پیش از تشریح نظری موضوع، باید روانشناسی انسان را فهمید. روانشناسی درباره رفتار انسان مطالعه میکند و عمل او را توضیح میدهد. روانشناسی به بررسی ذهن و رفتار انسان به صورت انفرادی و گروهی میپردازد، انگیزههای عمل او را شرح میدهد و میکوشد تعیین کند طرز رفتار بشر تا چه حد عقلانی یا غریزی یا بر اساس سنتهاست.
روانشناسی اجتماعی، علم رفتار انسان در ارتباطات اجتماعی است. واقعیتهای روانشناختی مربوط به طبیعت بشر را نباید همانند متفکران سیاسی اولیه پذیرفت، بلکه باید آن را از راه مشاهده مستقیم و نیز به طور تجربی بازیافت. از همان زمان که والتر بیژات کتاب طبیعت انسان و سیاست را نوشت (1873) برخی از نظریهپردازان سیاسی، به روانشناسان اجتماعی تبدیل شدند. گراهام والاس با کتاب طبیعت بشر در سیاست (1921) و ریویس با روانشناسی اجتماعی، سهم عمدهای داشتهاند. این نوشتهها راه همکاری پرثمر روانشناسان اجتماعی، جامعهشناسان و سیاستشناسان را گشود.
والاس نیز به رابطه نزدیک دو رشته علمی روانشناسی و علم سیاست را ضروری دانست، جیمز بریس نیز گفت که علم سیاست، ریشه در روانشناسی دارد. اما او به دلیل فقدان ابزارهای لازم، خیلی کم به آن توجه کرد. در میان محققان سیاسی متأخر، هارولد لاسکی و جورج کاتلین چنین رهیافت یکپارچهای را ضروری دانستهاند. گسترش دموکراسی و اهمیت فزاینده افکار عمومی و تبلیغات، تمایل به تکیه بر روانشناسی را برانگیخته است. سیاستشناسان با همکاری روانشناسان اجتماعی و جامعهشناسان سرگرم بررسی عرصههای گسترده پویاییهای سیاسی هستند. پژوهشگران سیاسی اینک به کمک روانشناسی اجتماعی، افکار عمومی و رفتار انتخاباتی را بررسی میکنند و میتوانند امکان نوسان آونگ انتخابات آینده را توضیح دهند و حتی پیشبینی کنند. حتی میتوانند واکنش احتمالی شهروندان را نسبت به وضع قانون آینده بررسی کنند. میتوانند درباره موفقیت سیاسی که به مرحله عمل گذاشته میشود، نظر بدهند. این بررسیها نشان میدهد که شهروندان ناآگاه بسیار تحتتأثیر احساسات و انگیزههای غیرعقلانی قرار میگیرند. بررسیهای روانشناختی علم سیاست نشان میدهد که با تبلیغات پرورده پیگیر، چگونه برای آشکارسازی برخی مسائل پیچیدگیهای این علم کمکرسان باشد.»
روانشناسی و سیاست
کاربرد روانشناسی برای مطالعه طبیعت بشر و رفتار سیاسی انسان، از تحولات تازه است. این بدان معنی نیست که متفکران سیاسی پیشین به طبیعت بشر اشاره نمیکردند. در واقع درباره طبیعت بشر در نوشتههای افلاطون، ماکیاولی، هابز، لاک، روسر، بنتام و دیگران وجود دارد. اما تعمیمهای آنها بر هیچگونه بررسی منظم از روانشناسی بشر مبتنی نبود. رهیافت روانشناختی برای بررسی پدیدههای سیاسی میکوشد این نقایص را برطرف کند. پژوهشگران و متفکران متعلق به ممکن است انگیزهها و ضعفهای بشر، شرطی و مورد بهرهبرداری واقع شوند.
این مطالعات نشان میدهد که محرکها و انگیزهها را به چه ترتیبی میتوان مسیریابی خلاق کرد. انگیزهها، همان تیغهای دولبهای هستند که ممکن است در راه سازندگی و یا در راه مقاصد ویرانگر به کار روند. سیاستشناسان از روانشناسان اجتماعی برای دادن چنین بینشی به آنها از کار ذهن بشر و رفتار او که بر روابطش در جامعه اثر میگذارد، امیدوارند که در نتیجه بهبود و پیشرفت در فهم رفتار بشر، علم سیاست عینیتر و واقعگراتر شود.
باید به محدودیتهای روانشناسی اجتماعی و رهیافت روانشناختی هم اشاره کرد. موریس گینسبرگ هشدار داد گمراهی خواهد بود اگر تصور شود که اینک، علم شخصیت و رفتار بشر در اختیار ما قرار گرفته است و ما را قادر خواهد کرد درباره آنچه که از راه کوشش انسان دست یافتنی است و آنچه که نیست با اطمینان سخن بگوییم. او تأکید کرد، حقیقت این است که «چنین علمی هنوز در اوان کودکی است و به دشواری ممکن است که بتواند تعمیم تجربی بیابد.»
کاتلین معتقد است که علم سیاست در استعانت از روانشناسی اجتماعی باید گزینشی باشد و فقط «آن نتایجی را از روانشناسی اجتماعی بگیرد که این رهیافت معتقدند که بررسی واقعیتهای اساسی مربوط به طبیعت و رفتار بشر امکانپذیر است. آنها میخواهند نظریههای سیاسی جدیدی بر پایه بنیادهای استوار روانشناختی به وجود آورند. در واقع از مدتی پیش کاربرد کلید روانشناسی برای گشودن معماهای فعالیت انسان متداول شده است. بنیاد این مطالعات را لاول گذاشت و راسل نیز سبب پیشرفت بیشتر در این زمینه شد.
با این حال، همانطور که راسون گفت، وضعیت فعلی روانشناسی اجتماعی برای سیاستشناسان چندان رضایتبخش نیست؛ چندان زمینه استواری برای کسب دانش یقیقنی و منظم که بتوان نظریههای رفتار سیاسی یا مشاهدات از افکار عمومی را بر آن پایه قرار داد، به دست نمیدهد. آثار فروید و جانشینان او، و یونگ و پیروانش درک ما را از ذهن بشر دگرگون کردهاند، تحلیل روانشناختی بر پیشرفتهای انقلابی در درمان روانپزشکی اثر گذاشت؛ اما بر علم سیاست تأثیر چندانی نداشته است.
واتکینس (Watkins)، کوشید نشان دهد مردم، که سیاستشناس در وهله نخست به رفتار آنها توجه دارد. به عقیده او فعالیتهای مردم، واقعیتهای قابل مشاهدهای است و با استفاده از روشهای مشاهده تحت کنترل و تجربه، این امکان وجود دارد که بسیاری از عوامل، از جمله عوامل زیستشناختی را که وارد تصمیمات سیاسی آنها میشود، جدا و اندازهگیری کرد.
انتقادی که بر این روش وارد است، این است که استفاده از این رهیافت به وضعیتهای اجتماعی دارای ویژگی به نسبت ساده و ایستا محدود است و در توضیح روندهای پویای سیاسی و حالتهای پیچیده چندان فایدهای ندارد. انتقاد دیگر به رهیافت روانشناختی این است که شالوده گرایش به عقل و خردمندی را تهی میکند و نقش جنبههای ضدفکری، یا غیرعقلی طبیعت بشر یا احساسات را بیش از اندازه برآورد مینماید.
با این حال، برخی از ضروریترین «سوالهای سیاسی» به طور ذاتی به روانشناسی مربوط است. چگونه انسان گرایشهای سیاسی اولیه را میآموزد؟ چگونه افکارش شکل میگیرد؟ چگونه افکار میتواند تغییر کند؟ چگونه افراد تصمیم میگیرند؟ چرا جمعیتهایی که به طور سنتی مطیع هستند، به یکباره درخواست دگرگونی، نظام مسلط را مقهور خود میکنند؟ چرا افراطیها افراطی و مقتدران مقتدر هستند؟
به عنوان قضیه کلی در صورتی که دانشمندان علوم سیاسی قابلیت خود را در پرداختن به عوامل روانی و نیز محیطی رفتار سیاسی افزایش دهند، احتمالاً هم از نظر وسعت و هم از نظر دقت به نفع تجزیه و تحلیل سیاسی است.
کارکردهای سیاسی مفاهیم بر اساس نیاز و «من»، متعدد و گوناگون است.
در کتاب تفکر سیاسی – هوشیاری سیاسی، رابرت ای.لین مصاحبههایی را با 24 دانشجوی پسر برای تشریح انواع مختلف رفتارهای سیاسی، بر حسب امیال و نیازها، مورد مطالعه قرار داد.
لین، در کارهای گوناگون خود متذکر شده است که مفاهیم «من» و روانشناسی، بر مبنای نیاز، با کلیه اشکال رفتار سیاسی مربوط است. با این حال در بهرهبرداری از مفاهیم نیاز و «من»، اکثر دانشمندان علوم سیاسی و اجتماعی بر رابطه میان محرومیت نیاز و سیاست افراطی تأکید کردهاند. در میان مطالعات متعدد شخصیت اقتدارطلب ، کوششهای هربرت مککلرسکی برای ایجاد همبستگیهای شخصیتی بین محافظهکاری و آزادیخواهی در خور توجه است. یکی از روشنترین یافتههای هر دو مطالعه این است که برخلاف آنچه که ادعا شده است، محافظهکاری تنها دکترین مرجع نخبگان روشنفکر، یا بخشهای روشنفکرتر اجتماع نیست، بلکه عکس آن نیز صادق است.
با هر مقیاسی که در اختیار ما باشد، اعتقادات محافظهکارانه را میتوان در میان مردمان بیاطلاع، کمسواد و کمهوش یافت.
کاربردهای سیاسی نیاز و «من» بر پایه روانشناسی میتواند با افزودن مفاهیم هویت و شناسایی گسترش بیشتری یابد.
هنگامی که کودکان به امر ساختن «خویش» یا «هویت» مشغولند، آنان کاملاً مطمئن نیستند که از چه طریقی یا چطور یا دقیقاً چگونه در دنیای خود جای میگیرند، به نظر میرسد که برای پیچیده کردن موضوعات، قواعد نیز همواره در تغییرند. به محض اینکه آنها خود را با والدینشان تطبیق دهند، به داخل کلاس درس میافتند و مجبورند که بار دیگر هویت خود را بر حسب همکلاسیها و معلمان معرفی کنند. آنان به موازات پیشرفت در دبیرستان دانشکده و در دنیای کار پی میبرند که در رفتاری که در 15 سالگیشان از سوی دیگران تحمل میشد، در 18 سالگی مورد استهزاء و ریشخند است. به عبارت دیگر جوانان باید به بزرگسالان مبدل شوند. نیاز به امنیت، پذیرش و عزتنفس، فرد را به برپایی هویت و بینش نسبت به خویش سوق میدهد.
در پاسخ به تمایل به هویت، در جستجوی دایمی برای علایمی است که نقش وی را نشان میدهد؛ «از من انتظار چه کاری هست و چگونه انجام دهم؟» روش آشکار برای فایق آمدن بر این مشکل، تقلید از رفتار آنهایی است که به نظر میرسد آگاهی دارند. به ویژه کسانی که در مصدر قدرت هستند.
به روند تقلید و درونی کردن رفتار، گرایشها و ارزشهای افراد یا شیء دیگر شناسایی (تمیز) میشود. موقعی که کودکی با والدین خود شناخته میشود، یا موقعی که فردی با رفتار سیاسی و یا نظامی «شخص قدرتمند» نظامی یا سیاسی شناخته میشود. او خود را چنان میبیند که گویی کلیه فضایل متعلق به موضوع شناسایی را داراست و در کلیه افتخارات موضوع سهیم است، گویی همه آنها متعلق به خود اوست. روند شناسایی به فرد ضعیف، فرد نامطمئن، فردی که احساس ناامنی میکند، هویت، هدف، منبعی از غرور و یک نقطه اتکای محکم میدهد. گرایشها و رفتارهای موضوعات هویتی به صورت قسمتی از خود ایدهآل فرد در میآید. فرد خود را به صورت موضوع «خود ایدهآل» نگاه میکند. و رفتار موضوع شناسایی را چنان اجرا میکند که گویی جزو رمز اخلاقی اوست. یکی از کاربردهای اصلی سیاسی مفهوم شناسایی، مطالعه جامعهپذیری سیاسی است؛ روندی که به وسیله آن، افراد گرایشها و وفاداریهای سیاسی بنیانی خود را کسب میکنند.
کودکان یاد میگیرند که از طریق شناسایی با والدین خود، به بزرگسالان تبدیل شوند. بخش غیرقابل تجزیه این روند یادگیری، تحصیل گرایشهای والدین در سیاست است. چنانچه والدین احساس عمیقی از اعتماد و وفاداری را نسبت به نظام سیاسی داشته باشند، فرزندان آمادگی خواهند داشت که چنین کنند. متقابلاً، چنین استدلالی درباره گرایشهای عدم اعتماد و بیگانگی والدین نیز مصداق دارد.
در حقیقت این مسأله که نقش خانواده در جامعهپذیری سیاسی کودک چقدر اهمیت دارد، امروزه موضوع برخی از مباحثات است. هس و تورنی در مطالعه خود از 17هزار دانشآموز، از کلاس دوم تا هشتم، پیبردند که به احتمال زیاد، اثر مدرسه مهمتر از اثری است که خانواده در شکلبندی گرایشهای سیاسی کودکان دارد.
عموماً مطالعات رفتار سیاسی بوضوح نشانگر این مسأله هستند که «همسالان» روی عقاید سیاسی یکدیگر نفوذ دارند. یکی از اولین مطالعات روی دانشجویان کالج بنینگتون است که به وسیله تئودور نیوکام صورت گرفته و در آن بازخوردهای سیاسی تمام دانشجویان کالج مورد مطالعه قرار گرفته است. یافته اصلی نیوکام این بود که دانشجویان بنینگتون هر سال نسبت به سال پیش، از بازخوردهای والدین خود دورتر و به بازخوردهای جامعه دانشکده نزدیکتر میشدند.
به طور کلی بر اساس پژوهشهای موجود، زنان نسبت به مردان از آگاهی سیاسی کمتری برخوردارند و در مقایسه با مردان از نظر سیاسی بیتفاوتترند و یا در صورت مشارکت در زندگی سیاسی، بیشتر از مردان به احزاب سیاسی راست و محافظهکار گرایش دارند دکتر علی فتحیآشتیانی در کتاب مقدمهای بر روانشناسی سیاسی مینویسد: ادراک سیاسی هم مختلف است. ادراک سیاسی یا به شکل احساسی انجام میشود یا به شکل خنثی صورت میپذیرد. طبقه متوسط بیشتر سیاست را خنثی درک میکنند و یا این که آن را خارج از احساسات و هیجانات میبیند در حالی که طبقه پایین بیشتر سیاست را از لحاظ احساسی و هیجانی درک میکند. در دیدگاه طبقه متوسط، عملکرد نظام سیاسی مطرح است و در دیدگاه طبقه پایین شخصیت سیاسی.
ماهیت و تحول شخصیت و رابطه آن با سیاست از دیدگاههای مختلفی بررسی شده است و هر یک از دانشمندان از زاویهای به بررسی شخصیت و رابطه آن با سیاست پرداختهاند که در آینده به آن خواهیم پرداخت.