اونامونو و دنکیشوت
اونامونو در رساله خود که به نام دنکیشوت در تراژدی کمدی امروز اروپا است میگوید: «ژول دوگولیته» فرانسوی میگوید: یکی از امتیازات هموطنان او در این است که تحت تأثیر قرار نمیگیرند. عجب امتیازی است. علم نمیتواند چیزی را که دنکیشوت میخواهد به او بدهد. ممکن است بگویند پس بگذار نخواهد؛ بگذار تن در بدهد و هر برداشتی که دلش میخواهد از زندگی و حقیقت داشته باشد.
ولی دنکیشوت، این دنیا و این حقیقت را نمیخواهد و از سانچو که کنارش ایستاده است راهنمایی و نشانی میخواهد. مسأله این نیست که دنکیشوت درنمییابد که دیگران (که به راحتی میتوانند به هر چیزی تن در بدهند و زندگی عقلانی و حقیقت عقلانی را بپذیرند) چه چیزها در مییابند. نه، مسأله این است که نیاز قلبی دنکیشوت عظیمترست. میگویید این هم تکلف است؟ نمیدانم.
و در این قرن نقادی، دنکیشوت هم که به لوث انتقاد آلوده شده است باید به خودش که قربانی انتلکتوئلیسم و سانتیمانتالیزم شده است ـ حمله کند و وقتی میکوشد طبیعیتر باشد از همیشه غیرطبیعیتر میشود. این آدم ناشاد میخواهد غیرعقلانی را عقلانی و عقلانی را غیرعقلانی کند، و در چاهسار نومیدی قرن نقادی که دو تن از بزرگترین قربانیانش نیچه و تولستویاند، در غلتیده است. و همانطور که «جوردونو برونو» که خودش دنکیشوت عاقلی بود که از صومعه گریخته بود ـ میگویند به مدد این نومیدی به خشم قهرمانانه دست مییابد و بیدارکننده خفتگان میشود.
همانطور که آن دومینیکن اسبق (برونو) هم در حق خودش قائل بود. برونو میگوید: «عشق قهرمانانه، موهبت مخصوص طبایع برترست که (دیوانه) نام دارد. دیوانگی این آدمها از این نیست که چیزی نمیدانند از این است که بسیار میدانند» برونو به رواج عقیدهاش اطمینان دارد و کتیبهای که در پای مجسمهاش در «کمپودی فیوری» روبهروی واتیکان، نصب است حاکی است که این موهبت از جانب روزگاران آینده که پیشبینیاش کرده بوده به او عطا شده است.
ولی دنکیشوت، دنکیشوت نامیرای باطنی که از مضحکه بودن خودش آگاهست اعتقاد ندارد که عقایدش در این جهان گل خواهد کرد زیرا که عقاید او این جهانی نیستند، و چه بهتر که پا نمیگیرند. و اگر مردم جهان بخواهند دنکیشوت را به سلطنت برگزینند دنکیشوت سر به کوه خواهد نهاد و از جماعتی که بتساز و بتشکناند دامن خواهد کشید. درست به کردار عیسی که چون پس از معجزه «نان و ماهی» خلایق سلطانش خواندند، روی برتافت و به کوهی فرا رفت. عیسی شکوه سلطانی را با کتیبهای که بر صلیبش نوشتهاند معاوضه کرد.
رسالت امروزین دنکیشوت در دنیای امروز چیست؟
رسالتش این است که از اعماق دل، فریادی در برهوت برکشد.
اگرچه انسانها نمیشنوند، بیابانها خواهند شنید و روز و روزگاری، پژواک این فریاد ره به بیشهای همهمهگر خواهد برد و این بانگ تنها که بذرآسا بر بیابان پاشیده میشود، درخت سدر برومندی خواهد شد که با صد هزاران زبان به خداوندگار زندگی و مرگ لبیک جاودانه خواهد گفت.
و اکنون روی سخنم با شما نسل جوان است. با شما که پرچمداران «اروپازدگی» هستید. روی سخنم با شماست که زیر علم اروپا سینه میزنید و با روش علمی و انتقادی کار میکنید. با شما مال بیندوزید، ملیت بسازید، هنر بیافرینید، علم بیافرینید، اخلاق بیافرینید و از همه مهمتر فرهنگ بیافرینید (یا بلکه اقتباس کنید) و بدینسان زندگی و مرگ را در نهاد خودتان بکشید، اینها همه هیچ است.
تعریف دگرگونی
انقلاب، در لغت به معنای درآمدن از صورتی به صورتی و دگرگون شدن است. این اصطلاح، که در اصل در اخترشناسی برای جنبشهای ستارگان و خورشید (انقلاب شتوی، انقلاب صیفی) به کار میرفت، از سده هفدهم میلادی در اروپا (و از زمان «انقلاب مشروطیت» در ایران) به استعاره برای خیزهای سیاسی و اجتماعی به کار رفته و از آن پس در کاربردهای تازه خود معنای دگرگشت اساسی یا کامل شیوه تولید (انقلاب علمی، انقلاب صنعتی، انقلاب تکنولوژیک و جز آن)، یا دگرگونی بنیادی در نظام اجتماعی و سیاسی (انقلاب فرانسه، روسیه و جز آن) یا در جنبهای از زندگی فرهنگی، اجتماعی و فکری را (انقلاب علمی، انقلاب فرهنگی و جز آن) به خود گرفته است.
اما آنچه موضوع نظریههای انقلابی و همچنین شناخت معنای اجتماعی انقلابهاست آن دگرگونیهای شدید ناگهانی است که بر اثر انقلاب در ساخت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعه روی میدهد. موضوع این نظریهها نه تنها مسأله تغییر فرمانروایان بر اثر انقلاب و تغییر طبقات فرمانروا، روشهای فرمانروایی، نهادهای اجتماعی و نیز ماهیت شر و شورها و کردارهای انقلابی است که به چنین تغییرهایی میانجامد و نیز پیامدهای درازمدت چنین دگرگونیهایی.
از قرن نوزدهم فیلسوفان و پژوهشگران اجتماعی اروپا درباره نقش اجتماعی و تاریخی انقلاب و شرایط پدید آمدن آن آرای گوناگون دادهاند. به طور کلی، کسانی را که به انقلاب از دیدگاه سیاسی ـ نه تنها از دیدگاه جامعهشناسی ـ مینگرند، به دو دسته میتوان تقسیم کرد: نخست، برداشت چپ و خوشبینانه از انقلاب، که هنوز بر نظریههای مارکسیست و دمکراتیک تندرو حاکم است. برحسب این نظریه، انقلابهای بزرگ سیاسی و اجتماعی وسایلی «ناگزیر» برای پیشرفت به سوی جامعهای هستند که در آن آزادی، خودگردانی، هماهنگی اجتماعی و برابری حاکم باشد.
مکتبهای «پیشرو» در این زمینه به دو گروه تقسیم میشوند، یکی آنها که پیشرو «برابر» را مهمترین نشانه پیشرفت میدانند و آمادهاند در این راه روشهای دیکتاتورانه را نیز به کار گیرند (مانند لنینیسم) و دیگر اندیشهمندان آزادیخواه که سرکشیهای تودهای انقلابهای اصیل ضداستبداد و هدف آن را پراکندن دمکراسی میداند و روا نمیدانند که دمکراسی سیاسی فدای برابری اقتصادی و اجتماعی شود.
در برابر خوشبینان چپ، بدبینان راست قرار دارند. نمایندگان این مکتب، که پیش و پس از انقلاب فرانسه بودهاند، عبارتند از هواداران آریستوکراسی، سنتپرستان و محافظهکاران، پیروان کلیسا و سلطنت در طول نیمه دوم قرن نوزدهم کسانی مانند فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی و گوستاو لوبن، روانشناس اجتماعی فرانسوی، انقلاب را ترکیدن عواطف وحشیانه و از بند رسته و ویرانگر توده دانستهاند.
روانشناسان جدید که پویش (دینامیسیم) روانی را مطالعه میکنند، گاه براساس این برداشت انقلاب را نمایشی از «روانتودهای» میخوانند و آن را با «بازگشت» به ذهنیت ابتدایی قیاس میکنند که در حالتهای پریشانی روانی در فرد پدیدار میشود.
تبلیغات ابتدایی اواخر قرن هجدهم بر نظریه «برابری طبیعی» و «فرمانروایی مردم» متکی بود و برخی برآنند که اعلامیه استقلال آمریکا (1776) «سندی انقلابی» است، زیرا برابری طبیعی مردم و نیز حق شهروندان را برای تغییر دادن حکومت با وسایل مسالمتآمیز (یا اگر چاره دیگری نباشد، با زور) اعلام کرده است.
تامس پین نویسنده انقلابی انگلیسی ـ آمریکایی (1809 ـ 1737) بزرگترین آوازهگر نظریه آزادیخواهانه (لیبرال) انقلاب بود. او پیامآور روزگار تازهای بود که در آن «خودکامگی از روی زمین ناپدید خواهد شد» و «جمهوری بشریت» برقرار خواهد شد.
مارکس بر چارهناپذیری یا ضرورت انقلاب سخت تکیه میکرد. وی بر آن بود که انقلاب ناشی از تکامل نیروهای تولیدگر جامعه است و از ناسازگاری آن نیروها با روابط و نظام سیاسی و اجتماعی کنونی، پدید میآید. هنگامی که این نظام و روابط جلوی رشد تولید را بگیرند، بحران سخت میشود و دوره انقلابهای اجتماعی آغاز میشود.
طبقات زبردست نمیخواهند پایگاه خود را از دست بدهند و طبقات زیردست نمیخواهند در وضع کنونی بمانند و این برخورد به انقلابهای خونین میانجامد. مارکس انقلاب را عامل ناگزیر پیشرفت و لوکوموتیو تاریخ میداند.
لنین در 1916 ـ 17 بر تئوری جبری و اقتصادی انقلاب این نظریه را افزود: که میتوان جنگ «غارتگرانه» و ملی را به سرآغازی برای انقلابها و در هم شکستن نظام کهن بدل کرد. برخلاف مارکسیستها، آنارشیستهایی مانند پرودون و کروپاتکین برآنند که همه انقلابها برای آن پدید میآیند که «عدالت» را با زور واقعیت بخشند و در نتیجه در عمل استبدادی را جانشین دیگری کنند.
با این همه، با اتمام «فسادی» که انقلابها به آن دچار میشوند، «حدودی از عدالت» را اگرچه اندک، در جامعه پدید میآورند و این «پدید آمدنهای جزیی» به نظر پرودن و کروپاتکین، سرانجام به پیروزی کامل عدالت بر روی زمین خواهند انجامید. مقصود آن دو از «انقلاب» سرکشیهای بزرگ سیاسی و اجتماعی در اروپا و آمریکا بود که پس از سال 1775 روی داد.
انقلاب پیوسته
انقلاب پیوسته، اصطلاحی که نخست مارکس در رسالهای خطاب به جامعه کمونیستها (1850) به کار برد، اما بیشتر با نام تروتسکی (تروتسکیسم) قرین است، زیرا او بود که در فاصله 1904 - 1906 این نظریه را گسترش داد. تروتسکی با این نظریه همبستگی انقلاب بورژوایی روسیه را با انقلاب پرولتاریایی آن از سویی، و همبستگی انقلاب روسیه و انقلاب اروپا را از سوی دیگر، بیان میکرد و با این تحلیل، به نظر او، روسیه به صورت سرنیزه انقلاب جهانی در میآمد. تروتسکی بر آن بود که بورژوازی روسیه از به انجام رساندن انقلاب خود ناتوان است و این پرولتاریاست که میتواند انقلاب را به سرانجام برساند.
این انقلاب میباید با فرآیندی ناگسسته از مرحله بورژوا دمکراتیک به مرحله انقلاب پرولتاریایی برسد و در آغاز از دهقانان یاری بگیرد. اما پرولتاریای پیروزمند روسیه، برای نگهداشت و استوار کردن قدرت خود و چیرگی بر مقاومتی که دهقانان در آینده در برابر سیاستهای جمعباورانه (کولکتیویست) وانتر ناسیونالیستی پرولتاریایی، خواهند کرد، میباید به پشتیبانی انقلابهای پیروزمند پرولتاریای اروپایی پشتگرم باشد، یعنی انقلابهایی که پیروزی انقلاب رویه آنها را به جنبش آورده است.
این نظریه که انقلاب روسیه، در عین حال، با سیاست «سوسیالیسم در یک کشور» که استالین در پیش گرفت ناسازگار بود، اگرچه استالین نیز انتظار داشت که پیروزی «سوسیالیسم» در یک کشور (یعنی روسیه)، از آن کشور پایگاهی برای انقلاب جهانی بسازد.
انقلابخواهی
انقلابخواهی هرگونه کردار، روش، نظریه یا نگرهای که خواهان و پشتیبان تغییر اساسی و کامل در وضع اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، یا فرهنگی باشد.
انقلابخواهان ضدارتجاعاند. همچنین بهبودخواهان را به سازشکاری با نظام کنونی و سستی در عمل متهم میکنند.
انقلاب فرهنگی
انقلاب فرهنگی، قیام سیاسی و اجتماعی که در چین در فاصله 1966 ـ 69، به رهبری مائوتسه ـ تونگ بر ضد بروکراسی حزبی ـ که رهبری آن بالیوشائوچی بود به راه افتاد. هدف این قیام دگرگونی اساسی در جامعه چین و همچنین استوار گردانیدن رهبری مائو بود.
برای این مقصود، مائو جوانان «گارد سرخ» را بر ضد کادرهای حزبی و سپس ارتش شوراند تا هر دو را زیر چنگ آورد. هدف انقلاب فرهنگی نه تنها تغییر ساخت قدرت در چین، بلکه تغییر انگیزهها و رفتارهای مردم چین در جهت برابریخواهی بود. این قیام با خشونتهای گاردهای سرخ و پرستش شخص مائو همراه بود و سرانجام، به برقراری شبکهای از کمیتهها، از آمیزش ارتش با گاردهای سرخ انجامید.
اما رویاهای آرمانخواهانه انقلاب فرهنگی، مانند برنامه «جهش بزرگ به پیش» که پیش از آن طرح شده بود، به سردی گرائید و گاردهای سرخ سرانجام مهار شدند و در 1968 - 9 آشوب فرو نشست و نظم بازگردانده شد. آخرین مرحله انقلاب فرهنگی در 1971 با فروافتادن لین پیائو ـ وزیر دفاع و جانشین مائو ـ از مقام خود، به پایان آمد.
«چپهای افراطی» به رهبری جنیو ـ تا، زمینه را باختند و کمیتههای انقلابی که زیر تسلط کادرهای ارتش افتاده بودند، اندکاندک زیر فرمان حزب آمدند و در این میان، بسیاری از رهبران قدیمی ارتش و حزب، که در جریان انقلاب فرهنگی به کنار شده بودند، به مهمترین ستمها گماشته شدند. پس از مرگ مائو در 1976 بار دیگر جنگ بر سر قدرت میان «رادیکالها» و «میانهروها» درگرفت و با نشستن هوا ـ کو ـ فنگ به جای مائو در رهبری حزب دولت، دنبالهگیران انقلاب فرهنگی به کل از صحنه رانده شدند.
مهمترین آنها گروه چهار نفرهای بودند، شامل چیانگ چینگ، همسر مائو و سه رهبر «دارودسته شانگهای»، یعنی وانگ ـ هونگ ـ ون، چانگ چون ـ چیا و یائوون ـ یوان که به نام «دارودسته چهار نفری» زیر ضربه حملههای ایدئولوژیک و تبلیغاتی فرمانروایان جدید قرار گرفتند.