لی داتونگ کارشناس مسائل چین و سردبیر پیشین هفتهنامه بینگدیان این کشور به تازگی بحثی مناقشهانگیز را درباره پدیده افکار عمومی در چین و روابط دو قدرت بزرگ شرق آسیا منتشر کرده است. دائونگ برای نظریه خود عنوان افکار عمومی و سیاستچین در قبال ژاپن را انتخاب کرده و مینویسد: ۲۰۰۷ سالی حساس در روابط چین و ژاپن است که مصادف با هفتادمین سالگرد آغاز جنگ دوم چین و ژاپن (یا جنگ مقاومت در برابر ژاپن) است. مدتها قبل از آن که ونجیابائو نخستوزیر چین در اواسط آوریل ۲۰۰۷ به ژاپن سفر کند، مقامهای دستگاه تبلیغاتی چین در ابلاغیههایی، رسانهها را از انتشار هرگونه خبری درباره نزاع چین و ژاپن برحذر داشتند. با این تصمیم مقامهای پکن بر آن شدند که اقدامی صورت نگیرد که جوی را که منجر به گرم شدن روابط دو کشور شده، تیره نکند. این کارشناس چینی با کالبدشکافی مقوله افکار عمومی در چین به یک معضل جدی در روابط قدرتهای خاور دور پرداخته است این معضل و مانع ذهنی و روانی همان است که در سالهای اخیر بستر مناسبات کشورهای این منطقه را پرتنش نگه داشته است. رسوبات ناشی اختلافهای تاریخی یا تضادهای کهنه میان ژاپن و چین، ژاپن و کره، بخشی از مناقشههای موجود در خاور دور است که تاکنون سیاستمداران، راهحلی برای آن نیافتهاند. در روابط دو غول آسیا، این اختلافها در قالب حساسیت و رقابت ستیزهجویانه افکار عمومی چین نسبت به ژاپن بروز کرده است. چینیها تحت تأثیر این ذهنیت منفی دست سیاستمدارانشان را برای بستن پیمانها و اتحادهای بزرگ میبندند.
اما این ذهنیت بازدارنده در چین چگونه شکل گرفته است. دائونگ پاسخ میدهد: این ذهنیت ریشه در آموزش دولتی گذشته چین و متون تاریخی آن دارد.
تأثیر افکار عموم
در سایه این حقیقت که محدودیتها برای سیاستمداران وجود ندارد که حتماً از سوی مردم انتخاب شوند، نمیتوان افکار عمومی را واقعی نامید. رهبران چین که به طراحی سیاست خارجی این کشور میپردازند غالباً به دنبال الگوی افکار عموم مناسب و مستقیم بودهاند. از زمان تأسیس جمهوری خلق چین در سال ۱۹۴۹ تا انقلاب فرهنگی سال ۱۹۷۶-۱۹۶۶، صدها هزار و شاید هم میلیونها اعتراض جمعی که از «کارگران مظلوم جهان» خواستار «مقاومت در برابر امپریالیسم» میشدند، در چین برگزار شده است. در آن روزها که چین کشوری بسته بود، مردم از دریافت اطلاعات واقعی از جهان خارج محروم بودند و آنچه را مقامها میگفتند واقعاً باور داشتند. «افکار عموم» چیزی جز ابزاری در دستان سیاستمداران نبود.
از زمان آغاز جنگ «سیاست درهای باز» تحت دنگ شیائوپنگ در سال ۱۹۷۸ و بویژه پس از ظهور اینترنت، سیر نفوذ و خروج اطلاعات از چین افزایش چشمگیر یافت. اما در رسانههای رسمی و اینترنت، هنوز هم کمبود گزارش واقعگرایانه از ژاپن به شدت احساس میشود. در اینترنت دیدگاههای خردمندانه درباره روابط چین و ژاپن از سوی «جوانان خشمگین» خائن تلقی میشوند. مسأله تعجببرانگیز این است که دانشجویان دانشگاهها در سراسر چین تظاهرات ضدژاپنی برگزار میکنند و مردم را به تحریم کالاهای ژاپنی تشویق میکنند با وجود آن که این اقدام از سوی مقامها تحریم شده است. نظر افکار عموم در قبال این تظاهرات از یک سو واقعی و از سویی دیگر نادرست تلقی میشوند.
این امر از این جهت واقعی به نظر میرسد که این تظاهرات از سوی دولت سازماندهی یا حمایت نمیشوند. این تظاهرات خودجوش هستند. از زمان تظاهرات سیاسی فراگیر ۱۹۸۹، مقامهای چینی به شدت نسبت به هرگونه تظاهراتی که خارج از کنترل باشد نگران هستند و بیم آن دارند که یک جرقه کوچک به شورش سراسری منجر شود.
اما در عین حال باید گفت: تصور این امر نیز نادرست است که همه اطلاعات ارائه شده به نسل کنونی جوانان چینی تحریف شده است. از سال ۱۹۴۹، کلاسهای تاریخ در چین اساساً به تدریس نوعی ملیگرایی پرداختهاند. تاریخ نوین چین، با تمام پیچیدگیهایش، علاوه بر مفاهیم «تجاوز» و «مقاومت در برابر تجاوز» به وطنپرستی و «وطنپرستان» میپردازد.
نکته عجیبتر در این مسائل این است که دولت چین در حقیقت در سیاست خارجی عملگرا است. رهبران کنونی چین کاملاً به اهمیت حفظ روابط خوب با آمریکا و ژاپن آگاه هستند. این امر جزو منافع بلندمدت چین محسوب میشود. بنابراین تناقصی میان رویکرد عملگرا در قبال سیاست خارجی و رویکرد ایدئولوژیک در زمینه آموزش تاریخ ظهور میکند. دولت خود را در یک دو راهی میبیند که محصول سیاستهای سالهای گذشته است.
راهی خطرناک
«افکار عموم» ابزاری برای سیاست خارجی قدرتها بوده است حال پیوند افکار عمومی در سیاست خارجی در چین چگونه روی میدهد؟ مردان پکن در بهرهبرداری از افکار عمومی دو هدف را دنبال میکنند: شکل نخست آن «آموزش میهنی» است که برای افزایش مشروعیت حزب کمونیست طراحی میشود. در کتب درسی تاریخ چین گفته میشود که اعتبار حزب کمونیست به این است که در برابر تجاوز چین مقاومت کرده است. این نظام تبلیغاتی موجب تحکیم نگرشهای نامعقول ضدژاپنی مردم چین شده است بر این اساس هر کسی درباره ژاپن تبلیغ کند به دیده خائن نگریسته میشود. البته چنین نگرشی با آموزش سنتی به طور گسترده تلقین شده است، در شرایط خاصی تبدیل به یک نیروی ضد دولتی میشود.
در مرحله دوم رهبران حزب کمونیست چین واقعاً به موضوعهای تاریخی توجهی ندارند. مائوتسه دونگ در دیدارهایی با سیاستمداران ژاپنی در سه مقطع از آنها به دلیل حمله به چین تشکر کرد چرا که معتقد بود بدون تجاوز ژاپن به چین، حزب کمونیست قادر نبود به این سرعت قدرت را در دست بگیرد. در واقع مائو مزاح نمیکرد. در واقع وی درباره تاریخ واقعگرا بود. اگر مائو را کنار بگذاریم که به دلیل جنگ با ژاپن چنین نگرشی داشت، حال چرا نسل کنونی رهبران چین که هرگز جنگ را تجربه نکردهاند، تا به این حد به تاریخ تأکید میکنند؟ اقتدار خاص مائو را هرگز نمیتوان زیر سؤال برد، حال چرا نکتوکراتها یا بوروکراتها میهراسند که در صورت ابراز علاقه به ژاپن از سوی مردم خائن تلقی شوند. این تهدیدی پنهان برای مشروعیت حزب است.
عقلانیت دیپلماتیک توصیه میکند که موضوعهای مربوط به ۶۰ سال قبل نباید مانعی در برابر روابط دوستانه میان ژاپن و چین باشد و رهبری چین نمیخواهد که مسائل تنشآمیز باشد.
اما بذری که از سوی آموزش سنتی در چین پاشیده شده به احساسات نامعقول در میان مردم منجر شده و دولت را مجبور کرده که موضعی سخت در قبال ژاپن اتخاذ کند به این منظور که مردم را خرسند نگه دارد.
تاریخ تاکنون هم نشان داده است استفاده از آموزش ملیگرایی برای تقویت مشروعیت رژیم راهی خطرناک است و امروزه دولت پکن با مانعی سخت برخورد کرده است. تنها راه خارج کردن سیاست خارجی از این گونه بنبستها اجازه دادن به آزادی بیان، ارائه اطلاعات جامع و مبتنی بر واقعیت به مردم و تشویق بحث آزاد در جهان موضوعهای مختلف است. این امر به این معنی نخواهد بود که مردم چین قادر خواهند بود که در قبال حقایق، خود تصمیم بگیرند. در آن صورت خواهد بود که یک افکار عمومی واقعی وجود خواهد داشت و یک تعامل مثبت میان افکار عموم و سیاست خارجی.
در این میان نوریکوهاما پرفسور دانشکده مدیریت دوشیشا و مدیر بخش تحقیقات دپارتمان اقتصادی مرکز تحقیقات توکیو بر این باور است که یک مشارکت و همگرایی عمیق بین پکن و توکیو در جنبه اقتصادی در حال ظهور است. نوریکو با اشاره به سفر ون جیابائو نخستوزیر چین به ژاپن، تحولات اخیر میان دو کشور را به روابط عاشقانه دو کشور تعبیر کرده است.
وی مینویسد: تا جایی که به مسائل اقتصادی در روابط دو جانبه مربوط میشود، عشق دو جانبه،مدتهاست که تقریباً یک نتیجه قابل پیشبینی شده است. «روابط اقتصادی گرم و روابط سیاسی سرد» مدتی است که به عنوان بستری برای کار بیشتر مورد توجه رهبران دو طرف قرار گرفته است.
چین نوین، ژاپن کهن
چنین سطحی از روابط اقتصادی میان دو کشور، منحصر به فرد و بیسابقه بوده است. در واقع این نوع همکاری رویه چین نوین در دیدار با ژاپن کهن است. اقتصاد چین به موازات آن که جهان وارد قرن ۲۱ شد، شکوفایی واقعی را آغاز کرد. پیام این اتفاق آن بود که ملت نیاز داشت به جای کالاهای اقتصادی مستهلک سریعاً ساختارهای تولیدی و زیربنایی را ایجاد کند. محصولات مهمی چون فولاد یا ساخت ماشینآلات و کشتیهایی که این کالاها را از سواحل چین به طریق قابل اعتماد منتقل کنند و کلاً تمامی ساختارهایی که ژاپن میتوانست سریعاً به چین عرضه کند.
در این میان صعود اقتصادی ژاپن یک عامل محرک قوی بود که به جهش اقتصادی چین روح تازهای دمید. پکن این تجربه رقیب را زیر نگاه گرفت که تمامی دوران رخوت خود را طی میکردند، ناگهان به ستارههای رشد اقتصادی ژاپن تبدیل شدند. البته ژاپنیها نیز در ادامه مسیر از تحولات چین تأثیر پذیرفتند و در مجموع این راهکار مفید واقع شد. هر چه اقتصادها به بلوغ رسید، بتدریج بر ارزش افزوده کالاها و خدمات متکی شدند.
بنابراین جهان در مسیری بیدغدغه و منظم به پیش میرود.
مورد چین – ژاپن به ما نشان داد که در این دنیای بشدت جهانی شده، عکس این امر نیز روی میدهد به این نحو که به صنایع اصلیتر روح تازهای دمیده میشود. این شیوه در دو سوم خاور دور به خوبی عمل کرد. چین به آن چه برای حفظ رشد اقتصادی خود نیاز داشت، دست یافت. ژاپن آنچه را باید در منحنی مثبت رشد دست یابد نائل آمد. با وجود آن که سیاست در روابط این دو قدرت آسیا یخ زده است، اقتصاد در روابط دو جانبه همواره در چاشنی گرم کردن سردی روابط آسیا بوده است، یا دستکم ذهن مردم را از تنشهای سیاسی دور کرده است حتی اگر نتوانسته این تنشها را کاملاً برطرف کند.