مهدی یزدانیخرم
او سیمین دانشور است، همین و تمام. درباره سیمین دانشور نوشتن و فکر کردن غریب و مشکل است. او که سالهای نفسگیری در رگها و ذهن تمام مخاطبان خود حضور داشته حالا به بانوی ادبیات داستانی ما ملقب شده است. کهنسالی زمان چشم سفید و هرم لحظاتی که نویسنده آنها را مومیایی و ثبت کرده است و حالا کهنسالی. دانشور به آن دسته نویسندگانی تعلق دارد که توانستند بنیانها و باورهای بومی را تغییر دهند. او طی آن سالها و روزهای پر از هراس و ناامیدی به سراغ نوشتن رفت و کوشید تا با طرح سمفونی جدیدی از زندگی انسان ایرانی بار تاریخی او را بر دوش بگیرد و تبدیل به تاریخی از گوشت و خون و کلمه شود. دانشور طی این سالهای پر از بیاعتمادی و سرخوردگی باز هم تاریخ را در مشت خود فشرد. اما این بار او به دنبال سمفونی و نوایی جدید و پرهیاهو نبود، او با درک موقعیتهای پر از لعن تاریخ آن را هجو و لعن نمود. هجوی که با نشانه رفتن به سوی انسان تاریخی معاصر آغاز شد. دانشور از فراموشی مینویسد. از این که انسان ایرانی حافظه تاریخی خود را در پس قلبش فراموش و فراموشتر میکند. او صرفاً به مراحل تاریخی اتکا دارد اما با بازیهای تاریخ پیشبینی شده سرزمین خود آشنا نیست. سیمین دانشور حالا سپیدموی و خسته باز هم به التیام زخمهای سرزمین من مشغول است... بگذریم. برای روشن کردن نقش و اهمیت این نویسنده باید کمی زمان را مزه مزه کنیم: *روزگاری سپری شده: اگر کمی به پشتسر خود نگاه کنیم و به سالهای دهه سی و چهل باز گردیم، واقعیاتی چند از میان زمان مرده بیرون کشیده میشود. دانشور در دورهای نوشتن را آغاز کرد که زن ایرانی با وجود تلاشهایی کوچک باز هم در حصار غیرت مذکر و نرینهخوی این سرزمین قرار داشت. این زن با توجه به تاریخ مذکری که بر او حمل شده بود نه تنها حق و اجازه اجتماعی بودن را نداشت بلکه به عنوان یک انسان موجودی درجه دو به حساب میآمد. بعد از کودتای 28 مرداد 32 با اعزام دانشجویان به فرانسه و افتتاح دانشگاه تهران برخی از خانوادههای سنتی اما فرهیخته به خود و زنان خانه خود اجازه تحصیل در مراکز آموزش عالی را دادند. البته در پروسه بین شهریور 20 تا مرداد 32 این اتفاق سرعت بیشتری گرفت و زنان انگشتشماری اجازه فکر کردن پیدا کردند. با حضور و ظهور جریانهای ادبی با نیما، شاملو، هدایت و اخوان ثالث، فضایی جدید به وجود آمد. این فضا چند ویژگی داشت که نوعی رابطه علیت را به همراه آورد. زن در شعر و داستان آغازگران جریانهای جدید ادبی از تقدس عرفانی و پردهنشین خود خارج شده و موضوع متن هنری قرار گرفته بود. استمرار حضور این زن در متون ادبی با توجه به چهرهای جدید که برای او تصویر شده بود، «انسان» بودن زن ایرانی را به او باوراند. سیمین دانشور از جمله اولین زنانی بود که با اخذ مدارک عالی در حوزه تحصیلی خود این جریان و خط سیر ادبی را قبول کرد. اما تا این جا باز هم تاریخ مذکر تکرار شده بود. مثلاً شاملو فریاد زنان درد کشیده ایرانی بود و با هدایت که از خرافهای مذهبی که این زن را مسخ کرده بود سخن راند. از طرفی دیگر زن ایرانی حتی نیمه متجدد هم شاملو را به عنوان فریادرس خود باور نداشت، بلکه تنها شعر او به عنوان اثری خلاقه، پیشرو و عمیق او را تحت تاثیر قرار داده بود. جریان بعدی تلاشهای حزب توده بود که با شعار آزادی و برابری انسان به میدان آمده بود، تلاش کرد یک زن مبارز بسازد که به طبقه اجتماعی خود معترض است. این حزب با انواع راهکارها و ترفندها کوشید حضور اجتماعی زن ایرانی را تصویر کند و از وی چهرهای مظلوم ارائه نماید. جریان سوم، تولد نهادهای آزادیبخش زنان بود. این جریان که هیچگاه در ایران موفق نبود به چند دلیل اصالت خود را به دست نیاورد. وابسته بودن به احزابی مانند حزب توده، توجیه و تبلیغ نوعی لمپنیسم منزجرکننده، حملاتی پنهان به بنیاد خانواده و... باعث شد خود زن ایرانی این جریان را حذف و کمرنگ نماید. به طوری که این نگاه در بلندمدت به نوعی «فمینیسم» شعاری و تکرو تبدیل شد که فاقد مطالعه و دانش تاریخی بود. در این میان و در حضور این همه پروتست دو چهره ظهور کردند: سیمین دانشور و فروغ فرخزاد. فروغ با وجههای معترض و نواندیش شعری را بنا کرد که گذشته از تمام ویژگیهای فرمی و ساختاری، شعر زن بودن است. شاهکار فروغ در این بود که در مقابل تمام زمان خود ایستاد، او حتی به سراغ پنهانترین زوایای زندگی زن ایرانی سرک کشید و عواقب سخت آن را هم پذیرفت. دانشور در حوزه داستان این نقش را به عهده گرفت. او که زنی فرهیخته و تحصیلکرده بود به مانند فروغ فرخزاد به سراغ صداهایی رفت که تاکنون فریاد نشده بودند. این صداها را نه شاملو، نه آلاحمد و نه هیچکس دیگر در جهان هنری خود تصویر نکرده بود: زن ایرانی و تاریخی که بر او میگذرد.
دانشور با طرح علیتی به نام تاریخ زن را در مقابل تکههای مختلف این سمفونی زمانمند قرارداد. دانشور در سالهای آغازین دهه درخشان چهل با درک زمان ملتهب دوره خود چند بنیان را انتخاب کرد: او میدانست زن ایرانی به عنوان یک مفهوم تاریخی دچار از هم گسیختگی درونی شده است. این نابهسامانی با مطالعه دانشور بر فطرت پذیرنده این زن کشف میشود. زنی که خانواده، انسانها و زمان و تاریخ او را هدف اصلی وجود خود قرار دادهاند. نوعی رنج کشیدن تکراری که حتی در دوره جدید تجدد هم ریشههای خود را حفظ کرده است. بحث بعدی زن بودن و از زن نوشتن است. دانشور در سال 47 با چاپ رمان «سووشون» اتفاقی بزرگ در ادبیات ایران را موجب شد. از ویژگیهای روایی اثر که بگذریم سووشون غمنامهای حساسی در باب تاریخ بر گرده زن سرزمین او است. دانشور به نوعی تجارب فروغ فرخزاد را با سیمایی ارائه داد که اروتیسم و جنسیت در آن شکل طبیعی زندگی را گرفتهاند. بنابراین دانشور معترض نیست او به هیچ بنیان و یا باوری حمله نمیکند بلکه تنها به روایت هر آنچه که گذشت و میگذرد مشغول است. از طرفی دیگر دانشور به مرثیهسرایی تن نمیدهد. مرثیهسرایی تکرار عمل زن ایرانی است که حالا میتواند روی کاغذ آمده باشد. بنابراین او با درک عمیقی که از زمان خود دارد رنجنامه زن را در شکوهی حماسی روایت میکند. شاید مهمترین ویژگی سیمین دانشور در جریانسازی او باشد. با این که فروغ زودتر از دانشور راه اثبات زن بودن را آغاز کرده بود اما او به دلایلی که ذکر شد نتوانست در زمان خود قهرمان مخاطب خود باشد. گذر زمان فروغ را به مخاطبانش باوراند، اما دانشور به درستی بانوی ادبیات ایران است. او انتقاد و دغدغههای خود را در پس روایتش پنهان کرد و با تصویری نو از مفهوم زن او را صاحب نگاه معرفی کرد. با این دلایل میتوان دانشور را اولین زن نویسنده و هنرمندی دانست که کل جامعه آن روز را با تمام محدودیتهایش پذیرفت. او برعکس همسرش جلال آلاحمد یک شخصیت و منش داستانی ثابت و شناخته شده دارد و این برای دانشور موجب خلق آثار یکدست و مهمی شده است. دانشور بعد از تیر 1348 دیگر شخصیت و وجودی پذیرفته شده است. او با رمان سووشون قلب تاریخ را نشانه رفته است. از زنی مینویسد که حضور او مساوی با حضور تاریخ و زمان است. سووشون به زن ایرانی غرور میبخشد و این غرور هیچ دخلی به فمینیسم ندارد. تاریخ چند سال قبل از چاپ سووشون ثابت کرده که تلقی منجی زنان ایرانی بودن و فریاد حلقههای پینه بسته ایشان شدن هیچ توفیقی پیدا نمیکند و اولین مخالفان آن خود زنان هستند. بنابراین دانشور مدافع زن ایرانی سووشون نمیشود بلکه با روایت او از جهان و نقطه محوری شدن او در زمان قصوی خود باعث میشود که مخاطبش خود را باور کند. اقبال سووشون آنچنان فراگیر بوده و هست که کمتر مخاطب ایرانی از آن روی برگردانده است. حتی مخالفان ادبیات دانشور نیز بر زیرکی و عمق نگاه او در این رمان صحه میگذارند. بعد از سووشون سالها ما منتظر سیمین دانشور میمانیم تا «جزیره سرگردانی» او بعد از چیزی نزدیک به دو دهه تاریخ را نگا میکند. حالا او دیگر جزیی آگاه از این پیکره شده است. دانشور جزیره سرگردانی، حکایت دیگری دارد. او بعد از اثبات موقعیت زن سووشون، حالا تولد مفهوم جدیدی از زن را به تصویر میکشد. دانشور در جزیره سرگردانی رئالیسم اجتماعی ـ سیاسی سالهای ملتهب بعد از دو دهه چهل را پیشرو دارد. زن جزیره سرگردانی همگام با تاریخ خود حق اعتراض، فردگرایی و تعقل را به دست آورده است. این مولفه او را در میان زندگی اجتماعی قرار میدهد. میگوید، نظر میدهد و در آخر راوی تشنج زمان خود است. سمفونی باشکوه سووشون حالا تبدیل به نوایی پرآشوب و خشمگین میشود. دانشور با درک لحظات حساس این سرزمین به تصویر مکان و جایگاه زن سنتی خود میپردازد. زن سیمین دانشور بیشک سنتی است. این موجود در عمق خود باورهایی را به همراه میکشد که حتی در بیبندوبارترین لحظاتش دارای اصالت است. این زن آشنا روح مادروار خود را حتی در مبارزات سیاسیاش حفظ میکند. او برای نگاه داشتن قطعات مختلف خاطراتش، آدمها را درک و لمس مینماید. بنابراین این زن با چنین ویژگیهایی تبدیل به یک صدا و یک آوای فردی میشود.
این صدا چیزی یا کسی را محکوم و یا تایید نمیکند. بلکه با توجه به موقعیت تاریخی خود راوی نسل در به در شدهای است که میخواهد در دامن کسی گریه کند. با تمام هوش و سلامتی که در روایت این زن از جهان عینی خود وجود دارد میتوان ردپای خاطرات و گذشتهها را در زبان او احساس کرد. جزیره سرگردانی برای سیمین دانشور دورهای از تشتت و گذار است. او تمام صداهای موجود در پس انقلاب را بازآفرینی کرده و از میان آنها هیچیک را انتخاب نمیکند. تمام این هیاهو میگذرد و قهرمان او تنها در میان این خیابان باقی میماند. او حالا مجموعهای از صداهایی است که در سینهاش دفن شدهاند. نویسنده جزیره سرگردانی موقعیت و ظرف زمان را در کوشش آدمهایی که دغدغه قهرمان شدن را دارند روایت میکند. زمان میگذرد، قهرمانان سرخورده گم میشوند و تنها راوی باقی میماند با دردی از این همه جعل و دروغ. در این جا «ساربان سرگردان» آغاز میشود. جلد دوم جزیره سرگردانی را دانشور در دورهای منتشر میکند که بیست و چند سال از هیاهوی انقلاب گذشته است. «هستی» یعنی زن داستانش تجربه مرثیههای سووشون و آشفتگی جزیره سرگردانی را از سر گذرانده است. او حالا به سیر سنگین و غیرقابل تحمل روزها نگاه میکند. اویی که میکوشید در جزیره سرگردانی زمان و آدم ها را مال خود کند در این جا به درد قهرمان بودن واقف میشود. او با طراحی استادانه سیمین دانشور زنی از اعماق تاریخ است. به نظر من رمان ساربان سرگردان سه ویژگی خاص دارد. 1- قهرمان دانشور بعد از تجربه فضاهای متعدد از تحجر تا آنارشیسم حالا تبدیل به راوی غمآلود اتفاقها شده است. او با یک پختگی درونی به ابعاد مختلف عمل و حرکات داستانی نگاه میکند و آدمهای رمان در کنار او و با نگاه او شکل میگیرند. سیمین دانشور در رمان ساربان سرگردان به حرکت آرام و خزنده تاریخ وجهه دیگری میدهد. حالا دیگر قهرمانی او عین تاریخ است، بر تاریخ و بازیهایش وقوف دارد و میکوشد تا عزیزان خود را از هرم زمان بیرحم آگاه کند. تلفیق فضای سنتی خانواده با شخصیت فردگرای هستی موجب میشود که بنیادهای شناخته شده جهان دانشور رنگ کلاسیک به خود بگیرند. این کلاسیسم دوستداشتنی در هجمه دیالوگها «هستی» را به رنگی متفاوت میآراید و او در حین روایت خود از جهان صاحب ردپا و جسم میگردد.
2- دومین ویژگی مهم این رمان نزدیک شدن به نوعی فضای معنوی روایی است. در سووشون بوی تاریخ به مشام میرسد. جزیره سرگردانی دایرهای از رئالیسم سیاسی و اجتماعی پرتنش است. اما ساربان سرگردان تمام این تجربهها را تبدیل به نوعی متافیزیک و عرفان شرقی میکند که هستی نمادین راوی در عین حال موضوع آن است. این معنویت نتیجه از سر گذراندن لحظههای فراوانی است که آدمهای دانشور آن را تجربه کردهاند. نوعی تردید به واقعیت و حقیقت که از عدم قطعیت صداهای این مردم شکل گرفته است. تردید و شکاکیت معنوی قهرمان دانشور او را به کشف دنیای نو هدایت میکند. دنیایی که در آن نمیتوان به بودها و راهها دل بست. زن سیمین دانشور به لایههای غیرمادی دنیا پناه میبرد و در این فضا دیگر فریاد زدن و تظلمخواهی ارزشی ندارد. پوستاندازی آدمهای دانشور زیرکانه و با آرامش هرچه بیشتر صورت میگیرد. ایشان با حذف ماتریالیسم از زندگی خود میکوشند پشتسر مهرههای تعیینکننده جهان را ببینند. 3- سومین ویژگی معنابارور ساربان سرگردان در تقابل هستی و جهان اجتماعی اطراف او است. قتلها، جنازهها و نفرت و پلیدی. هستی با بنمایههای معنوی خود بر جهان دل نمیسوزاند. او از میان انبوه جنازهها بیرون آمده است. صدها سال تعفن را به چشم دیده و حالا دیگر به سراغ فضای محدود تاریخ صوری نمیرود. او با درک این نکته که درد هم جزیی از تاریخ است و رنج مساوی با فاجعه نیست از وحشتناکترین صحنههای رمان که آدمها در میان کویر منتظر مرگ هستند، رویایی باشکوه از خود انسان میسازد. درواقع این جنبه مهمترین مولفه رمان ساربان سرگردان است. دانشور در این رمان انسان را ارج میدهد و زن به عنوان چهرهای رنجدیده حالا تبدیل به مفهوم و معنای انسان میشود. شکوهی که شاملو در اشعارش برای انسان قائل بود در رمان دانشور به اندوه انسان بودن تبدیل میشود. سیمین دانشور مصیبتهای این انسان را جزیی از نظام طبیعت او میبیند و میخواهد تا صدای اومانیسم زنانه خود را در تمام آواهای تلخ و شیرین جهان برتری بخشد.
* دانشور راوی زمان خود: در این گفتار کمتر بتوانم به ویژگیهای داستانی آثار بانوی ادبیاتمان اشاره کنم. اما برای خالی نبودن عریضه باید بگویم دانشور یکی از بزرگترین دیالوگنویسها و رئالیستنویسهای ما است. رئالیسم دانشور با تمام فضاها و موقعیتهای تغزلی او در روایت صریح زمان خلاصه میشود. او نویسنده زمان گذرنده است. بنابراین در این برش، آدمها صاحب عمر و فراز و فرود هستند. این رئالیسم ویژگیها و شاخصههای خود را مدیون ذهن روایت درست نویسندهاش میداند. دانشور جنس روایت داستانی را میشناسد و علاوه بر حکایت قصه خود، فرسوده شدن و سپری شدن در زمان را نیز به تصویر میکشد. او برای ثبت این واقعگرایی از کوچکترین وقایع نیز نمیگذرد زیرا این تخطی میتواند به بافت اصلی متن که همان در زمان و بر زمان بودن است لطمه وارد کند. جزیینگری او همراه با زبان خاص آدمهایش است یعنی آدمهای سیمین دانشور برای لحظات خود زبان مخصوص به خود را دارند. حضور قهرمان و شخصیت محوری در آثار او مساوی با زندگی سایر آدمها است. شاهکار این نمونه در سووشون دیده میشود. وقتی که زری هست صد هست، حرفهای آدمها روایت میشود و اصلاً زندگی جریان دارد اما با خارج شدن او از صحنه صداها و آدمها و همچنین روح زندگی از اثر محو میشود. بنابراین زن آثار دانشور مترادف با زندگی خود و زندگی دیگری است. نگاهی مدرن به باور مادر بودن در نزد زن ایرانی، به طوری که این باور مادر بودن حتی روایت را هم تسلیم خود میکند. دیالوگها درخشان دانشور را نمیتوان منکر شد. آدمهای او تنها حرف نمیزنند بلکه در دیالکتیک دیالوگهای خود صورتهای مختلف از واقعیت را به ما ارائه میکنند. زبان دیالوگهای کاملاً فردی و بازتاب درون چندلایه هر کدام از این انسانها است. دانشور یک نویسنده شهری است این بدان معنا است که او از شهر و تمدن شهرنشینی مینویسد. زن او در میان صدها و یا هزارها نفر شکل میگیرد. بنابراین سیمای او در میان این هجمه از آدمها به تصویر کشیده میشود. شاید همین شهرنشینی و توجه او به زن شهری ایران است که رئالیسم او را عمیقتر و سترگتر مینماید. رمانتیسمی که در دل این رئالیسم شکل میبندد اصلاً به سانتی مانتالیسم تبدیل نمیشود. آدمها او ذاتاً حسگرا هستند و حضور مولف در متن نیز عین رمانتیسم است. قطعات و تصاویر و نوشته او دربرگیرنده آدمهایش هستند و این آدمها به هیچوجه از این تصاویر جدا و منفک نمیشوند. در پایان میتوانم به یک نکته اشاره کنم: دانشور از دنیا و برای دنیا مینویسد که هنوز مفهوم انسان راوی را میشناسد و در مقابل او سر تعظیم فرود میآورد.
در پایان: این نوشته صدمین نوشته من در روزنامه همشهری است. عدد خوشیمنی که با نام دانشور گره میخورد و خاطرهای میشود برای روزهایی که در مقابل دارم. سیمین دانشور را دوست دارم چون انسان را دوست دارد و بدون توجه به احکام نقد ادبی میگویم او بانوی کلمات و ادبیات ما است. همین و تمام...