تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۸۶ - ۱۰:۰۳  ، 
کد خبر : ۲۰۸۰۸
«جمهوری» یا «امپراتوری»

نقد نگرش‌های آمریکا به جهانی شدن


فرید مرجایی

کتاب انتخاب: رهبری جهانی با سلطه بر جهان نوشته برژینسکی که توسط لطف‌الله میثمی ترجمه شده، در سطح جهانی نیز با نقدهایی بر دیدگاه‌های برژینسکی همراه بوده است.

یکی از این نقدها توسط فرید مرجایی نوشته شده است. به اعتقاد وی از زمان حمله به مکزیک در سال 1846 برای تصرف کالیفرنیا تا به امروز، هرگز دولت آمریکا تا این اندازه به صورت علنی، متجاوز نبوده است.» (گورویدال ‌Gore Videl – آمریکای امپریالیست.)

این گفته بدون تردید یک اظهارنظر قوی از سوی تاریخ‌نگار برجسته آمریکا، گورویدال در جدیدترین کتاب خود «آمریکای امپریالیست»  (‌Imperial America) به شمار می‌ورد. این مطلب در حقیقت به منزله شورش روشنفکران علیه رژیم جرج بوش است. گفتمان روشنفکری علیه نگرش امپریالیستی بوش، بارها و بارها مورد بحث قرار گرفته (هر چند ضرورتاً نمود آن در رفتار رای‌دهندگان ظاهر نشده است)، اما آنچه شایان توجه است، انباشت اعتقادات بسیاری از دیپلمات‌ها و سیاست‌گذاران همچون زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی پرزیدنت کارتر به این گفتمان است. انتشار تعداد قابل‌توجهی کتاب از سوی بسیاری دیگر از دست‌اندرکاران سیاست، نشانگر وضعیت پر تنش امور سیاسی در ایالات متحده در دوران ریاست‌جمهوری بوش است. 

گورویدال، به گونه‌ای فهرست‌وار در کتاب خود مراحل پیدایش امپراتوری آمریکا را تبیین می‌کند. در یک مقطع خاص تاریخی، آمریکا میان این دو امر مردد بود که به صورت یک «جمهوری» باقی‌ بماند یا به سمت تبدیل شدن به یک «امپراتوری» پیش برود. این تاریخچه، زمینه مناسبی را برای گفتمان روشنفکری حال حاضر آمریکا در خصوص جایگاه آن کشور در جهان فراهم می‌کند.

گورویدال مدعی است که از ابتدای تشکیل جمهوری، آمریکایی‌ها تمایلات امپریالیستی در سر داشته‌اند. در سال 1846 آن‌ها اولین فرمانروای جهانگشای خود را به تاریخ معرفی کردند؛ پرزیدنت جیمز پولک (James Polk) پولک پس از فتح تگزاس، عمداً وارد جنگ با مکزیک شد، زیرا همان‌طور که خود وی به جورج بنکرافت (George Bancroft) تاریخ‌نگار گفت، آمریکا باید کالیفرنیا را به چنگ می‌‌آورد. مخالفت با ایجاد امپراتوری از سال 1847 یعنی یک سال پس از تجاوز به مکزیک آغاز شد. آبراهام لینکن که در آن زمان نماینده کنگره آمریکا بود، از جنگ‌افروزی پولک حمایت معنوی می‌کرد. قهرمان جنگ داخلی آمریکا، ژنرال یولیسس گرانت (Ulysess Grant) در خاطرات خود نوشت: «این جنگ نشانه‌ای از تبعیت یک جمهوری از سرمشق نادرست حکومت‌های سلطنتی اروپا به شمار می‌رفت و آن عبارت بود از نادیده گرفتن عدالت در تلاش برای کسب سرزمین‌های بیش‌تر.»

امپریالیست‌های پایان قرن نوزدهم، مردان با ذکاوتی بودند که عمدی بر نقشه‌های خویش سرپوش می‌گذاشتند. گورویدال از یک گروه چهار نفره نام می‌برد که تصویر ویژه‌ای از امپراتوری آمریکا در ذهن داشتند. دریاسالار نیروی دریایی آمریکا، آلفرد ماهان (Alfred Mahan) معتقد بود که ایالات متحده همچون انگلستان می‌تواند تنها با تکیه بر قدرت دریایی خود در جهان یکه‌تازی کند. آمریکا برای دستیابی به سرزمین‌های تازه در ماورای بحار می‌بایست یک ناوگان عظیم دریایی به وجود آورد؛ مستعمرات بیش‌تر یعنی کشتی‌های بیش‌تر و کشتی‌های بیش‌تر یعنی امپراتوری بزرگ‌تر.

نفر بعدی، دوست ماهان و مورخ و ژئوپولیتسین، بروکس آدامز (‌Adams Brooks) بود. تاریخ‌نگار تازه‌کار و سیاستمدار حرفه‌ای، تئودور روزولت نیز به شدت تحت تاثیر ماهان و آدامز قرار داشت؛ در حقیقت، وی اهرم سیاسی آن‌ها به حساب می‌آمد. تئودور روزولت با کمک دوستان نزدیک خود همچون هنری لاج (‌Henry Lodge) راه خود را به سمت قلب قدرت باز کرد و در دوران ریاست‌ یک فرمانده ضعیف بر نیروی دریایی و حکومت یک رییس‌جمهور نرمخو، به مقام معاونت فرماندهی نیروی دریایی رسید. او بعدها رییس‌جمهور ایالات متحده شد و سرانجام چهارمین نفر (یعنی سناتور هنری لاج) کنگره را در راستای دیدگاه روزولت هدایت کرد. [تئودور روزولت با فرانکلین روزولت که در دوران جنگ جهانی دوم رییس‌جمهور ایالات متحده بود متفاوت است؛ اگر چه آن‌ها با هم خویشاوند بودند، خواننده نباید این دو شخصیت تاریخی را با یکدیگر اشتباه کند.]

این گروه چهار نفره برای مدرنیزه کردن ناوگان نیروی دریایی و چنگ انداختن بر مستعمرات جدید از موقعیت ممتازی برخوردار بودند. جزایر کارائیب همچون پورتوریکو و کوبا اولین و آسان‌ترین اهداف استعماری به شمار می‌رفت؛ اهداف بعدی نیز جزایر اقیانوس آرام مانند هاوایی و ساموآ بود. نقشه دریاسالار ماهان به خوبی پیش می‌رفت. تئودور روزولت جنگ با اسپانیا را آغاز کرد و پس از سقوط امپراتوری اسپانیا، ایالات متحده وارث مستعمرات آن شد. جمعیت فیلیپین در برابر استعمارگران جدید خود به مقاومت پرداخت و به همین دلیل، فتح فیلیپین برای ایالات متحده چندین سال به طول انجامید. ده‌ها هزار –و به قولی صدها هزار- فیلیپینی در مسیر رشد امپراتوری نوپای ایالات متحده جان باختند. مارک تواین که از این موضوع بسیار ناراحت بود، می‌گفت: «ما نمی‌توانیم در شرق یک امپراتوری درست کنیم و همزمان در آمریکا یک جمهوری داشته باشیم.» این تیم چهار نفره (ماهان، آدامز، روزولت و لاج) جنگ را به عنوان بهترین راه‌حل تلقی می‌کردند، ولی در اظهار‌نظرهای عمومی خود از «ماموریت آمریکا برای به ارمغان بردن آزادی و صلح برای تمام جهان!» سخن می‌گفتند. این کلمات برای پوشاندن و نه برای روشن کردن ماهیت اعمال آن‌ها مورد استفاده قرار می‌گرفت. در سیاست قدرت، کلمات برای گیج‌کردن افکار عمومی به کار می‌روند. امپراتوری آمریکا که رسماً در سال 1898 و با تصرف فیلیپین آغاز شد، در سال 1945 به اوج خود رسید. به دنبال آن، دو جنگ دیگر با اهداف امپریالیستی در گرفت که عبارت بودند از جنگ‌های کره و ویتنام.

با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق، جهان از حالت دو قطبی خارج شد. نومحافظه‌کاران، اکنون آمریکا را در قامت یک «امپراتوری» می‌بینند.  

در واکنش به موقعیت جدید هژمونی آمریکا در جهان، تئوری جهانی‌سازی نظریه «پایان تاریخ» نوع کاملی از قلم‌فرسایی حول محور ظهور قلمرو امپراتوری (از منظر جامعه‌شناسی نقادانه) پدید آمد مثل « ‌ANTONIO NEGRI» قبل از انتخاب بوش به سمت ریاست‌جمهوری آمریکا، یک نومحافظه‌کار آمریکایی به نام رابرت کاگان (Robert Kagan) در نشریه «Foreign Affairs» نوشت: «آمریکا یک امپراتوری است و الحق که شایسته این مقام است.» چون آمریکا ذاتاً خوب است بنابراین استحقاق آن را دارد که در قامت یک «امپراتوری خیرخواه» ارزش‌های آمریکایی‌ را به جهان عرضه کند. «سیاست‌خارجی ما که یک نیروی خیرخواهانه است؛ آمریکا امپراتوری وسیعی است که نظم، سعادت و رفتار متمدنانه را برای تمام بخش‌های جهان به ارمغان می‌آورد.» موضوع «امپراتوری خیرخواه» توسط نحله‌های فکری دیگر در سرمقاله‌های «وال استریت ژورنال» پی گرفته شد.

همین شالوده فکری نو محافظه‌کاران بود که تئوری «حمله پیشگیرانه» و برتری‌جویی آمریکایی‌ها را در ذهن مقامات کاخ سفید پروراند. به طوری که این بند صراحتاً در سند «استراتژی امنیت ملی آمریکا» که در سپتامبر 2002 انتشار یافت، گنجانده شد.

دکتر رابرت کرین (Robert Crane) در ژانویه 1969 از سوی پرزیدنت نیکسون به سمت معاون برنامه‌ریزی شورای امنیت ملی منصوب شد. بعدها کسینجر او را اخراج کرد. او در مصاحبه‌ای در سپتامبر 2004 به من گفت که به عنوان یکی از چهار نفر بنیانگذار اصلی «مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی (CSIS)» مسلماً شناخت خوبی از زبینگنیو برژینسکی داشته است. او در این مصاحبه به من خاطرنشان ساخت که جیمی کارتر در واشنگتن ناشناخته بود و برژینسکی در هدایت وی به سمت ریاست‌جمهوری آمریکا نقش بسزایی داشت. کرین به این مطلب اشاره کرد که «تشکیلات دایمی سیاست‌ خارجی» در واشنگتن علاقه‌مند به سیاست ثبات در جهان است و این سیاست‌گذاران، بوش و تیم محافظه‌کاران جدید وی را به عنوان یک عامل بی‌ثبات‌کننده در جهان تلقی می‌کنند. این دیدگاه نشان‌دهنده تضاد، تنش و برخورد موجود در واشنگتن است. بدیهی است که برژینسکی از اعضای برجسته و مورد احترام تشکیلات دایمی سیاست خارجی بوده و خواهد بود.

در دهه 1960، وی استراتژی «درگیری صلح‌آمیز» را در ارتباط با بلوک شوروی تبیین کرد و در سال 1966، ضمن خدمت در «شورای سیاستگذاری» وزارت خارجه، پرزیدنت جانسون را قانع ساخت که درگیری صلح‌آمیز را به عنوان استراتژی ایالات متحده برگزیند و بر این اساس، تنش‌زدایی (détente) را در صدر اولویت‌های برنامه‌ریزی شده قرار دهد.

رابرت کرین می‌گوید که در سطح جهانی، ما تقریباً در جایگاه سال 1967 قرار داریم که برژینسکی پارادایم جدید «درگیری صلح‌آمیز» را برای نابودی کمونیسم مطرح ساخت. تنها تفاوت در آن است که اسلام به عنوان یک تمدن قصد نابودی آمریکا را ندارد، هر چند بسیاری از مسلمانان در جهان تحت تاثیر احساس چندین قرن بی‌عدالتی، خط مشی رادیکال پیدا کرده‌اند. او در ادامه می‌گوید که از آغاز سیاست بازدارندگی علیه شوروی 20 سال زمان لازم بود تا برنامه سیاسی برژینسکی برای سیاست خارجی آمریکا به کمال برسد. 20 سال دیگر یعنی از 1967 تا 1987 نیز زمان طی شد تا این برنامه به بار نشست. رابرت کرین می‌افزاید که اگر چه بیش‌تر موسسه‌های تحقیقاتی در واشنگتن دی. سی. متکی به پول صهیونیست‌ها هستند، برژینسکی موضعی به نسبت مستقل و شجاعانه را اتخاذ کرده است.

به زبان ساده، رژیم محافظه‌کاران جدید پرزیدنت بوش می‌گوید: «باید مسخره‌بازی دیپلماسی، عهدنامه‌ها و ائتلاف‌ها را کنار بگذاریم و تنها از قدرت نظامی خود برای امر و نهی به دیگر کشورها استفاده کنیم.» واضح است که برژینسکی و تشکیلات سیاست خارجی با این احساس مخالفند. کنگره در سال 2002 سندی را با عنوان «استراتژی امنیت ایالات متحده» از دولت بوش دریافت کرد. جوزف استرومبرگ (Joseph Stromberg) مورخ در این باره گفته، «باید این سند را خواند تا بتوان آن را باور کرد.» این سند چنین فرض کرده که رییس‌جمهور و افراد زیرمجموعه وی حق دارند بر تمام جهان حکومت کنند.» سند مزبور همچنین اعلام می‌کند که «بهترین دفاع، یک حمله خوب است.» به این ترتیب، دکترین اقدام پیشگیرانه به جریان افتاد.

برژینسکی هم مورد ستایش دموکرات‌هاست و هم جمهوری‌خواه‌هاو یکی از مردان خردمند به شمار می‌رود. اگر طبق نظر برژینسکی عمل می‌شد، آمریکا نباید عملیات یکجانبه نظامی برای حمله و اشغال عراق تدارک می‌دید. مشاور امنیت سابق پرزیدنت کارتر –در زمان وقوع انقلاب ایران- و معمار عهدنامه صلح تاریخی سال 1979 میان اسراییل و مصر به جای حمله به عراق،  از قدرت آمریکا برای وادار ساختن آریل شارون به اعطای امتیازات واقعی به فلسطینی‌ها بهره می‌جست. به همین دلیل است که مواضع وی در میان نشریات محافظه‌کاران جدید چندان مورد استقبال نیست. این آمریکایی لهستانی تبار و دانشمند علوم سیاسی، به طرزی بسیار مودبانه مخالفت خود را با این استراتژی محافظه‌کاری جدید ابراز می‌دارد که «سلطه باید برمبنای قدرت ابراز شود.» این نکته جالب توجه است که مدافع این دیدگاه شخصی همچون برژینسکی است که نه تنها با «شورای روابط خارجی» ارتباط دارد بلکه یکی از بنیان‌گذاران کمیسیون (Trilateral Commision) سه جانبه محسوب می‌شود. این امر به آن معناست که مخالفت با رویای محافظه‌کاران جدید نه تنها به یک جریان غالب مبدل شده بلکه در اندیشه نخبگان نیز غلبه پیدا کرده است. با این حال، برژینسکی که بدون تردید در صورت پیروزی جان کری، در شکل دادن به سیاست خارجی دولت وی نقش می‌داشت، بر این باور است که واشنگتن می‌تواند با اندکی همیاری از سوی دوستان اروپایی، سیاست برتری –یا به اصطلاح «رهبری»- جهانی خود را به اجرا در آورد. او می‌نویسد: «سلطه جهانی آمریکا اکنون یک حقیقت اجتناب‌ناپذیر است و هیچ‌کس، از جمله خود آمریکا نمی‌تواند آن را نفی کند.» برژینسکی توضیح می‌دهد که موضوع انتخاب، این نیست که آیا آمریکا باید یک قدرت برتر باشد یا نه، چرا که پاسخ آن به هر حال مثبت است. او سپس نتیجه می‌گیرد: «انتخاب واقعی به این مربوط می‌شود که آمریکا چگونه و با چه کسی باید این برتری را شریک شود و از این راه کدام اهداف نهایی را تعقیب کند.» او می‌خواهد ظهور برتری، سلطه، رهبری و قدرت جهانی بی‌سابقه آمریکا را بر مبنای رهبری توام با تمکین و رضایت دیگران شاهد باشد، زیرا به نظر وی این امر موقعیت آمریکا را به عنوان تنها ابرقدرت جهان تحکیم می‌کند، برژینسکی ادعا می‌کند: «سلطه آمریکا یک واقعیت جهانشمول است.» این سلطه یک اصل سیاسی – نظامی است که باید آن را مفروض بینگاریم و تصمیم بگیریم که آیا باید آن را با نخوت و غرور به رخ همه کشید (انتخاب محافظه‌کاران جدید) یا با ظرافت و پیچیدگی آن را اعمال کرد (انتخاب برژینسکی). این گفته آدمی را به تردید وا می‌دارد که آیا این دیدگاه وی نیز به تشکیل امپراتوری شباهت دارد یا خیر؛ اما برژینسکی بر آن نام امپراتوری نمی‌نهد. در عوض، او چنین استدلال می‌کند که اگر واشنگتن از نسخه وی تبعیت کند، آمریکا به اعتقاد وی به یک «ابرقدرت مثبت» مبدل خواهد شد.در حقیقت، برژینسکی چنین عنوان می‌کند که استراتژی امپریالیستی محافظه‌کاران جدید سرشار از عواملی است که موجب آغاز فرآیند تباهی می‌شود و در مقابل، نگرش کم‌هزینه‌تر وی نسبت به سلطه جهانی آمریکا، ضامن این امر خواهد بود که آمریکا همچنان قدرت برتر جهان باقی بماند. به بیان دیگر، اگر ایالات متحده مسیر نسنجیده محافظه‌کاران جدید را در پیش بگیرد، ناگزیر موجب تحلیل قدرت دپلماتیک، نظامی و اقتصادی آمریکا خواهد شد و حفظ برتری ایالات متحده در دراز مدت را با دشواری رو‌به‌رو خواهد ساخت. نتیجه آن خواهد بود که آمریکا به یک «ابرقدرت منفی» مبدل خواهد شد. بنابراین، اگر می‌خواهید ایالات متحده در سده‌های آینده همچنان قدرت غالب جهانی باشد، انتخاب شما چیزی نخواهد بود جز سلطه آمریکایی مبتنی بر دوستی با دیگران.

این روش به اعتقاد برژینسکی، گرایش اروپایی‌ها، خارومیانه و آسیایی‌ها را به پذیرفتن مفهوم برتری آمریکا افزایش خواهد داد.

کتاب برژینسکی پر از جملات و عبارات پیچیده است که توجه دانشمندان سیاسی را به خود جلب کرده می‌کند و در عین حال که بخش اعظم انتقادات وی از دولت بوش با لحنی مودبانه به نگارش درآمده، اما آن قسمت که به انتقاد از جنگ علیه تروریسم پس از 11 سپتامبر و نگرش مذهبی بوش علیه «خطاکاران» می‌پردازد، کاملاً دربردارنده نقدهای جاندار و برنده است. برژینسکی معتقد است که در نتیجه اعلام نظریه «محور شرارت»، نگرش آمریکا به تروریسم به گونه‌ای روزافزون از زمینه‌های سیاسی تروریسم فاصله گرفته است. در نتیجه، حمایت تقریباً همه جانبه جهانی از آمریکا پس از 11 سپتامبر جای خود را به بدبینی روزافزون نسبت به دیدگاه رسمی ایالات متحده در مورد تهدید مشترک (علیه تمام جهان) داد. برژینسکی در این کتاب و در مصاحبه‌های خود بر این مطلب تاکید می‌کند که تروریسم به خودی خود دشمن محسوب نمی‌شود؛ او می‌گوید که نمی‌توان علیه یک تکنیک یا تاکتیک، جنگ به راه انداخت. برای نمونه، هیچ یک از متفقین در ابتدای جنگ جهانی دوم اعلام نکردند که جنگ علیه بمباران هوایی صورت می‌گیرد. در عوض، به اعتقاد وی، یک استراتژی سیاسی سنجیده برای تضعیف نیروهای پیچیده سیاسی و فرهنگی که منشا تروریسم به شمار می‌روند، لازم است. وی به ویژه بر ضرورت ایفای نقش فعالانه‌تر از سوی ایالات متحده در حل بحران اسراییل و فلسطین تاکید می‌ورزد تا از طریق اتخاذ سیاست‌های مثبت، عواطف ضدآمریکایی در جهان عرب و مسلمان تا حدودی کاهش یابد. او از این مطلب ابراز تاسف می‌کند که ایالات متحده در بهار سال 2002 از خشونت‌بارترین شیوه‌های اسراییل برای سرکوب فلسطینیان به عنوان بخشی از مبارزه علیه تروریسم حمایت کرد. برژینسکی این نکته را یادآوری می‌کند که بی‌میلی دولت بوش برای پذیرش ارتباط تاریخی میان ظهور تروریسم ضد آمریکایی و مداخله آمریکا در خاورمیانه، تدوین یک واکنش استراتژیک موثر علیه تروریسم را بیش از پیش دشوار می‌سازد.

تمام این حرف‌ها خوب است ولی به نظر می‌رسد بژینسکی این نکته را دست‌کم گرفته که نقش ایالات متحده در حمایت از رژیم‌های سرکوبگر در جهان عرب و مسلمان، در شعله‌ور شدن بحران جهانی امروز موثر بوده است. برژینسکی به عنوان مشاور امنیت ملی، یکی از نیروهای اصلی دولت کارتر برای تقویت روابط نظامی و سیاسی آمریکا با عربستان سعودی، مصر و پاکستان و کمک به مسلح کردن وهابیون متعصب در افغانستان برای مقابله با اتحاد جماهیر شوروی در آخرین سال‌های جنگ سرد به حساب می‌آمد. این موضوع، همان‌‌طور که می‌دانیم، بعدها زمینه را برای ظهور اسامه‌بن‌لادن و هوادارانش فراهم ساخت.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات