یکم. در جنگهای روسیه با عثمانی در دهه 1820 میلادی، ارامنه و آذریها شانه به شانه در کنار هم در ارتش تزارهای روس، با عثمانیها جنگیدند. در آن سالها و طی آن غائله، اختلاف شیعه و سنی بر برادری ترکی، چیرگی پیدا کرده بود. حال آن که آذریها و اتباع عثمانی در تعلق به نژاد ترک با یکدیگر وجه اشتراک داشتند. در آن سالها الکساندر پوشکین، شاعر روس، موفق شده بود هنگی از سواران آذری را در قرهباغ مشاهده کند و قطعه شعری در ستایش یکی از افسران آذری به نام «فرهادبک» بسراید.
این واقعه تاریخی،سند یا تذکرهای است که میگوید هرگز نمیتوان به اتحاد دائمی آذریها و ترکهای عثمانی حکم داد. در دهههای اخیر هم دیدیم که مواضع جمهوری آذربایجان و ترکیه در مناقشه قرهباغ با یکدیگر ضد و نقیض بود. و نیز دیدیم که روند بهبود مناسبات جمهوری آذربایجان و ارمنستان فرجام مشهود و ملموسی ندارد و پایههایش بر روی آب است.
دوم. صورتبندی کلی مناسبات آبخازی ـ گرجستان ـ روسیه از سالهای 1850 میلادی تا به امروز، با حکم عقل سلیم منافات دارد. سردمداران رژیم روسیه تزاری در دهههای سده هجدهم و افزون بر آن در خلال سده نوزدهم، اشراف گرجی را خدام مخلص تزار میشمردند و صعود آنان از نردبان مناصب امپراتوری، با منعی مواجه نبود. ضمن آن که وجهه اشرافی خود را هم محفوظ میداشتند، اما همان دستگاه امپراتوری تزاری، آنجازها را مشتی عناصر قبیلهای وحشی میشناخت که طرفدار ترکها و خصم قسم خورده روسیه هستند.
یک ژنرال روس «به نام گریکوری فیلیپسون» در سال 1852 طی گزارشی اعلام کرد: «سربازان تحت امر وی اگر پا از قلعهای که در کرانه دریای سیاه دارند،بیرون بگذارند، یک آن از خیال کشته شدن به دست آبخازها فارغ نیستند. خلاصه آن که، آبخازی را متصرف شدهایم، اما نتوانستهایم این سرزمین را مطیع و منقاد کنیم.»
جدایی آبخازی از روسیه در ربع پایانی سده نوزدهم باعث شد که گرجیها مبادرت به کوچ به آبخازی کنند. آن کوچ،نقشه مردم شناختی را تغییر داد و زمینه منازعاتی را شکل داد که بعدها در سده بیستم برپا شد. این تاریخچه است که دوام و قوام مناسبات آبخازی با روسیه را محل شک و ظن قرار میدهد و در مرحله بعد، دشمنی بین روسیه و گرجستان را نیز پرسشبرانگیز میکند.
سوم. نخستین اعلامیه استقلالی که دولت گرجستان در سده بیستم صادر کرد به جهات مسائل جغرافیای سیاسی، 180 درجه با اعلامیه دوم استقلال گرجستان اختلاف داشت. در سال 1918 اندک زمانی پس از پیروزی انقلاب بلشویکها در روسیه در حالی که موجودیت گرجستان هر دم از جانب ترکیه تهدید میشد، «نوح ژوردانیا» رئیس حکومت وقت در تفلیس، استقلال گرجستان را اعلام کرد. ژوردانیا از سالهای 1903 و 1904 به جمع منشویکها پیوست و از بلشویکها جدا شد. وی در اعلامیه استقلال چنین گفت:«پدران ما مصمم بودند که از شرق جدا شده و به غرب ملحق شوند، اما راه پیوستن به غرب از روسیه میگذرد و الحاق به غرب در غایت امر، به معنی پیوستن به روسیه است.»
جمهوری مستقلی که ژوردانیا اعلام کرد، کمابیش سه سالی دوام آورد تا آن که در سال 1921، اتحاد شوروی، گرجستان را به حکومت شوراها منضم کرد. گرجستان به مدت هفت دهه ضمیمه قلمرو شوروی بود تا پس از آن مبادرت به دومین حرکت برای تامنی استقلال خود کرد. این بار روسیه، دشمن استعمارگر گرجستان و ترکیه، همسایه مهربانی اعلام شد که گرجیها تازه پی به وجودش برده بودند.
تأمل در این دو حرکت به ما میگوید که اگر برای همت گرجیها برای استقلال قائل به احترام شویم،سمت و سوی آنان در تشخیص دوست و دشمن، دوام و ثباتی ندارد.
پرسش اساسی
حال ممکن است پرسیده شود که تمامی این مسائل چه اهمیتی دارد؟ اینها اگر در کنار معضلات جاری و مشکلات منطقه دیده شود، چیزی جز حکایتهای تاریخی جالب، اما نامرتبط نخواهد بود، اما من این نظر را ندارم و به دو دلیل عقیدهام چیز دیگری است.
نخستین مسألهای که از این دگرگونیهای تاریخی استنباط میشود این است که منازعات قفقاز، از حیث فرهنگی، هیچ زیربنای معلوم و ثابتی ندارند. دگرگونیها یا تغییر و تحولات قفقاز نشان این است که مردم منطقه موضع روشنی برای نابسامانیهای قومی یا خصومتهای دیرینه ندارند و این نابسامانیها و خصومتها بسته به تغییر جهت منافع یا محاسبات، تغییر پیدا میکنند.
توجه به دورهای که اتحاد جماهیر شوروی سراسر منطقه را قبضه کرده بود و دو دهه قبل از استیلای شوروی، ما را به درک بهتر مسائل قفقاز نائل میکند.
مناقشات قفقاز از نظر من در گذشتههای دور ریشه ندارد و مسیری که شوروی پیمود، باعث انباشت مشکلات و اختفای آن شد. از طرفی، شوروی مسائل سیاسی را با رشوه دادن به نیروهای محلی یا با توسل به زور حل و فصل میکرد و نمیخواست بین عوامل پدید آورنده مشکلات، همچون قاضی عادل و درستکاری قضاوت کرده و راهحل آن را جستوجو کند. اگر چنین راهی را طی میکرد، فرهنگ گذشت، همدلی و تفاهم رواج مییافت. روزی که پلیس اعزامی از مسکو محل خدمتش را در قفقاز ترک کرد، مردم منطقه خود را رها شده در دل تاریخ یافتند و احساس ناامنی غریبی کردند.
اما تاریخ این منطقه باز هم غرایب دیگری دارد. مثلاً در دوره پس از سقوط امپراتوری شوراها، پارهای از مناقشاتی از نوجان گرفت که مدتهای مدید خاموش مانده بود. از آن جمله مناقشات، آبخازی، اوسیتای جنوبی و ناگورنو قرهباغ است. یکی از غرایب منطقه درست پس از ذکر این مثالها و درست در همسایگی مناطقی که نام برده شد، خود را نشان میدهد. فروپاشی شوروی اگر در این مناطق موجب زبانه کشیدن آتشهای قدیمی شد، در «آجاریا» منطقهای واقع در جنوب غرب گرجستان، پیامد خاصی نداشت. آجاریا روزگاری متعلق به قلمرو حکومت عثمانی بود و مردم آن عمدتاً مسلمانند. یکی از دلایل خاموش ماندن منطقه آجاریا از نظر من (نویسنده مقاله) همان بود که در سراسر سالهای حاکمیت شوروی رخ داد؛ دو عنصر مذهب و نژاد ترک، کارکرد هویتساز خود را در میان مردم آجاریا از دست دادند و آجاریای بعد از شوروی در مقامی قرار گرفت که نمیتوانست به نزاع با بقیه سرزمین گرجستان برخیزد.
تاریخ در مناقشه جمهوری آذربایجان و ارمنستان بر سر منطقه ناگورنو قرهباغ هم وجوه و جهات غریب دیگری از خود بروز داد. مناقشه این دو از نوع مناقشات تمدنی نبود و درست آن است که گفته شود مناقشهای بین دو دولت ـ ملت در حال شکلگیری بود که هر یک از آن دو، ناگورنو قرهباغ را عاملی برای بسیج مردمان خود و محلی برای ابراز وجود یافته بودند.
مردم ارمنستان و جمهوری آذربایجان هم البته به جهات فنی قضیه، مسألهای بین خود ندارند که غیرقابل حل و هضم باشد. در روزگار شوروی این دو دولت با هم بسیار نزدیک بودند و حتی در موارد زیادی، ازدواج بین اینان به ثبت رسیده بود. امروز هم دو ملت، در خاک گرجستان یا روسیه با همدیگر مبادلات مالی و تجاری دارند. آگاهی از برقراری این مناسبات برای من به معنی این است که مناقشه ناگورنو قرهباغ دعوای دو ملت نیست. دعوای حاملان دو نگاه سیاسی است که در دو حاکمیت استقرار یافتهاند. اختلافات این دو نگاه، در دو حوزه امنیتی و نمادین متجلی میشود: هرگاه بتوان پیمانی برقرار کرد که متضمن نیازهای امنیتی طرفین باشد و غرور آنان نیز در مسأله قرهباغ جریحهدار نشود، اکثر مردم در هر دو طرف آن را تأیید خواهند کرد.
بقیه ماجراها
اگر نخستین درس تاریخ این باشد که مناقشات منطقه قفقاز، زیربنایی و اصولی نیست، درس بعدی این خواهد بود که مناقشات یاد شده، چندان هم که گمان میرود خونین نیست. مردم این منطقه هر وقت که لازم باشد با یکدیگر از در جنگ درمیآیند، اما همین مردم راه و روشهای مخصوص به خود را برای پرهیز از جنگ هم دارند. من نمیگویم که قفقاز منطقهای ساکت و امن است. قفقاز، دانمارک نیست. در این منطقه، خلق و خوها با خشونت و سلاح عجین شده و بار آمده است، اما مقصود من این است که این خلق و خوی خشن مألوف با سلاح، از قضا نقش جانشین را برای کشت و کشتار دارد. مردم قفقاز با همین خشونتهایی که در ذات خود دارند، زندگی را میگذرانند، بیآنکه واقعاً مرتکب ستیزه و کشتار شوند.
نبردهای دهه 1990 در قفقاز جنوبی که البته موجب درد و تأسف فراوان بود، به هر جهت نکتهای را روشن میکند. دردآورترین و تأسفبارترین مسئله در آن نبردها، فراوانی شمار مردمی بود که به ناچار تن به کوچ داده و از خانه و کاشانه خود به نقاط دیگری رفتند. آمار این افراد در ظرف سه سال به 5/1 میلیون نفر رسید که این به غیر از آمار کشتگان نبردهاست (آمار کشتگان در قیاس با کشتگان دیگر نبردهای معاصر مثلاً بوسنی، به مراتب کمتر بود). این کوچههای اجباری، فاجعه انسانی سهمگینی به حساب میآید، اما نکته درست همن جاست که هم در قرهباغ و هم در آبخازی، انگار سربازان جبهههای جنگ به طور کلی قصد داشتند مردمی را که با آنان طرف شدهاند، بترسانند و وادار به فرار و کوچ کنند تا این که قصد جان و کشتن آنان را داشته باشند. مواردی هم که مثل قتل عام «خوجالی» در سال 1992 یا قساوتهای اعمال شده در آبخازی دیده شد، حاصل عمل نیروهایی نظامی بود که به محل اعزام شده بودند و سربازان بومی ابداً مرتکب آن اعمال نشدند.
نکته غریب دیگر این منطقه، جنگهایی است که به وقوع نمیپیوندند. یکی از این موارد، آجاریاست که ذکرش رفت. نمونه دیگر، ناحیهای است به نام «یَوَختی» javakheti که در سال 1918 شاهد جنگ کوتاهی بود و دیگر به جز آرامش در آن جا چیزی ثبت نشد. یا منطقه محل سکونت لزگیها که بین داغستان و جمهوری آذربایجان تقسیم شده است، اما این مردم هرگز داعیه اتحاد و استقلال، بروز ندادهاند. دیگر نمونه، مردم گرجی و اوستیاییها هستند که در پی جنگهای 1991 و 1992 و نیز 2004، به رغم اختلافات رهبران خود، با همدیگر داد و ستد و رفاقت و همزیستی داشتند. دریغا که پیوندهای آنان با وقوع جنگ در ماه اوت 2008 از هم گسیخت.
تمامی آنچه برشمرده شد، اسنادی از تاریخ مفصل واقعگرایی و عملگرایی در قفقاز جنوبی بود؛ تاریخی که اگر با دیده حقیقت به این منطقه نگریسته شود، در زیر پوست ظاهر اوضاع، جریان دارد.
گردانندگان سیاسی قفقاز معتقدند که زنده کردن اختلافات میان مردم منطقه، راه موثر و مناسبی برای تحکیم پایههای قدرت آنهاست. به همین علت، آنان دوست ندارند که مثل من به مسائل منطقه نگاه کنند و نمیخواهند که بحثی از وابستگیهای مردم منطقه به همدیگر به میان آید، اما پژوهشگران یا حتی گردشگران، دلیلی ندارد که تابع هواهای سیاستبازان قفقاز باشند. پژوهشگران و گردشگران میتوانند و بلکه وظیفه دارند حکایت پیوندهای مردم قفقاز را بازگویند و پیام تاریخ را روایت کنند که میگوید: «در قفقاز، تاریخ، وزن و ثقلی ندارد؛ گو اینکه قفقاز منطقهای تا بن دندان مسلح و گرفتار در زیر ثقل تسلیحات است.