محمد قوچانی
چرا روزنامهای همچون همشهری که گرایش آشکاری به آزادی اقتصادی و سیاسی دارد و در ایران به مدافع جریان میانه مدرن شناخته میشود، باید به انتشار ترجمه مجموعه مقالات ماهنامهای چپگرا به نام «لوموند دیپلماتیک» دست زند؟
پاسخ این پرسش را حداقل از دو منظر میتوان توضیح داد:
اول از منظر حرفهای ایجاد مجرایی برای دستیابی بیواسطه و منسجم به مقالات یکی از معتبرترین مجلات جهان که دارای نگاهی موشکافانه و بدیع به حوزه روابط بینالملل است، اقدام بیفایدهای نیست. چنین اتفاقی متاسفانه در مطبوعات ما کمسابقه است.
در حالی که مطبوعات جهان یکی از منابع اساسی مقالات روزنامهنگاران ایرانی است اما کمتر موسسه یا نشریهای به این موضوع اندیشیده است که میتوان با انتشار مجموعه کامل این مقالات در واقع مخاطب فوقالعاده محدود فارسی زبان را وارد دنیایی بیکران و در عین حال منسجم از اطلاعات کرد.
دریافت مقالات مجلات جهان به صورت یک مجموعه واحد در عین حال ما را با نوع روزنامهنگاری و نیز نگاه واحدی که در پس این ژورنالیسم حرفهای وجود دارد آشنا میکند و خواهناخواه اثراتی شگرف بر ادبیات و زبان نگارش و نیز خوانش ما خواهد گذارد.
درست به همین دلیل است که هماکنون عربها ترجمه مجلات معتبر بینالمللی را در دستور کار قرار دادهاند و در این زمینه حتی به صرف هزینههای مادی و معنوی میپردازند تا با گسترش جغرافیای زبانی خود، جهانی شدن را هرچه بیشتر درک کنند. و درست به همین دلیل است که از اقدام موسسه و روزنامه همشهری در انتشار این مجموعه ولو متفاوت با نگاه حاکم بر روزنامه نباید شگفتزده شد.
دوم از منظر اجتماعی اتفاق مهمتری در جامعه ایران در شرف تکوین است که اتفاقاً انتشار مجموعه مقالات لوموند دیپلماتیک را نه فقط به اقدامی مفید بلکه ضروری تبدیل میکند.
همه ما میدانیم پیش از پیدایش سوسیالیسم به مثابه یک ایدئولوژی رادیکال، جنبشی فکری در اروپا شکل گرفت که بعدها مارکس از آن به عنوان سوسیالیسم تخیلی نام برد. عنوانی که نشان از طعنه داشت و پس از مدتی سوسیالیسم علمی در برابر آن ساخته شد که پوچی و بیاعتباری واژه اولیه آشکار شود.
بنیانگذار سوسیالیسم تخیلی مردی فرانسوی به نام سن سیمون بود با خاستگاهی اشرافی که در عهد او بیمقدار شده بود. سن سیمون چون اربابان باشفقت و کرامت، انساندوستی بیبدیل بود و امید داشت با وعظ و موعظه و اخلاق و خلق کریمانه بنای جامعهای عادلانه را پیریزی کند. بر اسب سرکش مالکیت لجام زند و او را در خدمت جامعه درآورد.
سن سیمون به آرمان شهری فکر میکرد که در کتابهای مقدس تصویر شده بود. شهری با نهرهای عسل و شیر و مردان و زنانی که عاشقانه دل در گرو نوع انسان داشتند و به احسان و انفاق میپرداختند. او و پیروانش قصد داشتند با تاریخ چانهزنی کنند و به مغازله بپردازند و جامعهای سوسیالیستی در برابر سرمایهداری تازه سر برآورده و بورژوازی نفس جاافتاده بسازند. اما مارکس که روزی دل در گرو سن سیمون داشت به هنگام نگارش مانیفست کمونیست بر او تاخت.
او دلیل سوسیالیست شدن اشراف را نه از جهت پرولتریزه شدن آنان که از سر ضدیتشان با طبقه تازه تأسیس بورژوا دانست و نوشت: «اشراف برای جلب همدردی دیگران باید در ظاهر چنین وانمود میکردند که سنگ منافع خویش را به سینه نمیزنند و فقط به خاطر منافع طبقه کارگر کیفرخواستی بر ضدبورژوازی تدوین کردهاند. بدینسان اشراف با سرایش هجویههایی بر ضدفرمانروای جدید خود و با زمزمه کردن پیشگویههایی اهریمنانه درباره فاجعهای قریبالوقوع در گوش او انتقام خود را بازستاندند.»
مارکس همچون همیشه با طعنه و کنایه ماهیت اشرافی سوسیالیسم اولیه را افشا میکند: «به این شکل سوسیالیسم فئودالی پدید آمد: نیمی مرثیه نیمی هجویه، نیمی پژواک گذشته نیمی تهدید آینده ... اشراف انبان دریوزگی پرولتاریا را پیشاپیش خود چون درفشی تکان میدادند تا مردم گرد آنان جمع آیند اما هربار که مردم از پی آنان روان میشدند نشانههای قدیمی نجابت خانوادگی را آویخته بر کپل اسبهایشان میدیدند.»
مارکس البته سن سیمون را مصداق سوسیالیسم ارتجاعی نمیدانست اما او را به دلیل حمایت از سوسیالیسم اتوپیایی مشمول انتقاداتی مشابه میدانست. «از نظر سوسیالیستها و کمونیستهای آرمانشهری کنش ابتکاری و تشخص ایشان باید جایگزین کنش تاریخی، شرایط آفریده پندار باید جایگزین شرایط تاریخی رهایی و تشکیل جامعه به ویژه براساس نسخههای این مخترعان باید جایگزین تشکل تدریجی و خودانگیخته پرولتاریا شود.» این در حالی بود که مارکس و همه سوسیالیستهای پس از سن سیمون تاریخ را بسی بیرحمتر از آن میدانستند که در برابر اخلاق تن به عدالت دهد.
تاریخ گرچه نشان از آن دارد که سوسیالیسم علمی مارکس در ایجاد عدالت ناکام ماند اما بیگمان سوسیالیسم تخیلی سن سیمون هم از سطح انجمنهای خیریه فراتر نرفته است.
در جامعه ما اما لیبرالیسم به چنین سرنوشتی دچار شده است با این تفاوت که قرائت سطحی از پوپر جانشین سوسیالیسم تخیلی سن سیمون شده است. با موج روزافزون اقبال لیبرالیسم و میل جهانی شدن و جهانی کردن، جامعه ما در آستانه پذیرش آزادی به عنوان ارزش مادر قرار گرفته است و آن را بر همه ارزشها حتی استقلال و عدالت برتری میدهد هنوز تصور ما از لیبرالیسم چیزی چز اتوپیایی رویایی نیست.
آزادی مالکیت، جهانی شدن، فردگرایی، سرمایهداری همه و همه در جامعهای مشحون از نقش فائقه دولت به آرمانهای کسانی تبدیل شده که در فراق آزادی میسوزند. هیچ حزب سیاسی عمدهای را نمییابید که از ایدئولوژی چپ دفاع کند. به جز پارهای اتحادیههای دولتی کارگری که با از دست دادن نفوذ خویش در دولت، چپگرا شدهاند.
کسی را نمییابید که از آرمانهای اجتماعی دفاع کند. فردگرایی مفرط در برابر فردستیزی افراطی سبب شده است که مفاهیمی چون ایثار، انفاق و جهاد که بازتاب نوعی نگاه جامعهگرایانه اسلامی است (مشابه سوسیالیسم مسیحی که مارکس درباره آن سخن میگوید) کمرنگ شوند.
بزرگترین روشنفکران ایرانی از دموکراسی میگویند و آنان که با تعابیری چون مردمسالاری، دموکراسی دینی و حتی سوسیال دموکراسی سخن میگویند قهراً، به سطوحی از لیبرال دموکراسی استناد میکنند. نظامی که در آن صندوق رای همچون مجسمه آزادی پرستش و مجسمه آزادی سوار بر ناوهای بیگانه وارد میشود.
اما درست در همان زمان که این افراد بر توسن لیبرالیسم مینشینند و مردم را بر تاختن در پی خود میخوانند نشانههای قدیمی از پشت اسبهایشان آشکار میشود. لیبرالهای ایران همه خود روزی از ارباب دولت بودهاند و اینکه با غروب دولت بخت ایشان نه فقط ضددولت که ضد هرگونه آرمان اجتماعی شدهاند تا با لیبرالیسمی تخیلی بار دیگر سلطه قدرت سیاسی (اینبار نامریی) را برقرار کنند.
لیبرالیسمی که امروز در همه جناحهای سیاسی ایران از راست تا چپ، از محافظهکار تا اصلاحطلب، روحانیان نوگرا و روشنفکران مدرن، روزنامهنگاران و سیاستمداران به خواست مشترک تبدیل شده است در عالیترین سطح خود جز لیبرالیسمی تخیلی نیست.
آرمانشهری که در آن نهرهای شیر و شکر روان است. آزادی از در و دیوار میبارد. عدالت اگر نه در صدر که به قدر کفایت موجود است و استقلال در معنایی فراختر قرار گرفته است. استعمار واژهای مستعمل است و استعمارگران تقدیس میشوند! تا مستعمرات را از شر مستبدان نجات دهند.
در این هیاهو اما آشنایی با نگاهی متفاوت نسبت به لیبرالیسم مغتنم است. نگاهی که از سر استبداد برنمیخیزد. فرانسه به پیشتازی خویش در دموکراسی افتخار میکند و جمهوری خویش را مادر جمهوریها میخواند و طبقه متوسط خود را پرچمدار بورژوازی میداند و خود را در باور به لاییسیسم مومنی ثابتقدم میداند.
با این همه، معتبرترین ماهنامه جناح چپ پاریس یعنی لوموند دیپلماتیک منتقد لیبرالیسم آمریکایی است. و این همان چیزی است که گرچه ما را وادار نمیکند تا همه انتقاداتش به موج جهانی شدن این ایدئولوژی را بپذیریم اما حداقل نگاهمان به لیبرالیسم را واقعی و علمی کنیم تا از چنبره این لیبرالیسم تخیلی به درآئیم.