«امیدواری»، رمز بقای سیستم وجودی انسان و جامعه:
وجود امید در هر سیستمی، اعم از سیستمهای مکانیکی و ارگانیکی از لوازم اساسی دوام آن سیستم است؛ اگر برای بقای هر نظامی عواملی از قبیل تامین نیازهای آن سیستم، توانمندی اجزای آن در اجرای نقشها و وظایف محوله به آنها، و وحدت و هماهنگی بین اجزای آن را از اساسیترین عوامل تداومبخش آن نظام در نظر بگیرم، خمیرمایه اصلی این عوامل که نقش ملاط اتصالدهنده این فاکتورها را به عهده دارد «هدفمندی» و داشتن امید خواهد بود.
صاحبنظران دیدگاه کارکردی همچون پارسنه و مرتن، که بقای هر نظامی را در دراز بودن کارکرد کل نظام و هر یک از اجزای آن سیستم برای نظام اجتماعی کل میدانند، بر این اعتقادند که چنانچه یک نظام، فاقد اهدافی برای دستیابی به آن باشد ـ ولو تمامی عوامل دیگر برای آن فراهم باشد ـ دچار رکود و ایستایی شده و متوقف خواهد شد و اجزای آن از هم متفرق خواهد گردید، زیرا عامل هماهنگی اجزا با هم و تحرککننده هر جزء برای ایفای نقش آن برای کل، منوط به وجود هدف و مقصد و وجود امید در هر یک از اجزا برای رسیدن به این هدف خواهد بود.
ریشههای ناامیدی:
ریشههای ناامیدی را باید در عوامل متعددی جستجو کرد که از مهمترین آنها میتوان به ساختار اقتصادی، عوامل سیاسی، ویژگیهای فرهنگی و وضعیت روحی و روانی خود شخص اشاره کرد.
برای پرداختن به هر یک از عوامل فوق، مباحث زیادی را میتوان مطرح کرد به طوری که پرداختن به هر یک از آنها میتواند موضوع مقاله مستقلی باشد؛ اما چون بحث ما، «نقش رسانهها در امیدبخشی به جوانان» است، ناچار بایستی طوری مساله را مطرح کنیم که در عین اجمال و ایجاز، در حالی که حق مطلب نیز تا دستیابی به این هدف و تبیین مساله به یکی از تئوریهای مهم در جامعهشناسی متوسل خواهیم شد؛ اما قبل از آن لازم است بدانیم که چه فرِآیندی در مغز و ذهن آدمی رخ میدهد که منجر به ناامیدی میگردد؟
از نظر روانشناسان، هر انسانی از جمله جوانان، به اقتضای سن خود نیازهای ویژهای را داراست؛ شاید مهمترین نیازهای جوانان بعد از نیازهای زیستی، مساله استقلالطلبی، نیاز به خودنمایی و مورد تایید دیگران واقع شدن، میل به آگاهی از مسایل سیاسی، اجتماعی و اعتقادی و از همه مهمتر نیاز به پیدا کردن راهی برای گذر از «بحران هویت» باشد. جوان نیازمند آن است که برای هر یک از موارد فوق پاسخی شایسته بیابد، پاسخی که به احساس نیاز او به «مهم انگاشتن» وی توسط دیگران جواب مناسبی بدهد و عزت نفس لازم را به او ببخشد.
از آنجا که اسلام دینی الهی است و از جانب خداوند رحمان آمده است تا بشر را به سعادت دنیوی و اخروی رهمون گردد، و از طرفی انسان با پیدا کردن مقام جانشینی خداوند در زمین و دمیده شدن روح خداوندی در کالبد وی، کرامت خاصی یافته است و لذا فطرتا دوست دارد به ارزش و احترام او پی ببرند و خواستههای او را پاس داشته و در جهت رفع آنها گام بردارند، چنانچه در زندگی واقعی خود در دستیابی به اهدافش با مانعی برخورد نماید دچار ناکامی و اضطراب گردیده که یکی از نتایج آن ایجاد یاس و ناامیدی در ذهن جوان خواهد بود و در صورت تکرار مکرر این فرآیند «ناامیدی آنچنان ملکه ذهن وی میشود که شخص دیگر کمترین روزنه امیدی برای بهبود وضعیت خود نمیتواند به تصور آورد؛ این وضعیت حالتی است که روانشناسان از آن با عنوان «درماندگی خودآموخته» یاد میکنند؛ چیزی که خود، عین یاس و اوج ناامیدی است.»
آثار ناامیدی:
آثار ناامیدی را میبایست در دو بعد فردی و اجتماعی مورد بررسی قرار داد، در بعد فردی ناامیدی میتواند شخص را دچار اضطرابات اساسی نماید؛ اضطراباتی که فرد برای رهایی از آنها دست به تلاشهای گوناگونی میزند؛ برخی از این کوششها عبارتند از این که «یا سعی میکند خود را در حمایت قویترین فرد محیط خود قرار دهد و با چسباندن خود به او، از آزار او و سایرین در امان بماند، یا ممکن است به قدری متمرد، پرخاشگر و جنگجو شود که دیگران نتوانند آزارش دهند و راه سومی که به نظرش میرسد این است که سعی کند از دیگران کنارهگیری نماید و از لحاظ روحی و معنوی به دیگران نزدیک نشود.» در هر سه حالت فوق، انرژی فرد تحلیل رفته و احساس عجز و ناتوانی سراسر وجود او را میگیرد.
از بعد دیگر فرد ناامید به علت نداشتن هدف مشخص، دچار افسردگی میگردد. روانشناسان در تعریف افسردگی آن را «حالتی هیجانی که منجر به کاهش قابلیتها میشود» دانستهاند. اگر این تعریف را بپذیریم میتوانیم بگوییم که شخص افسرده حداقل استفاده را میتواند از تواناییهای خود ببرد و چنین فردی در زندگی شخصی، اجتماعی و خانوادگی خود همیشه با شکست مواجه خواهد شد و این شکستها موجب تقویت بیشتر افسردگی فرد خواهد گردید و این دایره شیطانی در نهایت کاری خواهد کرد که وی نه تنها در زندگی شخصی بلکه در زندگی اجتماعی خود نیز کارآیی نداشته باشد و در نتیجه ویروس افسردگی به فضای جامعه نیز سرایت کرده و آن را به صورت یک اپیدمی درمیآورد. آثار چنین وضعیتی در سطح کلان جامعه باعث پایین آمدن سطح بهرهوری، کاهش تولید و بهمریختگی نظم اجتماعی و در نهایت به قول «دورکیم» موجب آنومی (نابسامانی) جامعه میگردد.
نقش ایمان در کاهش ناامیدیها و افسردگیها:
گفتیم که ناامیدیها و افسردگیها نتیجه شکستهای مکرر افراد در موضوعات مختلف است؛ ناکامیهای افراد در دستیابی به اهدافشان باعث میشود تا آنان کمکم به این باور برسند که لیاقت و شایستگی انجام امور را ندارند؛ تثبیت این احساس در افراد، باعث ایجاد احساس حقارت میگردد و کسی که چنین حالتی بر او غالب شود عزت نفس خود را از دست داده و احساس «درماندگی» مینماید؛ چیزی که روانشناسان از آن با عنوان «درماندگی خودآموخته» یاد میکنند.
این وضعیت بیشتر محصول عصر جدید است؛ عصری که در آن اومانیسم حاکمیت پیدا کرده و انسان «محور» همه امور قرار گرفته است؛ چنین انسانی وقتی در مواجهه با مشکلات شکست میخورد، به حالت استئصال میرسد و چون هیچ ملجا و مرجعی برای تکیه کردن بر آن برای خود باقی نگذاشته است و همه تکیهگاههای غیر از خود را ویران نموده است. ناچار میبایست یا گوشهگیری را پیشه خود کند و به عزلت پناه ببرد و یا با پیش گرفتن خشونتطلبی، اسباب مستهلک شدن خود و دیگران را فراهم نماید. در چنین وضعیتی حضور «ایمان» معجزهگر است. واژه «ایمان باب افعال از ریشه امن است و همانطور که میدانیم این باب معنای متعدی را میرساند: یعنی به عکس باب تفعیل که تغذیه و تدریج را مطرح میکند، باب افعال، حالت ناگهانی را مدنظر دارد. «امن» به معنی ایمنی و آرامش قلب است. امانت را از آن جهت امانت گفتهاند که شخص «امانتگذار» از عدم خیانت آن کسی که امانت پیش اوست مطمئن و ایمن است. واژه مومن «که یکی از اسماء حسنی خداوند است به معنی «ایمنیدهنده» میباشد.
با توجه به مطالب بالا میتوانیم اینطور استنباط کنیم که شخصی که به چیزی ایمان دارد، بسته به اینکه آن چیز در چه مرتبهای قرار داشته باشد میتواند حد معینی از آرامش را داشته باشد و هنگامی فردی بزرگترین قدرت هستی یعنی خداوند جهان را حامی و پشتیبان خود بداند و همه امور را در ید قدرت او بشمارد، قطعاً همه حوادث و وقایع را نظاممند خواهد دید و در هر پیشآمدی که روی دهد «خیری» مشاهده خواهد کرد. «الخیر فی ما وقع»... چنین فردی هرگز رنگ ناامیدی را نخواهد دید و بوی افسردگی را استشمام نخواهد کرد؛ چرا که هستی و همه آنچه را در آن هست هدفدار میبیند و وظیفه خود را تنها عمل به تکلیف میشناسد و نتیجه کار آنچنان تأثیری در او نخواهد داشت که آن را شکست تلقی کند و موجبات ناامیدی او را فراهم سازد؛ چرا که ایمان دارد و «داوری» اعمال او را داوری میکند که به همه امور بصیر است و بر همه اعمال، علیم است و به همه پیشآمدها خبیر است.
نقش رسانههای جمعی در ایجاد و تقویت «روحیه امیدواری» در جوانان:
در عصر ما، همراه با گسترش رسانههای همگانی و با سواد شدن عامه مردم، نیروی تازهای پا به صحنه زندگی اجتماعی گذاشته است که بدان «افکار عمومی» میگوییم؛ این نیروی تازه که تجلی اراده مردم و خواست آنهاست نقش مهمی را در شکل دادن به حوادث و رخدادهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و نیز زندگی شخصی افراد ایفا میکند؛ اما آنچه این نیرو را شکل داده و در جهتگیری آن سهم به سزایی دارد، همانا رسانهها، به ویژه رسانه قدرتمندی چون صدا و سیما میباشد. مهمترین کاری که این رسانه فراگیر انجام میدهد تاثیر شگرفی است که بر نگرشهای آحاد مردم جامعه میگذارد و از طریق افزایش شناخت آنان، تحریک و تهییج «احساسات» و در نهایت آماده کردن افراد از نظر ذهنی برای عمل میتواند آنان را به سمت و سوی خاصی رهنمون شود. هر سه این عوامل باعث میشود که فرد به نظر و عقیده خاصی برسد.
یکی از این باورهای ریشهدار، امیدواری یا ناامیدی است. گرچه بررسی اثرات وسایل ارتباط جمعی یکی از پیچیدهترین مباحث تحقیقاتی است و گروه کثیری از اندیشمندان نیز در صحت و سلامت نتایج پژوهشهای راجع به رسانهها، با دیده تردید مینگرند، اما ضرورت توجه به چنین بررسیهایی باعث شده است نظر صاحبنظران زیادی به موضوع فوق جلب شود و نتایج کاربردی مفیدی نیز حاصل گردد. یکی از این نتایج، مشخص شدن آثار تأثیرگذاری وسایل ارتباط جمعی بر هنجارها، ارزشها و الگوهای اجتماعی است و در این میان صدا و سیما تأثیراتی عمیقتر داشته است. علت مضاعف بودن تاثیر صدا و سیما این است که این رسانه علاوه بر اینکه افراد را در تنهایی و انزوا تحت تاثیر قرار میدهد، آثار خود را در چارچوب گروههای اجتماعی نیز بر افراد تحمیل مینماید و بدین ترتیب اثربخشی آن بر خلق و خو و نگرشهای افراد، دو چندان میگردد. برای درک عمیقتر از چگونگی اثربخشی رسانههای جمعی، توجه به عوامل ذیل میتواند مفید باشد:
نقش راهنمایان فکری در انتقال پیام رسانهها:
یکی از اهدافی که رسانههای جمعی از انتشار برنامههای متنوع خود پی میگیرند، اثرگذاری بر مخاطبان میباشد. با توجه به اهداف متنوع این رسانهها و از آنجا که اهداف گوناگون، ابزارهای انتقال و اثربخشی خاص خود را میطلبند، لذا برای دستیابی به هر هدفی میبایست از وسایل ویژهای سود جست. راهنمایان فکری یکی از این وسایل میباشند.
تا قبل از پیشرفتهای اخیر در شناخت ماهیت و کارکرد رسانههای جمعی، تصور بر این بود که پیامهایی که از رسانهها پخش میشود، مستقیماً همه «تودهها» را تحت تاثیر قرار میدهند، مبنای نظری چنین تصوری این بود که «توده» را یک کل نامشخص و بیشکل تصور میکردند که از نظر خاصی تبعیت نمیکند و هر کس بتواند پیام خود را تکرار بیشتری بکند و با رنگ و نیرنگهای مختلف «انبوه خلق» را مجاب به حقانیت خود نماید، موفقیت بیشتری کسب خواهد نمود؛ اما تحقیقات «لازارسفلد» و همکارانش خلاف این ادعا را به اثبات رسانید. آنان نشان دادند که «توده»ای که افکار عمومی در آن شکل میگیرد به گونهای عمل میکند که گویی دارای «ساخت» است و در این ساخت، پیامها، به صورت پلکانی و به واسطه افرادی خاص که در این فراگرد نقش محرک و رابط را ایفا میکنند و به اذهان طبقات پایینتر جامعه رسوخ مینمایند؛ این واسطهها که حدفاصل نخبگان فکری و توده مردم قرار دارند «رهبران فکری» یا «راهنمایان فکری» نامیده میشوند و وظیفه اصلی رسانهها میبایست در وهله اول شناسایی این افراد و در وهله دوم، برنامهریزی برای مجاب کردن آنها باشد.
تحقیقات متعدد دیگری نیز نتایج پژوهشهای لازارسفلد را تایید کردند و دو نکته اصلی را به اثبات رساندند: اول آنکه، ثابت کردند رابطه چهره به چهره افراد نقش قاطعی در جریان فکری دارد به طوری که افراد پیش از آنکه تحت تأثیر رسانههای جمعی قرار گیرند از توصیههای دوستان و گروه مرجع خود که نفوذ کلام بیشتری دارند تأثیر میپذیرند. و دوم اینکه، این فرد با نفوذ به نوبه خود در این فراگرد روی افراد دیگری نفوذ میکنند که خود آنها هم در سطحی پایینتری حرفشان برای اطرافیان حجت است.
به عبارت دیگر راهنمایان فکری نیز خود دارای سلسله مراتبی هستند. یکی از وظایف مهم هر رسانه جمعی این است که به وسیله ابزارهای قدرتمند تلقین و اثربخشی، برای توده مردم، راهنمایان فکری مناسبی خلق کنند. واسطههایی که واقعی بوده و مردم کوچه و بازار با مشاهده آنان بتوانند آنان را از خود دانسته و به آنها اطمینان نمایند. کاری که متاسفانه رسانههای جمعی ما به ویژه صدا و سیما کمتر به آن پرداخته و حتی با بزرگنمایی شخصیتهای خاصی که شاید برخی از آنها شایستگی الگو بودن را هم نداشتهاند مسایل غامضی را نیز برای جامعه به وجود آوردهاند.
جلب اعتماد مخاطبان، مهمترین شرط ورود به دنیای درون آنان:
آدمی بر اثر شناختها و تجربیات خویش نسبت به امور اطراف خود، نگرشهای خاصی پیدا میکنند، این نگرشها به مرور همانند پیلهای به دور او تنیده میشوند به طوری که همه راههای ورودی به آنان را بر روی هر پیامی میبندند و تنها از یک کانال خاص میتوان به درون او نفوذ کرد که کلیددار آن «دژ» هم «نگرش» فرد است.
کلید ورود به دنیای درون مخاطبان، جلب اعتماد و اطمینان آنان است. برای دستیابی به چنین هدفی ظرافتهای خاصی لازم است که اگر مورد توجه قرار نگیرد می تواند نتایج معکوس را به بار آورد و برای رسانههای جمعی به ویژه رسانه همهگیر و پرمخاطبی چون صدا و سیما چنین مسوولیتی دو صد چندان میشود. اولین نکتهای که در جلب اعتماد مخاطبان میباید در نظر گرفته شود احترام به شان و منزلت آنان است. برنامههای این رسانه باید به گونهای باشد که حرمت همه انسانها حفظ گردد و مردم احساس کنند که برای گردانندگان این رسانه دارای ارزش و شان و منزلت هستند. رسانهای که مردم را احمق و نابالغ فرض کند هرگز در دلهای مخاطبان خود راهی پیدا نخواهد کرد.
نکته دوم اینکه رسانههای جمعی میبایست خود را از وابستگی به گروه یا جناح حامی دور نگه دارند. طبق تحقیقات روانشناسی آدمیان هنگامی که یک رسانه را رسانه ای غیرخودی تلقی کنند به تمامی پیامهای آن حتی اگر حقیقت محض باشد به دیده تردید مینگرند.
سومین موردی که در جلب اطمینان مخاطبان اثر غیرقابل انکاری دارد این است که رسانههای جمعی باید پیامهای خود را در لباس حقیقت ارایه دهد. آنچه که در این مورد لازم به ذکر است این است که آنان باید سعی کند مسایل حساسیتبرانگیز افکار عمومی جامعه را نه تنها پنهان نکند بلکه بیش از دیگران مطرح کند و نگذارد که این اخبار در بدو امر از زبان رسانههای دیگر کشورها بازگو شود. نکته دیگری که رسانههای جمعی برای نفوذ به دنیای درون مخاطبان شدیداً به آن نیازمندانه توجه به نیازهای مخاطبان میباشد. اگر برنامههای این رسانه، بدون توجه به نیاز واقعی مخاطبان و فقط براساس چیزی که مسوولین و متولیان رسانهها فکر میکنند مورد نیاز مخاطبانشان است طراحی و تولید گردد، نه تنها با استقبال مواجه نخواهد شد بلکه موجب پراکنده شدن آنان نیز خواهد گردید.
پنجمین نکته در مورد جلب اعتماد مخاطبان، «با زبان آنان سخن گفتن» است، متاسفانه دشمنان انقلاب اسلامی با استفاده از همین اصل مسلم اثربخشی، عقاید باطل خود را حق جلوه داده و به جوانان میقبولانند، اما ما با وجود حقجویی و حقگوییمان، چون زبان مخاطبین را نمیفهمیم و نمیشناسیم، تمامی تلاشهای ما نتیجه عکس میدهد. در همین راستا استفاده از متخصصین روانشناسی، روانشناسی اجتماعی و جامعهشناسی میتواند کار این رسانهها را بسیار ارتقا بخشد. نکته دیگر اینکه، هرگز پیامهای تبلیغی خود را بصورت مستقیم مطرح نکنیم. بدترین نوع تبلیغ از طریق مستقیم و به صورت سخنرانی است؛ چرا که در نصیحتهای مستقیم، به فرد سخنران احساس فخر و بزرگی دست میدهد. مستعمعین دانا نیز که اغلب همان «راهنمایان فکری» توده میباشند، احساس حقارت مینمایند. نصیحت باید مانند ویتامین در میوه باشد؛ کودک میوه را نه به خاطر ویتامینش بلکه بخاطر خشمزگی آن میخورد. اما در ضمن آن ویتامین مورد نظر نیز به بدن او میرسد. نکته آخری که میتوانیم برای جلب اعتماد مخاطبان مطرح کنیم، مشارکتطلبی از آنان و توجه به نظرات و پیشنهادات و انتقادات آنان در تدوین محتوای مطالب و برنامههاست. اگر مردم این احساس را پیدا کنند که رسانهای را از خودشان بدانند، مطمئناً اعتمادشان نیز بیشتر جلب خواهد شد.
تجانس پیام رسانهها با محیط پیرامون مخاطبان:
گفتیم که هر رسانهای میباید «حقیقتگو» باشد و یا حداقل، پیامهای خود را در لباس ظاهری حقیقت ارایه کند تا اعتماد مخاطبانش را جلب نماید. اگر پیامهای یک رسانه، واقعیات موجود اجتماعی را که با زندگی توده مردم عجین شده است نه تنها در نظر نگیرد بلکه تفسیرهای گوناگون خلاف آن را نیز تبلیغ کند نه تنها به اهداف آن رسانه کمک نمیکند بلکه وضعیتی را بوجود میآورد که دیگر حتی حقایق مطرح شده از سوی آن رسانه را نیز حقیقت نخواهد پنداشت. در صورت ایجاد چنین وضعیتی است که بازار «شایعات» رونق میگیرد و هر خبری را که بشنوند به سرعت، دهان به دهان گشته و گسترش خواهند داد و چنانچه آن رسانه اقدام به تکذیب آن شایعه نیز نماید، به اطمینان مردم نسبت به درستی آن شایعه بیشتر خواهد افزود.
بروندادهای رسانههای جمعی در زمینه دیگری هم باید این تجانس را در نظر بگیرد و آن اینکه چون در جامعه ما، خرده فرهنگهای مختلفی وجود دارند که هر کدام هنجارهای خاص خود را دارند و لذا، اگر سیاستگذاران رسانههای جمعی خود از طبقه اجتماعی خاصی باشند، خودآگاه و ناخودآگاه به تبلیغ ارزشهای فرهنگ خود خواهند پرداخت و در چنین حالتی، به علت عدم تجانس بین پیامدهنده و گیرنده پیام، یک حس بدبینی و تعارض بین رسانه و مخاطبانش حکمفرما میشود، توجه به تجانسهای دیگری از قبیل: زبان مشترک، سطح سواد، جنسیت، وضعیت اقتصادی و... نیز از جمله عوامل مهم اثربخشی پیامهای آنان خواهد بود، در چنین وضعیتی، فضایی بوجود خواهد آمد که در آن، مطرح کردن برنامههای امیدآفرین و آرامشبخش، اثر خود را خواهند گذاشت.