تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۹۱ - ۰۸:۱۹  ، 
کد خبر : ۲۰۸۳۰۶
انقلاب و گسست نسل‌ها در گفتگو با هاشم آغاجری پژوهشگر و استاد دانشگاه

چراغ‌های رابطه روشن یا خاموش؟


گفتگو: مرضیه آذرافزا
* آقای دکتر آغاجری در ابتدا بفرمایید تعریف شما از موضوع گسست نسلی چیست؟
** فکر می‌کنم قبل از این که در خصوص گسست نسلی یا انقطاع نسل‌ها صحبت کنیم، ضروری است، تعریف دقیق‌تری از مفهوم نسل، ارائه نماییم. مفهوم نسل، از یک جهت مفهوم زیستی و بیولوژیک است، به این معنا که هر دوره‌ای شاهد جمعیت‌هایی است که در یک تاریخ مشخص متولد شده‌اند و در سن خاص یا دورۀ تقویمی معینی به سر می‌برند. اما مفهوم دیگر نسل، یک مفهوم اجتماعی – تاریخی است و در پدیدۀ انقطاع نسل‌ها ما با همین مفهوم سر و کار داریم.
زیرا که مفهوم نسل و دوره‌بندی نسلی مثل دوره نوجوانی، جوانی، میانسالی و... اساساً یک مفهوم فرهنگی و اجتماعی – تاریخی است؛ اولاً همۀ جوامع در همه دوره‌های تاریخی الزاماً با مفاهیمی مثل نوجوانی و جوانی روبرو نیستند، ثانیاً آنها هم که با چنین مفهومی روبرو هستند، زمان و دورۀ تقویمی مشخص و واحدی را برای این مراحل در نظر نمی‌گیرند. در مفهوم گسست نسل‌ها ما با نوعی انقطاع میان ذهن و زبان نسل قبلی و نسل بعدی روبرو هستیم. به عبارت دیگر مفهوم گسست نسلی مبین خاموش شدن چراغ رابطه بین نسل‌ها است.
اگر ما فرهنگ را در سطوح ادراکی و شناختی، عاطفی، جسمی و رفتاری – کنشی تقسیم‌بندی کنیم، می‌توان گفت هنگامی که عناصر مفاهیم و ساختارهای ذهنی و زبانی و مجموعۀ آنچه که فرهنگ را به معنی وسیع کلمه می‌سازد، کاملاً از هم جدا می‌شود، به گونه‌ای که تمامی مخارج مشترک فرهنگ نسل قبلی و بعدی از بین می‌رود، شاهد گسست نسلی هستیم. پس اساساً این پدیده‌، پدیده‌ای فرهنگی – اجتماعی‌ است و حاصل موقعیت‌های در حال گذار شتابان در جامعه و فرهنگ است.
البته ما در همۀ جوامع و در طول تاریخ با پدیدۀ تغییر و تحول فرهنگی روبرو هستیم، اما الزاماً هرگونه فرآیند تحولی در فرهنگ و الگوهای ادراکی، عاطفی و رفتاری منجر به گسست نسلی نمی‌شود. ما هیچ جامعۀ واقعاً ثابتی را در هیچ مقطعی نمی‌توانیم پیدا کنیم، حتی جوامع سنتی، هر چند که در یک تعبیر تسامح‌آمیز، جوامع ایستایی به حساب می‌آیند، اما این ایستایی در مقایسه با شتاب و سرعتی که جوامع جدید دارند، کاملاً نسبی است. و در واقع تحول و تغییر موجود در فرهنگ و ذهن و زبان جوامع سنتی، تغییری است کند و تدریجی، چه در حوزه‌های فرهنگی و چه در حوزه‌های اجتماعی و سیاسی، برخلاف جوامع مدرن که جوامع متحول و سریع‌التغییرند. به هر حال پدیدۀ انقطاع نسلی نه معضل جامعۀ سنتی است و نه جامعۀ کاملاً مدرن که در آن پارادایم‌ها، سر‌مشق‌ها و عوامل حیات مدرن در آن بسط و گسترش یافته‌اند، یعنی پدیدۀ انقطاع نسلی در چنین جامعه‌ای تا حدود زیادی رو به ضعف می‌گذارد.
اما در آنجایی که ما در حال گذار از یک جامعۀ سنتی به یک جامعۀ مدرن هستیم، بخصوص در کشورهای پیرامونی که فرآیند مدرنیزاسیون آنها، فرآیندی درون‌زا و سیستمی نیست، بلکه فرآیندی برون‌زا و محصول تماس، تأثیر و چالش سیستم‌های فکری، اجتماعی و فرهنگی مختلف است. دوران گذار این جوامع، با خصلت شتابندگی و در بسیاری اوقات عدم تعادل و اختلاط و التقاط در حوزه‌های مختلف روبرو است. تا جایی که گاه این تغییرات به قدری سریع است که امکان و فرصت اتصال و انتقال میراث بومی و نسل گذشته به نسل بعدی از بین می‌رود و در این‌جا است که ما با مشکل گسست نسلی روبرو می‌شویم.
امروز این پدیده در بسیاری از جوامع پیرامونی یا همان جوامع جهان سومی سابق وجود دارد، بخصوص که این جوامع تحت تأثیر فرآیند نوسازی مثل شهری‌شدن، بالا رفتن استانداردهای بهداشت و تغذیه و کاهش مرگ و میر و نرخ بالای موالید و رشد سریع جمعیت، جامعۀ کاملاً جوانی دارند. این جوانان پیش از این که فرصت پیدا کنند، جامعه‌پذیر شده و فرآیند فرهنگ‌پذیری داخلی را کامل نمایند و هنجارها، باورها و ارزش‌های بومی خود را درونی سازند، با ارزش‌ها و الگو‌های دیگری مواجه می‌گردند و به هر دلیل تحت‌تأثیر آن قرار می‌گیرند. در نتیجه میان این جمعیت جوان با نسل گذشته در همدلی، همفکری و هم‌زبانی اختلال ایجاد می‌شود. همان‌طور که می‌بینیم، این پدیده از محصولات عصر جدید و دوران معاصر است.
ما در تاریخ گذشتۀ خود و جوامع دیگر نمی‌توانیم از پدیدۀ گسست نسلی سخن بگوییم، هر چند که در آن دوره‌ها و مراحل ما با تفاوت نسلی روبرو بوده‌ایم. اما بین مفهوم تفاوت نسلی که در هر جامعه و فرهنگ متحول و متغیری هست و مفهوم گسست نسلی تفاوت اساسی‌ای وجود دارد.
* آیا می‌توان جنبش‌های اجتماعی و انقلاب‌ها را ناشی از پدیدۀ گسست نسلی دانست؟
** اگر ما انقلاب را به معنی انقلاب سیاسی تعریف کنیم، در آنجا ما با واکنش جامعه یا اکثریت ملت علیه قدرت حاکم روبرو هستیم. در انقلاب‌ها در واقع یک ضد گفتمان حول محورهای ایدئولوژیکی، طبقاتی یا ملی علیه یک حکومت ساخته می‌شود. ممکن است در یک انقلاب دو یا حتی سه نسل حول محورهای مشترک، شرکت داشته باشند، ولی ما در پدیدۀ انقطاع نسلی با چنین امری روبرو نیستیم. در واقع انقلاب حاصل شکاف افقی جامعه است. یعنی جامعه، تقسیم بر دو می‌شود. در بالا رژیم حاکم و در پایین کل جامعه و ملت. اما در پدیدۀ انقطاع نسلی، با نوعی شکاف عمودی روبرو هستیم که در این شکاف عمودی، بخشی از جامعه و احتمالاً کل حاکمیت و یا بخش دیگر که همان نسل جدید است، در سمت و سوی دیگر قرار می‌گیرد.
به نظر من یک جنبش اجتماعی در چارچوب یک گفتمان تحقق پیدا می‌کند. یعنی ما جنبش بدون ایدئولوژی و گفتمان نداریم، هر چند که ممکن است که این گفتمان‌ها و ایدئولوژی‌ها به اصطلاح ماکسیمالیست (حداکثر‌گرا) باشند مثل جنبش‌های ایدئولوژیک دهه‌های گذشته و ممکن هم هست که مینیمالیست (حداقل‌گرا) باشند، همچون جنبش‌های اجتماعی که امروز در اروپا می‌بینیم، مثل جنبش سبک زندگی، جنبش صلح، محیط زیست، فمینیسم و...
در حالی که انقطاع نسلی به خودی خود فاقد یک گفتمان و ایدئولوژی مشخص است و اگر موجب یک حرکت اجتماعی شود، این حرکت اساساً حرکتی سلبی یا نفی‌ای است. ولی در یک جنبش اجتماعی یا انقلاب ما نفی و اثبات را در کنار هم می‌بینیم، یعنی این حرکت هم خصلت سلبی و هم خصلت ایجابی دارد. در انقطاع نسلی حوزه‌ای ایجاد می‌شود که ممکن است در آن گفتمان‌ها و ایدئولوژی‌هایی شکل بگیرد یا تنها نوعی واکنش باشد که از نظر من بیشتر مستعد ایجاد شورش‌های اجتماعی است.
شورش، ضد گفتمان مسلط است، بدون آن که خود یک آلترناتیو مشخص عرضه کند. در صورتی که جنبش یک ضد گفتمان است که گفتمان جایگزین هم ارائه می‌نماید. لذا من می‌توانم عرض کنم که گسست نسلی خود به خود یک جنبش اجتماعی یا یک انقلاب نیست، اما با حوزۀ‌ رها و عرصه واکنش و اعتراض که می‌گستراند، می‌تواند زمینه شکل‌گیری بعضی از جنبش‌های اجتماعی را فراهم کند.
* به نظر شما آیا عنصر انقطاع نسلی را می‌توان در پس زمینۀ انقلاب اسلامی دید؟
** خیر. ما در انقلاب اسلامی سه نسل می‌بینیم، نسل شهریور 20 و نهضت ملی، نسل بعد از کودتای 28 مرداد و نسل بعد از 15 خرداد و دهۀ 40 و 50 و هر سه نسل ذیل یک گفتمان سیاسی مشخص به حرکت درآمد. اتفاقاً انقلاب اسلامی نشان‌دهندۀ نوعی اتصال نسلی است، نه انقطاع نسلی. البته ما در طول دوره‌های شهریور 20 تا بهمن 57، شاهد تغییر و تحول در فرهنگ و اندیشه و در روابط اجتماعی بودیم و نهایتاً گفتمان برآمده از این تحولات که یک گفتمان روشنفکری دینی بود، انقلاب اسلامی را راهبری کرد.
تکوین این نوگرایی دینی البته بدون چالش نبود، ولی میان نسلی که در دهه‌های 20، 30، 40 و 50 به روشنفکران دینی و اندیشه و افکار کسانی مثل مرحوم بازرگان یا دکتر شریعتی و یا آیت‌ا... طالقانی و امثال این بزرگواران گرایش پیدا کرد و نسل قبل همچنان فصل‌ها و مخرج‌های مشترکی وجود داشت که این‌ها را به نوعی همدلی، همفکری و هم‌زبانی می‌رساند، در عین حال که بین این نسل‌ها تفاوت‌ها و اختلاف دیدگاه‌هایی وجود داشت. در واقع در آنجا ما با تفاوت نسلی روبه‌‌رو بودیم.
* فکر می‌کنید در شرایط فعلی ما با معضل گسست نسلی روبه‌رو هستیم؟
** من می‌توانم بگویم علائم و نشانه‌های فراوانی دیده می‌شود که حکایت از یک فرآیند تولیدی و تکوینی برای گسست نسل‌ها می‌کند. شاید این انقطاع هنوز کامل نشده و آن چراغ‌های رابطه‌ هم هنوز کاملاً خاموش نیست ولی با توجه به وضعیت فعلی و چشم‌اندازی که بر اساس آن می‌شود رصد کرد، مسأله گسست نسلی یک نگرانی و تهدید جدی برای جامعه ما است و باید به آن به طور جدی اندیشید و دنبال راه‌حل بود. همان‌طور که گفتم شاید هنوز نسل نوی ما یکسره و کاملاً دچار انقطاع نشده باشد، اما رشته‌های پیوند آن به قدری نازک شده که می‌توان گفت در معرض گسیختن است.
* بنا به تعریفی که جنابعالی از گسست نسلی ارائه دادید، شاید بتوان پدیدار شدن مشکل گسست نسلی را برای جامعۀ ما تا حدودی اجتناب‌ناپذیر و طبیعی دانست. اصولاً علل ایجاد زمینه‌های گسست نسلی را بعد از پیروزی انقلاب در چه می‌دانید؟
** البته اصولاً بخشی از مسائل ما مربوط به فرآیندهای جهانی است. اما اصل مشکل به خود ما مربوط می‌گردد. چون وجود این پدیده بیان‌کنندۀ این واقعیت تلخ است که متأسفانه گفتمان فرهنگی و سیاسی موجود در جامعۀ ما ظرفیت و قابلیت بازتولید خلاق خود را ندارد. توجه داشته باشیم که مسأله انقطاع نسلی، پدیده‌ای طبیعی نیست بلکه پدیده‌ای پاتولوژیک و آسیب‌شناسانه در جامعۀ ما است. یعنی نهادها، فرآیندها و سازوکارهایی که باید نسل نو را جامعه‌پذیر کند و ارزش‌ها، باورها و هنجارها را درونی نماید، دچار نوعی ناکارآمدی هستند و اساساً نه تنها گفتمان رسمی جمهوری اسلامی نمی‌تواند خود را در میان نسل جدید به طور خلاق و کارآمد بازتولید کند، بلکه حتی اپوزیسیون هم قادر به چنین کاری نیست.
یعنی مشکل عمیق‌تر از یک مشکل سیاسی است، بلکه یک مشکل عمیقاً فرهنگی و اجتماعی است. عوامل ایجاد این معضل هم، عوامل بسیار متنوعی است که من به برخی از عوامل مؤثر آن اشاره می‌کنم. ما تحت‌‌تأثیر فرآیند داخلی از یک طرف و فرآیند خارجی و جهانی از طرف دیگر هستیم. در داخل با تحولاتی مثل تحولات جمعیتی و تشدید و تقویت فرهنگ مهاجرت و شهرنشینی، گسترش سواد و تحصیلات و... روبرو هستیم.
ضمن آنکه تجربیاتی مثل انقلاب و جنگ را نیز با همه تبعاتش از سر گذرانده‌ایم و در بعد جهانی نیز با فرایندهایی مواجهیم مانند فرآیند جهانی ‌شدن، ضعف و افول ایدئولوژی‌های مسلط دوران جنگ سرد و تقویت ایده‌ها و اندیشه‌های مبتنی بر پایان تاریخ، پایان ایدئولوژی و رشد جریان‌های پست‌ماتریستی در اروپا و جنبش‌های خودبیانگری، سبک زندگی، فرآیند کوچک شدن جهان و گسترش بی‌سابقۀ ارتباطات، پدیده‌هایی مثل اینترنت و از بین رفتن فاصله‌های سنتی و قدیمی میان کشورها و فرهنگ‌ها. مسلماً با توجه به همۀ این عوامل داخلی و خارجی، نیاز به یک نوسازی و روزآمد کردن ذهن و زبان و فرهنگ، در جامعۀ ما، امری اجتناب‌ناپذیر بود.
اما متأسفانه گفتمان رسمی‌ای که بعد از پیروزی انقلاب شکل گرفت و به تدریج، بخصوص در دهۀ دوم انقلاب به صورت گفتمان مسلط درآمد، نه تنها از نوسازی خود، ناتوان بود، بلکه حتی با نوعی حرکت واپس‌گرایانه و قهقرایی نسبت به گفتمانی که در انقلاب وجود داشت، مواجه شد. نسلی را که امام خمینی توانست بسیج کند و در انقلاب به حرکت درآورد، نسلی بود که معنای حیات، مفهوم زندگی و نگاه به عالم و آدم و همه چیز را در یک کادربندی فرهنگی، ایدئولوژیکی و دینی‌ای می‌دید که نمایندگانش کسانی مثل دکتر شریعتی و دیگر روشنفکران دینی بودند.
در آن دوره تولید فکری کسانی مثل مصباح‌یزدی، پاسخ‌گو نبود و در واقع در حاشیه قرار داشت و تازه بعد از پیروزی انقلاب و در طی این سال‌ها، با توجه به تمام تحولاتی که در داخل و خارج با آن مواجه بوده‌ایم، ضروری بود که گفتمان دوران انقلاب هم نوسازی شود و تکامل پیدا کند تا بتواند رو به جلو برود؛ در حالی که برعکس بعد از 20 سال شاهد نوعی بازگشت به آن سنخ از الگوهای فکری و گفتمان‌های فرهنگی بوده‌ایم که دوره‌شان کاملاً سپری شده بود. در واقع ما شاهد رخ‌ دادن دو حرکت هستیم، حرکتی در پایین، از سوی مردم و مخصوصاً نسل نو و حرکتی در بالا که درست عکس آن، حرکت می‌کرد. مضافاً به این که جامعۀ ما نتوانست برای نسل جوان الگوهای متناسبی را عرضه کند.
برای نسل دهۀ 50 مهدی رضایی الگو بود، برای نسل دهۀ 60 حسین فهمیده هم یک الگو بود، یعنی ما در انقلاب اگر می‌خواستیم الگویی برای نسل جوان ارائه کنیم که به او الهام بدهد و عواطف و احساسات و آمال و اندیشه‌هایش را به حرکت در‌آورد، مهدی رضایی بود و در جنگ هم حسین فهمیده. ولی ما بعد از جنگ در حالی که شرایط تغییر پیدا کرده بود، همچنان می‌خواستیم همان الگوها را تداوم ببخشیم. خوب معلوم است که این جواب نمی‌دهد. این در حالی دارد اتفاق می‌افتد که نسل نو ما در جامعه‌ای بسر می‌برد که هنوز فرآیند ملت‌سازی را کامل نکرده است. در بحث هویت‌سازی، هویت‌های پایینی مثل هویت خانوادگی، هویت محلی، ایلی، قومی وجود دارد، اما ما دست‌اندرکار تجربه‌ای هستیم که باید این هویت‌های پایینی را به یک هویت ملی ارتقا دهیم.
یعنی جوان ما در مقابل پرسش من کیستم، بگوید من ایرانی هستم. هنوز این پروسه کامل نشده که دقیقاً در همین نقطه، جریان‌های هویت‌ساز جهانی، سرریز می‌شوند و جوان ما و نسل نوی ما از هویت‌های مادون ملی، بلافاصله به فرآیندهای هویت‌سازی که در جهان است، متصل می‌گردد. آن هم فرآیندی، برخلاف فرآیندی که در دهه‌های 50، 60 و 70 از چه گوارا، الگوهای هویتی می‌ساخت.
فرآیند هویت‌سازی جهانی در دهۀ 80 و 90 اساساً رو به سوی نوعی هویت لغزان و سیال و به قول داریوش شایگان، هویت چهل تیکه دارد. یعنی به دلیل آن فرآیند جهانی شدن و تداخل فرهنگ‌ها و تمدن‌ها و گفتمان‌ها، اساساً امروز دیگر در سطح جهان یک هویت یا یک گفتمان بر دیگر گفتمان‌ها و هویت‌ها تسلط و غلبه ندارد. ما هویت‌های متنوع و گوناگونی را در کنار هم می‌بینیم که عرضه می‌شوند، از قدیمی‌ترین و بدوی‌ترین گفتمان‌ها و هویت‌ها که در اشکال شمنیزم، جادوگری، عرفان‌گرایی، میستیسیزم باستانی، بودایی‌گری و انواع فرقه‌های عجیب و غریب که در آمریکا و اروپا به وجود آمده تا جدیدترین محصولات فرهنگی و هویت‌سازی که در خود اروپا تولید می‌شود و این‌ها با هم نوعی هم‌نشینی و زیست‌ متوازی با هم پیدا کرده‌اند که در واقع در پشت ویترین جهانی همه چیز قرار دارد.
الگوهای متعددی که به وسیلۀ رسانه‌های تصویری و غیرتصویری در کوتاه‌ترین زمان ممکن به داخل کشور ما منتقل می‌گردد. در چنین شرایطی که هویت در جهان به یک امر لغزان و سیال و شهر فرنگ‌وار تبدیل می‌شد ما در داخل قادر نبودیم و نیستیم که نسل خود را آماده دستیابی به هویت ملی خودش بکنیم. بلکه هویت ملی را زیر ضرب هم قرار دادیم. با کوشش‌هایی که در سال‌های گذشته علیه نهادهای ملی ما شد، چه نهادهای ملی و باستانی، چه نهادهای جدید و اساساً ملی‌گرایی یک امر مذموم شد، ایرانیت و ایرانی یک ضدارزش تلقی شد.
در کنار آن، هویت اسلامی نیز که هویتی فراتر از هویت ایرانی بود و به چیزی فراتر از واحد ملی و ملت، یعنی به امت اسلامی، می‌اندیشید، به دلیل بخش‌هایی از کارنامه‌ای که نظام اسلامی حاکم در ایران از خود عرضه کرد، در مقابل نسل جدید در یک موقعیت ضعف قرار گرفت و در نتیجه به جای جذب و جلب نسل جوان، آنها را به فاصله‌گیری و واکنش واداشت.
به نظر بنده عوامل دست‌اندرکار این تولید گفتمانی از آموزش و پرورش ما گرفته تا صداوسیما و کلیه دستگاه‌های رسمی که با وظیفۀ انتقال فرهنگ و درونی ‌کردن ارزش‌ها و باورها و هنجارهای نسل گذشته و به طور کلی فرهنگ ایرانی و اسلامی به نسل جوان، سروکار داشتند، فاقد ظرفیت لازم برای این مأموریت مهم بودند. در چنین شرایطی بازتولید فرهنگ و اندیشه نمی‌تواند، کار ساده‌ای باشد، بلکه باید کاری خلاق و نوسازانه باشد و طبیعتاً نیاز به پرسنلی خلاق و نوساز دارد.
در حالی که ما می‌بینیم در این مورد روند معکوس وجود داشته است، یعنی از پیروزی انقلاب به بعد ما شاهد روندی هستیم که به تدریج وزن عناصر نوگرا، روشنفکر، خلاق و پویا رو به کاهش و از آن طرف، وزن عناصر قشری، واپس‌گرا و سنتی در سیستم سنگین‌تر می‌شود. بدیهی است که ما شاهد ایجاد فاصلۀ روزافزون میان فرهنگ رسمی و گفتمان حاکم با مخاطبانش که نسل جدید است، باشیم.
نکتۀ دیگر این است که برخی با این پدیده در چارچوب تئوری توطئه برخورد می‌کنند. این که دشمنان می‌خواهند جوانان ما را از راه بدر کنند، تهاجم کنند و... من فکر می‌کنم. این یک تحلیل مکانیکی و اسطوره‌ای از یک واقعیت اجتماعی است. البته قطعاً نمی‌توان منکر این بود که در جهان امروز مراکز سیاست‌گذار و سیاست‌ها بر روی فرهنگ‌ها اثر می‌گذارند و مطمئناً فرهنگ‌های مختلفی که در جهان کنونی وجود دارد، بخصوص فرهنگ آمریکایی می‌کوشد که مبانی و جهت‌گیری‌های فرهنگی خود را در جهان بسط بدهد. اما آنچه که در جهان امروز وجود دارد و مشکلی که ما در ایران با آن روبرو هستیم، معلول یک چنین ارادۀ مکانیکی و توطئه‌آمیزی نیست.
ما باید این پدیده را به عنوان یک امر جامعه‌شناختی تحلیل کنیم و آن‌گاه درخواهیم یافت که راه‌حل این معضل، یک راه‌حل سیاسی و بدتر از آن امنیتی نیست و چنین برداشتی از این مسأله، یک اشتباه محض است. لذا با بگیر و ببند و سانسور و جمع‌کردن آنتن‌های تلویزیون‌های ماهواره‌ای به جایی نخواهیم رسید و تجربۀ گذشته هم این را نشان داده. ما باید خود را نوسازی کنیم تا به نوعی همدلی، همفکری و هم‌زیانی با نسل مخاطب خود دست پیدا کنیم و اگر از شیوه‌های خشونت‌آمیزی برای برخورد با چنین پدیده‌ای استفاده شود، کما این که بارها شده است، متأسفانه یک پدیدۀ فرهنگی و اجتماعی را به یک پدیده سیاسی تبدیل می‌کنیم که نهایت آن به یک شورش ختم می‌گردد.
* جنابعالی فرمودید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به تدریج وزن و حضور روشنفکران در مراکز تصمیم‌سازی کم و نیروهای سنتی زیاد شدند، بعضی از نیروهای سیاسی که درگیر مسائل اوایل انقلاب و دهۀ 60 بوده‌اند، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را در ایجاد چنین روند معکوسی عامل مؤثر ایجاد کننده و یا حمایت کننده می‌دانند، آیا شما این برداشت را صحیح می‌دانید؟
** البته روشن است که از سال‌های 61 - 60 به بعد سازمان به دلیل انشعاب و نهایتاً انحلال، دیگر موجودیت خارجی نداشت. از سال 70 نیز که سازمان دوباره تجدید بنا نمود، وضعیتش آنچنان هست که این اتهام حتی مجال طرح نداشته باشد. چرا که دیدگاه‌های سازمان در دور جدید، بسیار مشخص و روشن و جهت‌گیری‌ها معلوم است. اما فکر می‌کنم که سؤال شما بیشتر معطوف به یکی، دو سال اول پیروزی انقلاب است.
اولاً برای بررسی عملکرد و مواضع سازمان لازم است به عقب برگردیم و همه مسائل آن دوره را به طور همه‌جانبه بررسی کنیم از جمله مواضع و عملکرد گروه‌ها و شخصیت‌های دیگر و روند رویدادها را. چون معمولاً در کلی‌گویی‌ها بسیاری از مسائل با هم خلط می‌شوند و موارد و گفته‌های نادرستی از آن بیرون می‌آید، مثل این که تا همین امروز هم روزنامه‌هایی می‌نویسند که فلان فرد با فلان عملکرد، عضو سازمان مجاهدین انقلاب بوده است، حال این که اصلاً صحت ندارد.
ثانیاً وقتی از سازمان صحبت می‌کنیم این به این معنا نیست که از جناح چپ، یا مجموعۀ خط امام در آن دوره سخن می‌گوییم. مشخص است که مواضع سازمان را باید از بیانیه‌های سازمان دریافت. سازمان در آن دوره، که دورۀ بسیار خاص بود و انقلاب تازه پیروز شده و هنوز دولت جدید تثبیت نشده بود، خطرات فراوانی از داخل و خارج حاکمیت انقلاب را تهدید می‌کرد، طبیعتاً به عنوان سازمان طرفدار انقلاب و رهبری انقلاب در موضع دفاعی از کلیت انقلاب و نظام جدید قرار داشت.
برای ما این دو وظیفه در دو حوزۀ سیاسی و نظامی کاملاً از هم تفکیک شده بود. ما معتقد بودیم باید در برابر کسانی که می‌خواستند مبارزه سیاسی با حاکمیت انقلاب داشته باشند، مبارزه سیاسی نماییم و با آنها که اسلحه دست گرفته و درصدد جنگ مسلحانه با انقلابند، مبارزه نظامی داشته باشیم. تمام تلاش سازمان در آن مقطع این بود که گروه‌هایی را که همچنان مسلح بودند و خواهان فعالیت‌های مخفی مسلحانه هستند، وادار کنند که از یک گروه مسلح نظامی به یک گروه سیاسی تبدیل شوند و در چارچوب قانون فعالیت کنند.
اعلامیه 8 ماده‌ای دادستانی انقلاب که در سال 60 منتشر شد، تا حدود زیادی محصول کار سازمان بود. چون سازمان مطابق این اعلامیه معتقد بود که ما در چارچوب قانون هر گروهی، با هر ایدئولوژی و مرامی باید اجازه داشته باشد، فعالیت کند و نشریه منتشر نماید و ما هم متقابلاً فعالیت و رقابت می‌کنیم. شما یک نمونه نمی‌توانید مثال بزنید که سازمان در مقابل مخالفت سیاسی یک گروه سیاسی، معتقد به برخورد سیاسی بوده باشد. بله سازمان با فرقان برخورد کرد، چون فرقان یک گروه تروریست بود و با گروهی که اسلحه به دست می‌گیرند، ناچاراً باید با شیوه‌ نظامی مقابله کرد. اما در مقابل، معتقد بودیم به گروه‌های دیگر مثل سازمان‌های مارکسیستی و به اصطلاح منافقین در همان اوایل باید اجازه فعالیت فرهنگی و سیاسی داد.
* ولی بعضی اعتقاد دارند که سازمان مجاهدین انقلاب، اصرار داشت برخوردهایی، سازمان‌هایی مثل مجاهدین را به واکنش وادار کرده و عمداً به فاز مسلحانه بکشاند، تا فرصت قلع و قمع آنها فراهم شود.
** این دقیقاً برخلاف واقعیتی است که وجود داشته. به این دلیل این را عرض می‌کنم که هنوز که هنوز است، جناح راست افراطی سازمان را متهم می‌کند که این مجاهدین انقلاب بودند که برای منافقین فرصت ایجاد کردند تا دست به عملیات تروریستی بزنند. می‌دانید که سازمان از نظر گروه‌های راست افراطی امروز، مجرم شناخته می‌شود و حتی برخی از عناصر افراطی و خشن آنها، از مجاهدین انقلاب به عنوان منافقین پیچیده یاد می‌کنند و می‌گویند در جرایم منافقین شریکند.
چرا، چون ما عکس این نظر را می‌گفتیم. این که ما حق نداریم با منافقین و هر گروه دیگری که مدعی است می‌خواهد فعالیت سیاسی کند، ولو این که بدانیم در آینده فعالیت نظامی خواهد کرد. این یکی از اختلافات اساسی ما با جناح راست در آن دوره بود و شما با نگاه ساده‌ای به مطبوعات امروز وابسته به جناح راست، کاملاً می‌توانید این واقعیت را متوجه شوید.
حتی برخی از درگذشتگان وابسته به جناح راست در وصیت‌نامه‌اش گفت که مجاهدین انقلاب، از منافقین خطرناکترند و مقصر اصلی اینها هستند چرا که در همان اوایل انقلاب نگذاشته قبل از مخفی‌ شدن منافقین در خانه‌های تیمی و مبارز مسلحانه، ما آنها را بگیریم و سرکوب نماییم. مسأله دیگر این است که در سازمان و در سال‌های 58 و 59 دو جناح وجود داشت که بعد از انشعاب و انحلال سازمان موسوم به جناح چپ و جناح راست شدند. این جناح طرز تفکری بسیار شبیه به جناح راست حزب جمهوری و جناح راست امروز داشت. احتمالاً برخی از عملکرد این جناح در نهادهای مختلف در آن زمان، موجب می‌شد که تصور واحدی نسبت به کل سازمان ایجاد شود.
پر واضح است که ما باید مواضع و عملکرد فردی افراد یک سازمان را از موضع و عملکرد رسمی کل آن سازمان تفکیک کنیم و یک سازمان را نمی‌توان به یک عضو آن تقلیل داد. به هر حال اگر کسی می‌خواهد درباره سازمان قضاوت کند، باید در چارچوب کلیت آن قضاوت نماید. البته این دو جناحی که در سازمان بودند، با هم اختلاف داشتند اما محصول کار سازمان برآیند این دو بود و معتقدم این برآیند قابل دفاع است.
* فکر می‌کنید چرا اینقدر روی آقای بهزاد نبوی حساسیت وجود دارد. به طوری که او را شریک جرم بیشتر تخلفات دهه اول و دوم می‌دانند و بعضی افراد از بعضی گرایش‌ها او را مسبب فشار به گروه‌های سیاسی در اوایل انقلاب، حتی شکنجه و... می‌دانند؟
** این حرف‌ها یا نا‌آگاهانه زده می‌شود و یا آگاهانه، که در این صورت باید غرض‌ورزی سیاسی و تصفیه حساب‌های سیاسی را از درون آن کاوید. جناح راست، نبوی را از همان موقع یکی از دشمنان سرسخت خود تلقی می‌کرد و به همین دلیل هم هست که بلافاصله تا مسأله بنی‌صدر و منافقین به اصطلاح حل شد، جناح راست یقه آقای نبوی را گرفت. ایشان را که در کنار شهید رجایی مشغول خدمت بود، متهم به مشارکت در قتل رجایی و فراز دادن کشمیری عامل انفجار دفتر نخست‌وزیری کرد. و یا در جریان سامان‌دادن به سازمان بسیج اقتصادی در زمان جنگ که نبوی از مؤسسین آن بود، شعار کوپونیسم مساوی است با کمونیسم را طرح کرد و دیگر اتهامات و توهمات درباره سازمان و آقای نبوی. با این حال این که کسانی بخواهند سازمان و آقای نبوی را عامل تنگ‌کردن فضا بر گروه‌های سیاسی بدانند، چه منطقی دارند؟
* ما به شدت با مسأله ابهام‌زایی و سانسور در تاریخ معاصر روبه‌رو هستیم که خود به نوعی عاملی برای قطع ارتباط نسل جدید با گذشته خود و با انقلاب اسلامی است، در ضمن شما چه نقدی به سازمان، نیروها و گروه‌های دیگر دارید؟
** یکی از نیازهای جدی نسل جوان ما این است که با تاریخ کشور خود آشنا شود و یکی از کوتاهی‌هایی همه مرتکب شدند در همین زمینه است. به نظر می‌رسد در یک بازخوانی دقیق و مفصل و تفصیلی حداقل از تاریخ بیست و سه ساله اخیر، می‌توان کارنامه همه گروه‌ها، سازمان‌ها و اشخاص را بررسی کرد و میزان مسئولیت‌های هر کدام را به دقت مشخص نمود و سنجید. درباره عملکرد سازمان نیز در همین روند است که می‌توان به درستی بحث کرد. متأسفانه همه نیروها، چه سازمان و به طور کلی چه نیروهای طرفدار انقلاب و یا مخالف به دلیل فقدان تجربه لازم، مرتکب ضعف‌ها و خطاهایی بوده‌اند.
مطمئناً اگر به اوایل انقلاب برگردیم و مطالعه‌ای انتقادی از آن مقطع داشته باشیم، حتماً به نوعی خودانتقادی هم خواهیم رسید. این کاری است که همه نیروها باید انجام دهند. می‌توانم بگویم که سازمان در طول این بیست و دو سه سال گذشته سعی بر جمع‌بندی تجربیات داشته تا حرکت تکاملی و رو به جلو برای خود ایجاد کند. یقیناً سازمان امروز به نسبت سازمان 20 سال پیش تجربیات بیشتری دارد و طبعاً به دلیل تغییراتی که در جامعه ما ایجاد شده، علی‌رغم ثابت‌ماندن دیدگاه‌های کلی ما در زمینه‌های مختلف، ما شاهد نوعی نوسازی و تحول در سازمان و به طور کلی نیروهای موسوم به اصلاح‌طلب هستیم.
و اما درباره انقطاع نسل‌ها: ببینید نه تنها نسل نو بلکه اکثریت ملت ما در آستانه دوم خرداد، می‌رفت که نسبت به کل سیستم و گفتمان رسمی دچار روی‌گردانی و انقطاع شود. اما کاری که دوم خرداد و اصلاح‌طلبان و شخص خاتمی کرد این بود که سعی کردند که مبانی و اصول انقلاب اسلامی را نوسازی کنند و با ذهن و زبان تازه‌ای با مخاطبان سخن بگویند تا بتوانند با آنها رابطه برقرار کنند. گو این که اصلاح‌طلبان، همیشه نیازمند نوسازی هستند و ما دائم باید در ذهن و زبان خود اصلاح در اصلاح کنیم. شاید هم برخی از مشکلاتی که امروز جبهه دوم خرداد و اصلاح‌طلبان دارند، همین است که نوسازی فرآیندی مستمر نبوده است و می‌توان گفت پروژه‌ای ناتمام است.
من معتقدم برخلاف تصور غالبی که نسبت به نسل جوان در نگاه بعضی وجود دارد که این نسل را دین‌گریز یا دین‌ستیز می‌داند و ارزیابی ضد ارزش از آن به عمل می‌آورد، در حقیقت این نسل در ذات خود، نسل دین‌داری است. اما تعریف او از دین و دین‌داری متفاوت از تعریف نسل گذشته است، بخصوص با تعریف سنتی و به غایت قشری‌ای که از دین وجود دارد برای این نسل صداقت، عدالت و حقیقت‌طلبی مهمتر از ظواهر و قشر دین است.
ما باید تعریف خود را از دین و حیات دینی نوسازی کنیم تا بتوانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم. من همین‌جا لازم می‌بینم اشاره‌ای به مرحوم دکتر شریعتی که به گردن جامعه ما و نسل من حق بسیار عظیمی دارد، داشته باشم. دکتر شریعتی در شرایط دهه 50 که نقطه عزیمت جامعه ما، سیاست بود، آمد و دین را به عنوان یک ایدئولوژی مطرح کرد، ایدئولوژی که می‌تواند برای پیکار در زندگی سیاسی – اجتماعی، یک سلاح برنده‌ای باشد.
اما در حالی که سیاست پروبلماتیک جامعه آن روز ما بود، در اروپا پروبلماتیک دیگری در حال تکوین بود. پروبلماتیک وجودی، که در غرب به رشد معنویت‌گرایی و عرفان منجر شده و همچنان در حال گسترش است. شریعتی چون در جامعه ما بود و مخاطبانش متعلق به این حوزه بودند، بخش مهمی از آثارش را به پروبلماتیک جامعه ما یعنی سیاست و حیات سیاسی، معطوف کرد. اما چون غرب را تجربه کرده و عمیقاً شناخته بود، نظری هم به آن پروبلماتیک وجودی داشت. مسأله معنویت‌گرایی و عرفانی و دغدغه‌های وجودی که در آثار دکتر شریعتی هست، در جامعه دهه 50 برای ما یک امر حاشیه‌ای بود، اما سیاست در متن بود. به نظر می‌رسد برای نسل نوی ما این کادربندی در حال عوض شدن است. و ما با نوعی شیفت دغدغه و گرایش روبه‌رو هستیم.
من فکر می‌کنم برای این نسل پروبلماتیک معنوی دارد جنبه محوری پیدا می‌کند و این نسل به دنبال دین انسانی است. نمی‌شود با معیارهای یک دین ضد اومانیستی، این نسل را مخاطب خود قرار داد. باید که در گفتمان دینی خود طرز تلقی خود از مفاهیم و حقایق بنیادین دین و زندگی دینداران و در همه ساختارها، نهادها و مکانیسم‌های فرهنگی و فکری مسلط بر نظام و جامعه نوسازی کنیم تا جوانان و جامعه ایرانی – اسلامی را از دست ندهیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات