گروه فرهنگی، حسامالدین ایپکچی
تعرف فرهنگ:
«فرهنگ» مبحثی است که به اندازه عمر بشر قدمت داشته و هیچگاه از رونق آن کاسته نشده چرا که این موجود پویا پا به پای انسان رشد کرده و هر روز در ظرفی نو و اغلب با مظروفی تازه به بازار اندیشه عرضه شده. لذا اهل هر زمان فراخوان توان ذهنی خود به شرح و بسط آن پرداختهاند. فرهنگ در کتابهای لغت مترادف علم، معرفت یا دانش و در مبسوطترین تعریف به معنای «آثار علمی و ادبی یک قوم یا ملت» آمده است. اما به این تعریف خدشه وارد شده چرا که «عمل» را خفیف و بیاثر دانسته. ما علاوه بر اندیشه و دانش معیار دیگری به نام «رفتار» نیز پیشرو داریم و وجدان منصف نمیپذیرد که به یک قوم به صرف عقبه علمی و ادبی محض رتبه فرهنگی بدهیم. بلکه کردار امروز آن قوم نیز برای یک تحلیلگر علوم اجتماعی رکن است. بنابراین تعریف فرهنگ (Calture) از منظر علوم اجتماعی عبارتست از: مجموعه دانش و رفتار اکتسابی بشر در یک جامعه، در حقیقت انتظار این است که آن دانش فراگیر اجتماعی ـ رکن نخست فرهنگساز ـ در «رفتار اجتماعی» نمود یابد و لذا معیار در سنجش فرهنگ رفتار مردمان یک اجتماع است. بنابراین در یک ترجمه عینی میتوان فرهنگ را به مجموعه رفتار و آداب و رسوم اکتسابی یک جامعه تقسیم کرد. هرچند این تعریف دانش را در رفتار اجتماعی مستتر میداند اما تفاوتی که به تعریف پیشین دارد آن است که علم و اندیشهای که در «رفتار اجتماعی» نمود پیدا نکند را جزء فرهنگ آن قوم قرار نمیدهد.
واژه دیگری که ما نسبت به گنجاندن آن در تعریف فرهنگ الحاح ویژهای داریم «اکتسابی» بودن است. با این عبارت در حقیقت رفتار غریزی را از زیرمجموعه رفتارهای فرهنگی حذف میکنیم. اگر این حذف صورت نگیرد مبحث فرهنگ به ناحق آنقدر دامنه مییابد که حتی ما ملزم میگردیم برای رفتار حیوانات درنده وحشی نیز نوعی فرهنگ تعریف کنیم! چرا که آنها هم بر مبنای آداب خاصی شکار میکنند، جفتگیری میکنند، زندگی دستهجمعی دارند و... لکن مراد ما از فرهنگ مجموعه آن دسته از رفتارهای بشر است که ریشه در دانش مکتسب وی دارد (لازم به ذکر است حتی فطریات و دانش حضوری بشر نیز در قالب دانش اکتسابی پای به مرحله تعین میگذارد.) لذا بحث خود را بر مبنای فرهنگ با چنین مختصاتی که ذکر شد میگذاریم.
جامعه با فرهنگ ـ جامعه بیفرهنگ
بارها دیدهایم و شنیدهایم که در مباحث علوم اجتماعی نخست جامعه را به دو گروه بیفرهنگ و با فرهنگ تقسیم کردند و یا برای تقبیح یک جمع، آنان را موصوف به «بیفرهنگ» بودن کردند و بالعکس برای تعظیم جمعی دیگر آنان را مزین به نشان زرین «بافرهنگ» ساختند.
موضع ما نسبت به این تقسیمبندی منبعث از تعریفی است که پیش از این از فرهنگ ارایه گردید. لذا اولین سوالی که اینجا برایمان پیش میآید این است که: آیا جامعه فاقد رفتار و آداب و سنت اجتماعی میتواند به مرحله وجود قدم گذارد؟! پاسخ این سوال آنچنان نزدیک به بدیهی است که ذهن به محض تصور این سوال چنین تصدیق میکند که: خیر! جامعه فاقد رفتار اجتماعی نزد خرد و تجربه قابل تایید نیست. ما میبینیم حتی بدویترین جوامع در دوردستترین نقاط کره خاکی که حتی دست تمدن پیشرفته امروزی به گریبانشان نرسیده هم برای خود آدابی خاص دارند و دست بر قضا بسیار بیش از جوامع توسعهیافته بر رفتار و رسوم خویش مقید و متعصبند. از دیدگاه ما این خود یک «فرهنگ» است. آن هم فرهنگی در اوجشان و اعتبار برای اهلش. لذا چنین تقسیمی از منظر ما بسیار عوامانه بوده و توجیه علمی ندارد. حال اگر این تقسیم در درون یک جامعه حادث گردد و بنابراین نه تنها یک خطا است بلکه میتواند ختم به فجایع اجتماعی گردد. تقسیم اهل یک اجتماع به دو گروه بافرهنگ و بیفرهنگ و انفکاک یک کل واحد که به دو جزء متن و حاشیه آغاز یک بحران اجتماعی است. اینجاست که مخاصمه بین این دو جمع شروع میشود و در قالبهای گوناگونی نمود پیدا میکند. بررسی مصادیق این تعارضها، که در جامعه ما اظهر من الشمس است، هرچند بحثی جالب و مهم خواهد بود اما موضوع این مقاله نیست و انشاءالله باشد تا در فرصتی مستقل مورد بررسی قرار گیرد. غرض از به میان کشیدن این بحث اشاره به آثار مخرب این تقسیمبندی مطلق و غیرعلمی در صحن جامعه است.
همسانی فرهنگی:
با توجه به خردهای که نسبت به تقسیم مطلق جامعه به دو دسته بافرهنگ و بیفرهنگ گرفتیم حالت دیگری از قضاوت در باب فرهنگها به ذهن میرسد و به این صورت که بگوییم قیاس فرهنگها با هم نه تنها فعلی خردمندانه نیست، بلکه ممکن نیز نخواهد بود. چرا که جوامع اغلب بر این عادت پیش میروند که خود را بافرهنگ میدانند و غیر خود را در هر وضعیتی که باشند بیفرهنگ میشمارند. لذا اساس درجهبندی فرهنگها محل اشکال است و هر فرهنگی با توجه به بستری که آن را آبستن شده و مکانی که زاده شده دارای مختصات معینی است و لذا قیاس فرهنگهای جوامع مختلف منصفانه نیست.
در این بحث آنچه به نظرم میرسد آن است که نسبیت فرهنگ (Cultural Relativity) پذیرفته است اما خود این نسبیت نیز نسبی است. یعنی برخی از رفتارها را الا در بستر خود و با توجه به ارزشهای خود نمیتوان سنجید. اما برخی از رفتارها نیز اینگونه نیست. ما در اینجا مهمترین کاری که باید انجام دهیم «تعیین شاخص» است. وقتی معیارمان رابرای قیاس فرهنگها طرح کنیم آنگاه در مورد دیدگاه مطروحه خود میتوانیم از غیر، طلب موافقت کنیم.
معیار چیست؟:
آنگاه که قیاس میان خرده فرهنگهای یک فرهنگ مادر پدیدار گردد تعیین «شاخص» دشوار نیست. فیالمثل در رتبهبندی خرده فرهنگها جامعه خودمان به عنوان یک جامعه دینی شاخص ارزشها و ضدارزشهای دینی است. بنابراین هنجار (Cultural Norm) و ارزشهای دینی برای ما میزان است و دامنه آن به قدری وسیع است که خرده هنجارهای دیگر از قبیل خرده هنجارهای بومی (وجود دو هنجار در جامعه واحد در باب موضوعی خاص ممکن نیست. لذا تقسیم هنجارها به بومی و دینی در موضوعی واحد خطا است. از اینرو ما با مسامحه از اصطلاح «خرده هنجار» بهره بردیم) را در درون خود جای داده و محل آنها را نیز معین ساخته. به طور مثال در شرع ما گاه میبینیم معیار عرف قرار گرفته. لذا عرف به عنوان یک رفتار بومی به دو دلیل در درون هنجارهای دینی تعریف میشود:
1- زمان رجوع به رفتار بومی و عرفی را هنجار دینی معین میکند لذا شان رفتار بومی، بالذات نیست و اصالت ندارد. بلکه شان هنجارشدنش را از فرهنگ دینی اخذ میکند.
2- رفتار عرفی نیازی ندارد که حتماً در فرهنگ دینی مورد اشاره مستقیم قرار گرفته باشد اما باید با هنجارهای دینی منافات نیز نداشته باشد. لذا رفتار بومی طبق بند پیش اصالت ندارد. اگر مغایر هنجار دینی باشد فاقد ارزشی است اما عکس این قضیه صادق نیست.
بنابراین قیاس خرده فرهنگهای یک فرهنگ مادر دشوار نیست مثل جامعه ما که در آن شاخص، هنجارهای دینی است و هر خرده فرهنگی که پتانسیل بیشتری از این فرهنگ را جنبشی کرده باشد و مسیر قوه و فعل را طی کرده باشد قویتر خواهد بود. اما در جامعه جهانی با ادیان، مشربها و نحلههای گوناگون ما میتوانیم برای خودمان فرهنگها را بر مبنای ارزشهای خود نمره دهیم اما مسلم این قضاوت قابل ارایه نیست چرا که طرف بحث بارم شما نپذیرفته دیگر نمره که جای خود دارد! لذا آنچه طرح آن لازم است «شاخص کلی» است که در مقیاس جهانی قابل استناد باشد.
به نظر میرسد تنها مستمسک ما در این مرحله توسل به «اولیات»، «فطریات» و «خلقیات» است. هرچند تعریف این اصطلاحات در علم منطق مورد بحث قرار میگیرد و موضوع صحبت ما نیست اما با توجه به تعبیر خاصی که ما از این عبارات داریم تا در مباحث ارزشی از آن بهره ببریم با اتکا به همان اصول منطقیون تعبیرهای خود را نیز عرض میکنیم:
اولیات آن دسته از دانش بشری هستند که عقل مستقل از هر سبب خارجی و فقط به تصور طرفین آن را کشف و تصدیق میکند. مثل اینکه: «کل بزرگتر از جزء است». حال در مباحث فرهنگی میتوان این قاعده را معطوف به ارزشهایی کرد که حسن و قبح ذاتی دارند مانند اینکه «عدالت پسندیده است»، «جور و ستم قبیح است».
فطریات آنست که ذهن مانند اولیات تنها با تصور طرفین آن را تصدیق نمیکند بلکه نیاز به یک حد وسط نیز دارد تا قیاس صورت دهد اما این حد وسط نیز نزد عقل حاضر است. مثل آنکه «ده پنج برابر دو است» این مفهوم بدیهی است اما علاوه بر دو و ده که طرفین قیاس هستند به حد وسط پنج برابر نیز وجود دارد. در بحث فرهنگی میتوان به مطالبات فطری بشر تعبیر کرد مثل آنکه «انسان طالب زیبایی است» هرچند این مطلب فطری است و بدون برهان قابل تصدیق است اما جدای از طرفین قیاس که «انسان» و «زیبایی» است یک «طلب» نیز به عنوان حد وسط طرح میگردد که البته این نیز از ذهن دور نیست.
خلقیات آنی است که عقل عملی درمره و تکرار آن را اغلب نیکو یافته. به این گروه که «آراء محموده» نیز گفته میشود نمیتوان حسن و قبح ذاتی بخشید اما میتوان گفت غلبه حسن یا قبح آن در نزد عقل عیان است. مثل اینکه: «راستگویی نیکوست» که صحیح آن این است که راستگویی اغلب نیکو است اما بر اثر غلبه حسن، خود فعل نیز نزد ما پسندیده است. در میان تمامی ابنا بشر نیز صداقت چنین حکمی داشته و دارد.
اینها اصولی است که منهای اندیشه خاص و واحد نیز، با اتکاء به عقل میتوان به روی آن یک وفاق جهانی پیدا کرد. در جامعه علمی دیگر در این بحث که انسان طالب زیبایی است، دروغگویی معمولاً بد است یا ظلم همیشه قبیح است اختلاف رایی وجود ندارد. لذا به راحتی میتوان اینها را معیار سنجش و شاخص قیاس فرهنگها قرار داد و فرهنگها را رتبهبندی کرد حال سوالی که پیش میآید این است که ما تقسیم مطلق جامعه بافرهنگ بیفرهنگ را رد کردیم پس غرض از این قیاس فرهنگها چیست!؟
طبقهبندی فرهنگی:
مقدمه نخست ما این است که فرهنگها در زمره «ممکنالوجودات» هستند. و ممکنالوجودات در مرزی میان وجود و عدم قرار دارند. آنگاه عاملی بیرونی این کفه متساوی را برهم میزند و به سمت وجود سوق میدهد. بنابراین ماهیت «ممکنالوجود» اینگونه است که به محض وجود، به «وجود محض» نمیرسد. وجود محض آن است که صفت غنی در درجه مطلق خود بر آن بار گردد و وجود محض از غیر بینیاز است (الصمد). پس دانستیم که فرهنگها بلافاصله پس از آنکه پای به عرصه هستی مینهند به «وجود محض» نمیرسند و نقصهای ذاتی در آن هویداست. این نقص ذاتی را «فقر وجودی» فرهنگها مینامیم.
مقدمه دوم ما این است که وجودی که به فعلیت مطلق نرسیده همواره بیقرار است. چرا که به سمت فعلیت پیش میرود و حالت سکون برای آن متصور نیست. عامل محرکه دائم با خود شیء در نزاع است و او را از خود حال، دور میکند و به سمت خود آینده سوق میدهد. البته در فلسفه بحث میشود که این حرکت در عرضیات شیء است یا در جوهر شیء که صدرالمتالهین.
اثبات میکند که حرکت در جوهر است. لذا این سیر و حرکت را «حرکت جوهری» مینامیم. پس دانستیم که فرهنگها دائم در حال سیر و دگرگونی هستند و در شاهراه رسیدن به فعلیت تام قدم برمیدارند.
نتیجه آن که هر یک از فرهنگها بنابر میزان فعلیت و تقرب به «وجود محض» در طبقهای خاص خود قرار دارند. آن وجود محض برای فرهنگها حد اکمل است که در مدینه فاضله و جوامع آرمانی ترسیم میشود. پس عیان گردید که غرض ما از بکارگیری معیارهایی که عرض شد آن است که طبقه هر یک از فرهنگها را مشخص کنیم و بیابیم تا چه حد به مال اجتماعی نزدیک شدند.
ماحصل این قیاس تقسیم جامعه به بافرهنگ و بیفرهنگ نیست. بلکه تعیین میزان «فقر فرهنگی» جوامع است. لذا میزان فقر فرهنگی ارتباطی مستقیم دارد با قوه محض فرهنگ، و بالطبع ارتباط معکوس دارد با فعلیت فرهنگ. از این روست که هرچه فرهنگها ارزشهای بیشتری را به مرحله وجود رسانند و متجلی کنند (که این ارزشها در جامعه ما همان هنجارهای اعتقادی است و در جامعه جهانی آمیزهای از اولیات، خلقیات و فطریات) به کمال یا جود محض نزدیکتر شدند. و هرچه این ارزشها در مرحله قوه باشد مبین میزان فقر فرهنگی اجتماع است.