تاریخ انتشار : ۲۵ آذر ۱۳۸۶ - ۱۲:۳۶  ، 
کد خبر : ۲۰۸۶۰
گزارش سخنرانی بابک احمدی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران

روایت نقد


امروزه پس از سپری شدن پنجاه، شصت سال از مکتب فرانکفورت وقتی که لفظ نظریه انتقادی را می‌شنویم بلافاصله به یاد بزرگان این مکتب هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه و تا حدودی هم بنیامین می‌افتیم که به چه منظور این چند متفکر در نیمه اول قرن بیستم به این نتیجه رسیدند که چنین نظریه‌یی را مطرح کنند و منظور آنها از مفهوم انتقاد چه بوده. به همین دلیل ریشه‌های این بحث را در فرهنگ اروپایی دنبال می‌کنیم. بدون اینکه خود این متفکرها در مورد ریشه‌های آن به بحث پرداخته باشند، چه درکی از مفاهیم فلسفی نظری از قرن‌های پیش در فرهنگ اروپایی باقی مانده است.

ریشه اولیه و اساسی مثل سایر جنبه‌های دیگر فرهنگ غرب به یونان برمی‌گردد، اما پیش از مطرح کردن این موضوع، طبق مطالعات انجام شده طی چند دهه اخیر درک ما از نقد و نقادی چیست. ساده‌ترین آن به درک عامیانه برمی‌گردد که به طور صریح یعنی کنار گذاشتن امور خطاست و کمتر جنبه ستایش و نکات مثبت می‌باشد. با نقد دو مقصد مرتبط با هم مدنظر قرار می‌گیرد: اول یعنی وقتی از حرفی، صحبتی، گفته‌یی و یا متنی انتقاد می‌کنیم در واقع نشان می‌دهیم که کجاها بد کار کرده است و در معنای دوم که مرتبط با معنای اولی نیز هست، بیانگر حدود کارایی آن است و تا کجا می‌تواند کار کند.

همواره در فرهنگ غرب بین این دو نکته تفاوت‌هائی قائل شده‌اند. به خصوص متفکران دنیای باستان یونان، یکی از این دو جنبه را مهم‌تر تلقی می‌کردند، برخی‌ها مانند افلاطون به درست کار کردن و برخی دیگر مثل ارسطو به حدود و توانایی کار کردن توجه می‌کردند.

اما واقعیت این است که نقشی که ما برای نقد در نظر می‌گیریم و ریشه آن kritikos است، به معنی قضاوت و داوری است و در نتیجه هر جا در آثار یونانی‌های باستان به این لفظ برمی‌خوریم، معنی متفاوتی با آنچه مطرح شد استنتاج می‌شود. تقریباً در اکثر آثار فیلسوف‌های اصلی یونانی مقصودشان از این لفظ قضاوت کردن بوده نه لزوماً قضاوت مثبت یا منفی، یعنی هر نوع گزاره‌یی که از یک امر واقع خبر دهد و شاید بار ارزشی داشته باشد یا نه.

افلاطون به طور معمول در تمام آثارش وقتی که به نوعی به داوری‌های ارزشی برمی‌گردد، درست کار کردن را مطرح می‌کند، به راحتی قابل اثبات است و با مطالعه مکالمات وی می‌توان به چنین نمونه‌هایی برخورد که در واقع وقتی قضاوت می‌کند این قضاوت یک بعد ارزشی پیدا می‌کند و به درست یا بد کار کردن پدیده مورد نظرش برمی‌گردد و تا حدودی به همان تعریف اولیه عامیانه برمی‌گردد.

اما با ارسطوست که معنی اصلی پیدا می‌شود، به خاطر ابداع مفهوم «حکمت عملی» است که مفهوم kritikos علاوه بر خوب یا بد کار کردن، فراتر از آن یعنی کشف حدود آن توجه می‌کند. برهمین اساس تفاوت میان این دو فیلسوف بسیار چشمگیر است. در یکی از رساله‌های مشهور ارسطو که امروزه به عنوان یکی از اولین و مهمترین رساله‌های متون بشری است و مربوط به نقادی هنری می‌شود و خودش چنین ادعایی نداشت، با توجه به اهدافی که پیش رو قرار می‌دهیم نوع خوب تراژدی چیست. و داوری‌اش همه جا به خاطر وجود مفهوم حکمت اولیه، یک داوری‌یی است که از زندگی روزمره و عملی برآمده و پراتیک آدم‌ها مهم است، درگیری دانایی با کنش عملی و فعالیت و کردار انسانی را برجسته می‌کند. اولین و بدون‌شک مهمترین فیلسوفی که از چنین مفهومی دفاع کرده است ارسطوست که ارتباط تنگاتنگ تئوری و پراتیک را مطرح کرده و این نقطه عطفی برای شروع فلسفه مدرن است و به راحتی می‌توان گفت فلسفه قرن بیستم محسوب می‌شود. اهمیت نظریات ارسطو در فلسفه قرن بیستم مطرح کردن ایده پراگماتیستی است که دانایی وابسته به عمل است و ملاک و ضابطه تشخیص درستی یا غلطی، عمل آدم‌هاست که این اعمال متوجه اهدافی‌اند در نتیجه ملاک تشخیص درستی یا غلطی اعمال آدم‌ها آن است که آیا به اهداف دسترسی پیدا می‌کنند یا خیر.

پس به این نتیجه می‌رسیم که از نظر افلاطون kritikos یا در واقع آن راهنمایی که قادر به تمایز اعمال آدم‌ها از هم است، کردار آدم‌هاست، که مهمترین دستاوردی است که در اوایل قرن نوزدهم مورد توجه بسیاری از شاگردان هگل و از جمله مهمترین آنها، مارکس قرار گرفته است.

چنین مفاهیمی که در میان یونانی‌ها به طور دقیق و منظم در یک قاعده‌هایی شناخته نشد و با مطالعه متون آنها به این نتیجه می‌رسیم که در واقع تئوری‌هایی به دست می‌آید که حتمی نبوده و از آنجایی هم که متکی به بسیاری از شواهد هست (که ادعای آن را نداشته‌اند که یک تئوری نقادانه مطرح کرده‌اند، اما به هر حال به آن نزدیک می‌شده) ما می‌توانیم اظهار کنیم که فلسفه یونان اولین قدم در فرهنگ بشری بود که ما آن را نظریه انتقادی می‌نامیم.

در قرون وسطی تاثیر این فلسفه به خصوص تاثیرات ارسطو در فلسفه مسیحیت سده‌های میانه به صورت یک بت و راهنما بوده است که شاید مهمترین آنها سن توماس باشد که در آثارش به کرات به تاثیر مستقیم و مقتدر ارسطو برمی‌خوریم. حتی در فلسفه اسلامی تا جایی که وارد مباحث عرفانی نشده‌ایم و به فلسفه به صورت یک پدیده عقلانی نگریسته می‌شود (مثل ابن‌سینا)، همچنان ارسطو با عظمت وجود دارد.

متنها مفهومی که سن توماس از بحث phromesism ارسطویی می‌دهد با ارسطو فرق دارد. اساساً نمی‌دانیم فیلسوفان یونان باستان به چه خدا یا خدایانی مومن بودند. همه چیز یک مثال عالی در جهان دیگری دارد و خیر و همه امور نیک بشری باید نمونه‌های عالی‌تری در جهان دیگری داشته باشند؛ نمونه‌ها نه یک نمونه. ولی سن توماس یک فیلسوف مسیحی بود و به صراحت و قدرت معتقد بود که اعمال آدمی از پیش تعیین شده و توسط نیرویی مقدس سرنوشت آدم‌ها پیشاپیش معلوم بوده. کردار آدمی به خاطر اراده‌یی فراتر از اراده آدمی است و این اراده در واقع بر آدم بسیاری چیزها را پنهان می‌کند و اعمال آدم بر خودش آشکار نمی‌شود و بدین ترتیب از حرف‌های سن توماس مثل صحبت‌های یونانی‌ها فهمیده می‌شود که نقد به معنای کشف حقیقت یا معنای نهایی یک ایده یا یک فکر یا یک گفته خاص است؛ ولی اگر به طور کلی مفهوم نقد را به معنی عام آن در نظر بگیریم متوجه می‌شویم وقتی سن توماس می‌گوید کشف حقیقت یا کشف معنای هر چیز، آن هدف یک آدم نقاد می‌شود.

نحوه عاقلانه و بخردانه‌یی که در یونان وجود داشته دیگر در سده‌های میانه به علت وجود یک چیز فراتر از عقل آدمی وجود نداشته و به این ترتیب تنها کشف آن چیزهاست. این رویکرد در فلسفه اسلامی نیز وجود داشته، یعنی نوعی دور شدن از عقل انسانی. (اما مقاومت‌هایی مثلاً از طرف رازی وجود داشته.) اما هر آدمی که به عقل انسان مومن است مثل دکارت، کانت و هگل این اصالت را دارد که هر چه محصول عقل انسانی است را مورد نقد قرار دهد. در نتیجه دایره انتقاد بسته می‌شود؛ وقتی این مفهوم هرمنوتیکی امر پنهان مطرح می‌شود و دایره انتقاد گسترده و بازتر می‌شود، وقتی مفهوم خرد آدمی مطرح می‌شود. چون اولین فرض این است که خرد آدمی محدود است و هیچ‌کس در این مورد شک ندارد. ما توانایی آن را نداریم که همه چیز را بشناسیم و توانایی عقل آدمی محدود بوده و در یک نقطه تمام می‌شود. وقتی که چیزی اساساً در معرض درک ما نباشد نمی‌توانیم آن را مورد نقد قرار دهیم، در نتیجه ما می‌توانیم به هر گزاره زمینی انتقاد کنیم اما به آن موضوع اصلی که تعیین‌کننده همه آنهاست نمی‌توانیم انتقاد کنیم. در واقع تمام فلسفه مدرن اروپایی براساس همین شکل گرفته ولی نه به خاطر نوعی مخالفت با یک تفکر دینی، بلکه به خاطر نکته مهم دیگری که شروع‌کننده بحث فلسفه مدرن است که مهمترین چهره و بزرگترین نمونه تاریخ فلسفه دکارت است. با دکارت فلسفه مدرن شروع می‌شود.

اولین و مهمترین مبانی‌یی که دکارت از آن شروع می‌کند «شک» است. از اینکه من نمی‌دانم، از اینکه نمی‌دانم تا کجا کار می‌کند، از اینکه نمی‌شناسم. با خواندن آثار وی پی می‌بریم که او به دنبال آثار یقینی است و چیزی جز حکم معروف «می‌اندیشم، پس هستم» را پیدا می‌کند. در نتیجه اولین قدم فلسفه مدرن یعنی از آن خدای مطلق که اراده‌اش همه‌جا و همه‌چیز هست، دور می‌شویم. به تدریج فلسفه مدرن با کانت به جایی می‌رسد که وجود خداوند اساساً با خرد انسانی اثبات‌شدنی نیست، بلکه به یک باور، یقین و اطمینانی برمی‌گردد که کارهایش غیر اخلاقی است نه به این معنا که کارهایش نابخردانه است بلکه به این معنی که با عقل توجیه‌شدنی و اثبات‌شدنی نیست، بلکه به کمک نیرویی که به آن ایمان می‌گوییم اثبات‌شدنی است. این پیوند بین مغز و شکاکیت فلسفی در واقع ما را از مباحث قبلی جدا می‌کند، تنها چیزی که ما را به مسائل گذشته مرتبط می‌سازد کشف حدود توانایی است که در ارسطو هست. بزرگترین فیلسوف ناقد دوران معاصر که کانت است این مهمترین مفهوم نقد را که مطرح می‌کند، عیناً همان مفهوم ارسطویی است که می‌خواهد حدود توانایی عقل انسان را کشف کند. آدم تا کجا را قادر است بشناسد و از کجا به بعد را نمی‌تواند بشناسد. کانت فیلسوفی است که مطرح می‌کند نباید در پی دلایل عقلانی برای وجود خدا و مسائل دینی باشیم، در حالی که خودش مومن به خداوند مسیحی بوده، اما ایمانش را در تمام کارهای فلسفی‌اش بیرون از بحث قرار می‌داده. می‌توانسته آن را وارد بحث فلسفی کند کما اینکه این کار را کرده اما به کمک آن ایمان سعی نکرده مسائل مربوط به خردورزی فلسفی آدمی را بررسی کند. به همین ترتیب به نظر می‌رسد آدمی بوده که نقطه شروع‌اش اول عقل آدمی، دوم فهمیدن حدود و توانایی عقل آدمی است و به همین دلیل می‌توانسته مفهوم نقد را مطرح کند. زیرا می‌توانسته با کمک عقلانی بودن استدلال‌ها، چیزهایی را رد کند یا بپذیرد عبارت مشهورش در کتاب: «نقد عقل محض یا سنجش خرد ناب» این است که امروز دیگر هیچ امری وجود ندارد که از حوزه نقادی ما بتواند در امان باشد. هر چیزی در دنیا قابل نقد است و هیچ امر مقدسی وجود ندارد که از حد توانایی عقل انسان بگریزد. این فیلسوف بزرگ، نیمه دوم زندگی کاری‌اش را فلسفه نقادی گذاشته بود و درکش از انتقاد به یک درک بسیار مهم و اصلی فلسفه تبدیل شد اما اگر وارد این بحث شویم که تا کجا عقل ما می‌شناسد، پیشاپیش قبول کردیم که به هر حال جایی وجود دارد که عقل ما آن را نمی‌شناسد. کانت عاقبت کشف کرد که اموری هست پیشاتجربی که به استدلال و تجربه ما در دنیا و در جهان بستگی ندارد. به این ترتیب با کانت وارد بحث مهمی از تاریخ فلسفه می‌شویم، که پایه اساسی نظریه انتقادی قرن بیستم است. یعنی آیا شناختن انتقادی چیزها به دلیل این است که چیزی دیگر و بهتر و درست‌تر را جایگزین آن می‌کنیم یا به استناد آن که ما نمی‌دانیم آن چیز چیست فقط آن را رد می‌کنیم. کانت در یکی از نوشته‌های پیش از مرگش مطرح می‌کند که آیا نقادی به شرطی درست است که حتماً یا جنبه ایجابی داشته باشد یا خیر. کانت مطرح می‌کند که اخلاقاً نمی‌توانیم انتقاد کنیم مگر اینکه جنبه ایجابی را در نظر گرفته باشیم. جمله‌یی که در این مورد می‌گوید آنقدر صریح و روشن و فلسفی نیست ولی این تعبیر را می‌شود فهمید که نقد همواره نیازمند گونه‌یی ایجاز پیشنهادی یا هر چیز به جای امری است که مورد نقادی ماست. این بحث کانت مانند سایر بحث‌های مطرح شده به این مشکل برمی‌خورد که حدود شناسایی چقدر است و آیا امری که برای ما قابل شناسایی نیست برای ما وجود دارد.

اولین و مهمترین فیلسوفی که بعد از کانت این بحث را مطرح می‌کند و بسیار به مباحث قرن بیستمی و نظریه انتقادی نزدیک است، هگل است. او در نقد نشناخته بودن جهان این استدلال را مطرح می‌کند که چیزی هست که من نمی‌توانم آن را بشناسم، همین آگاهی که این چیز بیرون من هست که من نمی‌توانم بشناسم، آگاهی به یکی از صفات آن است و یکی از مشخصه‌های آن است، اولین قدمی است که من چیزی از آن را می‌شناسم و چیزی از آن را می‌دانم و به ادعای کانت آن چیز یک امر نشناختنی است که مورد شناخت من است، از این رو آن چیز به طور مطلق نشناختنی نیست. یعنی همواره می‌توانیم در مورد ناشناخته‌ بودن این امر، یک قدم جلوتر برویم یعنی با شناختن این صفات می‌توان چیزهای دیگر را هم شناخت.

هگل در یک رساله بسیار مهم و کوتاه که چهار سال قبل از «پدیدارشناسی روح» آن را نوشته، در مورد گوهر نقادی فلسفه در کل و فعلیت آن به طور خاص این نکته را مطرح می‌‌کند. و تنها موردی است که در آن هگل به صراحت مقصودش را از نقد گفته است. وی در این رساله مطرح می‌کند که فلسفه براساس اعتقاد به همه چیز شکل می‌گیرد و نگاهی انتقادی به دانش بشری و به حدود شناخت بشری است. هگل با ملاک قرار دادن جهان واقعی ما را وارد دنیای امروزی می‌کند و از آن مرحله به بعد مفهوم مطرح شده برای انتقاد، مفهوم امروزی است. ما چیزها را مورد انتقاد قرار می‌دهیم به خاطر آنکه آن چیز یک امر واقعی است و آن را با واقعیت می‌سنجیم. بنابراین ناقد کسی است که از حوزه فکر ناب فلسفی خارج شده و به جهان واقعاً موجود برمی‌‌گردد، جهان اجتماعی، جهان تاریخی و جهان زندگی واقعی آدم‌ها که در مقاله هگل هم ذکر شده است.

هگل در کتاب «پدیدارشناسی روح» طی یک سیستم کلی دانش بشری و یک حرکت کلی تاریخی که هگل به آن روح می‌گفت ولی همه اینها با توجه به واقعیت موجود برای اولین بار شاید در تاریخ فلسفه مدرن غرب بعد از کانت فیلسوفی پیدا شد که مثال‌هایش در کتاب‌ها از دنیای واقعی (مثل جنگ‌های واقعی، رهبران واقعی دورانش، بحث‌ها و خرافات رایج، درک‌های متفاوتی از علم دورانش) بود. و بدین‌ترتیب پدیدارشناسی راهنمای اولیه هر نقد بزرگ فلسفی بعد از خودش شد. وقتی که آثار هایدگر را می‌خوانیم از شباهتش به پدیدارشناسی حیرت می‌کنیم. بلافاصله بعد از هگل شاگردانش، کسانی که پس از وی تکیه بر جهان واقعی داشتند (هم هگلی‌‌های راست و هم هگلی‌های چپ) تمام بحثشان آن بود که دنیا را چنان که هست باید شناخت.

مارکس جوان طی نامه‌یی به پدرش نشان می‌دهد که به عنوان یک هگلی بحث می‌کند و در یک دنیای واقعی و مناسبات واقعی موجود درگیر است نه بازتاب تجلیلی آنها در ایده‌ها و عقاید. حتی روح هگلی را به سخره می‌گیرد. اولین و مهمترین درس هگل برای مارکس، نقادی وضع موجود به کمک واقعیات موجود بوده است. فیلسوفی که از یکی از بزرگترین دانشگاه‌های آلمان فارغ‌التحصیل شده و می‌تواند یک زندگی شیک بورژوایی داشته باشد و آنقدر هم دانا و خوشنویس هست که بتواند زندگی خوبی داشته باشد، راه یک مهاجر سیاسی را انتخاب می‌کند و زندگی خودش و خانواده‌اش را حداقل برای چند دهه به سختی می‌کشاند، متوجه می‌شویم که تصویر یک فیلسوف و ناقد تغییر کرده است. فیلسوف قرن نوزدهم از مارکس به بعد تبدیل به آدمی می‌شود که درگیر فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی است. در حالی که اول راهش چنین بود که فلسفه حقوق هگل را مورد انتقاد قرار دهد، کارش به جایی می‌رسد که به جای نقد ایدئولوژی‌ها، روابط اقتصادی به راستی موجود را نقد می‌کند. به جای کشف ایده از ایده فراهم آمدن، کشف ارزش افزوده از کار آدمیزاد را می‌کند. یعنی راهی را پیدا می‌کند بسیار هم هگلی است و بنابراین راه، مفهومی تازه از نقادی را پایه می‌گذارد. و این مفهوم تازه نقادی، دیگر درگیر مباحث کهنه و حتی نوشته‌های آخر کانت هم نمی‌شود که آیا ما می‌توانیم چیزی ایجابی را مطرح کنیم یا خیر.

ادامه دارد

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات