* آقای میثمی! شما عواملی که در طول انقلاب و یا بعد از آن باعث شکلگیری جنگ شد را چه میدانید؟
** وقتی انقلابی به وقوع میپیوندد که به قول آقای طالقانی، توحیدی، اسلامی و مردمی است و آن قدر اصیل است که خبرنگار لوموند طی صحبتهایشان با مهندس سحابی- در روز عاشورا 1357- آن را «دریایی از تودهها»(1) مینامد طبعاً واکنشهایی را به دنبال میداشت. به نظر من، قطعاً به دلیل اصالت انقلاب اسلامی بود که با جنگ تحمیلی مواجه شدیم.
در یکی از روزهای دهه فجر 1357، قبل از پیروزی انقلاب، خدمت امام بودیم؛ به ایشان گفتم: چون انقلاب اصیل است، حتماً با واکنشهایی مواجه خواهد شد. البته در آن زمان من تصور میکردم که این واکنش در خلیج فارس و به صورت جدا کردن مناطق نفتی به کمک عشایر فارس صورت خواهد گرفت، اما زمانی که اسناد ساواک شیراز افشا شد- آقای مهندس طاهری در جریان هستند- اسنادی کشف شد که نشان میداد، قرار بود چنین طرحی اجرا شود که خوشبختانه با ترفندهایی خنثی شد. اما جنگ اجتنابناپذیر بود. چرا که انقلاب اصیل بود. ما در زندانهای دوره شاه بودهایم و میدیدیم که هر جا این حرفها گفته میشد، شلاق، زندان، محکومیت و حتی اعدام داشت، اما وقتی انقلاب شد آن حرفها بیهیچ ترسی زده شد. بعد از انقلاب اسنادی به دست آمد که به عنوان مثال نشان میداد آمریکا، اسرائیل و ارتجاع منطقه برای قرارداد کمپ دیوید که 30 سال زحمت کشیده بودند تا بتوانند به ظاهر اتحادی بین ادیان اهل کتاب بر علیه بیخداها، کمونیستها و اسلام اصیل به وجود آورند. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران میتوان گفت که یک ضلع قوی و یا بهتر بگویم وتر این مثلث سقوط کرد و باعث شد تا معادلاتشان به هم بریزد. برنامههایی در مورد جزایر جنوب ایران وجود داشت که آن را برای حل و فصل به سمت ایران که در آن زمان ژاندارم منطقه بود سوق داده بودند چرا که ایران تمام پول نفت را صرف خرید اسلحه به منظور حفاظت نفت و طبعاً سرکوب و جنگ در این منطقه میکرد. این معادله هم با پیروزی انقلاب به هم ریخت و بالاخره این که ما کشوری بودیم وابسته به آمریکا، انگلیس و اسرائیل. یعنی فرهنگمان وابسته بود، آزادیهایی که در قانون اساسی تصریح شده بود، وجود نداشت. فساد زیاد بود و فاسد خود در رأس حکومت قرار داشت.
اما کار انقلاب این است که از جنگ پیشگیری کرده و شعارها را کنترل کند. به نظر من این کنترلها نبود و دلیل اصلی آن هم این بود که اصالت کاری که انجام شده بود را قبول نداشتیم و باور نکرده بودیم که انقلاب ما یک انقلاب توحیدی، اسلامی، مردمی و خاری در چشم ارتجاع منطقه است. انقلابی که بالاخره ضد سلطنتی بود و شکی نبود که سلطنت موروثی 2500 ساله را واژگون میکرد. پس شیوخ و سلاطین منطقه حتماً واکنش نشان میدادند و دقیقاً به همین دلیل به آمریکا اعتراض کردند که، شما کجا بودید که این انقلاب اتفاق افتاد. این اعتراضات به سنای آمریکا کشیده شد. «آقای ترنر» رئیس سیا را استیضاح کردند و او اعلام کرد که ما بیخبر بودیم. به او گفتند که این عذر بدتر از گناه است. مجدداً او اعلام کرد که خبرهایی که از ایران میرسید آن قدر زیاد بود که کامپیوترهایشان فلج شده بود. یعنی شتاب تکاملی انقلاب سیستمهای سیا را فلج کرده بود. به هر حال سلاطین منطقه بسیار نگران بودند.
بعد از تصرف لانه جاسوسی، یکی از دانشجویان پیرو خط امام به من گفت: ما آنجا سندی به دست آوردیم که نشان میداد آمریکاییها قبل از انقلاب منطقه را تحلیل کرده بودند که اگر خمینیستها حاکم شدند- یعنی جریان رادیکال انقلاب- بررسی کنند که از کجا به انقلاب حمله کنند. از سمت ترکیه بررسی کردند، دیدند که پای ناتو به میان میآید، پس این گزینه را خط زدند. از راه شوروی، خلیجفارس، افغانستان، پاکستان و خلاصه همه و همه را بررسی کردند و در نهایت گزینه عراق انتخاب شد. چرا که از طریق عراق زمینههایش آماده بود نظیر جنگ شیعه و سنی، جنگ میان عرب و عجم و پول نفت هم که حامی این جنگ بود. عراق هم که ظاهراً مترقی بود و برای ادامه توسعه خود میخواست به دریا راه پیدا کند و البته تمایلات شوونیستی (ادعای سرزمینی) هم داشت و در سال 1340هم میخواست کویت را تصرف کند و... به هر حال زمینه مناسب بود و پول نفت اعراب هم این جنگ را لجستیک (ارتزاق) میکرد. پس اگر ما جلوگیری میکردیم یا خیر، این جنگ به دلیل اصالت انقلاب به ما تحمیل میشد و ما باید این امر اجتنابناپذیر را در معادلاتمان به حساب میآوردیم. اما متأسفانه بسیاری از مقالاتی که نوشته میشد در آن به علت اصلی جنگ توجه نمیشد. در حالی که شعار اصیل این بود که: «علت جنگ، جوهر انقلاب است. جوهر انقلاب ما قیام است، قیام مستضعفین علیه مستکبرین.»
این شعار علت جنگ را بر اساس جوهریت انقلاب گذاشته بود. در قرآن میخوانیم که در همه جای دنیا وقتی کسی تقرب به خدا پیدا میکند، اصیل میشود و از وابستگیها میرهد، واکنشی شیطانی علیه او ایجاد میشود و این امر طبیعی است.
* غیر از مسائلی که ناشی از انقلاب بود، چه اهداف استراتژیکی برای دشمن وجود داشت؟
** ببینید! ما چهار استان اشغال شده داشتیم که همه نفتخیز هم بودند و برخی به دریا هم راه داشتند و اگر آن زمان دفاع نکرده بودیم، امروز باید نفت مصرفی کشور را در شیشههای پپسی کولا از صدام و حامیانش میخریدیم و اگر هم دفع تجاوز نمیکردیم در داخل به دلیل عدم اتفاق نظر گروهی که معتقدند به دفاع و بیرون راندن دشمن بودند و گروهی که موافق با صلح و حل مشکل در سازمان شورای امنیت و سازمان ملل بودند جنگ داخلی درمیگرفت. قصه اشغال ایران به دلیل انقلاب، ریشهدار بود و تا این انقلاب مذهبی تعدیل نمیشد دشمن از خانه ما بیرون نمیرفت. مجاهد شهید سعید محسن میگفت: «اسرائیل وقتی از صحرای سینا بیرون میرود که قاهره را فتح کند». این پیشبینی سعید محسن و حنیفنژاد تبدیل شد به حرکت ذکریا محیالدین، سادات و مبارک. بالاخره با تعدیلی که در ناسیونالیسم عرب به وجود آمد، اسرائیل پذیرفته شد و اسرائیل هم از صحرای سینا بیرون رفت. خلاصه این که قرار بود در ایران نیز چنین سناریویی تکرار شود.
اما امام قاطعانه گفتند دفاع و دفع تجاوز میکنیم. به یاد دارم مرحوم بازرگان میگفتند که امام آن قدر آرامش داشتند که من لذت بردم. ایشان میگفتند: کسی آمده و یک سنگی در ایران انداخته، خوب ما هم جوابش را میدهیم و تجاوزش را دفع میکنیم. به نظر من عزم امام به دفع تجاوز کار بسیار بزرگی بود که اگر این عزم و اراده نبود ما امروز باید مثل اعراب کوتاه میآمدیم و دنبال سازمان ملل بودیم و آمریکا را در مقابل اشغالگری و خشونتهای عراق، فرشته صلح میدیدیم و نهایتاً باید همه چیزمان یعنی هویتمان را از دست میدادیم تا اشغالگر خاک ما را ترک میکرد. قطعیت امام در این زمینه بسیار بسزا و در شأن انقلاب بود. به هر حال اولاً انقلاب اصیل بود و جنگ اجتنابناپذیر و دوم این که دفع تجاوز که از دید دشمنان کار بسیار بزرگی بود، دو نکته مهم بود چرا که آنها فکر نمیکردند ما بتوانیم تجاوز را دفع کنیم. وقتی خرمشهر اشغال شد، نماز امام تمام شده بود که این خبر به اطلاع ایشان رسید. اما ایشان خیلی ساده و با آرامش گفتند: «خوب، پس میگیریم.»
نکته سوم هم این بود که بعد از جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام که جنگی طولانی بود به لحاظ کشورهایی که درگیر بودند، میتوان گفت: جنگ ما، جنگ جهانی سوم بود. چرا که همه دنیا با هم متحد شده بودند و به نحوی تحمیل جنگ را حمایت میکردند و حتی در کتاب ما اعتراف میکنیم(2) ملاحظه میکنیم که همه سران دنیا به حمایت از عراق و صدام در حمله به ایران آشکارا اعتراف کردهاند، اعترافاتی زنده که حتماً خواندهاید. بعد از حمله صدام به کویت همه شخصیتها و کشورهای مدافع او در حمله به ایران، ابراز تأسف خود را اعلام میکنند و جالب است بدانید که در همین کتاب «ما اعتراف میکنیم»، «لوی» وزیر امور خارجه اسرائیل گفته بود: «دنیای غرب 10 سال صدام را حمایت کرد که اسلام نوع خمینی حاکم نشود.»
به نظر من اگر برای تکتک این اعترافات شرحی نوشته شود، کار خوبی خواهد بود تا معلوم شود که ما در این هشت سال با همه دنیا طرف بودیم. بخشی از علت جنگ مربوط به اصالت جنگ بود که همه دنیا این معیارهای اسلامی، نظیر استقلال و آزادی و مردمسالاری دینی را قبول نداشتند. بخشی هم مربوط به استراتژی نادرست، عدم برنامهریزی و نداشتن تئوری راهنمای عمل بود. به قول مرحوم بازرگان رفتار ما نشان میداد که دوست داریم «دشمن تراشی» کنیم. اگر مطالعه کنیم متوجه میشویم که هنوز بر روی جنگ جهانی اول و دوم، ریشهیابی اصیل و دقیقی انجام نشده است ولی در مورد جنگ ایران و عراق خود آتش افروزان به سرعت اعتراف کردند که ما این جنگ را افروختیم و از حمایت صدام ابراز تأسف کردند. بعد از این که صدام به کویت حمله کرد، کلینتون و بوش پدر اعلام کردند که صدام به ایران تجاوز کرده است و این چیزی بود که تا آن زمان پذیرفته نشده بود. این امر برای ما و فرزندان شهدا و جانبازان جای بسی افتخار است که تحلیل جنگ و دلیل آن زمانی مشخص شد که خون پدرانشان هنوز خشک نشده بود و این به نظر من به خاطر اصالت خونی بود که ریخته شد، اصالت انقلابی بود که انجام شد و این نکته خیلی مهم است.
نکته دیگر این است که در دو سال اول جنگ بودجه ارزی ما بسیار پایین بود. هیچ جای دنیا به ما سلاح سنگین نمیفروختند که ما به کمک آن بتوانیم دفع تجاوز کنیم و نهایتاً میتوانستیم تانکهای کوچکی از اروپای شرقی تهیه کنیم. طی دفع تجاوز عمدتاً از غنایمی استفاده کردیم که از متجاوز به دست میآمد و در مقابل سلاحهای مدرن عراق میتوان گفت، که ما واقعاً دست خالی بودیم. افسران لشکر 92 ما به دلیل کودتای نوژه در زندان بودند و لشکر 92 ما در اهواز واقعاً از هم پاشیده شده بود. وضع بسیار بدی بود. نیروهای مسلح ما نه تنها آرایش تهاجمی نداشتند بلکه آرایش دفاعی نیمبند هم نداشتند. ارتش و نیروهای مسلح ما نه تهاجمی بودند و نه دفاعی. در هنگام حمله یک فروپاشی صورت گرفته بود.
* پس در این شرایط، خرمشهر چگونه آزاد شد؟
** عمار ازگان میگوید: «اگر ملتی اراده کند میتواند سرنوشت خود را تغییر دهد.» به همین گونه هم بود که خرمشهر آزاد شد. آزادی خرمشهر با آن ویژگیهایی که توضیح دادم نقطه عطف و درس بزرگی بود. تمام این جان بر کفیها، سازماندهی بچهها و بسیجی که تشکیل شد درسی برای بشریت و به خصوص جنوب لبنان شد.
* چطور؟
** اگر به خاطر بیاورید، در آن دوران وسیعترین تهاجمات به جنوب لبنان صورت گرفت و تا بیروت پیش رفت. این اشغال بیسابقه بود و حتی گروهی از شیعهها در لبنان بودند که وقتی ارتش اسرائیل وارد آنجا شد، برای آنها بره قربانی کردند.
بعدها رفته رفته به الهام از انقلاب ایران ضد متجاوز شدند و گفتند: تجاوز باید دفع شود. در پروسه ضد اشغالگری و تجاوز، به این مقام رسیدند که متجاوزان نژادپرست و صهیونیست هستند، پس ضدصهیونیسم شدند و وقتی متوجه شدند که امپریالیسم از این صهیونیستها با آوردن ناوگانهایشان حمایت میکنند، ضد امپریالیسم نیز شدند و سپس حتی خواهان حکومت اسلامی. الگویی جدید را مطرح کردند که جدا از الگوهای بشری آن زمان بود و اباابان به عنوان ایدئولوگ یهودیگری و صهیونیسم گفت: تاریخ یهود تا امروز ضربهای مانند ضربه لبنان نخورده است و در نهایت اسرائیل مجبور شد با خفت و خواری از لبنان بیرون برود و بین بد و بدتر و بدترین، بد را انتخاب نماید. در اشغال دوباره لبنان مبارزان لبنانی با همان سلاح معمولی برای بار دوم، متجاوزان را بیرون راندند و کاری کردند که ناسیونالیستهای عرب و سوسیالیستهای عرب در مقابل «سید حسننصرالله» تعظیم کردند و تبریک گفتند و اعلام کردند که ما در مورد انقلاب اسلامی اشتباه کردیم و حالا دیدگاهمان متفاوت شده است. حسنین هیکل گفت:«جنوب لبنان طلایهدار مبارزات ضدصهیونیستی جهان عرب است.» سومین مرحله، درسی بود که انتفاضه اول از جنوب لبنان گرفت. فلسطینیها گفتند: مگر ما چه چیز از جنوب لبنان کمتر داریم. مگر نه این که آنها با دست خالی دفع تجاوز کردند. به نظر من، بخش عظیمی از عزم و ارادهای که در انتفاضه به وجود آمد، الهام گرفته از آزادی خرمشهر و جنوب لبنان بود. چند ماه قبل از انتفاضه اول در کنفرانس سران عرب در عمان (پایتخت اردن، اعلام شد که دشمن اصلی ایران است و نه اسرائیل. زمانی که انتفاضه اول نشأت گرفت کل سران عرب و سازمان آزادیبخش فلسطین آهنگ دیگری داشتند و هم این موارد میتواند الهام گرفته از این سوی فرات باشد و این درس بزرگی بود که نباید نادیده گرفته شود.
* استراتژی امام برای دفاع از چه بود؟
** فکر میکنم باید به نظر مهندس سحابی برگردیم. زمانی که مهندس سحابی از زندان آزاد شدند، اعضای شورای انقلاب با ایشان دیداری داشتند و تشکیل این شورا را به ایشان اعلام کردند که البته آقای طالقانی در این شورا نبودند. بعد از تظاهرات عاشورا ایشان نزد امام در پاریس رفتند و اعتراض کردند که چرا آقای طالقانی با سوابقی که در انقلاب دارند، عضو شورای انقلاب نیستند؟ امام در پاسخ به ایشان گفته بودند که به تهران اعلام کردهاند که نه تنها آقای طالقانی وارد شورای انقلاب شوند، بلکه رئیس شورای انقلاب هم باشند. مهندس سحابی به امام گفتند: مشکل ما این است که بچه مسلمانها سازماندهی ندارند ولی دیگر گروهها سازماندهی دارند و ممکن است این انقلاب را تصاحب کنند. امام در پاسخ به ایشان گفته بودند: مطمئن باشید مردم در صحنهاند و هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. بعدها که مهندس سحابی این را برای من تعریف میکردند، گفتند: بعد از این صحبت امام من متوجه شدم که امام یک استراتژی دارند و آن استراتژی بسیج تودههاست. یعنی با این تودههای میلیونی که بسیج شدهاند، همه کارها برای ما سهل است و هر مانعی را میتوانیم از بین ببریم و راه پیشروی، همین بسیج تودههاست.
* ما در جنگ دو قشر داشتیم که هر دو با هدف مشترک بیرون راندن دشمن از خاک کشور میجنگیدند که یکی ارتش و سپاه بود و دیگری بسیج مردمی. لطفاً در مورد نقش توده مردم، نحوه لجستیک و هدایت این قشر در جبههها توضیحاتی را بفرمایید.
** تیمسار فلاحی که در زمان بنیصدر رئیس ستاد بود، با شروع جنگ نظریهای ارائه داد که به نظر من خیلی مهم است. او میگفت: ارتش ما با اسلحههای شاه و لجستیکی که دارد، در برابر حملهای با چنین وسعت فقط سه ماه میتواند مقاومت کند. ولی ما مقاومت کردیم، که خیلی خیلی عجیب بود و این نشان میدهد ابعاد تودهای و بسیج مردمی را نباید فراموش کرد.
به عنوان مثال یک ماشین با بار نان و پنیر و ماست از خمینی شهر به ذوالفقاریه آبادان میآمد و در زمان بازگشت با خود جسد میبرد. غذاها و پوشاک همه از دهات میآمد و کمکهای مردمی به سمت جبهههای ما سرازیر بود و حضور مردانی عاشق آن را کامل میکرد و این یک لجستیک تودهای بود. این اعتراف آقای تیمسار فلاحی که میگفت: «ما جنگی واقعاً مردمی داشتیم»، به نظر من خیلی مهم است.
نکته دیگری که هرگز تحلیل نشد و یکی از اشکالات تحلیل جنگ است، این بود که ما در پروسه جنگ با پیدایش طبقهای جدید مواجه بودیم، طبقهای که در نهضت ملی و یا انقلاب مشروطیت به صورت طبقه نبوده و بیشتر به صورت طیف و یا نهضت ظاهر شده است. به عنوان مثال در قیام 30 تیر این طبقه را شاهدیم و یا در قیام 15 خرداد، از این طبقه. دهقانان ورامین و یا شاگردان بازار را میتوان نام برد. اگر وارد این قبرستان ابنبابویه شوید، بر روی قبور بخشی از شهدای 30 تیر میخوانید، یکی نجار است و دیگری عینکفروش. نوع طبقه ایشان جدید است. این طبقه جدید حافظ استقلال و تمامیت ارضی ایران شدند، در حالی که ارتش به تنهایی قادر به این امر نبود. این طبقه در ایران یک نقش استراتژیک و تعیین کننده پیدا کرد. امثال خرازیها، باکریها، شهید همتها. قوچانیها، عباس کریمیها، مرتضی قربانیها، (بنایی که بعدها فرمانده لشکر شد)، داوود کریمی (تراشکاری که بعدها فرمانده و فاتح جنگ شد)، یحیی رحیمصفوی که از فرماندهان خالص جبهه بود. اینها طبقه جدیدی بودند که با جدیت جنگ و دفاع را پیگیری میکردند و اسلحه خود را از دشمن میگرفتند بدون اینکه ارتش به ایشان اسلحه برساند. طبقهای که دفع تجاوز کرد و حافظ استقلال و تمامیت ارضی کشور شد، طبقهای جدید که به نظر من ارزیابی این طبقه جدید خیلی مهم است چرا که تا به حال در تاریخ معاصر ما چنین طبقهای وجود نداشته است، این که از سرتاسر ایران دانشآموزان، دانشجویان، دهقانان، کارگران و شاگردان بازار و به تعبیر من تودههای فطری بیایند و این طبقه جدید را شکل دهند. افرادی که برای آنها نمیتوان خاستگاه طبقاتی معین کرد ولی به طور آماری میتوان گفت که: «طبقه زیر متوسط» بودند و پیدایش این طبقه یک شکوفایی در تکامل اجتماعی ایران بود و حتی امام هم اعتراف کردند که جبههها تعیین کننده هستند و آقای رجایی نیز این بیان امام را تأیید کردند. مثلاً وقتی فرماندهان بر روی آقای موسوی نظر داشتند، امام میگفتند نخستوزیر باید آقای موسوی باشد چرا که آقای موسوی ژست جبهه داشت و فرماندهان با او هماهنگ بودند و تعیین کننده او بود. حرکت از پشت جبههها (شهرها) به جبهه و از جبهه به خط مقدم بود و تعیین کننده واقعی خط مقدمی بود که شناسایی و اطلاعات عملیات میکرد چرا که بقیه تجربه جنگ نداشتند.
* چرا بعد از دفع تجاوز وارد خاک عراق شدیم؟
** به این دلیل که ما افرادی با تجربه جنگ نداشتیم. مرحوم بازرگان چیزی از جنگ نمیدانستند و آقای هاشمی اطلاعاتی از جنگ نداشتند، آقای خامنهای که جنگجو نبودند. البته ایشان به جبهه میرفتند ولی جنگ نکرده بودند و قوانین جنگ را نمیدانستند، اینگونه شد که این طبقه جدید و پیگیر، تعیین کننده شدند و بعد از فتح خرمشهر، آنها بودند که تصمیم گرفتند که ما وارد خاک عراق بشویم یا خیر. هیچ نیرویی در مملکت وجود نداشت که با اینها برخورد کند. البته اگر شهید چمران زنده بود میتوانست با این رزمندهها برخورد کند و مثلاً بگوید وارد خاک عراق نشوید چرا که او جنگجو، تاکتسین، استراتژیست، تحصیل کرده و جان برکف بوده و ابعاد مکتبی داشت. البته من شنیدم که امام مخالف رفتن به خاک عراق بود و اینکه آن دلایل چه بود؟ توضیحی خواهم داد. آقای بازرگان در نامه خود نوشته که امام به سه دلیل مخالف جنگ بودند. حال این سؤال مطرح میشود که آیا فرماندهان و نیروهای ارتش هم مخالف بودند؟ خیر، بلکه ایشان امام را قانع کردند که ما باید وارد خاک عراق بشویم چرا که او دائماً در حال خمپاره انداختن و توپ زدن است و این چه مصلحتی است که مرزهای ما دائماً تهدید میشود. پس کانون آتش تصرف شود.
این گونه بود که ما به نظریه «تصرف کانون آتش» وارد خاک عراق شدیم و تا آنجا که من میدانم، نظریه کارشناسی فرماندهان نظامی ارتش و مسؤولین این بود که باید برویم و علتش هم قصاص است. میگفتند: آیهای در قرآن داریم که میگوید: «ولکم فیالقصاص حیات یا اولیالاباب» و قصاص حیات است. متجاوزی وارد خاک ما شده، پادگان و پالایشگاهها را نابود کرده و خلاصه اینکه این متجاوز واقعاً بیداد کرده است، مگر میشود قصاص نکرد. مگر میشود دزدی که وارد خانه شده و همه چیز را دزدیده و از خانه بیرون رفته است را تعقیب نکرد. همه اینها مثالهایی واقعی است و من میخواهم فضای جبهه را برایتان ترسیم کنم. این طبقه جدید مسلح به آیه قرآن پیش میرفتند. مگر میشد جلوی قرآن ایستاد و قصاص نکرد. اینکه عدهای ساده میگویند ما نباید وارد خاک عراق میشدیم به نظر من کمی انتزاعی به نظر میرسد. چرا که آنها تعیین کننده نبودند، از شهرها برای جبهه، عضو و سرباز نمیفرستادند تا فضای جبهه را ببینند و ملاحظه میکنیم در تاریخ معاصر ما، همیشه این بورژوازی ملی، حافظ استقلال ما بوده است. مثل مصدق. و این بار این خرده بورژوازی چپ و این طبقه جدید هستند که گمرک خرمشهر یعنی بندر صادرات و واردات را حفظ میکنند. یعنی بورژوازی ملی ما و بورژوازی تجاری- صنعتی مدیون این جان بر کفها و طبقه جدید است. ولی نهایتاً باید گفت: کسی هم نبود که جلوی این افراد را بگیرد. اما ما بینش دیگری نسبت به قصاص داشتیم و آن اینکه در قصاص هم میتوان برنامهریزی کرد. ما اعتقاد داشتیم که عراق تجاوز کرده و حال که تجاوز دفع شده است، حرکتی جوهری در خود عراق به وجود آمده و سربازان جان بر کف عراقی که اکثراً پاک بودند و در این جنگ حضور داشتند با خود میگفتند: اصلاً چرا وارد خاک ایران شدیم؟ چرا باز گشتیم؟ و چه به دست آوردیم؟ و خلاصه حرکتی در درونشان بر علیه صدام و رهبری حزب بعث به وجود میآمد و زمانی که این حرکت شکوفا شد، زمان قصاص ماست. ما میتوانستیم به عنوان یک شرط خارج به کمک این حرکت ذاتی و جوهری برویم و بگوییم: حالا وقت قصاص است. منظورم این است که قصاص را هم باید برنامهریزی کرد. اگر شهید چمران زنده بود، چون بعد مکتبی داشت میتوانست با رزمندهها مکتبی برخورد کند و رزمندهها هم از او حرف شنوی داشتند، ما میتوانستیم، کنترلی بر روی جبههها داشته باشیم. احزاب سابقهدار نیز به جبههها گسیل نیرو نداشتند که بتوانند این طبقه جدید را درک کنند. حال اگر به این پدیده که نقطه عطف بسیار بزرگی است، توجه نکنیم، میتوانیم ورود ایرانیان را به خاک عراق محکوم کنیم.
اگر امام هم مخالف بودند، قدرت جلوگیری داشتند، اما فرماندهان سپاه و جنگ، ایشان را قانع کردند که باید وارد خاک عراق بشویم و قصاص کنیم و ایشان هم پذیرفت.
* جناب مهندس! شما فرمودید: ما افراد زبدهای نداشتیم که راهکارهای اجرا و استفاده اجرایی از اهداف نظامی و عوامل در عمق این دفاع را بدانند. یعنی ما نتوانستیم مانند همه دنیا، وقتی اتفاقی نظامی میافتد، بلافاصله این اتفاق را تبدیل به یک برد سیاسی کنیم و قدرت چانهزنی را بالا ببریم؟
** ببینید! ما قبل از تحمیل جنگ، تفسیرهایی داشتیم که از بیبرنامگی و عدم باور جوهریت انقلاب نشأت میگرفت. همیشه ما فکر میکردیم انقلاب وقتی اصیل است که همه با ما دشمن بشوند. مثل آمریکا، شوروی، عراق، مصر و همه دنیا و این خیلی فراگیر بود. زمانی که رادیو عربی ما شروع به کار کرد، فحشی نبود که به صدام، نگفته باشد، این حرکات همه محرک بود و تأثیر منفی داشت به طوری که صدام آقای دعایی را فراخواند و به ایشان گفته بود که شما سفیر ایران در اینجا هستید و این چه رادیویی است که دائم به همسایگانتان فحش میدهد. بعد از آن گفتوگو، ایشان آمدند نزد آقای دکتر یزدی که وزیر امور خارجه آن زمان بودند و گفتند که اگر من سفیر ایران در عراق هستم، این حرفها چیست که رادیوی عربی ما پخش میکند. البته من نمیتوانم دست روی کسی بگذارم. ولی این حرکات آگاهانه یا ناآگاهانه بسیار مرموز و مشکوک بود. به الهام از این تندرویها حزبالدعوه عراق که حزبی فرهنگی کار بود، شروع به ترور بعثیها کرد و خیلیها را کشت.
البته آنها هم شهید صدر را اعدام کردند و این موارد نشان میدهد که ما به آن معنا که باید استراتژی نداشتیم.
* این بحث را که میفرمایید، یعنی «عدم باور به جوهریت انقلاب» را میتوانید کمی باز کنید؟
** من در اینجا مثالی از دوران شهید رجایی میآورم. کسی شک نداشت که او آدم مؤمنی بود، انقلابی و اصیل، هم در نهضت آزادی بود و هم مجاهدین، زیر شکنجه هم مقاومت جانانهای کرده بود و حتی اسم من را که با او کار میکردم، نگفته بود. او میتوانست همه سازمان را لو بدهد ولی خیلی مقاومت کرد. جنگ در دوران نخستوزیری ایشان شروع شد که ناگهان متوجه شدیم که یکی از ژنرالهای ارتش در روزنامه اعلام کردهاند اکه ما تنگه هرمز را به روی کشتیها و نفتکشها میبندیم و فلان میکنیم و خیلی صحبتهای دیگر. در آن زمان دفتر آقای رجایی در خیابان اکباتان، آموزش و پرورش سابق بود. من و یکی از دوستانم شبانه از ایشان وقت گرفتیم و رفتیم دفتر ایشان.
گفتیم که این چه صحبتی است که یک مقام ارشد نظامی کرده است. ما با جناح آمریکایی و صهیونیسم طرف هستیم و آنها به ما حمله میکنند و اگر با نفتیها هم درگیر شویم با جناح تجاری اروپا درگیر شدهایم و گفتم: بستن تنگه هرمز که شوخی نیست. آقای رجایی گفتند: مثلاً چه میشود؟ گفتم: در بندر عباس نیروی نظامی پیاده میکنند و با چهار استان اشغالی که داریم، وارد خلیجفارس و بندر عباس هم میشوند و آن جا را ملیتاریزه میکنند. آنجا هم که کم جمعیت است. گفتند: مردم با چنگ و دندان مقابله میکنند. گفتم: آخر ما در چند جبهه میتوانیم بجنگیم؟ گفتند: اگر اینها به بندرعباس حمله کنند، تازه معلوم میشود که انقلاب اصیل است.
گفتم: مگر شما در اصالت انقلاب شکی داشتهاید، آخر این چه کاری است؟ فردای آن روز اولین بیانیه دولت رجایی صادر شد که در آن گفته شده بود ما امنیت تنگه هرمز را حفظ میکنیم و این، اصلاح صحبت آن امیر نظامی بود. یعنی بینشی که بیاید و دشمنیها را از هم جدا بکند، محدود بکند، حذف کند و یکی یکی با آنها برخورد کند وجود نداشت. فکر میکردند اگر دشمن بیشتری به ما حمله کند، انقلاب ما اصیلتر است.
* موضوع را کمی عوض کنیم. اینکه کشوری برای دفاع از منافع فکری و ایمانی خود، دفاع میکند، شایسته ارزشگذاری است و سزاوار است که هر سال تقدسی برای آن حرکت قائل شود. اما نگرانی این است که ما فقط حرکت را مقدس میکنیم و به موضوعاتش نمیپردازیم یا نقدش نمیکنیم و سره را از ناسره جدا نمیکنیم. شما برای رهایی از تصلب چه راهحلی را پیشنهاد میکنید؟
** البته این راهحلی است که ما در زمان جنگ انجام دادیم. مثلاً در نشریه «راه مجاهد»، هر عملیاتی که انجام میشد جمعبندی و نقد میکردیم. مثلاً فلان عملیات بزرگ بود و لازمه عملیات بزرگ این بود که نیروها به دم خط منتقل شوند، لازمه استتارشان این گروه ابزار- تودهای است و عدم شناسایی کامل. میگفتیم که این عملیات بزرگ باعث میشود در هنگام بازگشت کسانی که اینها را میبینند، مأیوس و ضدجنگ شوند و بهتر است عملیات محدود شود و دفاع را طولانی کنیم و به اصطلاح 7 ویژگی برای یک عملیات قائل بودیم که عنوان کردیم. ما در جنگ سه خطمشی داشتیم. خطمشی اول، دوم و سوم که وقتی آنها را باز میکردیم، به خیلیها بر میخورد، ولی دفاع میکردیم، وصیتنامه شهدا را مینوشتیم که بسیاری از آنها نکات بسیار خوبی داشتند یا وقتی که قطعنامه امضا شد ما پذیرفتن آن را ریشهیابی کردیم. مثلاً یکی از دلایل این بود که شعار مبارزه با التقاط، تودههای شهری را از نظام جمهوری و جبههها دور کرد. با شعار جنگ کلاسیک ما را به سلاح پیچیده غرب وابسته کردند و مذاکرات مک فارلین انجام شد و یا تودههای زحمتکش جنگ را تحلیل کردیم و بعد از امضا قطعنامه، امام قول ریشهیابی دادند.
پس وقتی میشود کاری را ارزشیابی کرد دیگر تقدس بخشیدن مفهومی ندارد. پس از آن آقای خامنهای قول ریشهیابی دادند و مذاکرات مک فارلین پیش آمد که در آن گفتند که ما جمعبندی و ریشهیابی میکنیم و آن را ارائه خواهیم کرد. آیتالله منتظری در بسیاری از صحبتهایشان توده ابزاری را محکوم کردند که ایشان با مشکلاتی روبهرو شدند، اما به نظر من قداستی که به این امر داده شد به خاطر خونهای پاکی بود که ریخته شد. واقعاً جا دارد در مقابل آن سر تعظیم فرود آوریم، اما تقدیس مختص خدا است و سایر پدیدهها و اشخاص قطعاً جای نقد دارند.