«چه طنز تاریخی عجیبی، شاه میگوید جزیرۀ ثبات و ما در جزیرۀ سرگردانی هستیم.» (185-2) و بدین ترتیب سیمین دانشور در جلد دوم رمانش تاب از کف میدهد و نمادها را کنار مینهد و پوستین ادبیات را از اندام تاریخ برمیکشد و واقعیت و خیال را درهم ادغام میکند. پیش از این در جلد اول جزیرۀ سرگردانی دریافته بودیم قهرمان رمان از آنرو هستی نامیده میشود که نامش نمادی از زندگی است: «هستی، مظهر هستی است» (دانشور، گردون: 38-37) و نیز میدانستیم که سلیم (همخانواده اسلام) و مراد (هممعنای آرمان) هریک به روایتی همزادان علی شریعتی و جلال آل احمد در عالم خیال هستند که چون گزینهای رودرروی هستی قرار گرفتهاند.
دانشور البته گفته است: «من با اسم و رسم نوشتم نیازی نیست که به فکر نماد باشی.»(همان) و نیز افزوده است: «سلیم و مراد خیالی هستند.»(همان) امّا همه میدانیم که رماننویسها فقط رمان ننوشتهاند که تاریخ را با خاطره درهم پیچیده و آن را در صورت رمان درآوردهاند. خاطره از آنرو که رمان به شیوه دانای کل نوشته شده است و این دانای کل نه فقط راوی است که قصد بازی هم دارد.
بیگمان سیمین دانشور بخشی از دفترچه خاطرات خویش را هم در لابهلای صفحات پیچیده است آنجا که برای نخستین بار در آخرین اثرش تسمه از گردۀ جلال میکشد و «سنگی بر گوری» را به مباهله میخواند: «سیمین گفته بود به من زیاد سر بزن. آخر، جلال رفته بود اروپا. همسفریهایش به سیمین نوشته بودند که جلال با یک زن هلندی روی هم ریخته، باهم زندگی میکنند. آن روز سیمین گفت: آخرش به خود جلال نوشتم. در جواب نوشت: از سرما و به امید بچه با این زن سَر و سِر پیدا کردهام. مهربان هم هست والخ... همیشگیاش را به کار برده بود. سَر و سِر که بدون الخ... نمیشود من خندهام گرفت. خودش نخندید، اما گریه هم نکرد.
گفت: من هم نوشتم تو از هیچ زنی بچهدار نمیشوی. هر چقدر که مهربان باشد. حال اگر به فرض محال بچهدار شدی همانجا بمان. من گفتم: اما آقای آل احمد به گمان من یک قدیس میآمدند. گفت: حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی بیشترشان تنوع طلبند. اما توقع ندارند زنهایشان دست از پا خطا بکنند. من به یاد حضرت عیسی و مریم مجدلیه افتادم. نمیدانم چرا؟»(220-2) اینگونه است که میتوان گفت جزیره سرگردانی تنها اثری ادبی نیست؛ تاریخ نسلی که انقلاب بهمن 1357 مهمترین رویداد زندگی آنان بود هم هست.
1- سرگردانی طبقاتی
رمان با منازعات طبقاتی آغاز میشود. هستی نوریان دختری از طبقه متوسط در شرف انتخاب آینده خویش است. در یک سوی این انتخاب عشرت مادرش قرار دارد. زنی ولنگار که همسرش را در نهضت ملی ایران از دست داده و هنوز از سوگ برنخاسته همسری دیگر یافته است هرچند که تا پایان داستان به او نیز وفادار نمیماند. هستی فرزند همسر اول است. مردی شیفته مصدق که به گفته مادربزرگ هستی: «پسرش در راه پیرمرد شهید شد... مصدق میآید از مجلس بیرون. میگوید: اینجا که مردند مجلس است، نه آنجا... چهار پایه نبوده، پسرم دولا میشود و مصدق روی پشت او میایستد و سخنرانی میکند و بچهام تیر میخورد.»(29 و 26-1)
مصدق اما نمادی بزرگتر است. نماد گروهی از طبقه اشراف ایران که با جنبش مشروطه به پایگاه طبقاتی خویش پشت کردند و به بورژوازی ملی (طبقه متوسط مستقل) پیوستند. از اینرو میتوان یکی از گزینههای پیش روی هستی را راهی خواند که پدر و مادربزرگش پیش روی او قرار میدهند. در حالی که مادر هستی درست در جهت مخالف این راه قرار دارد.
او در ازدواج دومش به مردی پیوسته که پسرش میگوید «نوستالژی اشرافیت دارد»(169-1) احمد گنجور ناپدری هستی نوریان نیز نامی نمادین دارد: مردی ثروتمند که بر گنج خوابیده است. با انگلیسیها رابطه حسنهای دارد و «پیژا ماپارتی» برگزار میکند. ضمن آنکه متجدد است در پی احیای زرتشتیگری است. چنین تصویری از احمد گنجور خواننده را در خاطره رضاخان فرو میبرد. رضاخان که میخواست پایهگذار طبقه متوسط در ایران باشد در خلسه طبقه اشراف فرو رفت و معجونی هفت جوش از هیأت حاکمه در ایران تاسیس کرد.
او که خود را ناپلئون بناپارت انقلاب مشروطه ایران میدانست ناکام از ایجاد جمهوری بورژوایی، به احیای سلطنت اشرافی پرداخت. مشکل در اینجا بود که سلطنت جدید نیاز به اشراف جدید داشت و اشراف جدید بدون ایل و تباری از نوع ایل قاجار نمیتوانستند خود را صاحب شرف بخوانند. از اینرو رضاخان به جعل شرف پرداخت، خاندانی و نام و نشانی ساخت، القاب را برانداخت و سلطنت پهلوی را برافراشت. بدین ترتیب طبقه متوسط جدید به اشرافیت جدید تغییر ماهیت داد. خانواده دوم هستی بخشی از این اشرافیت جدید است. احمد گنجور فرزندی به نام بیژن دارد. از نسل دوم همین اشراف که اینک تحصیل کرده و متجدد شدهاند و بیسوادی پدر را با دانشجویی در غرب مرتفع ساختهاند.
بیژن اما بیش از آنکه نوستالژی اشرافیت داشته باشد صورتکی دیگر از طبقه متوسط بر چهره دارد. نسل دوم پهلوی به سنت اشراف، زمیندار نبودند، بوروکراتهایی شدند که به تدریج بورژوازی کمپرادور (طبقه متوسط وابسته) را در ایران تأسیس کردند. طبقهای که به تقسیم کار در اقتصاد جهانی، تجدد آمرانه در داخل کشور و مصرفگرایی در خانواده معتقد است و از صف دانشجویان اعزامی رضاخان به اروپا و مدیران دولت محمدرضا شاه برخاستهاند. بیژن گرچه خواستار هستی نیست اما از او طلب کام دارد.
درخواستی که با پاسخ سرد هستی مواجه میشود( 170-1) دانشور در همان آغاز رمان پاسخ اصلی هستی به ائتلاف اشرافیت جدید (پهلوی اول/ احمد گنجور) و بورژوازی وابسته (پهلوی دوم/ بیژن گنجور) را چنین آورده است: «آیا هستی در ته دل جهانی را که مادرش در آن میزیست، ترجیح میداد؟ آیا دنیای مادرش درهایی را به روی او میگشود که در زندگی او با مادربزرگ امکان دسترسی و گشایش چنان درهایی نبود؟ اما هستی آن درها و آدمهای پشت آن درها را گروه بورژوازی مصرفکننده توخالی میدانست.»
آموزگار هستی در این نوع نگاه، جوانی از جناح چپ بورژوازی است. مراد پاکدل مهمترین نامزد اوست که گرچه موقعیت طبقاتیاش همچون عمده روشنفکران ایران پرولتاریایی و کارگری نیست اما دلبسته طبقه کارگر است. مراد شیفته روشنفکران چپ اروپا و ایران، ژان پل سارتر و خلیل ملکی است. سر سازگاری با هیچیک از طبقات حاکم ندارد و میگوید: «الگوی مصرفی باید عوض شود.» (24-1) در وصف این طبقات بیپرواست و این بیپروایی را به هستی نیز تسری میدهد: «مراد بارها به او گفته بود اگر میخواهی اصالت داشته باشی، باید به مادرت پشت کنی و از آن طبقه ابله دربیایی. خود مراد هم قصد داشت خانه پدری را ترک بکند.» (17-1)
2- سرگردانی ایدئولوژیک
هستی دلباخته مراد است: «او تنها مردی است که میدانم مرا استثمار نمیکند، به من امکان میدهد که زننویی که میخواهم، بشوم» (15-1) اما مراد آرمانی فراتر از ازدواج دارد: «مراد میگفت که سارتر گفته دوثلث مردم این روزگار در فقر و کمبود زندگی میکنند تا ثلث دیگر...» (22-1) از اینرو هنگامی که هستی به او پیشنهاد ازدواج میدهد: مراد به فکر فرو رفت. نزدیکیهای خانه گفت: مگر دیوانهای؟ خیال کن ازدواج کردهایم. ما که از هر زن و شوهری به هم تزدیکتریم» (175-1) اینگونه است که مراد به نمادی از عصر سارترگرایی در روشنفکران ایران بدل میشود. سارتر فیلسوفی برخاسته از بورژوازی فرانسه بود که به سرعت تلاش میکرد پرولتاریزه شود.
او گاه چنان مارکسیست میشد که در خاستگاه انقلاب بورژوایی از مارکسیسم ساده و روستایی مائو در چین دفاع میکرد و حتی گاهی در سطح یک فروشنده ساده نشریات مائوئیستی در خیابانهای پاریس ظاهر میشد. سارتر نه فقط مقتدای مراد که الگوی شریعتی بود. سوسیالیسم و اومانیسم را باهم درآمیخته بود و علیه قواعد تاریخ و سنت برمیخاست. سالها با سیمون دوبوار زندگی کرد بدون آنکه ازدواج کنند. اینک مراد نیز سوادی سارتر شدن در سر داشت. مصدق از آن رو برای نسل مراد محترم بود که از اشراف بریده و بورژوا شده بود اما آنان میخواستند از بورژوازی (طبقه متوسط) نیز ببرند و پرولتاریا (طبقه زحمتکش) شوند و این با سنتهایی چون ازدواج سازگار نبود.
در اینجاست که هستی سرگردان از جواب رد و قبول مراد در معرض انتخابی قرار میگیرد که مادرش برای او رقم زده است. هستی تمایلی به تکرار تجربه مادر ندارد اما مادر نیز از او تکرار تجربه خویش را نمیخواهد. راهحل میانه برگزیدن جناحی از بورژوازی است که گرچه سودای انقلاب دارد اما سودای ستیز با بنیانهای اشرافیت را ندارد. این انقلاب، انقلابی طبقاتی نیست؛ انقلابی ایدئولوژیک است. بدین ترتیب مادر هستی ناخودآگاه شکاف ایدئولوژیک را در دورن یک طبقه به شکاف طبقاتی ترجیح میدهد: «سلیم میگفت که در انگلیس تاریخ ادیان خوانده اما رساله فوق لیسانسش را درباره عرفان تطبیقی نوشته. میگفت پدرش در بازار بزرگ، تاجر تکمه است.» (26-1)
سلیم فرخی همچون بیژن گنجور دانش آموخته غرب است اما با پول دولت راهی انگلیس نشده است، توشه سفر اول را از پول بازار برداشتهاند. پدرش مصدقی بوده اما با شکست نهضت ملی دچار سرخوردگی میشود: «پدرم یا در حال صیغه کردن است یا پس خواندن صیغه.» (39-1) بدین ترتیب اولین ضربه ایدئولوژیک، صدف طبقاتی هستی را میکشند. مادربزرگ از پدر هستی شهیدی ساخته است اما آیا اگر او زنده بود به سرنوشت پدر سلیم دچار نمیشد: «پدرم پس از پشتیبانی از مصدق و سرخوردن از سیاست شد یک تکمهچی تمام عیار یک زنباره، یک درباری» (241-1)
سلیم روشنفکری دینی است: «بایستی خدا را از نو بشناسیم. بایستی تاریخنو یی بسازیم. در تحول رنسانس، شیطان خودش را وارد تاریخ کرد. وظیفه ماست که شیطان را برانیم» (31-1) رمان دانشور چندان از خطابههای سلیم پر هست که شکی نبریم این معجونی از حرفهای جلال و شریعتی است.
سلیم از اسلام انقلابی مهدویت انقلابی دفاع میکند: «این نوع دینداری فراتر از تجددخواهی به سبک غربی یا مدرنیسم ولنگار است» (31-1) و بر روشنفکران غیرمذهبی میتازد: «مگر تعداد روشنفکران چقدر است؟ پانصد هزار؟ یک میلیون و تازه بیشترشان دنکیشوتهایی بیش نیستند. دنکیشوتیسم جهان سوم... شما دستههای عزاداری را دیدهاید؟ دستهها هرکدام یک سردسته دارند. دسته ترکها، دسته بازار، محله عربها، پاچنار... اما به موقعش پشتسر هم مثل سیل خروشان راه میافتند. روشنفکران باهم هماهنگی ندارند.» (240-1)
اینک هستی در تردیدی دیگر افتاده است. سرگردانی ایدئولوژیک به سرگردانی طبقاتی افزوده شده است. سلیم او را به خود میخواند و مراد او را از خود میراند. «صدای سلیم را میشنید که میگفت: من به حرف آخر دکتر شریعتی معتقدم که میگفت: آزادی ـ برابری ـ عرفان» (35-1) و در دیگر سو «چشمهای مراد دیگر در چشم خانه نمیدود. چشمهایش گاه به نقطه دوری خیره میشود و یک کلام درباره گرسنگان بیافرا و هند و مصرف و اسلحه و فانتوم و نفت و خلیج و اختناق و شکنجه حرف نمیزند.» (174-1) درحالی که مراد از روابط آزاد زن و مرد دفاع میکند سلیم از او تمنا میکند روسری سرکند. «با روسری معاشرت ما از نظر شرعی گناهی ندارند.» (39-1)
هستی زمانی شنیده بود: «سیمین یک روز سر کلاس چقدر درباره زن این باد و آن مباد کرده بود. گفته بود زن به علت وضعیت خاص زن بودن در خانه شوهر مدام درجا میزند و مرد به عکس روزبهروز جلو میرود و فاصله میان آنها مدام زیادتر میشود و یک مغاک ژرف میان آن دو ازدواج را بیمعنا و فرسوده میکند.» (15-1) و اینک سلیم میگفت: «نمیخواهم زنم، هم در خانه کار بکند و هم در اداره.» (41-1)
به تدریج دیگران هم به کمک هستی میآیند. مادرش به نسبت اشرافی سلیم میبالد و مادربزرگ هستی به خوی مذهبی خواستگار مینازد. حتی استاد هستی ( که استاد مراد در دانشگاه هم هست) او را به ازدواج با سلیم فرا میخواند و از زندگی با مراد برحذر میدارد: «آخرش با سیاست ازدواج میکنند و خانواده، بدبخت میکنند.» (71-1) هستی اکنون در سرگردانی مضاعفی فرو رفته است: «من قاطی پاطی هستم. گاهی فکر میکنم چپ انسان دوستم و هوادار خلیل ملکی و گاهی فکر میکنم به قدرت تحرک مذهب معتقدم و پیرو جلال آل احمد یا به قول شما به دینامیسم مذهبی. گاهی فکر میکنم تنها به هنر رو بیاورم یا برداشت درست سیاسی و اجتماعی. اما چه برداشتی درست است؟ نمیدانم» (87-1)
3- سرگردانی سیاسی
تاریخ اما شتاب دارد و در انتظار انتخاب هستی نمیماند. روزگار دست مراد و سلیم را در دست یکدیگر میگذارد و انتخاب برای هستی دشوارتر میشود. مادر هستی با خیانت به احمد گنجور سقوط اشرافیت را رقم میزند. بیژن گنجور معاون اداره سانسور میشود تا بورژوازی وابسته با استبداد پیوند بخورد. (188-1) انقلاب در شرف تکوین است. فساد، استبداد و فقر در رژیم پهلوی ادغام میشوند. نیروهای سیاسی به سرعت دگرگون میشوند «اولش پان ایرانیست بوده، بعد جبهه ملی و بعد مارکسیست منهای لنین، چپ مستقل از فداییان خلق...» (277-1) جناح چپ بورژوازی (همان که مراد بدان دلبسته بود) به مبارزه مسلحانه علیه طبقات حاکمه برمیخیزد: «چریک یک انسان اسطورهای است. حد نصاب عمرش چهار سال است.» (277-1)
روحانیت وارد مبارزه سیاسی میشود. (215-1) سلیم همچون همه روشنفکران دینی به حلقه اتصال روحانیت و انقلاب تبدیل شد: «فعلاً رابط روحانیان و روشنفکرانم» (237-1) اکنون نه سلیم، نه مراد فرصت انتخاب هستی را ندارند. انتخاب استراتژی مبارزه مهمتر است. آیا باید «مبارزه جبههای» کرد؟ (164-1) جنگ چریکی جواب میدهد یا قیام تودهای؟ روحانیان و بازاریان نیروی پیشتاز هستند یا روشنفکران و کارگران؟ مراد به تقدم کار سیاسی به کار نظامی عقیده داشت» و سلیم میگفت: «من هم به مبارزه مسلحانه اعتقاد ندارم. مبارزه مسلحانه امکان دموکراسی را از بین میبرد تا وقتی مخفی است.» (165-1)
گروهی هم هستند که راهی فراتر از کار سیاسی یا نظامی را پیش روی مردم میگذارند: «دیگر حزب بازی فایده ندارد. چقدر به کارگران و دهقانها بگوییم بدبختیم؟ مگر خودشان نمیدانند؟ ما چقدر بگوییم ما خوشبختشان میکنیم؟ به ما اعتقاد ندارند تنها به آخوند اعتماد دارند. یک بار آقاشیخ سعید به منبر رفت نمیدانی چه اشکی از مردم گرفت.» (165-1) اما هنوز استراتژی مبارزه تعیین نشده مجادله بر سر پیروزی سر میگیرد: مراد «به آقاشیخ سعید گفته بود که به شما کمک کنیم تا به قدرت برسید و بعد ما را کنار بگذارید.» (164-1)
هستی اما هنوز در فکر انتخاب زندگی خویش است «آیا سازهایی که سلیم و مراد میزنند ساز چپ است؟ چپاندر قیچی؟ چطور است هر دو را رها کنم و از بیژن راه شانه بالا انداختن را یاد بگیرم و در تنهایی و به تنهایی خندیدن را تمرین بکنم.»
(176-1) استبداد اما امکان انتخاب نمیدهد. هستی و مراد دستگیر میشوند. رابطهای عاشقانه به ارتباطی سیاسی تعبیر میشود. سلیم خواسته مراد را نادیده میگیرد: «سلیم با هستی ازدواج کن و هستی را از شر من خلاص کن» (321-1) و با دختری دیگر از طبقه اشراف، آرام و سربهزیر، زیبا و مردسالار ازدواج میکند. «دختری که به زندان بیفتد تکلیفش معلوم است» (7-2) اینک نه سلیم یا مراد و نه حتی هستی که رژیم انتخاب نهایی او را رقم میزند، پس از 300 صفحه سرگردانی، هستی دو انتخابش؛ سلیم و بیژن را از دست میدهد و در معرض انتخاب اصلی زندگیاش؛ مراد قرار میگیرد.
4- سرگردانی اجتماعی
مراد و هستی به جزیره سرگردانی تبعید میشوند: «جزیرهای است که دورش را دریاچه نمک احاطه کرده است. در جزیره به کلی به دام میافتی. قطعات نمک با طول بیست اینچ و عرض پانزده اینچ حتی بیشتر و بعضی جاها خیلی کمتر دورت را گرفته. روز که هوا گرم است امکان پاگذاشتن روی آنها نیست. در لجن و نمک فرو میروی اما اواخر شب قطعات نمک یخ میزند. من با شتر از جزیره بیرون آمدم. تعجب است اسم ساربان هم ساربان سرگردان بود. اسم کوه مقابل هم کوه سرگردان بود.»
(202-1) سلیم به دیدار هستی میآید. گویی به ازدواجی ناکرده خیانت کرده است: «آیا من هم یک فریب بودم که نقاب آرامش بر چهره میزدهام تا هستی سرگردان را بفریبم.» (10-2) این گونه است که سیمین دانشور بار دیگر به دفترچه خاطراتش با جلال آل احمد رجوع میکند. با فروپاشی رژیم پهلوی نقشهای عصر سرگردانی نیز فرو میپاشد:
ـ سلیم فرخی به تکمه فروشی تمام عیار تبدیل میشود هرچند که همچون پدرش زنباره نمیشود.
ـ احمد گنجور پریشان از خیانت زن امید مییابد که بازنشستگیاش را بدون نوستالژی اشرافیت طی کند.
ـ عشرت مادر هستی توبه میکند و فرزند نامشروعش را نزد مادربزرگ هستی که به کشیش توبهگیر او تبدیل شده بزرگ میکند.
ـ مرتضی جوانی که به مبارزه مسلحانه اعتقاد داشت و درصدد تشکیل جبهه دموکراتیک خلق ایرانی بود و «اعتقاد اصلیاش مذهب به اضافه مارکسیسم بود، کشته شد.» (76-2)
ـ جلال آل احمد و علی شریعتی هریک به گونهای مردند یا کشته شدند «ملکی را لابهلای تاریخ گم و گور کردند.» (78-2) عصر عسرت فرا میرسد. هستی و مرادش در جزیره سرگردانی تبعید هستند. مراد دچار تحول ایدئولوژیک شده بود، میگفت: «ای خدایی که هستی به تو اعتقاد دارد ما را از جزیره سرگردانی نجات بده.» (232-2) و هستی و مراد از جزیره سرگردانی رهایی یافتند. عصر جدیدی فرارسیده بود. «قرن مذهب. قرن مذهب که از دنیای غرب انتقام خواهد کشید.» (236-2) سیاست را کنار گذاشتند درحالی که قطار انقلاب به سرعت حرکت میکرد.
«شاه دکتر صدیقی را خواسته بوده است و پیشنهاد کرده بوده است که نخستوزیر شود... دکتر صدیقی هم از استاد مانی خواهش کرده بوده است که استادانی را که صلاح میداند به خانهاش دعوت کند تا با آنها شور کند... باری دو تا از استادان مذهبی بودند. یکیشان که مهندس است و درباره آب کر رسالهای نوشته» (241-2)
اما مهندس بازرگان میدانست که این آخرین روزهای سلطنت است: «استاد مهندس که رساله آب کر نوشته بود حوصلهاش سر رفت و گفت: آقایان همه چیز دست مذهب است با امام در نوفل لوشاتو در تماسم. به زودی شاه میرود و امام میآید. توپ و تانک و مسلسل همه دیگر اثر ندارند. شما آقای صدیقی، خودتان را بدنام نکیند.» (244-1)
هستی همچنان سرگردان است. فقط با این تفاوت که مراد نیز(هم او که به هستی قطعیتی انکارناپذیر میداد) در این سرگردانی شریک است. دو فصل آخر ساربان سرگردان، روایت عصر جدید است: «حرکت پیادهها شاه را مات کرد و امام آمد... سیمین... پیش امام هم رفته» (4و253-2) همه چیز تغییر کرده بود. روشنفکران به انقلاب روحانیان پیوسته بودند. در این میان شاهین برادر هستی سرگردانی جدیدی را در او میدمد. «به زبان فصیح عربی دعا خوانده بود. هستی و مراد، حیرت کرده بودند. ریش هم که گذاشته بود.» (264-2)
آن جوانک دانشجوی حقوق سیاسی که روزی قصه مراد را برای سلیم گفته بود و هستی لب گزیده بود اکنون انقلابی تمام عیاری بود. پذیرش دانشگاهی در خارج از کشور را وانهاده بود تا به انقلاب خدمت کند. مراد اما در معرض بدگمانی دولت پس از انقلاب قرار گرفته بود. در اینجا بود که شاهین به داد خواهر رسید: «به شتاب لباس پوشیدند. شاهین شلوار و پیراهن یقه بسته و بدون کراوات و هستی با روپوش اسلامی و جوراب کلفت و روسری» (266-2) این آداب دولت جدید بود: «هر حکومتی آداب و ادبیات نسل خاص خود را دارد.» (270-2)
و این شاهین بود که آداب جدید را میفهمید: «شاهین گفت: برادر، داماد من شوهر این خانم را عوضی گرفتهاند. هم او و هم خواهرم در زمان طاغوت مدتها در زندان ستمشاهی بودهاند.» و جواب میشنود: «برادر نوریان خوشآمدی. امثال شما بودند که بر سردمداران کفر تاختند و حاکمیت را از آن خدا کردند.» (269-2) انقلاب اندکی بعد به جنگ متصل شد. شاهین راهی جبهه جنگ شد. اما پیوستن شاهین به جنگ شگفت نبود چه او فرزند همین زمانه بود. شگفتی در طبقه و نسلی بود که تازه به انقلاب مذهبی میپیوست. «مراد سرش را در دست گرفته بود و راه میرفت... میروم جبهه... تا دست کم کاری کرده باشم» (296-2) و هستی همچنان سرگردان است: «این همان مراد خل و چل سابق است، از قرآن چه میفهمد؟ (297-2)
جزیره سرگردانی تاریخ عصر سرگردانی است. عصر سرگردانی مردان و زنانی که از طبقه، ایدئولوژی و زندگی خویش بریدند تا به طبقه، ایدئولوژی و زندگی جدیدی برسند، اما راه طی شده در پایان خود چنان نبود که گمان میبردند. مراد پاکدل که قرار بود با گریختن از سنت، انقلابی بپا کند خود به سنت پیوست. آنکه بدل علی شریعتی شناخته میشد به جلال آل احمد تبدیل شد. سلیم فرخی که سودای انقلابی کردن سنت در سر داشت به سنتی کردن زندگی خویش بسنده کرد آنگونه که بیش از آن جلال آل احمد شود، سید حسین نصر را در خاطر آورد. اما هستی... هستی نوریان همچنان سرگردان است.
روزی که مراد او را به انقلاب میخواند در حیرت انقلاب بود و روزی که سلیم او را به سنت دعوت میکرد منگ سنت شد. بیژن را هرگز درنیافت اما هرگز از مادر و حتی ناپدریای که نوستالژی اشرافیت داشت چندان نبرید که نتواند بازگردد. و هنگامی که شاهین برادرش را پس از سالها غفلت ناگهان شیفته جمع انقلاب و سنت دید هنوز نتوانست این همه تغییر را باور کند. هستی قصه ما هنوز سرگردان است تا سیمین دانشور چه سرنوشتی را برای او در جلد سوم رمانش؛ کوه سرگردان رقم زند.