شد، سرزمین ایران اسلامی بود، آن هم به دستیاری شاگرد بزرگواری مثل دکتر شریعتی که شاگرد مستقیم او نبود، اما مخاطب راستین او بود. سلام بر اقبال لاهوری، که از مهندسان اندیشه اسلامی نوین بود و شریعتی، که از شاگردان و از تربیت‌شدگان او بود.
برگردیم به سخن خویش. آیا بازسازی یک امر خاتمه یابنده است؟ به هیچ وجه. وقتی بازسازی آغاز شد، یک کار بی‌پایان آغاز شده است؛ چرا که در رسیدن اندیشه‌های موافق و مخالف تازه، هیچ‌گاه پایان نمی‌پذیرد. این بازسازی چیزی است بیش از استنباط احکام، محصول معرفت به هندسه مکتب و روابط اجزای درونی آن، و تحول تاریخی آن و نسبت آن با سایر مکاتب و معارف است. دادن تعریف تازه‌ای است از مکتب در جغرافیای سایر مکاتب، و فهم آن است در تلائم با فهمها و معرفتهای دیگر. آدمی با داشتن معلومات تازه و سئوالات تازه و انتظارات تازه، امور کهن را به شکل تازه می‌فهمد و همین فهم تازه است که اساس بازسازی است. معلومات تازه و سئوالات تازه و انتظارات تازه هم از بیرون شریعت می‌آیند نه از درون آن. هریک از اینها، جزء تازه مغفولی را از شریعت بیرون می‌کشد و رو می‌کند و پس از کشف کثیری از اجزای تازه، هندسه شریعت که با اجزای نوین بنا می‌شود البته تفاوت خواهد کرد و تصویر آدمی از «پیل‌دمان شریعت» - در تمثیل مولوی – عوض خواهد شد؛ چرا که بیشتر از او می‌داند و این بیشتر دانستن، بهتر دانستن را هم از پی خواهد آورد. مسلماً فهم یک فیلسوف آشنا به حکمت متعالیه با فهم یک عامی، از نهج‌البلاغه فرق دارد؛ اولی به چشمی مجهز است که دومی نیست. چشم اولی، همان معلومات اوست و چنین است که می‌گوییم آدمی مجموعه شریعت را می‌تواند همواره با چشمهای تازه بنگرد و فهمهای تازه از آن بیابد و این فهمها را نهایتی نیست. هرچه آشنایی به مکاتب و معارف دیگر بیشتر باشد، برخورداری آدمی از فهمهای تازه بیشتر خواهد بود تا جایی که درک او از درک ساده و عرفی چندان فاصله می‌گیرد که گاهی همزبانی با ناپختگان برای او دشوار می‌گردد.
بازسازی یعنی بازفهمی
گفتم که بازسازی جز بازفهمی چیز دیگری نیست و این بازفهمی در گرو داشتن سئوالات تازه ات. و نیز گفتم که ما بزرگی بزرگان را از روی اعمال اختیاریشان می‌شناسیم و ارج می‌گذاریم، حالا می‌خواهم معیار دومی برای درک عظمت بزرگان عرضه کنم. معیار دوم برای شناختن قدر و موقعیت یک متفکر عبارت است از سئوالهایی که وی در جامعه پخش و القا می‌کند. ما عادت بدی کرده‌ایم که باید آن را تغییر دهیم و آن عادت این است که ما متفکران را از روی جوابهایی که به سئوالات مطرح شده می‌دهند، می‌سنجیم، در حالی که برعکس، متفکران را باید از روی سئوالاتی که مطرح می‌کنند بسنجیم.
جوابها نه اینکه مهم نباشند؛ ولی مهمتر از پاسخ، طرح سئوال است. امروزه پاره‌ای از کسانی که در جامعه ما به امثال مرحوم دکتر شریعتی انتقاد می‌کنند، به پاسخهایی است که او به سئوالات داده است و نمی‌اندیشند که اگر سئوالی نبود، پاسخی هم نبود. مهم این است که کسی توجه ما را معطوف کرده باشد به اینکه اگر می‌خواهی نیروی خودت را مصرف کنی در اینجا مصرف کن نه در جای دیگر. می‌خواهی بیل بزنی؟ چرا می‌روی در بیابان می‌زنی؟ اینجا باغچه است، مورد احتیاج هم هست اینجا را بزن. چرا به این نمی‌اندیشیم؟ اگر نیروی فکری صرف سئوالات بیهوده و بی‌حاصل شود، به جوابهای درست هم که برسیم، سودی ندارد. سئوال اگر سئوال خوبی بود، کارمان سودمند است، ولی جواب باطل به آن بدهیم. چرا؟ برای اینکه قافله معرفت روان شده است. برای اینکه حرکت ایجاد شده و آتش کنجکاوی افروخته شده است، لازم نیست همه جوانبش به دست ما سامان بگیرد. بخشهای دیگرش را دیگران عهده‌دار می‌شوند عمده این است که محور داده شده باشد و متفکران حول آن محور اندیشه کنند. چه بسیار از سئوالات نیکو که در جامعه ما توسط امثال شریعتی روان شد و جا دارد که همه ما درباره آنها فکر کنیم و شما نگاه کنید مرحوم دکتر شریعتی فی‌المثل چیزی را به نام «فلسفه تاریخ» در جامعه دینی ما مطرح کرده، این از اموری بود که نزد علمای دین بکلی مغفول بود. سئوال این بود: چه تبیین و تحلیلی از تاریخ بشریت داریم؟ (و البته پاسخی هم خودش فراهم کرد که خالی از خلل نیست). بعد از ایشان مرحوم شهید مطهری مسأله را گرفت، یعنی متوجه شد که بلی، این سئوال جدی است باید به استخراج پاسخ آن از مکتب بپردازیم ولی پاسخها، نه پاسخ شریعتی و نه پاسخ مطهری، هیچ‌کدام آخرین پاسخ نیست و کار باید همچنان ادامه یابد.
از مهمترین سئوالاتی که امثال شریعتی مطرح کردند، سئوال از امکان بازسازی اندیشه دینی بود. این سئوالی است که شاید به صراحت در آثار شریعتی نیامده باشد، اما لب کار و هنر او همین است. یک جا بحث از پروتستانتیسم مذهبی کرده است، یک جا بحث از نقش روشنفکر دینی کرده، بحث از اجتهاد در دین کرده است، بحث از هندسه اندیشه دینی کرده است، بحث از هابیل و قابیل کرده است، فلسفه دینی برای تاریخ داده است، اینها همه در دل بازسازی جای می‌گیرد. حکیمان گذشته ما به هیچ روی دین‌شناسی اجتماعی نمی‌کردند. اصولاً دین‌شناسی کمتر مورد توجه بود و شریعتی را از این حیث باید تحسین کرد که نگاهها را به این نقطه معطوف نمود.
می‌رسیم به اینکه عشق به توانا کردن و عشق به بازسازی، هر دو این استعداد را دارند که آدمی را به اتهام خاصی متهم کنند (که شریعتی هم بدان متهم است). من فقط دلایل معرفتی دلایل معرفتی بروز این اتهامات را می‌گویم و به بدنیتی‌ها و غرض‌ورزیها (که قطعاً در کار بوده است) کاری ندارم.
شما شاید شنیده باشید در فلسفه علم مکتبی هست به نام مکتب اینسترومنتالیسم (instrumentalism) این مکتب بر آن است که تئوریهای علمی چیزی نیستند جز وسیله‌های مفیدی برای محاسبه و برای عمل. ابزارند و واقع‌نما نیستند، این مکتب در برابر رئالیسم مطرح می‌شود که مکتبی است که معتقد است تئوریهای علمی توصیف واقعیت می‌کنند. اگر می‌گویند اتمی هست، الکترونی هست و غیره، منظورشان این است که واقعاً اتمی هست، الکترونی هست. در برابر اینسترومنتالیست‌ها که معتقدند اتم، الکترون، و... افسانه‌های مفیدند، هم افسانه‌اند و هم مفیدند، به درد علم می‌خورند، اما نه برای تبیین واقعیت. درست شبیه قصه‌ای که شما برای بچه‌تان می‌گویید تا خوابش ببرد. این قصه خواه راست، خواه دروغ، وسیله‌ای است که بچه را به خواب ببرد. شما دربند این نیستید که قصه راست باشد. اگر دیدید خوابش نمی‌برد، قصه‌تان را عوض می‌کنید و قصه دیگر می‌گویید که خوابش ببرد. برخی از فیزیکدانان جداً معتقدند که تئوریهای علمی، مخصوصاً تئوریهای مربوط به فیزیک اتم و ذرات خُرد درون اتم، ابزارند برای محاسبه، و نه به منزله توصیفاتی از واقع، حال عده‌ای معتقدند که در عالم دین هم ما چیزی به نام اینسترومنتالیسم داریم، یعنی کسانی اندیشه‌های دینی را برمی‌گیرند، به منزله ابزارهایی برای تصرف در جامعه و برای پیش بردن کار خودشان و به منزله مرکبهایی برای راندن و توفیق در عمل، همین و بس. هیچ توجهی به حقانیت و بطلان مکتب دینی ندارند. دین به آن مقدار برای آنها مهم است که در عمل توفیق آنها را تضمین کند. اینان به دین به منزله مجموعه‌ای از عقاید حق نگاه نمی‌کنند، به منزله مجموعه‌ای از عقاید موثر نظر می‌کنند. کافی است در عرصه تفکر دینی دغدغه شما اول بازسازی و دوم توانا کردن ابزار دین هستید و وسواس حق و باطل را ندارید، لذا همان‌طور شما در دین اینسترومنتالیستید که عده‌ای در علم اینسترومنتالیستند.
دکتر شریعتی در جامعه ما مطعون به چنین اتهامی است. چرا مطعون است؟ دلیلش را برایتان گفتم. حالا می‌خواهم تحلیل بکنم که آیا چنین اتهامی حق است یا نه؟ تکرار می‌کنم من مسأله را در بهترین صورت مطرح می‌کنم، نمی‌گویم که کسانی عالماً عامداً چنین وصله‌ای به او چسبانده‌اند. خوب، آیا به صرف اینکه کسی دست به بازسازی اندیشه برد و درد توانا کردن مذهب را داشت، می‌شود چنین اتهامی را درباره او پذیرفت روشن است که نه! ولی خوب آنهایی هم که ذهنشان دچار شبهه‌ای شده، خواستار جواب تفصیلی‌اند. یکی از مهمترین دلایل آن طعن و تهمت این است که می‌بینند مکتبی که دیری است در خواب بوده و اثری و معجزه‌ای از او دیده نمی‌شد، ناگهان دارد معجزه می‌کند. ممکن است حتی خود پیروان آن مکتب بگویند این چیزی که ما تا حالا داشتیم، چطور این تأثیرات را نداشت؟ از امروز چرا این اثر را پیدا کرده است؟ پس معلوم است که این آثار مال خودش نیست و دیگری آنها را در او تزریق کرده است!
به نظر من این یک امر بسیار طبیعی است. شریعتی مگر دین‌مخدر را به دین محرک بدل نکرد؟ مگر نمی‌گفت خون امام حسین(ع) را تبدیل به تریاک کرده‌اند؟ این خونی که باید در برانگیختن مردم مؤثر باشد، چرا بیشترین اثر را در تخدیر و در ساکت کردن مردم پیدا کرده است؟ چرا خون حسین(ع) چند قرن است که مردم را به جای قیام دعوت به قعود می‌کند؟ شریعتی همین خون حسین را تبدیل کرد به شمشیر، و گفت مکتبی که ابوذر دارد، چرا پیروانش این قدر ستمکش‌اند و در برابر ستم برنمی‌خیزند؟ چرا این همه سلاح هست و کسی بر دوش نمی‌گیرد؟ و اسم کار خود را گذاشته بود «استخراج و تصفیه منابع فرهنگی». می‌گفت عناصر فرهنگی داخل مکتب را باید استخراج و تصفیه کرد. اول استخراج، بعد اینکه بدانیم هست و بیرون کشیدنی است. دوم اینکه از پیرایه‌ها که بر او بسته‌اند، خالصش کنیم. چون خالصش را وقتی در میان بیاوریم، تأثیر خواهد داشت. حال آیا شما تصور نمی‌کنید که وقتی کسی با کمال مکتب‌شناسی و هنرمندی این کار را انجام دهد، در حق او شبهه ابزار انگاری برود؟ خواهند گفت این خون که تا حالا بوده، پس چرا این قدر اثر نداشت؟ این ابوذر که تا حالا بود، چرا اسمش را نمی‌بردیم؟ چرا این قدر انگیزش در کسی ایجاد نمی‌کرد؟ خصوصاً روشنفکران غیرمتعهد و غیراسلامی این طعن را به شریعتی می‌زدند و او را به منزله کسی می‌نگریستند که می‌خواهد مرده‌ای را تزیین کند و به نام زنده بفروشد. آنان شریعتی را آرایشگر صورت شریعت (به زعم خودشان) می‌شمردند و به همین سبب وی را از جرگه روشنفکری (که به نظر آنان لازمه‌اش بی‌دینی بود) بیرون می‌دانستند!
بلی، هر نوآوریی چنین وسوسه‌ای را در دل برمی‌انگیزد. اما باید عالمانه و حکیمانه با این وسوسه روبرو شد. همین طور است یک آدم خلاق که وقتی به میدان آمد، همان ابزارهای کهن آثار نو از او می‌گیرند.
کاملی گر خاک گیرد، زر شود
ناقص ار زر برد، خاکستر شود
(مثنوی)
خاک را به دست آدم هنرمند دهید، طلا می‌کند چه جای اینکه خود طلا را به دستش بدهید (طلای غبار گرفته و مغشوش را) خالصش می‌کند، و به شما می‌دهد و چرا باید تصور کرد که وی به تزویر امر مطلا را طلا نشان می‌دهد؟ چرا نباید تصور کرد که طلایی را که زیر غبارها مدفون و مجهول بود، وی طلاشناسانه و زیرکانه صیقلی کرده و در اختیار ما نهاده است. آن طعن و تهمت اینسترومنتالیسم فقط معلول ضعف بینش کسانی است که خود نتوانستند طلای ناب را در آن صورت ناب و خالصش ببینند و بشناسند، و نشستند تا دیگران این صیقلی کردن را انجام دادند. آنگاه در برابر این صیقلی کردن به جای اینکه سپاسگزار باشند فقط عیبجویی کردند. «و تجعلون رزقکم انکم تکذبون» (واقعه، 82) این تعبیری است که قرآن در برابر مکذبان قرآن دارد. می‌گوید، شما بهره‌تان از قرآن فقط تکذیب قرآن است.           ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات