نویسنده: بسام تیبی
مترجم: نوید قهرمانی
از نظر تجربی اشتباه محض است که بنیادگرایی را با تروریسم مقایسه کنید. زیرا قدرت فقط یک جنبهای از بنیادگرایی است.
سوم اینکه اروپاییان در حوزه سیاسی کردن اسلام ترجیح میدهند به مفهوم اسلامگرایی فکر کنند. آنها نه تنها خواستار عوض شدن و تغییر معنی آن هستند بلکه به دنبال واژه مناسبی نیز برای بنیادگرایی اسلامی هستند. همچنین این تصویر وجود دارد که از پیشداوریهایی که با مفاهیم کلیشه بیبنیادگرایی پیوند خوردهاند، دوری شود. با این حال آنها به طور ناخواسته افکار کلیشهیی را افزایش میدهند. زیرا با انتخاب منحصر از نام «اسلامگرایی» برای این پدیده، آنها سیاسی کردن دین را تنها در اسلام محدود میکنند و این در حالی است که آنها از ویژگی جهانی این پدیده سوءاستفاده جهانی میکنند.
3-بینادگرایی و امنیت سیاسی
سومین نظریه این است که بنیادگرایی به عنوان مفهوم جدید امنیت سیاسی به «جبهههای جدید امنیت» نیاز دارد. این امر مستلزم این است که بر فهم سنتی از امنیت سیاسی در چارچوب سلطه نظامی بتوان چیره شد. این مفهوم بر پایه دیدگاهی است که بعد از پایان یافتن نزاعهای شرق و غرب و نزاعهای میان سازمانها ونهادهای نظامی – یعنی از زمان جنگهای میان دولتی – خیلی از روابط باید مورد بازبینی قرارگیرد. کارشناسان امنیت، تغییرات و تحولات بعد از امنیت سیاسی را اکنون یک امر واجب میدانند.
از پیشگامان این امور میتوان به باری بوزان Barry Buzan و مارتین وان کرولد Martin vanCreveld و کالوی هلستی Kalevi Holsti اشاره کرد که پایان جنگهای Clause witzschen کلاوس ویتشن را پایان نزاع میان نهادهای نظامی اعلام میکنند. البته جنبههای غیرنظامی در این امر پیشرو و متعهد به ایجاد گفتمانهای مهم امنیت سیاسی هستند. فقط در این نوع تفکر است که بنیادگرایی دینی موضوع وسیعی از مفهوم امنیت سیاسی را در برمیگیرد.
برای مثال، نیروهای مسلح کشورهای الجزایر، مصر، اسرائیل، افغانستان و کوزوو در برابر اعمال تروریستی بنیادگرایان یا ملیگرایان افراطی عاجز ماندهاند. برای نمونه، ناتو در کوزوو با زرادخانههای نظامیاش توانست نیروهای صرب را تحت کنترل خود درآورد ولی با حملات موشکی نتوانست کلیساها را تحت کنترل خود درآورد. هر مفهوم امنیت سیاسی برای مبارزه با بنیادگرایی باید به این نکته توجه کند که فعالیتهای سیاسی جریانات روز را نباید با اسلام مقایسه کنند. این تمایز مخصوصا در رابطه با مناطق اسلامینشین در اروپا حایز اهمیت است. اگر این اختلاف بین دین و اسلام و بنیادگرایان به وجود آید، در آن صورت اسلامگرایی دچار مشکل خواهد شد و گروه مناطق اسلامینشین در یک میدان عمل بخاطر فعالیت سیاسیشان تغییر مییابند و ادعای آنها به عنوان سخنگوی اسلام بودن، کاری بس دشوار خواهد بود. منطق بنیادگرایان اسلامی در غرب به یک چنین وضع مهم این جنبش تبدیل شده است.
4-رابطه با بنیادگرایی
به طور خلاصه چهارمین نظریه این است که کشورهای اروپایی فقط در همکاری با کشورهای اسلامی میتوانند بفهمند که با پدیده بنیادگرایی اسلامی چگونه برخورد کنند. بنابراین در بحث امنیت سیاسی جدید بایستی به این نکته توجه کرد که حق پناهندگی توسط بنیادگرایان و افراطیون ملی به یک ابزار تبدیل شدهاست. حتی در ترورالشیخ مصری در مارس 1996 میلادی شاهد این هستیم که روسای دول اسلامی تلاش میکنند تا مفهوم «ترور اسلامی» را به ارتباط دولتمردان ربط دهند و بر سر این موضوع بحث کنند که اسلام تروریسم را رد میکند و این امر نمیتواند چهره واقعی اسلام باشد. همزمان شاهد هستیم که آنها از اروپاییان میخواهند که به بنیادگرایان اسلامی به نام پناهنده سیاسی اجازه اقامت داده نشود. یکی از ناظران فرانسوی این صحنه مفهوم «دموکراسی علیه خود» را عنوان میکند. این امر باعث شده که در سیاست ناپایدار اروپا، دنیای اسلام با بنیادگرایی و تروریسم مقایسه شود و همچنین «اجازه اقامت برای بنیادگرایان» در خاک اروپا به عنوان ریا و تظاهر تلقی شود. اینجاست که نباید فراموش شود که قسمت اعظم فعالیتهای تروریستی بنیادگران در طول جنگهای افغانستان توسط سرویسهای اطلاعاتی C.I.A انجام میگرفت. برای مثال، ایالات متحده در عین حال که از «خطر اسلام» صحبت میکند، همزمان از سرویسهای سری و مخفی رادیکالهای پاکستان و از افراطیترین بنیادگرایان اسلامی طالبان حمایت میکند. «افغانهای عربنشین» نیز مثل طالبان مطیع آمریکا بودند. بنیادگرایان اسلامی نه تنها بخاطر تروریسم، بلکه بیشتر بخاطر سوءاستفاده از مناطق اسلامینشین و پیوند اتحاد میان مسلمانان، خطری برای دموکراسی در غرب و مخصوصا برای اروپا محسوب میشوند. چرا که بنیادگرایان میتوانند مناطق فرهنگی را تشکیل بدهند که در مدت زمان کوتاهی تبدیل به محل برخوردها و نزاعهای اجتماعی شود. از همین رو لازم است که تصمیمگیریهایی از سوی جناحهای سیاسی انجام گیرد و گرنه خود را در اروپای غربی باید برای وضعی مثل بوسنی آماده کنیم و نباید هیچ ترس و واهمهیی به خود در این وضع راه دهیم.
به عنوان مثال، برای ضرورت امنیت سیاسی، یک همکاری میان کشورهای غربی و اسلامی برای مبارزه با اسلامگرایی لازم است و بایستی طرح سازمانهای تروریستی اسلامی در کنگره بزرگ لندن در سال 1996 ایجاد میشد اما فشار مصریها و دیگر ممالک عرب مانع این کار شدند.
خلاصه:
در مطالب مذکور سعی بر این شد تا اشکال مختلف پدیدههای بینالمللی و همچنین نتایج امنیت سیاسی در سیاسی کردن دین نشان دادهشود. بطور خلاصه در این چارچوب باید به چهار مسأله و نتایج حاصل از آن توجه کرد.
نخست: نه تنها در علوم جامعهشناسی بلکه در زبانشناسی اسلام غربی نیز بر تنوع در اسلام همواره اشاره شده است. هر چند این علوم برداشتهای اشتباهی را از اسلام تعبیر میکنند ولی قضاوت عمومی جهان آن را نفی میکند. تنوع در زبانشناسی میتواند درست باشد ولی در سیاست و جامعهشناسی بحث از آن اشتباه است.
بر اساس دانش عمومی، جهانی کردن تا یک درجه معین ممکن و حتی ضروری است. از طرف دیگر انسان خودش را از خطر نجات میدهد تا به حقیقت پینبرد. بیشک دنیای اسلام دارای تکثر است اما تکثر به یک چشمانداز کلی که تمدن اسلامی نامیده میشود بستگی دارد. از همینرو با زبانشناسی نه میتوان به پدیده بنیادگرایی و نه به ابعاد امنیت سیاسی پیبرد.
ثانیا: بنیادگرایی اگر چه از یک بحران فکری همچون بحران ساختاری نشأت میگیرد اما در مجموع بنیادگرایان جزو ملتهای فقیر در اقصی نقاط دنیا هستند. از این منظر، بنیادگرایی به عنوان یک ایدئولوژی مقدس و منجی است که زندگی بهتری را در خیالات و تصورات آنان قرار داده و در آن زندگی وعدههای بهشتی بر روح و جان آنان رسوخ کرده است. تروریستها یک اقلیت تحت نفوذ بنیادگرایان هستند که اکثریت آنان را جوانان بدون آینده تشکیل میدهند که در لجنزار تروریسم فرو رفتهاند و در خیال خودشان تصور میکنند که اعمال تروریستی آنان به نام عشق به اسلام است. بیشک اینها افراد خامی هستند که با آموزش اسلامی کمتر آشنا هستند و ایمان قلبی به اسلام ندارند و با داوریها و اعمال نادرستشان همه ارزشها و چارچوب واقعی اسلام را خدشهدار میکنند.
سوم اینکه: اگر درباره پیشداوریها «چهره اسلام» و افکار کلیشهای توضیحی داده شود بسیار مقدس و ارزشمند است. البته نه تنها در این میان چالشهای جدی بلکه به ریشهها و علل آن نیز باید پرداخته شود. مسائلی نظیر نزاع بر سر مهاجرت مسلمانان به اروپا و پتانسیل نزاع که با این مسأله گره خورده است. همچنین باید مشکلات سوءاستفاده از حقوق پناهندگان توسط بنیادگرایان اسلامی که حق اعتراض ندارند و گفتوگو با سایر فرهنگها باید روشن و توضیح داده شود.
نکته آخر و چهارم: نشان دادن تفسیر روشن از اسلام «سنتی» و «اسلام مدرن» در اروپا بسیار مهم است. اسلام اروپایی همزمان با یک سیاست اتحاد، بهترین وسیله در برابر پراکندگی و از هم پاشیدن اسلامگرایی در مناطق اسلامنشین اروپا خواهد بود. مسلمانان به عنوان شهروند از مسلمانانی که برای مفهوم یک امنیت سیاسی مسلمانان هستند، شهروند بهتری هستند. بنابراین علیه منطق بنیادگرایان اسلامی در اروپا اعتراضی نیست ولی باید نظم توتالیتری اسلامی روشن شود و مسلمانان به عنوان شهروند محسوب شوند. در نتیجه برای اروپا همچنان دشوار خواهد بود تا سیاستهای درونی و عدم یکپارچگی سیاست دنیای بنیادگرایان اسلامی را از یکدیگر تفکیک کند.