کمیسیون تحقیق دولتی اسرائیل (وینوگراد) با بررسی کامل و جامع جنگ 33 روزه رژیم صهیونیستی علیه لبنان، مسئولیت ناکامی و شکست ارتش صهیونیستی را متوجه «ایهود اولمرت» نخستوزیر اسرائیل کرد. این کمیسیون با انتشار گزارشی که بنظر میرسد بخشهای عمده آن با طبقهبندی اطلاعاتی ـ امنیتی «فوق سری» به دور از دسترس افکار عمومی جهان باقی بماند، اولمرت را متهم کرد که در شروع جنگ 33 روزه «شتابزده» عمل کرده و با عجله برای شروع جنگ بدون برنامه جامع و کامل، باعث تضعیف ارتش اسرائیل و تقویت حزبالله لبنان شد، که این گزارش آنرا «دشمن» معرفی کرده است.
اگر چه لبه تیز حملات و موضعگیری رسمی گزارش متوجه وزیر رژیم صهیونیستی شده، ولی کمیسیون تحقیق همچنین «عمیر پرتز» وزیر دفاع و ژنرال «دان هالوتص» رئیس پیشین ستاد مشترک ارتش صهیونیستی را نیز بخاطر «بروز اشتباهات جدی» در مدیریت جنگ 33 روزه مورد سرزنش و انتقاد قرار داده است.
گزارش «وینوگراد» اولمرت را بخاطر «قضاوت نادرست و ناکافی»، مسئول اصلی شکست اسرائیل معرفی کرده و تأکید میکند مقامات دولتی با آغاز و ادامه جنگ 33 روزه نه تنها موفق به ازادی 2 سرباز اسرائیلی نشدند بلکه در اداره جنگی که خود به راه انداخته بودند، دچار خطاهای جدی و غیر قابل جبران شدند. این تحقیق حاصل بازرسی و کنکاش 6 ماهه توسط یک هیئت 5 نفره بلند پایه است که بررسیهای خود را در دو بخش قابل انتشار و غیر قابل انتشار، طبقهبندی و ارائه کرده است.
اولمرت متهم است که برنامههای صحیح و مدونی برای شروع و اداره جنگ در این مقیاس وسیع نداشته و عموماً با تصمیمات غیر اصولی که توسط «عمیر پرتز» وزیر دفاع بیتجربهاش پیشنهاد میشده، موافقت کرده و آنرا به اجرا گذاشته که به شکست و ناکامی منجر شده است.
هم اولمرت و هم عمیر پرتز به این دلیل در گزارش مورد سرزنش قرار گرفتهاند که فاقد تجربههای لازم و کافی برای اتخاذ تصمیم کلیدی بودهاند و با ارتش و ساختار یک ماشین جنگی در هنگام عملیات برق آسا، آشنائی نداشتهاند و در واقع حتی تجربه حضور در مراکز تصمیمگیری یک جنگ تمام عیار در گذشته را هم نداشتهاند. این بخش از گزارش در واقع بمنزله اعلام عدم کفایت سیاسی اولمرت در پست نخستوزیری و ناتوانی مطلق عمیر پرتز در موضع وزیر دفاع محسوب میشود.
اولمرت به اتخاذ تصمیمات شتابزده، نسنجیده، نامتناسب با ابعاد جنگ و حتی تصمیمگیریهای غلط و به شدت مخاطرهآمیز متهم شده که نتایج آن، ارتش و حتی رژیم اسرائیل را در معرض شکستهای سخت و غیر منتظره قرار داده است.
این گزارش همچنین بر روی ناهماهنگی دستگاههای سیاسی و نظامی و حتی ارائه راهکارهای مبهم و غیر عملی در مورد اهداف دست نیافتنی متمرکز شده و تقریباً به یک اندازه، تمامی مسئولین سیاسی و نظامی جنگ را بخاطر عدم تحقق اهداف جنگ، مسئول میداند ولی مسئولیت اصلی را متوجه اولمرت میکند.
کاملاً بعید است که انتشار این گزارش در ساختار قدرت و در ارکان رژیم صهیونیستی بیتأثیر باشد و در اولین واکنشها، این احتمال جدی وجود دارد که خواست عمومی در جامعه صهیونیستی برای استعفا یا حتی برکناری رسمی ایهود اولمرت را تشدید و تحقق آنرا تسریع کند.
«اولمرت» در نخستین واکنش در قبال این گزارش، عملکرد کمیسیون و نیوگراد را «بسیار سختگیرانه» توصیف کرد و در جمع وزاری هم حزبی خود در حزب «کادیما» تصریح نمود که هرگز از سمت خود استعفا نخواهد داد بلکه قصد دارد برای جبران اشتباهات گذشته، بیشتر کار کند. تقریباً بلافاصله پس از این حوادث، کاخ سفید اعلام کرد که اولمرت رکن اساسی در روند صلح با فلسطینیهاست و بوش همکاری فراوان و روابطی قوی با وی دارد.
اگر چه این تلاش واشنگتن برای کمک به اولمرت در این لحظات سخت و بحرانی، قابل درک و پیشبینی است، اما حتی بوش و دستیارانش هم ترجیح میدهند که بیش از این خود را در سرنوشت اولمرت، شریک نسازند و درگیر تلاطم امواج ناشی از انتشار گزارش وینوگراد نشوند. دقیقاً به همین دلیل است که سخنگوی کاخ سفید از هرگونه اظهار نظر درباره سرنوشت سیاسی اولمرت و ارزیابی پیامدهای انتشار گزارش وینوگراد امتناع کرد و آنرا جزو مسائل داخلی اسرائیل، طبقهبندی نمود. شواهد و قرائن موجود نشان میدهد که این بیشترین حد همراهی سیاسی ـ تبلیغاتی کاخ سفید و شخص بوش با اولمرت باشد و از دیدگاه واشنگتن، بایستی بوش خود را برای همکاری با جانشین اولمرت آماده کند و دیگر امید چندانی که حیات سیاسی اولمرت نیست.
با اینهمه، نکات مهم دیگری وجود دارد که در این مقوله قابل طرح است و اگر چه جزئیات و ابعاد کامل گزارش کمیسیون تحقیق وینوگراد منتشر نشده است لکن منطقاً بعید بنظر میرسد که چنین گزارشی با این ابعاد و حساسیتها، فاقد این بخشهای جدی و مهم قضیه باشد و در گزارش به این مسائل، هیچگونه اشارهای نشده باشد. حتی اگر وینوگراد هم به این موارد بیتوجه مانده باشد، این موارد جزو مسائلی نیست که اسرائیل، آمریکا و حامیانش نسبت به ان بیاعتنا بمانند و لازمست که این مسائل تحت عنوان «درسهائی از جنگ 33 روزه اسرائیل علیه لبنان» مورد کنکاش قرار گیرد.
1- مهمترین درسی که تمامی طرفهای درگیر در جنگ 33 روزه بایستی بیاموزند اینست که این طولانیترین جنگ اسرائیل در طول تاریخ موجودیتش بود و اسرائیل انتظار داشت در همان ساعات اولیه و حداکثر ظرف چند روز، بتواند حزبالله را نابود کند و با به شهادت رسانیدن سیدحسن نصرالله باعث تضعیف نیروهای مقاومت اسلامی لبنان و بلعیدن مجدد این سرزمین اسلامی توسط صهیونیستها شود.
در واقع صهیونیستها و حامیان شرور آنها حزبالله لبنان و نیروهای مقاومت اسلامی را دستکم گرفته بودند و هرگز باور نداشتند که یک گروه مقاومت با عملیات پارتیزانی خود بتواند ذائقه صهیونیستها را با طعم تلخ شکست خوار کننده در این مقیاس عظیم، آشنا سازد. شکست اسرائیل در این جنگ در واقع خط بطلانی بر افسانه شکست ناپذیری اسرائیل» بود.
اسرائیل از ابتدای اعلام موجودیت نامشروعش تاکنون، چنین ضربه هولناکی را نخورده بود و در میدان عمل نتوانست حتی درصد قابل ذکری از توان تهاجم حزبالله را هم نابود کند و این برای رژیمی که در ادعاها و تبلیغات خود، بعنوان چهارمین ارتش نیرومند جهان معرفی شده بود، بسیار تحقیر کننده و ذلتبار است.
حتی اگر وینوگراد و هیچ مرجع دیگری اعتراف نکند، پر واضح است که ارتش اسرائیل علیرغم در اختیار داشتن آنهمه تجهیزات و امکانات زرهی و علیرغم تسلط بظاهر مطلق اسرائیل بر زمین و هوا و دریا، اشغالگران شرور نتوانستند بر مقاومت اسلامی لبنان پیروز شوند. هیچکس در صدد نادیده گرفتن نقش موشکهای حزبالله در این پیروزی بزرگ مقاومت اسلامی نیست لکن مسئله این است که اگر قرار است جنگ افزار نظامی سرنوشت یک جنگ را تعیین کند، یقیناً اسرائیل از امکانات و تجهیزات بیشتر و بمراتب پیشرفتهتری برخوردار است ولی تجربه اخیر بهتر نشان داد که این «اراده و مقاومت» است که سرنوشت جنگها را رقم میزند و رمز اصلی پیروزی حزبالله و سرافرازی ملت بزرگ لبنان را بایستی در اراده و مقاومت آنها جستجو کرد.
2- موضوع مهم دیگر که نبایستی مورد غفلت قرار گیرد نقش شیطنتآمیز آمریکا و انگلیس و شخص کاندالیزا رایس وزیر خارجه شرور آمریکا در شروع و تداوم جنگ بود. در واقع اولمرت چوب حرف شنوی از «رایس» را میخورد. صهیونیستها دستکم این بار با طناب پوسیده رایس به درون چاه رفتند و باور داشتند که با انجام یک عملیات برقآسا علیه حزبالله میتوانند برنده اصلی این ماجرا شوند. آمریکا حتی با ایجاد پل هوائی از طریق انگلیس و انتقال تمامی جنگافزارهای فوق پیشرفتهای که ماشین جنگی اسرائیل در اوج عملیات نفسگیر نظامی احتیاج داشت، سعی کرد تفوق نظامی صهیونیستها را حفظ کند و با انتقال بمبهای 7 تنی و بمبهای ضد سنگر و ضد بتون تا عمق 25 متری خاک لبنان و بیروت را هم شخم بزند تا بلکه سیدحسن نصرالله را به شهادت برساند. «سیا» حتی به اسرائیل کمک کرد تا با کمک ناوگان جنگی آمریکا در مدیترانه به «هلیبرد» کوماندوهای اسرائیلی در بعلبک بپردازد و نصرالله را از داخل بیمارستان بریابد. البته این کار انجام شد ولی رسوائی اطلاعاتی بزرگی را برای اسرائیل و آمریکا به ارمغان آورد و نشان داد که وی نصرالله نبوده و آنها فریب خوردهاند!
شخص رایس مانع صدور قطعنامه برای برقراری آتش بس در لبنان بود و در واقع وی را بایستی عامل اصلی شکست اسرائیل معرفی کرد.
صهیونیستها با داشتن دوستان نادانی از قماش بلر، رایس، بوش، رامسفلد و جان بولتون، دیگر نیازی به دشمن ندارند. چون به اندازه کافی، همینها برای اسرائیل، بدبختی و فاجعه و مصیبت به بار میآورند.
3- شکست ارتش صهیونیستی نه تنها در اسرائیل باعث «زلزله سیاسی» شد بلکه حتی هم پیمانان اسرائیل در لبنان را هم دچار ناکامی و رسوائی کرد. آندسته از وزرای کابینه لبنان که با همراهی صهیونیستها و از طریق سفارت آمریکا در بیروت، در خدمت ماشین جنگی اسرائیل بودند و به دشمنان ملت لبنان برای بمباران دقیقتر مواضع مقاومت اسلامی لبنان «گرامی» میدادند، با شکست اسرائیل دچار «کومای سیاسی» شدند.
مقاومت اسلامی به مهارت و زیرکی خاص خود، در طول دوره 33 روزه سکوت اختیار کرد و فقط جنگید و مقاومت کرد ولی بعداً با افشای نقش دولت سینیوره بعنوان ستون پنجم اسرائیل، نشان داد که جناح 14 مارس به ملت بزرگ لبنان خیانت کرده و سزاوار حاکمیت سیاسی نیست. هم اسرائیل، هم آمریکا و هم ستون پنجم اسرائیل و آمریکا در لبنان، در ماجرای جنگ 33 روزه آنچنان به پیروزی اسرائیل مطمئن بودند که آشکارا در خدمت ماشین جنگی صهیونیستها قرار داشتند ولی دستشان کاملاً «رو» شد و دیگر حیثیتی نزد ملت لبنان برای آنها باقی نماند. بعبارت بهتر، بحران کنونی لبنان در واقع جزو آثار و تبعات حیرتانگیز شکست قطعی ارتش صهیونیستی و افشای نقش ستون پنجم اسرائیل در لبنان است. طرف مقابل حزبالله لبنان، دراین دوره دستش را «رو» کرد و نشان داد که تا کجا برای مشتی دلار، به خیانت و خودفروشی میپردازد؟ و از ارزیابی عواقب خیانتهایش پروا ندارد.
4- سماجت و شرارت اسرائیل در قتل و جنایت و جنگ علیه دیگران، همواره گریبانگیر این رژیم تا دندان مسلح بوده است. اسرائیل تصور کرده با توسل به حملات برقآسا و تجاوزات نظامی سنگین علیه لبنان میتواند اهداف توسعهطلبانهاش را محقق سازد و برتری نظامی ـ سیاسی ـ تبلیغاتی در منطقه را برای خود تضمین نکند. ایکاش صهیونیستها میتوانستند از تجربههای گذشته در لبنان درس بگیرند و جنایات گذشته را تکرار نمیکردند. ارتش اسرائیل در خرداد ماه در سال 1361 با کمک فالانژهای لبنان توانست سه چهارم خاک لبنان را اشغال کند و بیروت را در محاصره کامل درآورد. فالانژها تحت محاصره نظامی بیروت توسط اسرائیل به قدرت رسیدند و اریل شارون وزیر جنگ وقت رژیم صهیونیستی از این اقدام اسرائیل بعنوان یک «سزارین» یاد کرد که طی آن «نوزاد حاکمیت مزدور اسرائیل» از بطن حوادث لبنان به زور سرنیزه صهیونیستها» زایانده شد!
تحقیقاً در آنزمان هیچ نیروی قابل ذکر مقاومتی در لبنان وجود خارجی داشت که در برابر ماشین جنگی اشغالگران مقابله و مقاومت و مبارزه کند.
ولی همین مظلومیت تاریخی، زمینهساز شرایطی شد که به تدریج، مقاومت اسلامی لبنان شکل گرفت و باعث بیرون راندن اشغالگران از سرزمین اسلامی لبنان گردید.
بعنوان یک قاعده کلی، تاریخ نشان داده است که ارتش صهیونیستی وارد هیچ سرزمین اسلامی و عربی نشده است، مگر در آن سرزمین باقی مانده و یا آنکه با کسب امتیازات ذلتبار از طرف مقابل، تحت شرایط خاص از آنجا خارج گردیده است.
تنها لبنان است که در این زمینه «یک استثنا» محسوب میشود و توانسته بدون در اختیار داشتن یک ارتش مجهز و بدون وجود حتی یک هواپیمای جنگی و بدون حمایت هیچ دولتی، پوزه اشغالگران صهیونیست را به خاک بمالد و حتی نیروهای مداخلهگر ارتشهای «ناتو» را هم از حمایت اشغالگران و فالانژها منصرف سازد. در واقع «ناتو» سعی داشت به تثبیت متصرفات اسرائیل در لبنان بپردازد و کاری را انجام دهد که حتی اسرائیل هم از انجام آن عاجز بود. این مقاومت اسلامی لبنان بود که توانست محاسبات سیاسی نظامی اسرائیل و حامیانش را بر هم بزند و پیروزی ملت بزرگ لبنان را با شهادت و با خون پاک دلیر مردان و شیرزنان حزبالله لبنان تضمین کند ولی اسرائیل نتوانست از آن تجربههای گذشته، درسهای لازم را بیاموزد.
5- هم اسرائیل و هم حامیانش هنوز هم باور ندارند که مقاومت اسلامی لبنان دیگر قائم به شخص نیست و امروزه هر فرد لبنانی و عرب، حتی اگر عضو حزب الله لبنان هم نباشد به وجود حزبالله و مرامش افتخار میکند.
رمز اصلی تنفر ملتها از اسرائیل و آمریکا را بایستی در این نکته جستجو کرد که آنها نتوانستهاند و شاید هنوز هم نتوانند از تجربههای گذشته درسهای لازمه را بیاموزند.
گزارش کمیسیون «وینوگراد» اگر حاوی این موارد عمده نباشد، بایستی آنرا یک «گزارش ناقص و نارسا» ارزیابی کرد. چرا که نتوانسته به رهبران اسرائیل و حامیانش ثابت کند که آنها نه تنها در جنگ بلکه هنوز هم در ارزیابیها و تصمیمات خود اشتباه میکنند و قادر نیستند راه خروج از بحران فزاینده برای اسرائیل را بشناسند و به تشخیص خود عمل کنند.
جنگ 33 روزه، رمز و راز شکست اسرائیل را به ملتهای عرب و مسلمان نشان داد و از این دیدگاه، نیز تیر خلاص رژیم اشغالگر صهیونیستی بود. از این پس برای آزادی فلسطین، شاهد ورود ملتهای عرب و مسلمان به صحنه مبارزات نفسگیر علیه اشغالگران خواهیم بود. چون آنها از این جنگ 33 روزه، درسهای زیادی را آموختند. درسهائی که حتی دشمن هم نیاموخت!