دکتر عبدالکریم سروش
هرکس از قرآن بهرهای میبرد، یکی هم تنها نصیبش این است که بنشیند و بگوید این حرفها دروغ است، اینهم یک جور حظ است! ولی این در واقع بیحظی و بیبهرگی است. حال در برابر پارهای از نوآوریهای فرهنگی این بزرگان، عدهای تنها حظشان این بود که بنشینند و در آنها طعن بزنند و عیب بجویند. استخراج و تصفیهای را که کار مهندسانه و هنرمندانهای است، به خوبی در نیابند و گمان کنند که استفاده ناصوابی از آن مخازن شده است. در حالی که اصل سخن این بزرگان این بود که این مخزنها حاوی سرمایههایی است که بسیار بیش از اینها از آنها میتوان بهره جست.
بیاییم یک تقسیمبندی اجمالی بکنیم. ما از صدر مشروطه تا امروزه همواره با این مسأله روبرو بودهایم که دین را با مکاتب نوین چگونه میتوان آشتی داد؟ یا چگونه میتوان آن را در کنار آنها تعریف مجدد کرد؟ یا چگونه میتوان سازگاری آن را با اندیشههای حق جدید نشان داد؟ کسانی پرداختند به تبیین سازگاری آن با علم طبیعی جدید (بازرگان)، کسانی با فلسفه (مطهری)، و کسانی با جامعهشناسی نو انسانشناسی جدید. شریعتی از این دسته آخر است و این مرحلهای است که ما هنوز هم در آن به سر میبریم و علوم انسانی و نسبتشان با شریعت از غامضترین مسائلی است که باید درباره آن فکر کنیم هر شناختی از انسان بدهیم (سربسته میگویم) مستقیماً بر شناخت ما از شریعت تأثیر میگذارد.
آخر رسولان برای بشر آمدهاند و مخاطب آنان بشر است و به زبان بشر با وی سخن میگویند و طالب کمال او هستند. پس انسانشناسی حتی رسالت رسول را هم معنا میکند. حالا باید دید انسان را در کجا باید شناخت و چه فنی متکفل بیان و تعریف اوست. لاجرم علوم انسانی و فلسفه. به همین سبب فنونی که مدعی انسانشناسیاند، چنان حساس و مسألهآفرین میشوند و سؤالاتی را برمیانگیزند که آدمی را به بازسازی و نوفهمی شریعت میکشاند و او را در برابر چنان اتهاماتی قرار میدهند.
از نظر کردن از درون در دین و نظر کردن از بیرون در دین سخن گفتم. بر این مطلب میخواهم بیفزایم که هر نظر کردن از بیرون، چنان است که به ظاهر تقدسزداست. ما در عرصه ایمان دینی چیزی داریم به نام قدسیت که آن را به شخصیتهای دینی و به اندیشههای دینی نسبت میدهیم، نوعی پاکی در آنها میشناسیم و علو و ارتفاعی برای آنها قائلیم که دوست نداریم کسی آنها را دستمالی بکند. مایلیم که همیشه از آنها با تعظیم نام ببرند و نسبت به آنها اظهار کوچکی کنند و هیچگاه ترازووار در پی سنجیدن آنها نباشد که اگر ترازو بخواهد کوه را بکشد، خود را خواهد شکست!
یک دلیل بیمهری نسبت به شریعتی
از باب تمثیل، اگر شما دوست عالم و پاک و محترمی داشته باشید، رابطه دوستانهتان با او توأم با تعظیم و احترام خواهد بود نه رابطه طبیبانه یا روانکاوانه، یا کالبدشکافانه! در کالبدشکافی، آنچه دیده نمیشود، حرمت و نقدیس و احترام است. هیچ کسی در حق دوست خود شناخت را آنقدر پیش نمیبرد که سر دوستش را ببرد و بگذارد روی میز تشریح و بگوید این هم بالاخره یک مرحله از دوستشناسی است!
یکی از صعوباتی که ما در عالم دینشناسی داریم، درست همین است. یعنی دینشناسان، متهم به بیمهری و بیحرمتی نسبت به دین میشوند به دلیل اینکه در مقام شناخت، تشریح تقدسزدا میکنند. با این بیان میخواهم یکی دیگر از ریشههای بیمهریهایی که نسبت به شریعتی شده است اینجا بگویم و با گفتن، آن را بزدایم. چنان که گفتهاند: «عندالعلم بالاسباب یرتفع الاعجاب: آدمی وقتی دلیل چیزی را دانست، دیگر تعجبش از بین خواهد رفت.»
شریعتی نسبت به دین هیچ کم حرمت نمینهاد. آدم بیدینی هم نبود، و چنانکه گفتم تا آخر عمر به اسلام وفادار ماند. منتها شریعتی کارش نسبت به دین کار یک طبیب تشریحگر بود و هرکسی که این کار را بکند طعنش میزنند که: تو با آن چیزی که داری تشریح میکنی، دوست نیستی. این به ظاهر نهایت دشمنی ورزیدن است که آدم جسد کسی را به اسم شناختن پاره پاره کند! دیگر چه فرقی میماند میان دوستی و دشمنی؟ بلی، شما اگر مکاتب فلسفی را تشریح کنید، به دشمنی متهم نمیشوید، به فیلسوف بودن هم متهم نمیشوید، به هیچ کدام. اما نه اینکه دین اصولاً از ابتدا با قداست و حرمت میآید (و باید هم بیاید و قدسی است) اگر کسی بر این جنبه تاکید نکند و بیشتر به تشریح آن بپردازد، این شبهه در حق او میرود که گویی نسبت به آن بیحرمت است و لذا اهل دین با او بیمهری میکنند و یک فرق بین عالمان دین و روشنفکرن دینی همین جا آشکار میشود.
عالمان دینی آنهایی هستند که به دلیل نگرش از درون وقتی از دین سخن میگویند، قداست دین حتی در چشمهای ظاهربین، خدشه نمییابد، اما روشنفکران دینی گویی در مقام تشریح پیکر دین، قداست آن را مخدوش میکنند؛ اما این برداشت فقط از آن کسی است که آن دو مقام از شناخت را از هم تفکیک نکرده باشد. شما همین که ریشه مطلب را دانستید متوجه میشوید که به هیچوجه تشریح با دشمنی ملازمه ندارد و من با تأکید میگویم که ما به این هر دو شناخت نیازمندیم، هم به شناخت طبیبانه تشریحگرانه و هم به شناخت دوستانه حرمتآمیز تقدیسگرانه. هیچ کدام جای دیگری را نمیگیرد، مخصوصاً وقتی که بازسازی مطرح باشد. مورخ بودن شریعتی هم مزید بر علت شده بود. علم تاریخ، به طور کلی علم تقدسزدایی است. و اگر کسانی اهل تاریخند و هنوز این حال بر ایشان پیدا نشده، منتظر بمانند تا مورخ بشوند! این خصوصیت دقیقاً به همین دلیل است که مورخان شخصیتی را از قداست و مهابتهای سربسته اولیهاش بیرون میآورند و او را در میان بقیه انسانها و در میان سایر علل و عوامل تاریخی میگذارند و میگویند این شخصت که شما فکر میکردید آن همه سرمایههای شخصی دارد و شما به خاطر آنها تقدیس و تجلیلش میکردید، ببینید که خودش وامدار دیگران است. فلان تکهاش را از فلان جا آورده و فلان تکهاش را از فلان جا آورده و... و ناگهان شما میبینید که آن مرکب پر از اجزا و ابعاد، از هم وارفت و هر تکه آن مدیون وامدار کسی شد. تحلیل، دشمن تجلیل است.
در هر تحلیل تاریخی، آن عظمت و حرمت سربسته و اسرارآمیز اولیهای که انسان برای کسی قائل است فرو میریزد، و حرمتی و عظمتی از نوع دیگر (اگر عظمتی بماند) جای آن را میگیرد.
حالا شما ببینید که کار یک روشنفکر دینی چقدر مشکل است. کسی مثل شریعتی که از طرفی میخواست علی(ع) را در مسند امامتش و در علو و عظمتش حفظ کند (که عالی و عظیم بود)، و از طرف دیگر میخواست او را یک آدم خاکی نشان دهد (که بود) . بگوید علی کسی بود که مانند ما میزیست. همین رنجها، دردها و همین شناختها و حساسیتها را داشت (میترسید که در کمک به عثمان افراط کرده و گناهکار باشد، هیجانزده میشد و خطبه شقشقیه میخواند و وقتی کسی نامهای به او تقدیم میکرد، او را از هیجان میانداخت و سخنش پایان میگرفت. از مردم میخواست تا با مشورت او را یاری کنند و در این کار تصنع نمیکرد و واقعاً از مردم کمک میخواست و...) و از طرف دیگر بگوید [به تعبیر خود علی(ع): ارواحهم تعلقه بالملاءالاعلی: روی زمین که راه میرفت، روحش در آسمانها میگشت. «ان معی لبصیرتی» بصیرتش هیچگاه به او دروغ نمیگفت و به راههای آسمان اعلم از راههای زمین بود. «ولو کشف الغطا ما ازددت یقینا» میگفت و یقینی فوق کمال داشت... مشکلترین کاری که یک متفکر دینی دارد، همین است: گره زدن آسمان به زمین. و این البته برای او انواع طعنها و بیمهریها را فراهم خواهد آورد. اگر کسی در این امر توفیق یافت، عظیمترین توفیق را در عالم هدایت دینی پیدا کرده است. این کار فقط از کسی برمیآید که تاریخدان باشد، مذهبشناس هم باشد، از بیرون به دین نگاه کند و ایمان دینی هم داشته باشد. اگر این ایمان نباشد، طوفان تاریخ چنان میوزد که هر الوهیت و معنویتی را بر فنا خواهد کرد. همان کاری که تاریخ نگاری مارکسیسم کرده است. هیچ قداستی برای هیچ فردی از ابنای بشر در طول تاریخ باقی نگذاشته است و به یک چوب همه کس و همه چیز را رانده است و همه را بر مسند واحد نشانده است. فقط تعلق خاطر دینی و اعتقاد مذهبی است که قداستها را حفظ میکند و در عین حال شخصیتهای مقدس را برای رهبری توده، خاکی و زمینی میکند. اینهاست آن خصوصیاتی که هم ظرافت کار یک روشنفکر دینی را نشان میدهد و هم صعوبث آن را، و هم روشن میکند چرا این متفکران چنین متهم میشوند و قدر کارشان شناخته نمیشود. درونبینان و تقدیسگران با آنان دشمن میشوند، چه رسد به جاهلان و مغرضان و نفعطلبان و دنیاداران و عوامفریبان و راهزنان.
درسی از شریعتی
ما از شریعتی چه درسی میگیریم ، اولین درسی که میگیریم، درس جسارت است. آدمی اگر شجاع نباشد، آدم واقعی نیست شجاعت از جوهریات انسان است اگر عرفان را میخواهیم، عرفانی باید باشد توأم با شجاعت. مولوی گفت:
زاهد با ترس میتازد به پا
عاشقان پرانتر از برق و هوا
ترس مویی نیست اندر پیش عشق
جمله قرباناند اندر کیش عشق
زاهد با ترس نمیخواهیم، عارف بیترس میخواهیم و این چه نکته مهمی است. کسی که عبادت شبش به شجاعت روزش کمک کند. پارسای شب باشد و شیر روز. علیوار زیستن یکی از مهمترین ابعادش همین است. عقل بیعشق و عشق بیعقل، هیچ کدام تمام نیست. و عشق اگر آمد، شجاعت را هم به دنبال خواهد آورد. همه عاشقان شجاعند:
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
تا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
(حافظ)
دوم اینکه برای توانایی و توفیق عملی سرمایه نظری باید داشت.
گروهی تصور کردهاند که آدمی اگر چند کلمه خوب و قشنگ بلد باشد، کاری در این عالم میتواند بکند. دنیا این قدرها بیحساب نیست. آن بزرگان اگر حرفهای زیبا میزدند، برای این بود که معانی زیبا در دل آنها بود. بیمعنا و بیمبنا نمیتوان مؤثر بود. باید زحمت کشید. خود آن بزرگواران هم کار خودشان را کافی نمیدانستند، چه برسد به ما که بخواهیم مقلدانه ادای آنان را در بیاوریم و داعیه رهبری کسانی را داشته باشیم، بیمایه فطیر است و بیسرمایه سود نمیتوان برد. مگر اینکه کسی قائل به قمار بازی در عالم فکر باشد. بلی، شریعتی یکی از مهمترین رمزهای پیروزیش این بود که مرکب سخن رام او بود؛ ولی سخن برای رساندن پیامی است و وقتی پیامی نبود، مرکب به چه کار میآید؟
و از همه اینها بالاتر، توجه به محتوای اندیشه این بزرگان و موقعیت تاریخی آنان است. شریعتی اینک رفته است «تلک امه قد خلت لها ما کسب و لم ما کسبتم و لا تسئلون عما کانوا یعملون» (بقره) (14) آنها کار خود را کردند و رفتند و ما ماندهایم و باید کار خودمان را بکنیم و مسئول کردههای دیگران نیستیم. اینک برای ما چه شریعتی، چه دیگران، چه مخالفان او چه موافقان او همه آیینههای عبرتند. همه روزهایی هستند برای کسب معرفت و بصیرت. آنچه به کار ما میآید، برگرفتن چراغ است از میراث گذشتگان، نه ابزاری برای دشنام یا تحسین یا تکیر یا تقبیح. هر چه از این قبیل باشد، استفاده شیطانی است از آن اندیشهها و از آن شخصیتها. شریعتی یک راه بود نه یک منزل، چراغ بود نه بت، فریادی بود بر گوشهای سنگین و پتکی بود بر وجدانهای خاموش، دردی بود مجسم و مجسمهای بود از درد و متحرکی بود در صراط کامل. به آنچه خود یافته بود، وفادار و ملتزم بود. و برای آرمان دینیاش، واهمه و ملاحظه نمیشناخت.
باید بر آنها که از سر بیدردی از او بت ساختهاند و در پرستش او، خود را از فکر نقد و تأمل آسوده کردهاند بانگ زد که اگر او کاری کرد، همان بود که تقلید عابدانه از دیگران نکرد. شما هم اگر به راه او میروید، تقلید عابدانه را پیشه نکنید.
اگر خود را مرد میدان احیا مییابید، بسمالله، دلیرانه در آن گام نهید و «لاتخافوا فی الله لومه لائم» و اگر نه، سر خود گیرید و آرا و کلمات بزرگان را دستمایه بلهوسیهای خود مسازید.