دکتر الهه کولایی
زمانی «کارل مارکس» گفته بود کسانی که از انقلاب سوسیالیستی در روسیه صحبت میکنند، چیزی از مارکسیسم نفهمیدهاند وقوع انقلاب سوسیالیستی در روسیه تزاری بهرغم شرایط مساعدی که برای فروپاشی نظام تزاری فراهم بود، اساساً در داخل نیروهای انقلابی بلشویک و منشویک، این بحث را دامن زد که آیا روسیه توانایی پذیرش این نظام سوسیالیستی را دارد یا خیر؟ و اساساً سوسیالیسم در روسیه چگونه باید شکل بگیرد؟
تجربهای که در انقلاب شوروی اتفاق افتاد، با یک برداشت روسی از مفهوم سوسیالیسم در بستر تمدن اروپایی و تجربه در هم آمیختن نگرش انسانگرای مارکسیست اروپایی و سنتهای خشن و مکانیکی روسی بود که رژیمی را به وجود آورد که بیش از 70 سال به عنوان تجربه نظام سوسیالیستی، ولی در آمیزش با فرهنگ و تمدن و میراث سیاسی روسی جهان را دچار تحولات اساسی ساخت.
ریشۀ تحولات پس از فروپاشی فدراسیون روسیه را باید پیش از دوران اتحاد شوروی جستجو کنیم نه از دوران اتحاد شوروی.
یعنی از آن زمانی که زبان و خط، شکاف بین جامعه اروپایی و روسیه را آشکار ساخت، زمانی که مذهب مسیحیت ارتدوکس در روسیه کیف و سپس در روسیه «مسکوی» پذیرفته شد، و بعد با تداوم این تمایز بین روسیه و جامعه اروپایی، به نوعی، همواره شاهد تلاش روسها، بهویژه از دوران «پتر» برای تثبیت روسیه به عنوان یک هویت اروپایی هستیم. آنچه که در دوران گورباچف به عنوان نگرش غربگرایانه در روسیه ظاهر میشود، ریشه در تاریخ روسیه دارد.
یعنی از هنگامی که پتر راه نجات روسیه و رهایی روسیه از عوارض عقبافتادگی را در غربی شدن روسیه پیدا کرد و به اصلاح ظواهر و باطن زندگی در روسیه بر اساس الگوهای اروپایی پرداخت، این تفکر در روسیه شکل گرفت که از طریق نزدیک شدن و یکپارچه شدن با غرب خواهد توانست مشکلاتش را حل کند، یعنی غربگرایی یک تمایل جدید در روسیه نیست و در برابر این گرایش، گرایشی که بر فرهنگ، تمدن و ویژگیهای خاص روسی اشاره و بر آن تمرکز میکند، در مخالفت با سیاستهای پتر در روسیه شکل گرفت که روسیه، خود آنچه را که برای رشد و اعتلای جامعه نیاز دارد، به تنهایی دارد. اینها عمدتاً از «اسلاو وفیلها» و کسانی بودند که روسیه را دارای توانایی لازم جهت ایفای یک نقش مؤثر منطقهای و جهانی میدانستند، رشد قلمرو روسیه در قرون 17 و 18 میلادی به طور بسیار سریع و شتابآمیز، نگرانی اروپاییها را نسبت به روسیه تشدید میکند.
باید توجه داشت که روسیه همیشه برای اروپائیان یک هیولای آسیایی به شمار میرفت. این هیولا تلاش بسیاری کرد تا خود را به عنوان یک هویت اروپایی بقبولاند.
در سالهای پایانی دوران اتحاد شوروی، در نوشتههای اصلاحگرایان، این بحث مطرح بود که روسیه با کنار گذاشتن مارکسیسم خواهد توانست این راه جدا شده از تمدن و فرهنگ اروپایی را اصلاح کند و مجدداً به فرهنگ و تمدن اروپایی باز گردد.
یعنی اصلاحطلبان دوران گورباچف و به اصطلاح غربگرایان آن دوران گورباچف در امتداد خط غربگرایی که از دوران پتر در روسیه شکل میگیرد، معتقد به ظرفیت مناسب روسیه برای یکپارچگی با غرب به لحاظ ساختار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بودند.
در واقع، این بحث مطرح بود که روسیه میتواند هنجارهای دموکراتیک جوامع اروپایی را در خود آشکار سازد. این ایده و آرزویی بود که غربگرایان دوران گورباچف مطرح میکردند و بر همین اساس نیز سیاست خارجی گورباچف شکل میگیرد. با فرض قرار دادن ظرفیت داشتن روسیه برای این ادغام و یکپارچه شدن، یعنی مفروض تلقی میشود که روسیه میتواند هنجارهای دموکراتیک غربی و ویژگیهای جوامع غربی را پذیرا شود و بر اساس آن سازوکار خودش را تنظیم کند، چرا که میخواهد مارکسیسم را کنار بگذارد. در برابر این گرایش (غربگرایی)، با نگرش جدیدی مواجه هستیم، نگرشی که مبتنی بر ژئوپولتیک روسیه است. بیش از سهچهارم قلمرو روسیه در آسیا قرار دارد و یک چهارم که در اروپا قرار گرفته است که بحث را برای این گروه از «اورآسیاگرایان» یا کسانی که بر ویژگیهای جغرافیایی و ژئوپولتیک روسیه تأکید دارند. در واقع، این ویژگیهای خاص جامعه روسیه در برابر تمایلات غربگرایانه مورد توجه قرار میگیرد، یعنی ما با تداوم دو جریان نگرش و برداشت در تاریخ روسیه مواجه بودیم و این دو برداشت، مصادیق خاص خود را در جوامع گوناگون به دست آورده است. در دوران گورباچف سیطره اصلاحطلبان غربگرا در سیاست خارجی و اقتصاد روسیه برای زدودن هر آنچه که میراث سوسیالیسم در روسیه است را مشاهده میکردیم. در واقع سوسیالیسم یک مفهوم جدا از جامعه روسی و سنتهای جامعۀ روسی نبود، چرا که ریشه در کمونهای روسی داشت، کمونهایی که در دوران قدیم قبل از توسعه سرمایهداری و انتقال امواج سرمایهداری از اروپا، جامعه روسی را حول محور فعالیتهای اشتراکی و جمعی قرار داده بود و در آن، در واحدهای روستایی، کشاورزان را گرد هم میآوردند و فعالیت میکردند. بنابراین سوسیالیسم برای این اورآسیاگرایان جدید، نوعی بازگشت به فرهنگ و تمدن خاص روسیه است. نه صرفاً یک مفهوم اروپایی و وارداتی به روسیه در این نگرش در تاریخ روسیه تا دوران پایانی اتحاد شوروی طراحانش را به اشکال مختلف میبینیم و پس از فروپاشی شوروی، دولت یلتسین را هم با تداوم دو نگاه متفاوت در سیاست خارجی روسیه مشاهده میکنیم. یلتسین، سیاست غربگرایانه مبتنی بر پذیرش امکان تحقق یافتن روسیه بر اساس فرمها و هنجارهای جوامع اروپایی در اقتصاد و سیاست مطرح میکند و آن را اساس قرار میدهد. اما وقتی که حملۀ نظامی روسیه به چچن در سال 1994 و قبل از آن سرکوب پارلمان روسیه در سال ۱۹۹۳توسط نیروهای نظامی مطرح و آشکار میشود، این تجربه، غرب را نسبت به دارا بودن زمینههای مناسب برای تحول در روسیه مردد میکند، یعنی نوشتهها، مقالات و نقطهنظرهای دارای سؤالات بسیاری در مورد اینکه آیا روسیه اساساً قابل تغییر است یا اینکه آیا روسیه میتواند رفتارهایی را که ریشه در تاریخ و فرهنگ خود دارد، کنار بگذارد؟ تجربه پارلمان روسیه و رویارویی دوما و ریاست جمهوری تجربه جنگ در چچن، برای بسیاری از ناظران غربی و در داخل خود روسیه این سؤال را مطرح میکند که آیا روسیه میتواند و یا دارای ظرفیت مناسب برای پذیرش این تحول است؟ این اولین پرسشی است که ظرفیت برای تحول در روسیه را مورد ارزیابی قرار میدهد، و مؤتلفین غربی روسیه را نسبت به این ظرفیت در جایگاه شک و تردید قرار میدهد. ولی در داخل خود روسیه، نگاهی که در سالهای پس از فروپاشی در مسکو و کرملین حاکم است، ائتلاف میان یلتسین و کوزیرف، مبتنی بر پذیرش این نگاه است که روسیه میتواند و منافعش ایجاب میکند تا با پذیرش استقلال جمهوریهای اتحاد شوروی، در پیرامون خود در چارچوب جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع روابط اتحاد با غرب را دنبال میکند و غرب نیز روسیه را به عنوان یک کشور مستقل دارای اقتدار برتر میشناسد و مورد شناسایی و تصدیق قرار میدهد. این باور که در مسکو وجود داشت و در چارچوب سیاستهای کوزیرف شاهد بودیم که انعطاف بالایی در روابط روسیه و غرب به اشکال مختلف در مصادیق مختلف وجود دارد وقتی که قرارداد تحویل موتورهای موشکی به هندوستان در سال 1993 امضا میشود، فشار دولت آمریکا، این قرارداد را لغو میکند و یا در پیرامون روسیه مفهوم تهدید اسلامی بهویژه با توجه به بافت جمعیتی آسیای مرکزی و قفقاز و نیز مسلمانانی که در داخل خود فدراسیون روسیه وجود داشتند مطرح میشود که در چارچوب نگاه غربگرای سیاست خارجی روسیه، تهدید اسلامی، در واقع، یکی از مصادیقش، ایران بود و تهدید اسلامی درست به مثابه نگاهی که غرب به تهدید اسلامی دارد، به عنوان یک نگرش مبتنی بر قدرت بازدارندگی و دفع تهدید مورد توجه قرار میگیرد و این چارچوبی است که نگاه غربگرایانه حاکم بر سیاست خارجی روسیه، روابط با ایران را هم شکل می دهد.
در روابط با جمهوریها یا با پیرامون روسیه، شاهد هستیم که در سالهای 92 و 93، یعنی پس از فروپاشی اتحاد شوروی، نوعی ایدۀ پذیرش استقلال وجود دارد، این جمهوریها معتقد هستند که ضرورتی ندارد روسیه هزینۀ توسعه آنها را هم بپردازد، مسائل امنیتی جمهوریها به خودشان ارتباط دارد و آنها هستند که باید هزینههای امنیتی و توسعه همهجانبه خود را تقبل و پرداخت کنند. این فرض وجود دارد که روسیه باید به درون بپردازد. این نگرش خیلی سریع با مصادیق و شواهدی مواجه میشود که ضرورت تجدیدنظر در این نگاه حاکم بر سیاست خارجی روسیه را روشن میکند. مسائلی که در داخل قلمرو جامعه کشورهای مستقل مشترکالمنافع پیش میآید، یعنی نگرانی از تداوم ناآرامیها با توجه به حضور 25 میلیون روس در خارج از فدراسیون روسیه در جمهوریهای پیرامون آن از جمله، درگیریهایی که در مولداوی پیش میآید و تلاشی که رومانیایی تبارهای مولداوی برای جدا شدن از مولداوی و الحاق به رومانی انجام میدهند، تقاضای کمک روس تبارهای مولداوی از لشکر چهاردهم روسیه، نگرانی از توسعه ناامنی در قفقاز و در قرهباغ، مسائلی که در تاجیکستان پیش میآید، تسری یافتن مشکلات امنیتی از افغانستان به تاجیکستان و... به هر حال، واقعیتهایی بودند که به اصطلاح رومانتیک بودن این برداشت در سیاست خارجی روسیه را برای رهبران این کشور آشکار میکند، تا آنجا که حتی کوزیرف در بهار 1994 در تالین ـ مرکز استونی ـ ناچار میشود به دولت استونی در مورد عدم ادامه خروج نیروهای نظامی روسیه از استونی هشدار دهد. چرا؟
به خاطر قانونی که دولت استونی تصویب کرده و شهروندان روس تبار را به سطح درجه 2 تنزل داده است. یعنی دولت وقت روسیه هم به زودی با این واقعیت مواجه میشود که غربگرایی، پذیرش استقلال و جدایی جمهوریها در چارچوب یک نگاه دموکراتیک روابط کشورها و جمهوریهای باقیمانده از فروپاشی اتحاد شوروی، نقض آشکار تأمین منافع تجاری روسیه است. لذا ما با یک آیین جدید روبهرو میشویم، آیین امنیتی جدید روسیه که در نوامبر 1993 تصویب میشود، کاملاً یک وجه تهاجمی را نسبت به جهان خارج دارد. به عبارت دیگر، برای نخستینبار، دولت روسیه بر خلاف دوران اتحاد شوروی که هیچگاه خود را وارد کننده ضربه نخست هستهای تلقی نمیکند در پاسخ به فشار از سوی دولتهای صاحب قدرت هستهای به متحدان و کشورهای پیرامون روسیه، این حق را برای خود محفوظ نگه میدارد که حتی واردکننده اولین ضربۀ هستهای نیز باشد. تحول در آیین امنیتی روسیه نشان میدهد نگاه غربگرا به تدریج در حال دریافت کردن ضربات اساسی نسبت به قابلیتش برای پاسخ دادن به نیازهای امنیتی روسیه است. به این ترتیب، ما از سالهای 1993 به بعد شاهدیم که در سیاست خارجی روسیه به دنبال پیامهای منفی همکاری با غرب در روابط خارجی مسکو و درک فشارها و ضرورتهای داخلی، نوعی عدم رضایت نسبت به روابط روسیه با غرب در مسیر همکاریهای وسیع که این کشور با غرب دنبال میکند، به وجود آمد. این بهویژه در زمانی بود که بحران بالکان شدت مییابد، رویارویی صربها و مسلمانان و کرواتها به رویارویی روسیه و متحدان غربی در چارچوب ناتو منجر میشود، یعنی تقویت گرایشهای اسلاوپرستانه در روسیه، در مجلس دوما، این توجه و تمرکز را نسبت به ضرورت حمایت از روسها و تمایل در منافع روسیه و غرب که به طور مشخص در آیین امنیتی روسیه تحت عنوان دکترین امنیتی خارج نزدیک و خارج دور، تقسیم کشورهای جهان به دو گروه کشورهای پیرامون روسیه، کشورهای بازمانده از فروپاشی اتحاد شوروی و کشورهایی که غیر از این کشورها هستند و در واقع خارج از قلمرو اتحاد شوروی سابق قرار میگیرند، تعریف میشود.
روسها به صراحت اعلام میکنند همانطور که در سال 1824 «جیمز مونروئه» رئیسجمهوری آمریکا، کشورهای اروپایی را از مداخله در حوزه آمریکا بازداشت و آن را به عنوان حیاط خلوت آمریکا در قلمرو منافع حیاتی آمریکا تعریف کرد، مجموعه جمهوریهای اتحاد شوروی هم قلمرو منابع حیاتی روسیه هستند و غرب حق مداخله و تعیین ملاحظات امنیتی خود را در این منطقه ندارد. این مسئله در تعارض کامل با دیدگاهی که خانم آلبرایت بعدها به عنوان وزیر امور خارجه آمریکا دنبال میکند، قرار میگیرد، یعنی اینکه استراتژی مهار به جای محصور ساختن اتحاد شوروی در شرایط پس از فروپاشی، در مورد خود فدراسیون روسیه اعمال شود. بر این اساس روسیه حق ندارد مجدداً نفوذ سابق خود را در جمهوریها احیا کند و بنابراین تعارض به شکل برجستهای بین روسیه و غرب در چارچوب همین نگاه غربگرا در حال شکل گرفتن است و با شواهد متعدد، این تعارض تشدید میشود. پس از مسائلی که در بالکان شکل میگیرد و فشاری که دومای روسیه بر دولت یلتسین وارد میکند و برای حمایت جدی از صربها در برابر بمباران «گوراژده» و اولتیماتومی که روسیه به ناتو برای عدم بمباران منطقه میدهد، ما شاهد افزایش این شکاف هستیم. موارد متعدد دیگر نیز این همگرایی، همکاری و وحدت منافع را زیر سؤال قرار میدهند و به زودی، دولت روسیه با توسعه این تفکر مواجه میشود که منافع خاص خودش را دارد، در عین حال روسیه از درون با منتقدان بسیار تندی مواجه میشود که دولت یلتسین را متهم به دادن امتیازات نابرابر به غرب بهویژه به آمریکا میکنند. و در برابر سدسازی فرهنگی در دوران کمونیسم، ترویج فرهنگ غربی و در واقع خودباختگی روزافزون نسبت به تمدن و فرهنگ غربی برای بسیاری از روسها انتقاد نسبت به آمریکایی شدن جامعه روسیه را مطرح میسازد و دولت یلتسین به شدت مورد حملات داخلی قرار میگیرد. بازتاب این نارضایتیها را در انتخاب نیروهای افراطی در روسیه میبینیم، در سال 1993 پیروزی ولادیمیر ژیرینفسکی، سال 1995 پیروزی حزب کمونیست در انتخابات دوما و سپس در سال 1996 رقابت نزدیک انتخابات ریاست جمهوری بین رهبری حزب کمونیست و یلتسین و در سال 2000 این رقابت تحت تأثیر فعالیت مافیای سیاسی ـ اقتصادی حاکم بر روسیه است که در انتخاب شخصی مانند پوتین تجلی پیدا میکند. به عبارت دیگر، فضای روانی و تبلیغاتی مناسب برای هدایت آرا و سمتگیریهای مردم نسبت به فردی که روسیه را میتواند از بحران فروپاشی نجات دهد ایجاد میشود. در واقع، نیازهای درونی، امنیتی، و نیازهای حیاتی روسیه با اجرای سیاستهای غربگرایانه، بیثمری خود را اثبات میکند. در سیاست خارجی مسکو، در مناطق مختلف پیرامون روسیه از جمله آسیای مرکزی و قفقاز و در منطقه خزر، رویارویی با آمریکا به عنوان قدرتی که در یک نظام سلسله مراتبی پس از فروپاشی جنگ سرد تلاش میکند حضور و وجود خود را در این منطقه هم تثبیت نماید. روز به روز افزایش پیدا میکند. لذا ما با یک حرکت به سوی واقعگرایی، پذیرش الزامات و ایجابات ژئوپولتیکی روسیه مواجه هستیم. اما این روسیهای که نیازمند سرمایه و تکنولوژی غرب است، ناچاراً باید این روابط را در سطح جدید دنبال کند. یعنی با توجه به شرایط داخلی روسیه و نتایج سیاستهای خصوصیسازی غیرقابل برگشت در این کشور و انتقال سرمایههای دولتی و بخشهایی از حاکمیت اقتصادی امروزی روسیه همراه با فعالیت باندهای ویژه و معینی در بخش اقتصاد و تأثیر این باندها بر فعالیتهای سیاسی، چرخش جدیدی را در سیاست خارجی روسیه مشاهده میکنیم. این چرخش جدید به دلیل نیازهای مسکو در مرحله کنونی توسعه روسیه نمیتواند به مفهوم دور شدن از غرب، همکاری با غرب و همکاری سازنده با غرب باشد. اما تعارض منافع روسیه و تأکید رهبران آن بر منافع ویژه و خاص روسیه که در تعارض با توسعهطلبیهای جهانی آمریکا قرار میگیرد، بازگشت از این سیاست غربگرایانه را در برداشته است. بهویژه آنکه در آخرین سخنان رئیسجمهوری سابق روسیه ما توجه به این ملاحظات داخلی و منافع ویژه روسیه و جایگاه ویژه برای روسیه را میبینیم این روند در برکناری «آندره کوزیرف» و روی کارآمدن «یوگنی پریماکف» آشکار میشود، یعنی حاکمیت پریماکف و سیطره وی بر دستگاه دیپلماسی روسیه نشان میدهد که این گرایش در مسکو تقویت شده که روسیه منافع ویژه خودش را در سطوح بینالمللی و منطقهای دنبال کند، پریماکف به صراحت معتقد بود روسیه ابزارها و تواناییهایی را در اختیار دارد که از آنها به درستی استفاده نشده است و این همراهی و همگامی با غرب باید با ما به ازای مناسبی همراه باشد که از دیدگاه پریماکف چنین دستاوردی حاصل نشده است. به هر حال، در چارچوب فعل و انفعالات داخلی در جامعه روسیه و از جمله نفوذ باندهای قدرتمند اقتصادی بر سیاست و تحولات روسیه، با یک تحول جدی در سیاست این کشور مواجه بودیم و روی کار آمدن پوتین به عنوان رئیسجمهوری روسیه، یک نگرش جدید مطرح میکند و این بر خلاف انتظاری بود که در مورد عدول از سیاستهای گذشته وجود دارد. روسیه با تأکید بر اهرمهای ویژه قدرت ملی خود خواستار یک نقش متناسب و نه دست دوم در سیاست منطقهای و بینالملل است و پوتین به صراحت روی این مسأله تأکید میکند که روسیه دارای فرهنگ و تمدن خاص خودش است از طرف دیگر، رشد تمدن لیبرالی غربی در روسیه به دلیل فقدان خواستههای تاریخی از نظر پوتین غیرممکن است و ما با یک دولت متمرکز قدرتگرا در روسیه مواجه هستیم؛ دولتی که در همۀ کشورهای در حال توسعه، مفهوم امنیت و توسعۀ اقتصادی را برای بسیاری از افراد و مردم میتواند تأمین کند. در واقع، یکی از سؤالات بسیار جدی پس از فروپاشی اتحاد شوروی این بود که، چگونه ساختار سیاسی میتواند به تحول اساسی در چارچوب مسائل سیاسی روسیه کمک کند؟ و آیا اساساً بعد از فروپاشی اتحاد شوروی میتواند خود را با یک دولت اروپایی دموکراتیک وفق دهد و سازوکار مناسب برای این دموکراسی را بوجود بیاورد. تجارب سالهای گذشته نشان داد که پس از فروپاشی اتحاد شوروی، فدراسیون روسیه به همان موانع و نارساییهای کشورهای در حال توسعه برای تحکیم جامعه مدنی، جامعهای که حزب کمونیست، ریشهها و زمینههای تحقق آن را کاملاً از بین برده بود و انتقال قدرتی که در روسیه اتفاق افتاد، با دشواریهای جدی مواجه میشود. اساساً این برداشت وجود دارد که این مرحله گذار برای رسیدن به جامعه دموکراتیک نیاز به یک دولت مقتدر دارد و این تناقضی است که ریشه در تاریخ و فرهنگ روسیه دارد که برای رسیدن به دموکراسی باید از یک دولت مقتدر استفاده کند.