همانگونه که بیان شد، بزرگترین اثر فلسفه سیاسی انگلیسی (لویاتان)، در سال (1651 –م) نوشته شد. محور اصلی این کتاب، جدایی دین از سیاست بود و هر چند الحاد و مادیگری هابز برای هیچکس پنهان نمانده بود اما این فرار از ماوراء در لویاتان به اوج خود رسید شاید برای اولین بار به الهیات و جزییات مسیحی با چنین دید اهانتآمیزی نگریسته میشد، لویاتان سعی در فسخ نمودن حساسیتهای رایج در نزد کلیسای کاتولیک را داشت. هابز در کتاب خود به دفاعی قاطع از رژیم جدید میپرداخت و سعی داشت پندارهای سرابگونه خود را به خورد خوانندگان که با گذشته تلخ حکومت کلیسا و اوضاع به هم ریخته انگلیس روبرو بودند بدهد، عنوان کتاب نام اژدها یا مار بزرگی است که وصفش در تورات آمده است (کتاب اشعیای نبی، باب 27، آیه 1 و در باب 41 کتاب ایوب و کتاب مزامیر، آیه 14 از مزمور 74 و آیه 26 از مزمور 103) لویاتان در اصل کلمهای عبری است که با هیولایی دارای قدرت مهیب و مطلق «بر روی زمین همانند ندارد و بدون ترس آفریده شده» اشاره میکند.
تصویری که بر روی جلد کتاب مشاهده میشود، هیولایی است مجتمع از افراد که سایهاش را مقتدرانه بر روی مناطق سرسبز و روستانشین زیردست انداخته است. این هیولا در یک دست شمشیر و در دست دیگر عصای مسیحی دارد. انتخاب چنین عنوانی برای کتاب و همچنین چنین تصویری بر روی جلد کتاب نمیتواند صرفاً به خاطر منکوب و مقهور نمودن دعایا نسبت به حاکم و قایل شدن به قدرت مطلق برای پادشاه باشد بلکه هابز به هر شکل ممکن سعی در متزلزل ساختن اقتدار عیسوی داشت. با آنکه سلطنتطلبی و تکذهنی حکومتی در لویاتان موج میزد اما سلطنتطلبان هم از انتشار لویاتان خشنود نشدند. زیرا هابز در کتاب خود هرگونه ارتباط بین حکومت و موهبت الهی را نفی میکرد و تنها راه برای ساختن لویاتان را توافق و تقاعد میدانست. در کتاب لویاتان هر قدرتی که توان ایجاد امنیت و صلح را داشته باشد حق حکومت را دارد، میخواهد حکومت کرامول جمهوریخواه باشد یا پادشاهی چارلز اول. به نظر هابز حق حکومت برای حاکم ناشی از لزوم وجود حکومت مقتدر میباشد و هرگونه حق الهی و فره ایزدی را به هر صورت نفی میکند.
هابز در لویاتان خود به تشریح دولت در قالب کالبد انسانی میپردازد و بانگاهی مکانیکی سعی در تحلیل کنشهای اجتماعی انسان دارد و در همین راستا یکی از بیماریهای تهدید کننده این دولت را حکومت روحانیون میداند و از آن با نام صرع یاد میکند، وی حکومت روحانیون را به حکومت اجنه و ارواح تشبیه میکند و طریق اداره حکومت توسط آنان را راهی غیر طبیعی میداند و قایل به این مطلب است که آنان سعی دارند به شیوهای مغایر با اقتدار مدنی جامعه را به حرکت درآورند و با تبشیر و انذار و به قول امروزیها با حواله کردن امور روشن دنیایی به جهانی در سایه و تاریکی قصد در اداره جامعه دارند. او در قسمتی از کتاب خود اینگونه مینویسد: «وقتی قدرت روحانی اعضای دولت را از طریق ترس از مجازات و امید به پاداش (که اعصاب آن پیکرند) به شیوهای متفاوت و متغایر با طریقهای به حرکت درمیآورد که میبایست به واسطه قدرت مدنی (که به منزله جان و قدرت حیاتی دولت است) به حرکت درآورده شود و با کاربرد واژههای عجیب و غریب و دشوار، قوه فاهمه آن را خفه کند. در نتیجه لاجرم مردم را دچار اغتشاش و آشفتگی میسازد و یا دولت و کشور را به جور ظلم تسخیر میکند و یا اینکه آن را به درون جنگ آتش داخلی فرو میافکند.»
یکی از نکات قابل توجه در نوشته فوق ابهام، علایم و مفاهیم دشوار مدرسی دینی است که موجب ایجاد متافیزیکی ظلمانی برای هابز گشته است، این ترس ناشی از تاریکی و اشباحی که هابز میگوید جز از مفاهیم نارسایی که کلیسا در بیان عوالم دیگر ابراز میدارد نشأت نمیگیرد.
مفاهیمی که نگاه تجزیگرایانه بین قیصر و پاپ از همان ابتدا در آنها به چشم میخورد و با فلسفه یونانی و غیر یونانی افرادی مانند اگوستین قدیس (که وی قبل از مسیحی شدن یک فرد هرزه بدکاره بوده است) و توماس آکوینیاس عجین میگردد و این آموزهها تا جایی پیش میروند که به خداوند تصویری انسانی داده (lncamation) و جسم آدمی راهی به سوی تصور ذات حق برای عوامالناس و کودکان میگشاید. کودکانی که زمانی صاحب معرفت میشدند و هرگز این مفاهیم انتزاعی و نامعقول را نمیپذیرفتند. شهید مطهری عقیده دارد این آموزهها آنگونه بودند که خدا را جزء یکی از علل عرضی جهان دانسته و هر چه علم پیشرفت میکرد و هر چه علل مجهولات دنیایی بیشتر شناخته میشد بر اساس این تعالیم خداوند گامی به عقبتر رانده میشد در این ارتباط آگوست کنت پایهگذار پوزیتویسم اینگونه مینویسد: «علم پدر طبیعت و کائنات را از شغل خود منفصل و او را به محل انزوا سوق داد که در حالی که از خدمات موقت او را اظهار قدردانی کرد او تا سرحد عظمتش هدایت نمود.»
زمانی که راجربیکن علم طغیان را علیه مبانی دینی بلند میکند، کپرنیک لهستانی (1543-1473- م) انقلابی علمی علیه هیات بطلمیوسی که زمین را مرکز عالم میانگاشت بر پا میکند، گالیله فیزیک نور را بنا میکند، کپلر، منجم آلمانی قد علم میکند و هاروی (Harvey) با کشف جریان خون در تصور بشر از ساختمان بدن انسان انقلاب عظیمی برپا میکند که همگی با مفاهیم و آموزههای کلیسا تناقص دارند و با این افکار به شدت در دادگاههای انگیزاسیون برخورد میشود. راهی برای هابز جز ادامه دادن این انقلاب و به عبارتی فرار از حکومت روحانیون باقی نمیماند به علاوه آنکه در کتاب مقدس بویژه عهد جدید در ارتباط با نظام سیاسی و حکومتی مطالب استوار و راهگشایی یافت نمیشود تا بتوان بر پایههای آن نهاد حکومتی را سازماندهی کرد.
اقتدار مدنی
جمع شرایع و قوانین از نظر هابز امری کاملاً منتفی است و او دم از اقتدار مدنی میزند که بر پایههای قرارداد اجتماعی استوار است در این راستا سعی داریم به تشریح این اقتدار که هابز آن را بر ریشههای روانشناختی استوار میکند بپردازیم. و در ابتدا قصد داریم نگاهی به روانشناسی هابز از انسان بیندازیم.
دیدگاه نسبی انگارانه هابز را به خوبی میتوان در اندیشهها و کتابهایش مشاهده کرد. او با غرق شدن در فیزیک مکانیکی و حرکتی گالیله که وضع طبیعی اجسام را در حرکت میدانست و همچنین با گم شدن در قضایا و حصارهای منطقی هندسه سعی داشت آنها را در متافیزیک خود ذیمدخل سازد. او رفتارهای اجتماعی انسان را از دو حال خارج نمیدانست که یا انسان با میل و رغبت به سوی شئی گام برمیدارد یا آنکه از آن شئی نفرت پیدا کرده و از منفور خود دوری میکند که در هر دو حال حرکت وجود دارد و او خود را مشغول به پیدا کردن علت برای هر کنش اجتماعی میکرد و آنچنان خود را محصور برهان غنیمت مادی در روابط اجتماعی کرده بود که دیگر از ماوراءاش چیزی جز متافیزیکی و انتزاعی باقی نمانده بود. او تنها دلیل رغبت و کشش به سوی خوبیها را لذت میپنداشت. آن چنانکه به صراحت در اصول قانون خود اینگونه نوشت «هر کس به سهم خود آنچه او را خوش میآید و برای او لذتبخش است خوبی میداند و آنچه را ناخوشایند است بدی میداند، چیزی به عنوان صرف خیر agathonhaplus وجود ندارد. زیرا حتی خیری را که به خداوند متعال نسبت میدهیم خیری است که خدا برای ما دارد» برخورد هابز با خوبیها، بدیها و اخلاقیات، درست شبیه برخورد با رنگهاست. بدان معنا که چنانچه چیزی خوبی پنداشته شود، درست مانند آن است که جسمی آبی رنگ دیده شود. و ما نیز مصدق رنگ آبی آن باشیم ولی در حقیقت رنگ آن شئی، آبی نیست بلکه چشمان ما انعکاس نوری را که دریافت میکند آبی تفسیر مینماید. در حقیقت او خوبی را در نزد هر شخص آن چیزی میداند که برای او خیر و منفعتی در افکار ج، اس بیل (1873-1806) میتوان یافت که وی خوبی را با لذت یکی میدانست. اما باید بیان شود خوبی یک شئی عارض اوصاف دیگر آن مانند لذت میشود اما خوبی آن معادل لذتبخش بودن آن نیست. خوب غایی لذت را به دنبال خود یدک میکشد اما لذت غایی مادی دستنایافتنی است و یا به تعبیر دیگر قرار دادن لذت زمینی به عنوان هدف زندگی سبب آن میشود که انسان چندان از لذات بهرهمند نگردد.
توماس هابز صیانت نفس را علت اصلی و رغبت و میل انسانها به تشکیل اجتماع میداند. او تشکیل جامعه را معلول آگاهی انسان از اینکه به تنهایی قادر به دفع خطرات، و مشکلات نیست بیان میکند و تن دادن به قرارداد اجتماعی توسط انسان را صرفاً به خاطر خوف از مرگ میداند. او عقیده دارد عقل خود گرو انسان سوار بر دوش هیولای وحشت از مرگ میشود و انسان را به سوی قوانین راهنمایی میکند. هابز قانون طبیعی را اینگونه تعریف میکند: «فرمان عقل سالم است مبنی بر فعل و ترک کارهایی برای بقای مداوم جان و تا حدی که مقدور زمان باشد» به نظر وی تن دادن به قانونگذار از انزوای فردی به سوی ارتباط و زندگی اجتماعی است. وی با اعتقاد به سرنوشت شرور انسان دوران عزلت فردی را غیر عقلانی دانسته و حرکت به سوی اجتماع را نخستین گام در عقلانی کردم زندگی سیاسی میداند. هابز با نگاه آگوستینی که دولت را پیامد گناه آغازین میدانست به وضع قرارداد مینگرد به عقیده او انسان گرگ انسان است و همگان به دنبال قدرتند و باید با قدرتی بزرگتر مهار شوند. وی اشارههای عقل را در تشکیل اجتماع باز از روی طلب و منفعت شخصی میداند. هابز معتقد است به موجب قانون طبیعی افراد باید از حق داوری خصوصی در رابطه با خود چشمپوشی کنند و با پذیرش آنچه قرار دارد کردند به دنبال کسب اقتدار عمومی باشند، ذی در لویاتان طریقه کسب اقتدار را اینگونه بیان میکند: «اقتدار عمومی زمانی حاصل میشود که همگان اراده خودشان را به داوریهای او تسلیم کنند.» و همچنین او در اصول قانون خود با بیان دیگری اینگونه مینویسد: «خلاصه قوانین طبیعی عبارت است از منع و نهی ما از اینکه داور خویش باشیم» ما با نگاهی به نوشتههای هابز میتوان دریافت که با تمام دفاعی که او از عقلانی بودن تشکیل اجتماع و همچنین توافق و رضایت عموم و به عبارتی پذیرش عقل جمعی در شکلگیری جامعه مینماید. اما بلافاصله پاسداری از جامعه و قرارداد را با توجه به اصلی که خود بدان (به قولی انسانها) نام میدهد نیازمند اعمال قدرت و اجبار میداند.
در نزد متفکرانی چون هابز، لاک و روسو. گرچه زمینه تکوین دولت یعنی قرارداد اجتماعی نشانه فرآیند جمعی گفتگو و حادثه است لیکن به ویژه در مورد هابز دولت ناشی از گفتگو و اجماع به منطق تک ذهنی میگراید. وحدت شخصیت و مرکزیت تصمیمگیری را حتی پس از تشکیل مدینه فاضله افلاطون که تکوین خود را مبتنی بر ذهن جمعی میداند نیز میتوان مشاهده کرد. هابز معتقد است مونارشی بهترین نوع لویاتان است و سلطنت موروثی بهتر از سلطنت انتخابی است زیرا انزاع مردم برای کسب قدرت کاهش مییابد به نظر وی فرمانروا باید مطلقالعنان باشد و قانون نیز چیزی جز فرمان حاکم نباشد او عقیده دارد که حتی اگر فرمان حاکم قانون بدی باشد باز از بیقانونی بهتر است. زیرا در شرایط بدون قانون انسان گرفتار دایمی ترس از مرگ میباشد. به هر حال به نظر این مدعیان گفتگو قراردادهای بدون زور شمشیر تنها حرف هستند. هابز، لویاتان خود را مانند دیوارهای راهی میداند که هدف آن راهنمایی مسافرین است و نه متوقف کردن آنان. چنانکه بیان شد نمیتوان پنداشت مطلقانگاری و اندیشه اتوریتاریستی او تنها استنتاجات فلسفی وی نشأت میگیرد بلکه او با واقعگرایی خاص و تأمل در کشاکشهای سیاسی دینی و همچنین هراس از جنگ داخلی به این نتایج میسد.
هابز با ایجاد یک تقسبم ثنایی که با بیقانونی و هرج و مرج و یا حاکمیت مطلق سعی دارد خوانندگان خود را به تشکیل لویاتان ترغیب نماید اما پروفسور گوچ اینگونه به هابز ایراد میگیرد که: «در نظر هابز مرحلهای بین اغتشاش و حکومت مطلق موجود نیست. وی متوجه نبوده است که رسم و عادت پیش از قانون وجود داشته و ضمانت اجرای رسم و عادت همان قدر قوی است که ضمانت اجرای قانون». به هر حال با فرصتهای خودگردانه از بهشت زمینی هابز تنها زمانی قابل تصور است که افراد در آن قدرت تشخیص منفعت شخصی عمل به ارزشهای اخلاقی را داشته باشند و این نکته نیز کاملاً روشن است که در یک جامعه اکثریت افراد از قدرت شناخت بالا محروم هستند بنابراین وی خودانگیختگی را به افراد اندکی میتواند نسبت دهد.
سر ویلیام تمپل نیز اینگونه به این اقتدار مینگرد که، «اگر آدمیان بره صفت هستند معلوم نیست چرا نیازمند حکومتاند و اگر گرگ صفتند معلوم نیست چگونه میتوانند حکومت را تحمل کنند» هابز در جواب چنین سوالاتی به چگونگی استقرار مفاهیم و آموزههای عیسوی در دلهای مردم اشاره میکند و به اشتباه اینگونه میپندارد که کاغذ سفید دل مردم هرگونه نقشی را که صاحبان قدرت در آن بنگارند میپذیرد.
پس از بررسی اجمالی قسمتی از نوشتهها و نظرات هابز قصد داریم حکومت اسلامی را با حکومت کلیسایی در قرون وسطی در ترازوی انصاف قرار داده تا شاید به قیاس حکومت اسلامی با حکومت کشیشیان نپردازیم.
اسلام بر خلاف آنچه در حکومت کلیسا به عنوان مسیحیت به مردم خورانده میشد بر پایههای دلیل و برهان استوار است و به هیچوجه در آن مفاهیم ابهام برانگیز یافت نمیشود.
آموزهای کلیسا چندان قابلیت دفاع عقلانی را نداشته و راه رستگاری را برایمان تقلیدی متوقف میکردند. بر خلاف این مفاهیم منقلب، در اسلام زیربنای اندیشه تقلید بردار نیست که همین امر نشاندهنده اعتقاد به اتقان پایههای فکری است و حیرت افزایی ناشی از مطابقت با عقل آن آدمیان را مرتباً تکان میدهد. اسلام با بیان متافیزیکی روشن توانسته انسانها را به حدی از رشد و کمال برساند که حاضر به فداکردن جان خود در قبال این ماورای عقل باشند و همچنین: نگاه هستی شناختی خاص توانست او را والاتر از آنچه خود میپندارد به او بشناساند و موجب صعود فرشته خوبی و سقوط حیوان صفتی انسان گردد. ولی کلیسا نتوانست چنین روحیاتی را در پیروان خود القا کند زیرا بر خلاف فطرت انسانها گام برمیداشت.
اگر به اعترافات برخی منصفین و مورخان بزرگ اروپا نیک بنگریم چنین دریافت خواهیم کرد که حتی جرقههای اصلی رنسانس در بخشهایی از اروپا زده شد که در زیر سلطه مسلمانان و یا در ارتباط مستقیم با آنان بود مانند ایتالیا، پرتغال، اسپانیا. در حقیقت پیام رنسانس از اندلس منتشر شد. مسیحیان، با دینی روبرو شده بودند که در عین اعتقاد به خدا، آخرت و معاد، تجربه عقلی در زندگی و عدالت اجتماعی را نادیده نگرفته و نسبت به این مسایل کاملاً حساس بودند و از همین جا بود که تشکیک نسبت به کلیسای کاتولیک و طریق حکمرانی آنان آغاز گردید.
اسلام بر خلاف حکومت کشیشیان در قرون وسطی هیچگاه به نفی عقلانیت نپرداخته است. در این دیدگاه عقل نه تنها با دین در ستیز نیست بلکه یکی از منابع استنباط احکام شرعی است و یا به عبارتی عقل در خدمت دین است. آنچه که از نظر اسلام مردود است عقلانیت ابزاری است. اسلام خواستار آن نیست که عقل ابزاری در جهت برآورده کردن منتهای لذت دنیوی قرار گیرد. بلکه از عقل کنترل امیال و خردورزی در تمام زمینهها را در پرتو نورانیت وحی خواهان است.
اسلام هیچگاه در بیان مفاهیم اجتماعی مانند: اقتدار، قانون، جامعه و... با دید در حوزه سیاسی و دینی منفک ننگریسته است. و بر خلاف رویکرد تجزیگرایانه در مسیحیت تمام زندگی از دیدگاه یک فرد مسلمان، مشیت و قدرت الهی است.
علامه طباطبایی در جلد دوم کتاب المیزان دین را اینگونه تعریف میکند، «دین روش ویژهای در زندگی دنیوی است که سعادت و صلاح دنیوی انسان را همراه با کمال اخروی و سعادت جاودانی او تأمین میکند. از این رو لازم است شریعت دربرگیرنده قوانینی باشد که به نیازهای دنیوی انسان نیز پاسخ گوید» پس با در نظر گرفتن این تعریف چنین تفکیکی در متون مذهبی مسیحی جز قلب تعلیمات راستین مسیح(ع) نیست. در دیدگاه اسلامی دین مجموعهای از معارف نظری و احکام عملی است که احکام عملی هر سه قلمرو ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خودش و ارتباط انسان با دیگران را در بر میگیرد. تفکیک ماده از معنی تفکیک انسانیت از انسان است. این انسانشناسی تجریدی که موضوعش انسان تکهتکه شده است همان چیزی است که امروز در علوم انسانی سکولار دنیا به چشم میخورد. استاد رحیم پورازغندی سکولاریسم را تفکیک واقعیت از حقیقت میداند.
در باب لذت، اسلام نیز این مطلب را میپذیرد که انسانها طبیعتاً لذتگرا هستند اما اختلاف بر سر نوع لذت است. اسلام قایل به وجود دو نوع لذت مادی و معنوی است. و لذت اصیلی و اساسی را لذت معنوی میداند. اسلام محصور کردن انسان را لذات مادی، تنزل وی به درجات حیوانی میداند. اما در سطح بالاتر تز اصالت لذت در مقابل اصالت کمال قرار دارد، منظور آن نیست که کمال بدون لذت همراه است و یا جستجوی لذت حقیقی نوعی از کمالات را به دست نمیدهد بلکه بحث این است که کدامیک میتواند بر دیگری ارجعیت داشته باشد.
سعادت را برخورداری از بیشترین خوشیها تعریف میکنند، از دیدگاه اسلام کمال نهایی انسان ملازم با سعادت است به این معنا که اگر انسان به بالاترین مراتب قرب الهی نایل شود از بالاترین لذائذ و خوشیها نیز برخوردار میشود کمال انسان این است که وی در مراتب وجود به درجاتی نایل گردد که شدیدترین و عمیقترین شهود و درک حضوری نسبت به خدا را در وجود خود بیابد اگر انسان به این مرتبه نایل شود قطعاً بیشترین و عمیقترین لذات روحی و معنوی را نیز احساس خواهد کرد.
در باب لزوم وجود حکومت و قانون در دیدگاه اسلامی باید بیان شود که این الزام از قطعیات و یقینیات دین مقدس اسلام است. دینی که در برگیرنده تمام ابعاد زندگی انسانی در تمام زمانها میباشد نمیتواند لزوم حکومت را نادیده بگیرد. قوانین مکتوب صرف دردی را دوا نمیکند و لزوم وجود مرجعی برای اجرای قانون و مجازات متخلفین جنگی است چنانچه حضرت علی(ع) نیز حکومت نادرست را بر بیحکومتی ترجیح میدهد. امام خمینی(ره) نیز درباره همین مسأله در کتاب البیع خود اینگونه مینویسد: «نهاد حکومت آنقدر اهمیت دارد که نه تنها در اسلام حکومت وجود دارد، بلکه اسلام چیزی جز حکومت نیست و احکام شرعی قوانینی است که یکی از شئون حکومت است بدینترتیب، حاکمیت اسلام و بسط عدالت مطلوب با لذات و احکام، مطلوب بالعرض است و مقصود از آنها اجرای حکومت است».
هدف از وجود قانون و حکومت در تمام نظامهای حقوقی تامین مصالح اجتماعی انسانها در دنیاست و اسلام و نظامهای حقوقی دیگر در این مطلب اتفاق نظر دارند. اما وجه تمایز دکترین اسلام با دیگر نظامهای حقوقی در این است که نظامهای غیر اسلامی هدف نهایی حقوق را تنها در همین امر خلاصه میکنند، اما در مقابل اسلام هدف نهایی حقوق را، هدف متوسطی در جهت نیل به هدف نهایی اخلاقی که همان کمال انسان و تقرب الهی است میداند. زیرا اسلام ورای این زندگی مادی زندگی اخروی را در نظر دارد و روح را مقوم شخصیت انسان میداند و در عین حال که به مصالح اجتماعی توجه دارد به پایهریزی یک نظام حقوقی ارجمند و متعالی پرداخته و با واقعبینی هر چه تمامتر حقوق را به خدمت اخلاق میگمارد. سیاست اسلامی صرفاً مدیریت نیست بلکه هدفمندی در آن نهفته است و چون غایت دارد، هدایت نیز در آن جا دارد. اما در ترسیمی که هابز از حکومت میکند غایت کاملاً طرد میشود. زیرا او هرگونه ارتباط با مزه ایزدی و حق الهی را نفی میکند و حتی همانگونه که بیان شد بایدها و نبایدهای خود را هنجارهای اخلاقی نمیداند و به عبارتی هرگونه هدفمندی را در انسان رد میکند. امروزه نیز چنین متفکرانی با طرد فلسفه در حقیقت به نفی غایت در سیاست میپردازد.
همانگونه که بیان شد در اسلام هدف از تأمین مصالح اجتماعی گام نهادن در مسیر استکمال است و هر فرد حق دارد در راه نیل به کمال خود از تمام مواهب موجود استفاده کند. اما زمانی که بحث بر سر استکمال تمام انسانهاست، ناگزیر بروز تصادمها و تزاحمهای بر سر این مواهب الهی را در بین آنان باید پذیرفت و ناچاراً ایجاد حد و مرزها و حقوق در بین انسانها الزام مییابد. مشاهده میشود که اسلام باز با هدفمندی خاص به ایجاد قوانین مینگرد. اما در نگاه هابز حکمت دولت و مشروعیت تبدیل به قمار سیاست میشود. وی انسان را حیوانی شرور میداند که قانون قویتر باید بر او حاکم باشد. و این توهین اسفباری به انسانیت استکه چون انسان گرگ انسان است، درندهترین و شرورترین گرگ بایست بر همگان حکومت کند و کدام دلیل ثابت میکند که باید گرگترین انسان، بر سایر گرگها، حاکم باشد.
اما در دکترین اسلام، حاکمیت اولاً و بالذات مختص ذات احدیت است و اگر پرتوی از حاکمیت در جایی مشاهده شود باید نشأت گرفته از حاکمیت الهی باشد وگرنه غاصب است بهترین نظام حکومتی در دیدگاه اسلامی حکومت معصوم است که هم از لحاظ شناخت مسایل و اوضاع و احوال موجود و هم از لحاظ تقوی و ورع و عدالت در عالیترین حد ممکن باشد ولی در همه زمانها و برای همه جوامع این کمال مطلوب ممکن و میسور نیست و در زمان غیبت، اقرب به مقام عصمت است که زمامدار و رهبر کل جامعه اسلامی میگردد.
در حکومت اسلامی تعصبات خشک و بیپایه و اساس دوران حکومت کشیشان راهی ندارد. اسلام، هیچگاه خود را به ظرف زمانی و قالب اجتماعی خاص محدود نکرده است و باب انعطافپذیری و مطابقت با زمان در عین مخالفت با اصل مدارای لیبرالها (تساهل و تسامح) با گشودن راه اجتهاد و استمرار پویایی آن، التفات به نقش زمان و مکان در اجتهاد و جواز صدور حکم حکومتی با توجه به عنصر مصلحت از سوی ولی فقیه و.... را باز کرده و توانسته با زمان همراه گردد و یا بهتر بگوییم زمان را با خود همراه گرداند.
اسلام نه مانند کلیسا تکلیفگر است و نه مانند سکولارها حقگرا بلکه دین حق و تکلیف است. اصلاً در اسلام بحث از حقله و حقعلیه است و حق و تکلیف هیچ منافاتی با یکدیگر ندارند و یا به تعبیر آیتالله مصباحیزدی، «حق و تکلیف دو روی یک سکهاند» و جعل صریح هر یک دیگری را به دنبال دارد.
در پایان بهتر است با نگاهی تاریخی به مقایسه حکومت اسلامی و حکومت مسیحی بپردازیم. مسیحیت در اوان حیات خود صاحب حکومت نبود و پس از گذشت قرنها کلیسا اقتدار مییابد و به فکر تشکیل حکومت میافتد. در آغاز شریک امپراطوران بوده و سرانجام دایره نفوذ و اقتدار خود را گسترش داده و حاکمیت بلامنازع را به دست میآورد. اما حکومت اسلامی از همان ابتدا در زمان پیغمبر اکرم(ص) تشکیل شد و شالوده حکومت اسلامی را شخص ایشان بنا نهادند و راه چگونه بودن این حکومت چون آهن مذابی در جهان پیروان حقیقی ایشان ریخته شد. پس از این بررسی و مقایسه اجمالی امید است خواننده به راز این جمله هابز که میگوید: «اسرار دین مثل حبی است که پزشک به بیمار میدهد و باید ناجویده بلعیده شود تا نتیجه شفابخش دهد، اگر جویده شود تلخی آن احساس میشود و دهان آنرا بیرون میاندازد.» و تجربه تلخ دین قلب شده مسیحی و طریق حکومت کشیشیان را به حکومت روحانیون اسلامی تعمیم ندهد.