دهه پایانی قرن 20 شاهد تحولات بسیار شگرف و عمیق در صحنه بینالمللی و تغییرات تعیینکننده در معاملات سیاسی، اقتصادی و نظامی جهان بوده است. پایان قرن 20 در واقع پایان یک دوران و آغاز دوران جدیدی در نظام بینالمللی است. این تغییرات و تحولات اساس و بنیان ساختار نظام پیشین را به طور کلی در هم ریخته و در جستوجوی معیارهایی است که قابلیت انطباق شرایط نوین جهان را داشته باشد.
در شرایط نوینی که جهانیان شاهد گسستگی امپراتوری شوروی، فروپاشی نظام دوقطبی، پایان جنگ سرد نزاعهای جدید منطقهای همراه با ظهور افراطگریهای ناسیونالیستی در بالکان و آسیای میانه کاهش رقابتهای نظامی و اهمیت نقش اقتصاد در روابط بینالملل، کاهش خطر جنگ هستهای میباشند. در چنین شرایطی که جهان دوران انتقالی را طی میکند و الگوهای کهنه جای خود را به الگوهای جدید رفتاری در روابط بینالمللی میسپارد، در حالی که ساختار دوقطبی جهان یا به عبارتی دیگر رویارویی آمریکا و شوروی به پایان رسیده است، مردم جهان حق دارند بپرسند که جهان به کدام سو در حرکت است؟ ساختار آینده جهان چگونه و بر چه اساسی شکل خواهد گرفت؟ ماهیت این نظام را چه معیارها و ارزشهایی تشکیل میدهد؟ بازیگران اصلی در نظام جدید چه کسانی هستند و قواعد مورد توافق در این بازی کدام است؟ و در سایه این تحولات شتابان و بسیار عظیم ساختاری و تغییر معادلات سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی آیا میتوان ظهور افقی روشن همراه با گسترش امنیت، خرسندی، رفاه و زندگی ایمنتر توأم با سعادت را در عرصه بینالمللی انتظار داشت؟
و بالاخره این که در نظام نوین جهانی نهادهای بینالمللی و به ویژه «سازمان ملل متحد» از چه جایگاهی برخوردارند؟ آیا سازمان ملل به عنوان ملجا و مرجع حل بسیاری از معضلات بینالمللی میتواند برآورنده انتظار و آرزوی کسانی باشد که به آن چشم دوختهاند.
با توجه به مباحث یاد شده و سؤالات مطروحه، پرسشهای اصلی و اساسی چنین است:
1- ویژگیهای ساختار جدید در نظام نوین بینالمللی کدام است؟
2- بازیگر عمده و مشخصا سازمان ملل متحد در این ساختار چه نقشی را ایفا کرده و از چه جایگاهی برخوردار است؟
گامهای نخستین در جهت تحول
جرج بوش در پی بحران کویت در 11 سپتامبر 1990 در سخنرانی خود در کنگره آمریکا رسما از نظم نوین جهانی خبر داد و گفت: «بحران خلیجفارس به رغم این که اوضاع وخیمی را پدیدار ساخته، فرصت کمیابی را برای حرکت به سوی یک دوران تاریخی همکاری ایجاد نموده است. یک نظم نوین جهانی میتواند ایجاد شود، عصری جدید با آسودگی خاطر بیشتر، عصری که در جستوجوی عدالت و صلح خواهد بود.» به کلام او در نظم نوین جهانی «حکومت قانونی جای حکومت جنگل را خواهد گرفت و مسؤولیت مشترک کلیه کشورها لحاظ خواهد شد.» بوش در توصیف نظم نوین جهانی مورد ادعای خود افزود: «من میگویم یک قرن آمریکایی را در پیش داریم» و این که «نظم نوین جهانی منوط و وابسته به رهبری قدرت و ارزشهای آمریکا نیست.»
بوش ضمن ترسیم خطوط نظم اتوپیایی خود از منظر یک آمریکایی نشسته بر اریکه قدرت و فارغ از رنج و محنت دیگران میگوید: «گرایش سیاستآفرینان گیتی برای نوینسازی نظام جهانی این امر را در دل سکنه اقامتگاه مشترک زمین زنده کرده است که شاید پس از سالها انتظار سرانجام آهنگ نظام جهانی به سوی اعتبار بخشیدن به آرمانهای والای انسانی سیر کند و جامعه بشری فارغ از منازعات و کشمکشهای خانمانسوز گذشته، همزیستی مسالمتآمیز سازندهای را پایهگذاری کند و انتظار بر حق ابنا بشر برای رسیدن به یک زندگی سعادتمند و ایدهآل که در خود منزلت و ارزشهای والای انسانی را داشته باشد، خاستگاهی است که به اندازه طول تاریخ بشری قدمت دارد.»
نظم نوین جهانی و عناصر کهنه
دگرگونیهای سالهای اخیر، نوید «نظمی نوین» میدهد. نظمی که در آن حقوق بینالملل، قدرتهای بزرگ و سازمانهای بینالمللی همگی میتوانند نقشی برجستهتر از آنچه که در بخش عمدهای از این سده قادر به ایفای آن بودهاند، بازی کنند، حرفهایی مبنی بر این که نوعی «نظم نوین جهانی» در حال استقرار است یا دستکم امکان پدید آوردن آن وجود دارد. خیلی پیش از بحران 91 - 1990 عراق و کویت شنیده میشد، بیش از یک دهه پیش از آغاز بحران کویت «رالف دارندورف» با تأکید بسیار بر جنبههای اقتصادی و حقوق بشر موضوع جلسات درس خود را درباره یک «نظم نوین جهانی» در دانشگاه غنا برگزار کرد.
در آوریل 1990 میخائیل گورباچف آخرین رییسجمهوری شوروی (سابق) در میهمانی اعضای سازمان جهانی رسانههای گروهی در مسکو گفت: «ما تازه در آغاز راه تشکیل یک نظم نوین جهانی هستیم» اما کمی پس از تجاوز عراق به کویت در دوم اوت 1990 اصطلاح «نظم نوین جهانی» به معنای این که نظم باید علیه متجاوز حفظ شود وارد اصطلاحات رایج روز گردید. به رغم این که بحران کویت مقطعی برای رواج اصطلاح «نظم نوین جهانی» تلقی میگردد آن را نباید مفهومی جدید به ویژه در تاریخ دیپلماسی آمریکا تلقی کرد، بلکه باید به گذشته دورتر برای کنکاش عمیقتر رفت.
از زمان توماس جفرسون «اندیشه بینالمللگرایی و این که ایالات متحده آمریکا نمونه آزادی در سراسر جهان است و باید این مدل را در سراسر جهان پیاده و جهان را بر اساس ارزشهای خود بازسازی کند» وجود داشت، ولی این اندیشه در دوران رؤسای جمهوری بعدی، به تفکر توسعهطلبی و نظری «رهبر» و «ناظم جهانی» به ایدئولوژی «مداخلهگرایی» مبدل شد، اما در فضای سرخوش پیروزی ناشی از جنگ و پس از هر رویارویی بزرگ معمولا اندیشه آرمانخواهی و خوشبینی نسبت به آینده در طبیعت انسانی شکوفا میگردد.
نگرش نوین همراه با نظمی نو بر استراتژی آینده سایه میافکند، چنانچه پایان جنگ جهانی اول، موجب رشد ایدهآلیسم در آمریکا شد و «وودرو ویلسون» رییسجمهوری وقت آمریکا را که پیروز و سربلند از جنگ درآمده بود، به فکر اجرای وظیفه به اصطلاح سنتی آمریکا برای تبلیغ دموکراسی و برقراری نظم نوین در جهان انداخت.
ویلسون این دیدگاه را در برنامه چهارده مادهای خود که اساس همکاری پس از جنگ قرار گرفت، بیان داشت و معتقد بود با اتحادی که در جنگ بین کشورها به وجود آمده میتوان به آرزوی امنیت دستهجمعی جامه عمل پوشاند و ابزار تحقیق آن را نیز جامعه ملل میدانست، هرچند آمریکا به دلیل عدم تمایل انزواگرایان هرگز به عضویت جامعه ملل در نیامد و نظم نوین و امنیت دستهجمعی مورد نظر ویلسون هم تحقق نیافت، با پایان پذیرفتن جنگ جهانی دوم بار دیگر همکاری میان کشورها به گونهای که در حین جنگ تعقیب میشد و خوشبینی ناشی از ختم جنگ، اندیشه نظم نوین را زنده ساخت و ایده ویلسون برای ایجاد جامعه ملل جای خود را به تلاش روزولت برای ایجاد سازمان ملل متحد و حفظ صلح از طریق همکاری قدرتهای بزرگ به ویژه آمریکا و شوروی داد. اما تمام این آرزوها تحتالشعاع واقعیتهای جنگ سرد قرار گرفت و نظم جهانی با اراده دو قطب قدرت شرق و غرب تنظیم میشد، تا این که بار دیگر تاریخ تکرار شد. در پایان جنگ سرد همانند جنگهای قبلی نشانههای بارزی از تسلیم به چشم میخورد که وقوع اغتشاش سیاسی در داخل کشور بازنده را به دنبال داشت. به احتمال قوی چنان نشانهای از تسلیم در 9 نوامبر 1990 در پاریس ظاهر شد، یعنی هنگامی که میخائیل گورباچف شرایط فاتحان جنگ را پذیرفت و با بیانی شیوا یکپارچگی آلمان را که کاملا براساس شرایط غرب صورت میگرفت، به عنوان «یک رویداد عمده» قبول کرد. این اقدام به تسلیم شدن فرمانده نیروهای آلمان در یک واگن قطار در 1918 یا به زانو درآمدن آلمان نازی در 1945 شباهت داشت. هرچند پیام اصلی در فضایی دوستانه و به گونهای ظریف القا شد.
همیشه اینطور بوده که طرفهای شکستخورده گرفتار بیثباتی سیاسی میشوند و نه تنها رژیمهای بازنده جنگ در معرض سرنگونی قرار میگیرند، بلکه رهبرانی که ضرورت تسلیم را پذیرفتهاند باید بهای سیاسی سنگینی بپردازند. حکومت قیصر آلمان ظرف چند روز بعد از ختم جنگ (نوامبر 1918) سقوط کرد و رهبر شوروی نیز در مدتی کوتاه پس از پذیرش شکست اتحاد شوروی سرنگون شد.
فراتر از آن دکترین نظام قبلی رسما مورد انتقاد قرار گرفت. ایدئولوژی و الگوی نظام فاتح از آن پس به عنوان بهترین اندیشه و برترین قالب فکری و مرحله تکامل اندیشه سیاسی معرفی گردید.
پایان جنگ سرد و همکاری گسترده کشورها در ائتلاف بینالمللی به سرکردگی آمریکا علیه عراق بار دیگر ارزشهای ایدهآلیستی گذشته آمریکا و مفهوم «نظم نوین جهانی» را نشان داده پیرامون رهیافتهای آن لازم میدانم نگاهی هرچند گذار به عوامل زمینهساز این مفهوم در چارچوب ساختار نظام بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم داشته باشم.
منظور از ساختار نظام بینالمللی چیست؟
تعریف ساختار بینالمللی: ساختارها یعنی رفتارهای تکراری شکل گرفته قابل مشاهدهای که سیستم بینالمللی را تشکیل میدهند.
براساس این تعریف رفتارهایی را میتوان قواعد بازی تلقی نمود که برای همه بازیگران حالت امر و نهی داشته باشد و به منظور انجام دادن کاری امکان بروز مییابد.
نهادها، رفتارها و کارکردها را که با توجه به هدف قابل بررسی است، منعکس میکنند.
ساختارها قاعدتا دارای سه ویژگی کلی میباشند:
1- بازیگران که رفتارشان متأثر از نقشهایی است که میپذیرند
2- تعهدهای جاافتادهای که بازیگران آن را از آن خود میدانند و در یک رابطه دیالکتیکی با ساختار قرار دارند
3- محیط. مقصود از محیط متغیرهایی شامل شرایط اقتصادی، تکنولوژی ارزشها، اهداف سیاسی ایدئولوژی و غیره میباشد.
رابطه میان ساختار و ثبات سیستم بینالمللی
در مورد رابطه میان ساختار و سیستم بینالمللی، توافق چندانی در میان محققان و صاحبنظران وجود ندارد. برخی ادعا میکنند که احتمالا یک جهان یکقطبی کمثباتتر از یک سیستم دوقطبی است. گفته میشود که به واسطه کمتر بودن تعداد بازیگران مهم و مقطعیتر بودن روابط نظامی و سیاسی، احتمال بروز سوءتفاهم و منازعه تحت شرایط دوقطبی کمتر از یک جهان چندقطبی است. برای نمونه استانلی هوفمان وجود پنج مرکز قدرت نابرابر را که بنا به فرض در اوایل دهه 1970 وجود داشته است نه تنها نامطلوب، بلکه خطرناک میشمارد، زیرا «توازن عدم قطعیت» افزایش مییابد و ممکن است به یک مسابقه تسلیحاتی بینجامد.
در جهان سهقطبی از آنجا که تعداد معاملات دوجانبه، در مقایسه با الگوی سادهتر تعامل در یک جهان دوقطبی سه برابر میشود و الگوهای بیشتری برای منازعه بالقوه به وجود میآید، لذا در چنین جهانی امکان بروز منازعه بیشتر است. در چنین سیستمی، ثبات بستگی به آن دارد که هر دولت از ظهور جبههای مرکب از دو قطب دیگر علیه خود جلوگیری کند. «یالم» مینویسد: بدون وجود یک متوازنکننده قدرت یا یک بازیگر فوق ملی قدرتمند که روابط سهقطبی را تنظیم کند، سیستم احتمالا مستعد بیثباتی مستمر خواهد شد.
کنت والتز نیز برخلاف دویچ و سینگر مدعی است که یک سیستم بینالمللی دوقطبی با ثباتتر از یک سیستم چندقطبی است. ابرقدرتها که توانایی اعمال و کنترل خشونت را دارند، قادرند کاربرد خشونت توسط دیگران را تعدیل کرده و نیز دگرگونیهای احتمالی مشکلزا و بیثباتیآفرینی را جذب و هضم نمایند که ناشی از اعمال خشونتی است که توسط خود آنها کنترل نشده یا نمیتوانسته بشود. هر دو ابر قدرت، به پیروی از غریزه صیانت نفس، همواره در پی حفظ توازن قدرتی هستند که بر مجموعه وسیعی از تواناییها از جمله قدرت نظامی و تکنولوژیک استوار است. به نظر کنت والتز، دوقطبی بودن یعنی، کنترل متقابل دو دولتی که از همه قویترند براساس خصومت متقابلی که نسبت به هم دارند...
هریک از دو ابرقدرت نسبت به دستاوردها و پیروزیهای دیگری بسیار حساس است. ریچارد روزکرانس با پیشنهاد یک سیستم بدیل و استدلال به نفع یک مدل «دوقطبی- چندقطبی» هم از دویچ و سینگر به دلیل جانبداری از مدل چندقطبی و هم از کنت والتز به دلیل هواداری از مدل دوقطبی انتقاد میکند.
روزکرانس با انتقاد از صورتبندی والتز از یک سیستم دوقطبی مدعی است که یک جهان دوقطبی که در آن دو ابرقدرت شدیدا به فرجام هر موضوع بینالمللی عمده علاقه حیاتی دارند، اساسا یک بازی با حاصل جمع صفر است. بنابراین در این سیستم دوقطبی، انگیزه توسعهطلبی و استعداد منازعه رهبران دستهبندیها بیش از یک نظام چندقطبی است، مضافا این که شدت منازعه هم در یک جهان چندقطبی کمتر از یک سیستم دوقطبی است. سیستم بدیعی که روزکرانس ارایه میکنند ضمن پرهیز از نقاط ضعف دوقطبی یا چندقطبی بودن نقاط قوت آنها را در خود فراهم میآورد. در یک سیستم دوقطبی - چندقطبی دو کشور بزرگ نقش تنظیمکننده منازعات در امور بینالمللی را بازی میکنند و کشورهای درجه دوم نیز نقش میانجی و سپر حایل را برای منازعات میان قطبهای قدرت ایفا مینمایند. در هیچیک از این دو مورد منازعه از میان نمیرود، بلکه صرفا تحت کنترل باقی میماند.
کشورهای موجود در رأس هرم در نظام دوقطبی، به ویژه ابرقدرتها، در پی جلوگیری از دستیابی طرف مقابل به برتری هستند و در عین حال براساس نفع مشترکی که دارند در جهت به حداقل رساندن منازعه یا معاوضهجویی در منطقه چندقطبی جهان به همکاری میپردازند، بنابراین احتمال جنگ در سیستم «دوقطبی - چندقطبی» کمتر از هر یک از دو نظام دقیقا دوقطبی یا دقیقا چندقطبی است. روزکرانس نتیجه میگیرد که افزایش حالت «دوقطبی - چندقطبی» چشماندازهای تنشزدایی میان ابرقدرتها را بهبود میبخشد و بنابراین تشریک مساعی آنها را برای حل مسایلی که سرشتی چندقطبی دارند، محتملتر میسازد.
در حالی که دویچ و سینگر مدعی بودند که با حرکت سیستم در جهت دور شدن از حالت دوقطبی و نزدیک شدن به وضعیت چندقطبی باید انتظار داشت که فراوانی و شدت جنگها کاهش یابد.
این دو فرض میکنند هرچند تعامل میان کشورها با احتمال یکسان میتواند رقابتآمیز یا همکاریجویانه باشد، ولی هرچند امکان تعامل محدودتر باشد، استعداد بیثباتی افزونتر خواهد بود. دویچ و سینگر فرض را بر آن میگذارند که سیستم بینالمللی چیزی نیست مگر یک مورد خاص از مدل کثرتگرایی، به عبارت دیگر یکی از بزرگترین تهدیدها برای ثبات هر سیستم اجتماعی غیرشخصی، کمبود الگوهای بدیل است. تعامل با تعداد زیادی از کشورها وفاداریهای متقاطعی را به وجود میآورد که موجب بروز دشمنی میان هر زوج واحدی از کشورها میگردد.
قطع نظر از ارزیابیهای متفاوت و متناقضی که از نظام دوقطبی - چندقطبی و «دوقطبی - چندقطبی» میشود، محققان روابط بینالملل استدلال میکنند که شروع و پایان هر جنگ بینالمللی و یا بین قارهای را باید به عنوان نقطه عطف در روابط بینالملل و دگرگونی در ساخت نظام بینالمللی پذیرفت.
تحقیق و نگارش: دکتر ابوتراب علیرضایی، عضو هیات علمی دانشگاه