از زمان انتشار نسخه اصلی تئوری «ساموئل هانتینگتون» در «فارین افیرز»، بسیاری در خصوص تئوری نامیمون «برخورد تمدنها»ی وی ابراز عقیده کرده و مطالب زیادی را بیان داشتهاند. انتقاد و حمله کردن به محتویات و ویژگیهای این تئوری پیشتر به اندازه کافی انجام شده و فکر نمیکنم که این روزها دیگر کسی قلباً به این نظریه اعتقادی داشته باشد. اما هنوز چند نکته وجود دارد که کسی باب گفتوگو را در آن قسمتها باز نکرده است. برای مثال «هانتینگتون» اعتراف میکند که یکی از مسائلی که باعث شده تا غرب مدرن با تنشهای زیادی روبهرو شود آن است که غرب باید به جای همه سخن بگوید، چیزی که در جنگ با عراق اسم آن را «صدای جامعه جهانی» گذاشتند. اگرچه او خود معترف است که این برخورد بین تمدنهای اسلام و غرب حتمی و گریزناپذیر است، با این حال چند سفارش اساسی نیز برای طراحی بهتر این برخوردها و تقابلها به غربیها میکند. پس از آنکه نظریات او در این خصوص توسط بسیاری از اندیشمندان اسلامی مورد نقد قرار گرفت. «هانتینگتون» از برخی مواضع ذکر شده خود در این کتاب عدول کرد.
«هانتینگتون» در یکی از سفارشات خود به غربیها میگوید که آمریکا باید با روسیه و ژاپن متحد شود و مدام پیشرفتهای تسلیحاتی مسلمانان و چینیهای کنفسیوسی را کنترل کند زیرا بزرگترین دشمنان غرب همین دو گروه هستند که نهایتا جنگ و خونریزی بین آنها حتمی خواهد بود.
«هانتینگتون» همچنین بین این دو گروه اسلامی و کنفسیوسی تفاوتهای فاحشی را ذکر میکند و به انگیزههای غرب گرایانهای که در یکی از این دو گروه بیشتر است تکیه میکند و سفارش میکند که غرب برای یافتن این نقاط قوت و توسعه آنها مؤسسات بینالمللی را که در آنها فرهنگ و تمدن آمریکا به طور قانونی ترویج داده میشود تقویت کند تا بر روی این قضیه کارشناسی به عمل آید و دیگر اینکه عوامل این مؤسسات نباید غیرآمریکایی باشند تا به هر روی وضعیت موجود را درک کنند و بر کوشش و مساعی خویش به واسطه عرق ملی بیفزایند.
«هانتینگتون» در بررسی چینیها و اسلامگرایان، خطر اسلامگرایان را برای آمریکا بسیار قویتر میداند و تهدید میکند که اگر فنآوریهای تسلیحاتی چینیها به اسلامگرایان انتقال یابد این خطرات مضاعف خواهد شد.
او نهایتاًً به آمریکائیها توصیه میکند که «غرب مجبور است برای حفظ منافع خویش با آن دسته از کشورهایی که صاحب فرهنگ و تمدنهای مدرن و همسان با او هستند، اما ارزشها و منافعشان با آمریکا متفاوت است متحد شوند و در برابر اسلام یک صف مشترک تشکیل دهند و این کار با هر قیمتی و زحمتی برای غربیها لازم و حیاتی است». او به این نحو از اتحاد «عناصر اشتراکی» میگوید.
اما آن آنچه که من در آن خصوص وعده صحبت داده بودم این است که «هانتینگتون» سعی دارد تا نکاتی را در روابط اسلام و غرب بزرگنمایی کند و نکات دیگری را از عمد نادیده انگارد. در آن قسمت که تفاوتها را بر میشمارد مبالغه میکند و آنقدر پیش میرود که گویی هیچ راهی برای هرگونه تفاهم وجود ندارد و در آنجا که سخن از اشتراکات است نیز آنقدر شرایط را نامناسب و سخت جلوه میدهد که گویی هیچ نقطه اشتراکی در این دو موجود نیست. او نقش روابط اجتماعی مردم با مردم را نیز در این خصوص نادیده میانگارد. «هانتینگتون» قصد دارد تا به دنیای اسلام این مطلب را بفهماند که غرب شما را نمیپذیرد. شما خطر بزرگی برای آمریکا هستید منافع او را به خطر میاندازید و از طرفی تمام قدرتهای پولی، تسلیحاتی و تکنولوژیکی در اختیار غرب است و هر آن احتمال دارد که غرب به شما یورش بیاورد پس بیائید و قبل از وقوع هرگونه خون و خونریزی سرسپردگی خود را به غرب اعلام کنید تا در امان باشید.
زمانی که از عقاید و اهداف «هانتینگتون» پرده برداشته میشود و او بالاخره نیت خود را برملا میکند این تناقض بوجود میآید که او جنگ و تقابل بین این دو گروه را اجتنابناپذیر توصیف کرده بود و ثابت کرده بود که این دو در هیچ شرایطی نمیتوانند با یکدیگر کنار بیایند. اما در پایان مطلب خود به نوعی جهان سومیها و مخصوصا مسلمانان را تهییج میکند که تا دیر نشده دست در دامن آمریکا بیاویزند و از او یاری بجویند.
در واقع آنچه «هانتینگتون» با زور و زحمت سعی دارد تا در نظریات خود موسوم به «برخورد تمدنها» مطرح کند روشی زیرکانه برای القای این موضوع و به باور رساندن مسلمانان به این نکته است که آنها باید برای گفتوگوی با غرب به گدایی در خانه او بروند والا آنطور که «هانتینگتون» اشاره کرده است مشمول خشم و غضب ارباب بزرگ میشوند.
غرب از دیرباز تمایل زیادی به گفتوگو با بسیاری از کشورها داشته است مخصوصاً به اینکه اگر در این بین کشوری در حال رشد و مدرنیته موجود باشد در اولویت قرار میگیرد. آنها برای این گفتوگوهای خود مبانی و فلسفههای روشنی دارا هستند به این صورت که چارچوب گفتوگوهای غرب حول دو محور میگردد و آن این است که «بمیر یا مذاکره کن».
آنها از این تاکتیک خود نتایج زیادی را نیز تاکنون بدست آوردهاند. در اینجا این نکته نیز حائز اهمیت است که مراد غرب از این نوع گفتوگو نوعی سازش کاری در برابر ترس از نابود شدن است. تلاش غرب برای خودی ساختن و یا نابود کردن مخالف مراحل تاریخی خاصی را داشته است و مرحله کنونی این روش آن است که مخالف یا باید خودی شود یا باید با غرب همکاری کند و در غیر اینصورت غرب عصبانی خواهد شد. برای این منظور به هیچ وجه نیاز به مثال زدن نیست زیرا اساس سیاست خارجی آمریکا با دنیای خارج از خود بر همین اساس استوار شده است.
این روشهای تنها مختص به آمریکا نیست. مراد از غرب در اینجا آمریکا و همپیمانان او هستند نمونه بارز این ادعا را به وضوح میتوان در تاریخ ردیابی کرد. حمله «ناپلئون» به مصر یکی از این نمونههاست. او با نامهای با مضامینی فریبنده مبنی بر اینکه من به مسلمانان و به کتاب آسمانی و پیامبر بزرگوار آنان احترام فراوانی قائلم و آمدهام تا عدل و داد را برای مصریان برقرار کنم، وارد مصر شد و از مصریان خواست تا در جهت شکست «مملوکان» او را یاری کنند. از طرفی اعلام کرد که اگر مصریان در این راه او را یاری نکنند همگی آنها را از دم تیغ خواهد گذراند و گفت که هر روستایی و دهکدهای که یاران و سربازان او را راه دهند و اطعام کنند، خودی هستند و اگر با یاران و سربازان او بجنگند، خانه و کاشانه آنها را طعمه آتش خواهد کرد، مردانشان را خواهد کشت و زنان و کودکانشان را اسیر خواهد نمود.
و هیچ یک از این دو راه «گفتوگو یا مرگ» به نفع مسلمین نبود، چه با او همکاری میکردند و چه میجنگیدند فرقی برای آنها نمیکرد. نمونه دیگر زمانی بود که «کومودور پری» در اواسط قرن نوزدهم با یک ناو بزرگ جنگی از طرف ایالات متحده نامهای را برای امپراتور ژاپن برد. در آن نامه از طرف رئیسجمهوری وقت آمریکا به امپراتور بزرگ ژاپن، نوشته شده بود که ژاپن، باید بنادر خود را به روی کشتیهای آمریکایی باز کند و اگر امپراتور بزرگ ژاپن، این درخواست محترمانه ایالات متحده را برآورده نسازد، نشانه توهین آشکار به رئیسجمهوری این کشور تلقی خواهد شد و این کشور مسئول بروز عواقب ناخوشایند این اهانت نخواهد بود.
در دوران جنگ سرد، تلاش غرب برای تسلط اقتصادی بر دنیا، جهان سوم را تقریبا به مرز نابودی رساند و این همان چیزی بود که در پی احتمال بروز جنگ جهانی سوم به وجود آمد. یعنی زمانیکه همگان تصور میکردند جنگی بزرگ مابین آمریکا و اروپا از یک سو و کشورهای مشترک المنافع دیگر از سوی دیگر درمیگیرد به طور عجیبی همانهایی که قرار بود با هم بجنگند با یکدیگر سازش کردند و تنها پس از پایان جنگ سرد اصطلاحی به نام جهان سومیها باقی مانده بود که همردیف با فقر، وابستگی، غیرصنعتی، غیر تولیدی و همه چیزهای دیگری بود که غربیها دارای آن بودند و به آن میبالیدند.
حالا که تمدنهای جهای دومیها مورد خطر قرار گرفته و جنگ سرد نیز پایان پذیرفته است، غرب نیاز دارد تا از روز جنگ جهانی سوم جلوگیری کند و جهان سومیها را تحت کنترل جهان اولیها درآورد. خلاصه آنکه عبارت «نظم نوین جهانی» برای محقق شدن باید تکلیف خود را با جهان سومیها مشخص کند و آن وقت در اینجاست که تز «گفتوگو یا مرگ» کارآیی خود را برای این منظور نشان میدهد.
ما باید دو نکته را در خصوص این تقاضای غرب مبنی بر گفتوگو به خاطر داشته باشیم:
اول آنکه غرب در گفتوگو مراعات مصالح و منافع خود را لحاظ میکند به این صورت که این مذاکره و گفتوگو نباید کمترین هزینه و ضرری برای او داشته باشد، در غیر اینصورت این گفتوگو چیز بیحاصل و بیفایدهای است که باید از آن حذر کرد. بیشتر علوم اجتماعی غرب براین پایه استوار شده است که فهمیدن فرهنگ مخاطب زمانی تحقق مییابد که برای محقق معنی و مفهومی داشته باشد، نه اینکه خود آن فرهنگ به طور دقیق مورد مطالعه و بررسی محقق قرار گیرد. دانشهای فطری و ذاتی یک قوم باید با اصطلاحی غربی تعریف و تفسیر شود تا معنا و مفهومی بگیرد والا همه به فراموشی سپرده میشوند. اصلاح نفس و خوداندیشی ویژگیهایی هستند که در اندیشه غربی جایگاهی ندارند. چیزی که غرب از گفتوگو مراد میکند تنها یک گفتوگوی یکطرفه کنترل شده است. او چیزی را که میخواهد میگوید و هرگز چیزی را نخواهد شنید زیرا علاقهای به این کار ندارد.
دوم اینکه غرب هرگز شنیدن جواب «نه» را خوش نخواهد داشت و این جواب او را به خشم میآورد. زمانی که برای گفتوگو حاضر میشود و باغ سبز نشان میدهد تنها در قبال گفتوگو یک «یا» میگذارد و آن «مرگ» است. «گفتوگو یا مرگ». این مرگ نیز به گونههای مختلفی است. کسی که نه گفته خواهد مرد در این هیچ شکی نیست زیرا راه سومی وجود ندارد. حالا یا به آهستگی میمیرد و یا به سرعت. یا معنوی یا فیزیکی. مرگ معنوی آن است که با رسانههای بیشماری که در اختیار دارد او را بمباران تبلیغاتی میکند. از هر سو به او یورش میآورد و در همه جا او را خوار و خفیف میسازد و مرگ فیزیکی نیز خود چیز دیگری است که وضوح آن برای همگان مشهود است.
با نمایش تحریمهای اقتصادی و سیاسی بر صحنه کشورهای محکوم به مرگ که عمدتاً جهان سومی هستند دیگر ترس از مرگ شیرین نخواهد بود. در حقیقت بحرانها و فجایع اقتصادی مشهود در کشورهای جهان سوم که لحظه به لحظه بر عمق آن افزوده میشود ناشی از همین تحریمها و تنگناهایی است که آمریکا سبب اصلی آنها بوده است و هدف کلی همه آنها سر به راه کردن کشورهای جهان سوم برای اعلام سرسپردگی و همکاری با آمریکا است. گفتوگوهای اقتصادی تماماً راههای فریبی است تا از طریق آنها راههای چگونه اهلی و خودی کردن ملتهای جهان سوم را بررسی کرد. نتیجه نهایی این بازی که آمریکا تصورات شوم خود را بر روی آنها متمرکز کرده است آن است که تمامی منابع مالی، زیرزمینی آنها به سمت بازارها و بانکهای آمریکا سرازیر میشود و از سوی دیگر فرهنگ و سنن و آداب و رسوم غرب بر روح و روان جوامع جهان سومی سایه میافکند و ملتها مانند بردههایی که ظاهراً آزاد هستند برای آمریکا خدمت میکنند.
در این خصوص همواره آرزو داشتم که میتوانستم با امام خمینی گفتوگویی داشته باشم اما این فرصت هیچگاه پیش نیامد. برای به تصویر کشیدن نگرش آن بزرگوار به مقوله گفتوگوی تمدنها باید به چند مورد از این گفتوگوهای بسیار پربار وی که در زمان حیات خویش به انجام رساندند اشاره کرد و آنها را بررسی نمود. امام برای بجای آوردن سیره رسولالله که مخاطب قرار دادن سران کشورهای دیگر و دعوت آنها به اسلام بود چندین نامه و پیک به بعضی از رهبران بزرگ دنیا گسیل داشت. که هر یک از آنها دارای ویژگیها و خصوصیات منحصر به فرد و راهبردی زیبایی است که تفاوت اندیشه و دیدگاه او را با اندیشه و دیدگاه رهبران غرب به روشنی برملا میسازد. امام در نامههایی که به آنان داده بود از آنها خواسته بود تا سیستم غلط خود را تغییر دهند و اسلام را به عنوان تنها راه نجات عالم بشریت به دقت مطالعه نمایند. امام مخاطبان خود را با نهایت زیرکی و هوشمندی انتخاب کرده بود. او به هیچ یک از رهبران غربی نامه نداد و این سخنان را به هیچ یک از آنها نگفت زیرا خود بهتر میدانست که نگرش آنها به گفتگو چگونه نگرشی است.
معروفترین آن نامهها نامههایی بود که ایشان به «میخائیل گورباچف» رهبر شوروی سابق و به «پاپ ژان پل دوم» رهبر کاتولیکهای جهان نوشتند.
نامه مشهور و تاریخی امام توسط نمایندگان وی که دو مرد و یک زن بودند به گورباچف تحویل داده شد. ایشان پس از ستایش از او در تغییراتی که در نظام کمونیستی شوروی به عمل آورده بودند به او هشدار داده بودند که مشکل اصل شوروی عدم اعتقاد آنها به مبدأ حیات میباشد. ایشان در بخشهای دیگری از نامه خود به گورباچف گوشزد کرده بود که: «اگر بخواهید تنها گرههای کور اقتصادی سوسیالیسم و کمونیسم را با پناه بردن به کانون سرمایهداری غرب حل کنید و نه تنها دردی از جامعه خویش را دوا نکردهاید که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند» امام خمینی در آن نامه آینده کمونیسم را این چنین پیشبینی نمودهاند که: «کمونیستم را باید در موزههای تاریخی سیاسی جهان جستجو کرد چرا که مارکسیسم، جوابگوی هیچ نیازی از نیازهای واقعی انسان نیست». امام تأکید میکند که «گورباچف مراقب باشد تا «... در شکست دیوارهای خیالات مارکسیسم، گرفتار زندان غرب و شیطان بزرگ نشوید». سپس امام خمینی از گورباچف دعوت میکند تا درباره کمونیسم و مارکسیسم بیشتر بیندیشد و از او دعوت میکند تا اسلام را به عنوان اینکه راه سعادت او و ملتش در زندگی دنیوی و اخروی در آن است مطالعه کند. امام او را از اینکه تا حدودی باعث آزادیهای مذهبی در جامعه گذشته است میستاید و از او میخواهد که درهای مساجد و کلیساها را در سراسر کشور خود به روی مشتاقان خداوند بگشاید.
خیلی زود پس از ارسال این نامه، امام «ادوارد شواردنادزه» را در خانه محقر خود در جماران به حضور میپذیرد. او به همراه وزیر خارجه ایران در اتاقی ساده به دیدار امام مینشینند و به گفته شاهدان عینی مات و مبهوت از این سادگی و جذبه او میشوند. در آنجا دو رهبر چهره به چهره و روبروی یکدیگر بدون تکلفات پادشاهانه، بدون حضور میزهای گرد و مستطیل و جور واجور دیگر و از نوع اعلا، بدون لیوانهای نوشیدنی درجه یک و نه حتی بدون حضور ماشینهای عجیب و غریب ترجمهگر و مزخرفات دیگر با یکدیگر از آداب و رسوم اسلامی و چیزهای دیگر سخن گفتند و تنها چای نوشیدند. نامه امام به گورباچف و گفتوگوی فرهنگی او با شواردنادزه از آنجا مهم است که امام در این گفتوگو اساس کار خود را برای مطالبه و بازخواست نگذاشته بود و حتی از گورباچف در قبال نامهای که به او داده بود فرستاده و یا جواب نیز درخواست نکرده بود.
در اوائل انقلاب و در زمان گروگانگیری، امام و پاپ ژان پل دوم مکاتبات چندی با هم داشتند که در همگی آنها این خط فکری سالم از سوی امام در آنها دنبال میشد. این نامهها همگی از آن جهت مهم هستند که امام با روشی بسیار جالب توجه برای پاپ تشریح میکند که از لحاظ اعتقادات اسلامی، چه چیزهایی برای مسلمانان قابل قبول و چه چیزهایی غیرقابل قبول است، چه چیزهایی غلط و چه چیزهایی صحیح است. حتی در آنجا نیز امام مانند نامهای که بعدها به گورباچف فرستاده بود، پاپ را سفارش به درستی در اعمال و رفتار و برخورد با مردم خویش مینماید و او را سفارش میکند که همواره به دنبال حق باشد.
امام از سال 1980 تا سال 1982 چندین مکاتبه با پاپ به عمل آورد که شروع این مکاتبات از طرف پاپ بود. او در نامهای به امام از او خواسته بود تا از قدرت و نفوذ خود در بین دانشجویان استفاده کند و باعث آزادی گروگانهای آمریکایی شود. او در ادامه به امام نوشته بود که این کار را از آن جهت انجام دهید که رابطه شما با آمریکا بیش از این تیره و تار نشود. امام در جواب پاپ بعد از تشکر از او بخاط عواطف و احساسات بشر دوستانهاش نوشته بود که ملت شریف ایران از این که آمریکا از او عصبانی است و از اینکه این رابطه نامیمون قطع گردیده است احساس خوشحالی میکند و تمایلی نیز به این ندارد که آنها را از خود راضی نماید. امام در ادامه نوشته بودند که آمریکاییها در طول رژیم خیانتپیشه گذشته چه ظلمها و جنایاتی را که بر ایرانیان روا نداشته بودند و افزوده بودند که تجدید رابطه با این ظالمین برای کشور و ملت او بسیار خطرناک خواهد بود. او پس از این جواب، به پاپ مینویسد که همواره جویای حقیقت باشد و قضایا را یکطرفه بررسی نکند. آنگاه به دولت آمریکا در خصوص هرگونه عملیات خشونتآمیز و به کارگیری زور هشدار میدهد و به شخص کارتر که بازنده اصلی این ماجرا بود میگوید که «به عنوان یک پیرو مسیح (که رحمت خداوند بر او باد) آیین مسیح را به درستی عمل کن و بدان که این ملت نمیخواهند که در زیر یوق بردگی آمریکا و نه هیچ قدرت دیگری در دنیا باشند و تنها استقلال کامل خود را مطالبه میکنند» .
پاپ به درخواست امام مبنی بر اعتراض به امپریالیسم جواب مثبت نمیدهد ولی چند ماه بعد نامهای به امام مینویسد و از امام میخواهد که او را در خصوص وضعیت مناسب مسیحیان موجود در ایران مطمئن سازد و او را به یقین برساند که آنها در ایران مورد اذیت و آزار مسلمانان قرار نمیگیرند و آیا میتوانند آزادانه به کلیسا بروند و آداب و رسومات خود را به انجام رسانند یا نه؟
امام این بار نیز جوابی بسیار مفصل قاطع و خردمندانه برای پاپ میفرستد از چندین منظر حائز اهمیت است و من در اینجا تنها بخشی از موارد مهم این نامه را بازگو میکنم.
اول آنکه امام جواب کلی پاپ را در خصوص وضعیت مسیحیان ایران بازگو میکند. اما او میداند که پاپ چیزی فراتر از این از امام میخواهد. پس او به پاپ میگوید که در اینجا خیلیها در لوای دین مسیحیت دست به جاسوسی و توطئه زدهاند. مانند همین لانه جاسوسی. آنگاه امام به پاپ میگوید که آیا او میداند که ایران از قبل ستمهایی که از آمریکاییها دیده است چه ضرر و زیانهایی کرده است که سنگ آنها را به سینه میزند و آنگاه چندین سری سؤالهای بسیار مهم از پاپ به عمل میآورد و میپرسد:
آیا پاپ میداند که ما در طی پنجاه سال سیطره آمریکا و انگلیس همه چیزمان را از دست دادهایم؟ آیا او میداند که جوانهای ما تقاضای اجرای عدالت را در مورد جنایاتی که آمریکا و شاه در قبال آنها انجام دادهاند، دارند؟ من چگونه به ملت خود بگویم که پاپ رهبر مسیحیان جهان در خدمت ابرقدرتان جهان است؟ چرا پاپ در زمانیکه جوانان ما در خیابان کشته میشدند چیزی نمیگفت؟ چرا او چنین تبعیضی قائل شده است؟ آیا مسیحیت تبعیض را توصیه میکند؟ آیا مسیح با ظالمان خوب رفتار میکرد و به مظلومان بدرفتاری میکرد؟ آیا صدای گریه مظلومان ما را نمیشنوید و تنها صدای فریاد ظالمان را درک میکنید؟ آیا از رفتار زننده پلیس آمریکا با دانشجویان ایرانی دختر و پسر در آمریکا خبر ندارید؟ آیا میدانید که وقتی عدهای در آمریکا میخواستند برعلیه انقلاب این مردم در آمریکا تظاهرات کنند پلیس آمریکا به آنها کمک کرد ولی وقتی دانشجویان مسلمان قصد داشتند تا برعلیه ظلم و ستمهای شاه و آمریکا بر ایران تظاهرات کنند پلیس آمریکا با آنان چه کرد آیا پاپ میداند که از آن دانشجویان چه دست و صورتها که شکست و چه تعداد از آنها بیهوش شدند؟ آیا او نگران این گونه از مسائل هست؟ آیا او از رفتار مسیح با مردم مطلع است؟ چرا او تاکنون نامهای به کارتر ننوشته است؟ چرا پاپ تاکنون در خصوص دختران و پسرانی که در آنجا در زندان هستند چیزی نگفته است؟
امام در ادامه به پاپ بار دیگر سفارش میکند که جانب حق را بگیرد و از آمریکا به بدی یاد میکند و میگوید او باعث ظلم و ستم به ملتها است و پاپ باید از آنها بر حذر باشد و به اعمال ننگین آنها شکایت و اعتراض کند.
گفتوگوی امام با پاپ این حقیقت را ثابت میکند که امام از همان ابتدا حتی به پاپ نیز میگوید که آمریکائیها تنها دیگران را شایسته تحقیر، اهانت و محاکمه میدانند و آنچه از خود آنها با زشتی بیشرمی و وقاحت سر میزند را قابل سرزنش و محاکمه نمیدانند. امام با جوابهای قاطعی که به پاپ میدهد به آمریکا نشان میدهد که از سیاست «گفتوگو یا مرگ» او به خوبی خبر دارد و حتی میداند که این نه گفتنهای او به آمریکا بدون جواب و پی آمد نخواهد بود.
نامههای امام به پاپ از جهتی دیگر این نکته را به اثبات میرساند که مبارزه با خوی درندگی و جهانخواری قدرتهای بزرگ تنها مختص تعالیم اسلام نیست. امام در نامههای خود به پاپ او را به عنوان یک مسیحی دعوت میکند که برعلیه امپریالیسم قیام کند و بر سر آنها فریاد بکشد. حتی به کارتر میگوید که اگر مسیحی هستی مانند آیین او رفتار کن و اراده ناپسند و شوم خود را بر دیگران تحمیل نکن.
از مجموع گفتوگوها و مکاتباتی که امام در طول زمان حیات خویش به عمل آوردهاند این نکته حائز اهمیت است که او به نظریه گفتوگوی تمدنها به دیدهای الهی و مانند سیره نبوی نگاه میکردند. منتها همواره این نکته را به خاطر داشتند و به دیگران نیز تعلیم داده بودند که غرب هیچگاه اهل گفتوگوی عالمانه و دوطرفه نبوده است و او تنها گفتوگویی را میپذیرد که در آن متکلم وحده باشد و دیگران شنونده و فرمانبر.
امام خمینی بر این اصل مهم تکیه داشت که هرگز نباید برای گفتوگو از غرب توقع و امیدی داشت و اگر او صحبت از گفتوگو و مذاکره میکند تنها معنی آن این است که آنچه را که من میگویم باید انجام دهید.