آلنصیر
جهان اسلام را در حال حاضر میتوان به سه جزیره کوچکتر تقسیم کرد که هر کدام اولویتها و بایدهای خود را دارند و اولویت هر کدام لزوما تابعی از اولویت کل جهان اسلام نیست. اگر مجموع امکانات مادی و معنوی در اختیار این جزایر یکپارچه شود و مهمتر از آن همسو عمل کند، میتواند به عنوان سومین کانون قدرت جهانی در کنار دو کانون دیگر (کانون چشم آبیها و کانون چشم بادامیها) به حساب آید. این جزایر سهگانه به شرح زیر هستند:
1ـ جزیره اهل سنت با هویت غالب عربی
2ـ جزیره شیعه با هویت غالب فارسی یا حوزههای تحت نفوذ فرهنگ فارسی (مثل شبه قاره هند و...)
3ـ جزیره فاقد هویت مذهبی یا نژادی ـ زبانی خاص مثل کشورهای اسلامی جنوب شرق آسیا. (البته منظور این نیست که کشورهای واقع در این جزیره فاقد مذهب خاص یا نژاد و زبان خاص هستند، بلکه منظور این است که در تصمیمگیریها و موضعگیریها کمتر براساس معیار مذهب یا نژاد عمل میکنند). جزیره اول بیش از آنکه بر حول محور اسلام تشکیل شده باشد، برمحوریت ناسیونالیسم عربی شکل گرفته است که اتحادیه عرب و شورای همکاری خلیجفارس نمونههای بارز آن هستند. ساکنان این جزیره ضمن برخورداری از حمایت کشورهای اسلامی در تمام جزیرهها در برخی قضایای بینالمللی (مثل مسئله اسرائیل) به ندرت در چالشهای دیگر مسلمانان غیرعرب مثل پرونده هستهای ایران یا مناقشه پاکستان با هند بر سر کشمیر یا جمهوری آذربایجان با ارمنستان بر سر منطقه قرهباغ و... عکسالعمل نشان میدهند. جزیره دوم با محوریت ایران، پس از پیروزی انقلاب اسلامی به گروه پیشرو و پیشقراول در چالش با کانون قدرت چشم آبیها تبدیل شد و هزینههای گزافی را پرداخت ولی به رغم آن همچنان در موضع اتهام و طرد جزیره عربی ـ سنی قرار دارد. اگر به حمایت همه جانبه کشورهای عربی ـ سنی از صدام در حمله به ایران توجه کنیم و برنتافتن نامهای شناخته شده تاریخی مثل خلیجفارس را مدنظر قرار بدهیم متوجه میشویم که در جزیره عربی ـ سنی، ناسیونالیسم در مکان برتری از دین و عقیده قرار دارد.
اما جزیره سوم اسلامی هرگز در چالشهای اسلام با کانونهای قدرت وارد نشده و تاکنون هیچ هزینهای را متحمل نشده است که نمونه بارز آن رای مثبت کشور اندونزی به عنوان بزرگترین کشور اسلامی به قطعنامه شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی ایران است. جزایر سهگانه فوق برای رسیدن به یکپارچگی (همانند اتحادیه اروپا) با دو مشکل و مانع اساسی روبهرو هستند. نخستین مشکل و مانع درونی است که شامل موارد مهمی همچون اختلافات عقیدتی، نژادی و سرزمینی است و مانع دوم که بیرونی است همان سنگاندازی و دستاندازتراشی کانونهای قدرت جهانی است. بر هیچکس پوشیده نیست که عامل بیرونی اگر در سنگاندازی خود پیش پای پروسه یکپارچگی جهان اسلام یا امت اسلامی کامیابی داشته به دلیل انتفاع کامل از دستمایههای درونی جهان اسلام بوده است. و صدافسوس کسانی که به دنبال اندیشه وحدت اسلامی بودهاند از جمله کنفرانس وحدت اسلامی که همه ساله در ایران برگزار میشود به عامل بیرونی و ثانوی گسیختن یا گسیخته نگه داشتن جهان اسلام به مراتب توجه بیشتری نشان داده و از این نکته تغافل کردهاند که تا وقتی که مسلمانان به درجهای از رشد و تساهل و تسامح نرسند تا بتوانند عوامل اختلافبرانگیز درونی را حلوفصل کنند، استعمار در تفرقهافکنی خود همواره کامیاب خواهد بود. ابعاد وخیم از همگسیختگی درونی جهان اسلام را با یک مثال بهتر میتوان روشن ساخت. میدانیم که یکی از حربههای موثر دنیای غرب علیه جهان اسلام، اتهام تروریسم است. عکسالعمل تدافعی جهان اسلام در برابر این حمله بر رد و افکار اصل حربه نیست، بلکه سنیها سعی میکنند حزبالله لبنان را مصداق تروریزم اسلامی نشان بدهند و در مقابل شیعهها هم تلاش دارند طالبان و وهابیت را به عنوان تروریسم اسلامی معرفی کنند. آسیب دیگری که کنفرانس وحدت اسلامی را در برگرفته این است که شاکله این گردهمایی مبتنی بر روحانیون فاقد منصب افتاء است و از پتانسیل علمای صاحب فتوا و به ویژه روشنفکران جهان اسلام بینصیب است. کنفرانس وحدت اسلامی و یا حتی سازمان کنفرانس اسلامی اگر بخواهد به گفتمان انتقادی با پیرامون خود بپردازد، طبیعی است که زبان روحانیون فاقد فتوا قابل ترجمه درک برای گوشهای پیرامون نیست و باید از زبان روشنفکران سود بجوید.