استراتژیهای آمریکا در برخورد با ایران
مطالعه استراتژیهای آمریکا در قبال ایران در طی دوران 23 ساله انقلاب، معطوف به دو هدف: «تغییر رفتار جمهوری اسلامی و دگرگونی و تحول حاکمیت نظام اسلامی» بوده و برای دستیابی به این اهداف تاکنون یک سیکل مشخص طی شده است که عبارتست از: «سیاست اعمال فشار و تهدید»، «سیاست تحبیب و تشویق»، سیاست نفود و استحاله» و «سیاست حمایت از جریانات یا خط مشیهای میانه».
با نگاهی به رفتار هر یک از روسای جمهور آمریکا در قبال ایران سیاستهای مزبور قابل درک است:
در سالهای اول انقلاب استراتژیای که کارتر برای دستیابی به اهداف مورد اشاره بکار گرفت در درجه اول حمایت از گروههایی بود که تعارضی با منافع آمریکا در منطقه نداشتند. طبق اسناد لانه جاسوسی، گروههایی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی به عنوان رابطین خوب آمریکا مطرح بوده و مورد امعان نظر و پیشتیبانی کاخ سفید قرار گرفتند اما تسخیر لانه جاسوسی و افشای روابط پنهان این گروهها با آمریکا موجب شد تا این گروهها از صحنه سیاست خارج شوند، از این رو کارتر در ادامه سیاستهای خود انزوای سیاسی، مجازاتهای اقتصادی، دامن زدن به ناآرامی داخلی، کودتا، حمایت از گروههای تروریستی و حمله نظامی به منظور دگرگونی حاکمیت را در دستور کار خود قرار داد و در عین حال سیاست تحبیب و نفوذ جهت تقویت احتمال بازگشت ایران به باشگاه غرب را حفظ نمود.
در دوره ریگان نیز شاهد استراتژی «ضد ایرانی» فعال و مسلح کردن مخالفان جمهوری اسلامی ایران، محاصره اقتصادی، حمله به تاسیسات دریایی و نفتی جمهوری اسلامی و سرنگونی هواپیمای مسافربری ایرباس بودیم. به موازات سیاستهای اعمال فشار، تلاشهایی نیز پیرامون ایجاد کانال و نفوذ جهت تغییر رفتار جمهوری اسلامی پیگیری میشد. سفر رابرت مک فارلین به ایران تا حدودی با همین هدف صورت گرفت. در این دوره علیرغم این که ستون پنجم و تفکرات متمایل به رابطه بواسطه فضای ضد آمریکایی در وضعیت ضعیفی قرار داشتند، دولت ریگان و رسانههای آمریکایی سعی میکردند وجود نوعی «دوگانگی» در میان شخصیتهای انقلاب را نشان دهند. در این راستا از برخی از افراد با عنوان «میانهروها» نام برده میشد.
در دوره بوش پدر، علیرغم تداوم فشارها، تحریمها و انزوای سیاسی ایران، توجه به تحولات داخلی جایگاه خاصی پیدا کرد. در واقع این توجه ناشی از این باور بود که با فروپاشی شوروی و تحولات ساختاری در کشورهای بلوک شرق، انقلابهای دمکراتیک جهانی در شرف وقوع است و دوران کوتاهی مفاهیم حقوق بشر غرب و اشکال دمکراسی غرب در سراسر جهان رخنه خواهد کرد.
بر همین اساس جیمز بیکر وزیر امور خارجه بوش پدر، در آوریل 1990 اعلام داشت: «دمکراسی فراتر از سیاست سد نفوذ اتحاد شوروی قرار دارد. بوش ماموریت جدید ما را ترویج و استحکام دموکراسی تعریف نموده است.»
این سیاست در مورد ایران پیگیری شده و تاثیر آن نیز تدریج از این سالها به بعد کاملا ملموس است. در این دوران دولتمردان و رسانههای آمریکایی سعی کردند صحنه سیاسی ایران را «دو جریانی» فرض کنند: جریان میانهرو که حاضر به رابطه و مذاکره با آمریکاست و جریان تندرو که اهداف ضدآمریکایی دارد.
کلینتون نیز با دکترین پیشبرد دموکراسی و حقوق بشر روی کار آمد. این دکترین در خصوص ایران با استراتژی مهار ایران و محدودسازی اقتصادی و از بین بردن فرصتهای اقتصادی و انزوای سیاسی مورد توجه قرار گرفت. در این دوره نیوت گینگریچ رئیس افراطی مجلس نمایندگان آمریکا، طرحی 20میلیون دلاری برای فعالیت تروریستی (جاسوسی و براندازی) علیه ایران را در کنگره به تصویب رساند، پشتوانه رفتار کلینتون این قاعده تئوریک بود که «فشارهای خارجی مثل محاصره اقتصادی و ... نقشی اساسی در تغییر سیستمهای در حال زوال دارد.» اساسا اشتباه دولتمردان آمریکا در همین عبارت نهفته است که جمهوری اسلامی را «باثبات» نمیدیدند، لذا از ابتدای زمامداریشان با رویکرد سخت افزاری علیه ایران وارد میشدند و نهایتا نیز با شکست مفتضحانهای، دوران خودشان را به پایان رسانده و رویکرد به داخل و تحولات درونی پیدا میکردند. در این راستا، مادلین آلبرایت وزیر خارجه کلینتون به نکته قابل توجهی اشاره میکند. وی میگوید: «سیاست مهار دوگانه، دیگر با واقعیتهای ناشی از تغییر در ایران همخوانی ندارد. ... ایران به لحاظ سیاسی پیشرفتهایی کرده که گرچه به دلیل برخوردهای ایدئولوژیکی سرعت آن کم بوده (!) ... [اما] به گشودهتر شدن و دمکراتیکتر شدن این کشور کمک میکند.»
افراد زیادی از مقامات و سیاستمداران آمریکایی از دهه 1370 به بعد از رویکرد سختافزاری به استراتژی «ذوب ایران از درون» روی آوردند. افرادی مانند ریچارد مورفی، گری سیک، اشکوکرافت، برژینسکی، کیسینجر و ... به این اعتقاد رسیدند، که میتوان ایران را از درون به گونهای وادار به تغییر رفتار کرد که دیگر نیازی به «حمله نظامی» برای نفوذ سیاستها و حتی تحول در نظام سیاسی آن نباشد. لذا در این دوره ابزار حقوق بشر علیه ایران اسلامی بیش از پیش مورد استفاده قرار گرفت و افرادی که مخالف با سیاستهای نظام بودند یا گفتمان جدید و متفاوتی (نسبت به گذشته) را وارد صحنه فکری و سیاسی جامعه میکردند، از حمایت آشکار و پنهان کاخ سفید برخوردار شدند. جالب اینکه در اواخر دوره دوم ریاست جمهوری کلینتون، «اصطلاح اطلاحطلب و محافظهکار و دو جریانی شدن جامعه» با استقبال شدیدی مواجه شد.
اما در دوره بوش کوچک ابتدا علائم و شواهد بیانگر تاکید بر تحول از درون بود اما حادثه 20 شهریور، فرصت مناسبی برای آن دست از افرادی بوجود آورد که خواهان اعمال فشار و اجبار بر ایران بودند. رایس، دیک چنی، رامسفلد و ریچارد آرمیتاژ از جمله افرادی هستند که شرایط پس از 20 شهریور را بهترین فرصت برای برخورد با ایران دانستند. آنها بر این باور بودند که اصلاحات متوقف شده و نمیتوان بر عوامل داخلی تکیه کرد. در این زمینه ادوارد واکر معاون سابق وزیر خارجه آمریکا در مصاحبه اختصاصی با شبکه خبری فاکس نیوز گفت: بسیاری از اعضای دولت بوش مایل به تغییر رژیم در ایران هستند اما برخی از آنها نیز تصور میکنند که اصلاحات در ایران کافی است. سخنرانی بوش در کنگره آمریکا ایران را تهدید به حمله نظامی کرد، تحت چنین فضا و تلفیقاتی بود.
چرایی و خاستگاه رویکرد به حاکمیت دوگانه
خاستگاه اول
بازخورد منفی تهدید بوش در داخل که همانا انسجام و وحدت ملی بود، از یک سو و متعاقبا واکنش اروپاییها و سایر کشورها و برخی از افراد در داخل آمریکا از سوی دیگر باعث شد که تهدید نسبت به تمامیت ایران کاهش یابد. از این زمان طرح وجود «حاکمیت دوگانه» در ایران توجه زمامداران آمریکا را برای مواجهه جدید با ایران جلب کرد. با این رویکرد، آمریکاییها اقدامشان را بر سه محور متمرکز کردند:
1- ابتدائا سعی کردند نشان بدهند در جمهوری اسلامی دوگانگی قدرت وجود دارد. در همین راستا رسانههای آمریکایی ماموریت تبلیغ و ترویج این مساله را بر عهده گرفتند.
2- ارائه تصویری نامطلوب از بخش به اصطلاح غیرمنتخب و وارد کردن اتهاماتی مبنی بر عامل اصلی بحران در خاورمیانه، بر همزنندگان ثبات در افغانستان، حامیان تروریسم، مانع منافع آمریکا و...
3- تشویق و حمایت از کسانی که بدنبال تغییر حاکمیت هستند.
کدهای زیر برخی از مواردی است که ناظر به سه محور فوقالذکر است:
سناتور جوزف بایدن رئیس کمیته روابط خارجی مجلس سنای آمریکا در نشست شورای ایران و آمریکا در تاریخ 13 مارس 2002 (22 اسفند 1380) به طرح دوگانگی قدرت در ایران پرداخته و گفت: نتیجه انتخابات (در ایران) همانا ایجاد یک «حکومت دو بخش» بوده است. یک شاخه منتخب متشکل از مجلس و ریاست جمهوری که طبق تعریف، بیشتر با خواست مردم هماهنگ است. در مقابل آن، یک شاخه منتصب وجود دارد که بسیاری از اهرمهای کلیدی قدرت از جمله قوه قضاییه، تشکیلات امنیتی و دیگر نهادها را در اختیار دارد که مسوولان آنها بیشتر سعی در تداوم قدرت و اختیارات خودشان دارند (!) وی در توصیف این بخش «حاکمیت» میگوید: «آنان سیاستهایی را دنبال میکنند که خطری فراروی منافع ما قرار میدهد. ... بخشی از حکومت ظاهرا خواستار گفتگو با ماست ولی تندروها ما را یک هیولا قلمداد میکنند.»
وی در ادامه سخنرانی خود گفت: ایالات متحده در موقعیتی نیست که تاثیری شدید بر این مبارزه قدرت (!) داشته باشد. ما به هیچ صورتی نیز نباید مستقیما دست به مداخله بزنیم. ما باید موضع خویش را روشن سازیم. ما از خواست مردم ایران در راستای برخورداری از یک حکومت دموکراتیک و جامعهای دموکراتیک جانبداری میکنیم.
پاول وزیر خارجه آمریکا نیز بارها به طرح حاکمیت دوگانه پرداخت و حملات تند آمریکا را به آن بخش ناهمخوان متوجه ساخت: «ما خواستار کامیابی مردم ایران هستیم اما نمیتوان ماهیت رهبری غیرمنتخب ایران را نادیده گرفت و امیدواریم رهبری منتخب این کشور که بینش آن بیشتر به نفع مردم این کشور است اطمینان حاصل کند با طی مراحل لازم پیروز میشود.» (!)
وزیر خارجه آمریکا در جایی دیگر در توضیح مواضع تهدیدآمیز بوش گفت: «بوش با مردم ایران حرف میزد و به مردم ایران میگفت که چگونه رهبری غیرمنتخب آنها با استفاده از خزانه بیتالمال برای تولید تسلیحات اتمی و راههای بکار بردن آنها به آنان خدمت نمیکند. آینده بهتری در انتظار مردم ایران است و ایرانیان کاملا قادرند بسرعت این آینده را برای خود فراهم کنند (!) ما میبینیم که در ایران نیروهای میانهرو جلو میآیند.»
برژینسکی در میزگردی که شبکه خبری سی.ان.ان برگزار کرده بود در رابطه با سیاستهای راهبردی آمریکا در خاورمیانه و خاصه در خصوص ایران گفت: ما در ایران با حکومتی روبرو هستیم که بسیار مذهبی و بنیادگراست امامیان آنها شکاف و اختلافاتی وجود دارد و یکی از این جناحها میانهرو است. در درازمدت به سود ماست که این جناح زمام امور را در این کشور بدست داشته باشد. (17/10/80)
ریچارد پل مشاور وزارت دفاع آمریکا در دولتهای گذشته جمهوریخواهان نیز نظر راهبردی خود را گفت: ما باید با کسانی که در ایران میخواهند حکومت را عوض کنند همکاری و مخالفتها را تشویق کنیم.
جرج تنت رئیس سازمان سیا، خطاب به کمیته اطلاعاتی منتخب مجلس سنا در 6 فوریه2002 با ابراز نگرانی از جنبش اصلاحات گفت: ما نگران هستیم که جنبش اصلاحات در حال از دست دادن توان خود میباشد. تندروها به طور مداوم از طریق نهادهای غیرمنتخب و نیروهای امنیتی، قضاییه و شورای نگهبان که تحت کنترل آنها میباشد اقدامات اصلاحطلبان را متوقف میکنند. هیچ کس پیدا نشده است تا اصلاحطلبان را برای «جنبش خشونتآمیز» برای ایجاد تغییرات هدایت کند و به نظر میرسد که مردم ایران اصلاحات تدریجی را به انقلابی دیگر ترجیح میدهند؛ با این وجود اصلاحات هنوز از بین نرفته است. به نظر میرسد که فرصت بسیار بزرگی است تا با آن بخشی از مردم که نمیخواهند همراه با رژیم باشند، کار شود.
بخش فارسی رادیو آمریکا از قول یک مقام ارشد دولت آمریکا با طرح این موضوع که ما به دنبال جنگ با ایران نیستیم، گفت: هماکنون در ایران میان کسانی که احساس میکنند مسیرشان اشتباه است جر و بحث وجود دارد. جر و بحث میان آنان و کسانی است که از جایگاه غیرمنتخب اداره کشور را ادامه میدهند(!) به همین جهت ما سعی میکنیم با عواملی در داخل جامعه ایران صحبت کنیم که میدانند اگر تروریسم را کنار بگذارند و تولید تسلیحات کشتار جمعی را متوقف کنند زندگی برای آنها بهتر میشود(!)
این دست اخبار حجم بسیار زیادی را به خود اختصاص میدهد و همگی بیانگر رویکرد جدید کاخ سفید در برخورد و تغییر و تحول جمهوری اسلامی است.
خاستگاه دوم
رویکرد آمریکا به القاء حاکمیت دوگانه در ایران و یا استقبال از طرح این موضوع در داخل ایران، دلایل دیگری به غیر از بازخورد منفی «سیاست تهدید به حمله علیه تمامیت جمهوری اسلامی ایران» دارد. دومین خاستگاه ترویج حاکمیت دوگانه ناشی از دکترین کلان آمریکا پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است که همان دکترین نظم نوین جهانی میباشد. براساس این دکترین، آمریکاییها سیاست دائمیشان را ترویج، گسترش و حفظ ارزشهای لیبرالی بنا نهادند. لذا رهبری آمریکا در دوران جنگ سرد که بر مبنای مبارزه شکل گرفته بود جای خود را به رهبری برای هدایت به سوی ارزشهای لیبرالی، چارچوبهای مشخص سیاسی و هنجارهای اقتصادی مبتنی بر سرمایهداری داد. بیکر، وزیر خارجه بوش پدر اعلام کرد که ماموریت جدید آنها ترویج و استحکام دمکراسی است، کلینتون نیز در مبارزات انتخاباتی سال 1992، دمکراتیکسازی جهان را به عنوان اصلیترین موضوع سیاست خارجی آمریکا اعلام کرد. بوش کوچک نیز همین اصل را متذکر شد و حادثه 20 شهریور را حمله به ارزشهای لیبرالی دانسته و مبارزه با دشمنان لیبرالیسم را در دستور کار خود قرار داد. بنابراین، از نظر آمریکاییها بخشی از حاکمیت در ایران در تعارض با ارزشهای لیبرالی آمریکایی است و باید با جداسازی آن از دیدگاهها و مواضعی که نزدیک خواستهها و منافع آنهاست، برخوردهایشان را با جمهوری اسلامی منطقی و قاعدهمند کنند!
خاستگاه سوم
پیگیری طرح حاکمیت دوگانه، دیدگاهی تلفیقی است از «استراتژی ذوب ایران از درون» و «استراتژی برخورد». در واقع محیط داخلی آمریکا محیط داخلی ایران و محیط بینالمللی شرایطی را به وجود آورد تا طرح دوگانگی قدرت به عنوان یک دیدگاه تلفیقی مورد توجه و تاکید قرار گیرد. در داخل آمریکا تقریبا از دهه 1370 به بعد دو دیدگاه کلی در خصوص نحوه برخورد با ایران شکل گرفته بود. دیدگاهی که قایل به اولویت فشار از بیرون، اعم از فشارهای اقتصادی، سیاسی و نظامی بود و دیدگاه دوم به اولویت دادن تحول از درون معتقد بود.
طرفداران دیدگاه دوم پس از اعلام «محور شرارت» توسط بوش، انتقادات و فشارهای زیادی بر کابینه وی وارد ساختند و در نهایت تعامل و تقابل این دو دیدگاه با توجه به محیط بینالمللی و محیط داخلی ایران، سیاستمداران آمریکایی را به دیدگاه تلفیقی سوق داد. محیط بینالمللی نه تنها استقبالی از برخورد نظامی با ایران نکرد بلکه آن را مورد نقد و سرزنش نیز قرار داد و تمام وزرای خارجه کشورهای اروپایی مخالفتشان را با حمله به ایران اعلام و اکثر رسانههای غربی سیاست بوش را منفی ارزیابی کردند. به عنوان نمونه روزنامه آلمانی «برلینر سایتونگ» نوشت، سیاست کنونی جورج واکر بوش ابلهانه و دارای پیامدهای منفی است.
بر اثر تهدید بوش، تحولات در محیط داخلی ایران، به ویژه تظاهرات میلیونی مردم ایران (در 22 بهمن 80) بازخوردی منفی را به سیستم تصمیمگیری آمریکا وارد ساخت. بسیاری از سیاستمداران آمریکایی از جمله برژینسکی اعلام کردند که حکومت بوش باید سیاست خود را در قبال ایران تغییر دهد.
ساموئل برگر مشاور امنیتی کلینتون نیز گفت: «وظیفه ما قدرتمند کردن افرادی در داخل ایران است که خواستار تغییرات هستند. نه اینکه موجب تقویت افرادی شویم که قصد نابودی ما را دارند.» نیویورک تایمز نوشت: «اکنون به نظر میرسد که ایرانیان احساس میکنند موظفند توجه را از اصلاحات داخلی دور کرده و به آمریکا معطوف سازند.»
تام داشل رهبر اکثریت سنا نیز در برابر موضع بوش گفت: «ادا کردن این گونه سخنان باید با احتیاط بیشتری صورت گیرد زیرا اکنون ما میبینیم که اصلاحطلبان در ایران از ما فاصله گرفتهاند.»
بنابراین واکنشهای سه محیط داخلی ایران و آمریکا و بینالمللی باعث شد تا آمریکا در برخورد با ایران حساب شدهتر برخورد کند. دوگانه کردن حاکمیت در ایران همین سناریوی جدید و محاسبه شدهای است که در دستور کار کاخ سفید قرار گرفته است. بر این اساس در سال 81 شاهد موضع جدیدی از سوی جنگطلبان آمریکا علیه ایران هستیم؛ بوش اعلام کرد که ایران باید توجه خود را به اعطای آزادی که خواست مردمش میباشد معطوف کند(!)
رامسفلد وزیر جنگ آمریکا نیز بر خلاف موضع قبلی خود مبنی بر برخورد نظامی با ایران گفت: مردم ایران به این نتیجه میرسند که باید خودشان نظام را عوض کنند (!) وی در عین حال از سختگیریهای آمریکا بعنوان مبنای این سخن خود یاد کرد و افزود: «ما آنها را از حقوقی که اغلب مردم جهان از آن بهرهمند هستند محروم کردهایم. من فکر میکنم که مقامهای ایرانی در منتهای مشکلات قرار گرفتهاند.»
خاستگاه چهارم
یکی دیگر از خاستگاههای طرح حاکمیت دوگانه مربوط به تحولات و معادلات سیاسی در داخل ایران میشود. از این منظر، طرح دوگانگی در حاکمیت از داخل به خارج سرایت کرده است نه بر عکس. طی سالهای اخیر بخشی از فعالان سیاسی سعی کردند سال 76 به بعد را مبدا دوگانگی در حاکمیت نشان دهند و مشروعیت بخشی از حاکمیت را «مردمی» و بخش دیگری از حاکمیت را «الهی» معرفی کرده و آنها را در تقابل با یکدیگر بدانند. این مساله طی این سالها هم به صورت نظری و هم عملی دامن زده شد به نحوی که برخی از افراد با مفروض پنداشتن دوگانگی حاکمیت موضوع ناکارکردی آن را طرح نموده و اینگونه وانمود کردند که در صورت عدم حل این مساله، نظام سیاسی در آینده دچار شورش یا انقلاب خواهد شد. بنابراین اینگونه به تصویر کشیدن وضعیت داخل ایران در کنار قطبی کردن نیروهای اجتماعی به اصلاحطلبان و مخالفان آنها، این انگیزه را برای غربیها و آمریکاییها بوجود آورد که برای تغییر نظام جمهوری اسلامی به جای تکیه بر اقدامات بیرونی روی تحولات داخلی ایران سرمایهگذاری نمایند.
افزون بر این، بررسی رفتار آمریکاییها در قبال ایران اسلامی نشان میدهد که کاخ سفید همواره اقدامات خود را متناسب با شرایط داخلی ایران تنظیم کرده است. بر این اساس کاخ سفید در مقاطع مختلف انقلاب، «استراتژی اعمال فشار و اجبار» اعم از اقتصادی، سیاسی و نظامی و «استراتژی تاثیرگذاری از درون» را با توجه به تحلیلی که از شرایط داخلی ایران داشت، تنظیم مینمود و اکنون نیز موضوع طرح حاکمیت دوگانه و اهدافی که از این طریق مورد عطف و توجه زمامداران آمریکاست، در همین رابطه ارزیابی میشود.
در این ارتباط گزارش رادیو فرانسه در 29/11/80 از سفر بوش کوچک به ژاپن قابل توجه است. این رادیو از قول مقامات آمریکایی گفت: «بوش از نخستوزیر ژاپن خواسته است با توجه به رابطه حسنه خود با ایران روشن سازد قدرت واقعی سیاسی در دست چه جناحی از جناحهای سیاسی ایران است.» این رادیو در ادامه میافزاید: «به گفته مقامات آمریکایی، تحلیل آمریکا از وضعیت قدرتهای سیاسی در ایران، تعیینکننده استراتژی آینده آمریکا در قبال ایران است.»
جالب اینکه آقای علیرضا علویتبار در مقاله خود در «ماهنامه انقلاب» ضمن اذعان به این مطلب که نیروهای خارجی و بینالمللی اقدامات خودشان را متناسب با شرایط داخلی تنظیم میکنند، آن را به عنوان یکی از عناصر اساسی در ترسیم چهره «آتی» ایران نام میبرد. وی با ترسیم سه وضعیت احتمالی آینده، جهتگیری نیروهای بینالمللی را در دو حالت احتمال میدهد:
1- جهتگیری علیه نظام سیاسی حاکم در کشور یعنی تغییر نظام سیاسی کشور و استقرار یک نظام هم سنخ با خویش.
2- جهتگیری تقویت فرآیندهای مردم سالارانه در کشور.
بنابراین، اینکه کاخ سفید سیاست کنونی و آتی خود را بر پایه دو بخشی کردن حاکمیت قرار داده است را در واقع بر اساس چنین خاستگاهی میتوان احتمال داد.
اهداف طرح حاکمیت دوگانه
1- بدون شک مهمترین هدف در دو بخشی کردن حاکمیت، تلاش برای تغییر رفتار یا دگرگونی نظام سیاسی جمهوری اسلامی است. اینکه آمریکاییها فشارهای خودشان را در همه ابعاد علیه نظام اسلامی ایران افزایش داده و همزمان از طرح حاکمیت دوگانه و نارضایتی داخلی! سخن به میان میآورند و به صراحت تغییر رژیم یا حمایت از تحولات ایران را مطرح میسازند، دلالت بر همین هدف دارد.
2- دومین هدف از طرح و ترویج این حاکمیت، این است که انسجام و وحدت ملی در قبال سیاستهای آمریکا شکل نگیرد. به عبارت دیگر آمریکاییها سعی دارند با طرح این مسایل همه نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران را در مقابل خود قرار ندهند و افزون بر این بخشی از نیروها و جریانهایی که با سیاستهای آمریکا مخالفت ندارند و خواستار تحقق ارزشهای مورد توافق آنها هستند نیز نادیده انگاشته نشوند.
3- سومین هدف از تئوری شکاف در حاکمیت این است که بر اساس آن نحوه برخورد خود با جمهوری اسلامی ایران را منطقی کرده و اقدامات باصطلاح تنبیهیشان را بدون مانع متوجه آن بخش از حاکمیت کنند که آن را به عنوان بخش «غیرمنتخب» مینامند. این نکته صراحتا توسط جک استراو وزیر خارجه انگلیس به عنوان نتیجه نشست خود با پاول در مورخ 12/11/80 اعلام شد. وی در مصاحبه با خبرنگاران گفت: نظر ما بر این است که باید به خاطر مسایلی که از آنها «خشنودیم» با دولت اصلاحطلب ایران! تماس داشته باشیم. با این حال ما باید به دیگر بخشهای دولت ایران در مورد حرکات و حمایتی که به عقیده ما پذیرفتنی نیست هشدار دهیم. وی افزود: «بوش رئیسجمهور آمریکا نیز در سخنان خود بین دولت منتخب ایران و اقلیت غیرمنتخبی (!) که با آزادی مخالف است (!) تمایز قائل شده است.»
4- هدف دیگر از سیاست دوگانه نشان دادن حاکمیت، فراهم کردن زمینههای حمایت مالی و معنوی برای تضعیف یک جناح و تقویت گروههایی که به نظرشان عملکرد و مواضع آنها به تغییر و دگرگونی نظام منجر خواهد شد، میباشد. سناتور جوزف بایدن رئیس کمیته روابط خارجی مجلس سنای آمریکا در سخنرانی خود در شورای «ایران و آمریکا» با طرح این پرسش که در راستای تحقق خواستههای ملت ایران از خارج چه کمکی میتوان برای آنها کرد، دقیقا به این نکته اشاره میکند. وی پیشنهاد میکند که: «ما باید گامهایی برداریم که با هدف کمک به طرفداران اصلاحات در داخل ایران تنظیم شده باشد»، و سپس پنج گام خاص را مطرح میسازد که یکی از آنها این است که: «دولت بوش باید با صدور یک مجوز کلی، به سازمانهای غیردولتی آمریکا اجازه دهد تا از اقدامهای گسترده در زمینههای فرهنگی، حقوق بشر، جامعه مدنی، و برقراری دموکراسی در ایران «حمایت مالی» به عمل آورند.» یکی دیگر از گامهایی که: «بایدن» عنوان کرد این بود که «ایالات متحده باید به خواسته ایران برای شروع گفتگو درباره پیوستن به سازمان تجارت جهانی تن دهد. روند دستیابی به این سازمان چندین سال به درازا خواهد کشید؛ ولی ایران ممکن است ناگزیر از انجام تحولات ساختاریای بشود که احتمالا موجب افزایش شفافیت شده و پایگاههای کلیدی قدرت تندروها را تضعیف خواهد نمود.»
ناگفته نماند، اساسا یکی از راههای مداخله آمریکا برای تغییر سرنوشت ملتها، تاسیس نهادهای خصوصی و غیرانتقادی جهت کمکهای مالی غیرمستقیم به جریانات و گروههایی است که در راستای منافع آنها حرکت میکنند. این الگو در سیاست خارجی آمریکا هنگامی روشنتر شد که کنگره آمریکا بنیاد خصوصی- غیرانتقادی NED را با بودجه 8/18 میلیون دلار در سال 1983 تاسیس کرد. پولهای تخصیص یافته از سوی کنگره از طریق NED به دست یکی از چهار بنیاد اصلی موسوم به گروه مرکزی میرسید که به منظور همین کار تشکیل شده بودند:
1- موسسه اتحادیه کارگری آزاد 2- اتاق بازرگانی ایالات متحده 3- موسسه ملی و امور بینالمللی جمهوریخواهان 4- موسسه ملی و امور بینالمللی دمکراتها. جالب اینکه هر یک از این چهار بنیاد در بیانیهها و اهداف خود، موضوع محوری برنامه دمکراسی را دنبال میکردند. منابع و اطلاعات افشاء شده نشان میدهد که NED و برخی دیگر از سازمانهای پوششی «سیا» نقش موثری در تحولات سیاسی کشورهایی مانند نیکاراگوئه، شیلی، پاناما، فیلیپین و ... داشتهاند بنابراین با توجه به سابقه عملکرد کاخ سفید شکی باقی نمیماند که سیاست جبههبندی در داخل ایران و دو بخشی کردن حاکمیت مبنایی برای جذب و هدایت حمایتهای مالی و معنوی در داخل ایران است.
5- پنجمین هدف، همراهسازی اروپاییها و سایر همپیمانان آمریکا با سیاست کاخ سفید است. همانطور که ملاحظه شد سیاست اروپاییها در قبال ایران از سالهای پس از جنگ متفاوت از آمریکا بوده و آنها همواره یکی از موانع سیاستهای آمریکاییها بودهاند چنانکه سیاست مهار دوگانه آمریکا به هیچ وجه مورد پذیرش اروپاییها قرار نگرفت تا جایی که با وارد شدن در معاملات بیش از 40 میلیون دلاری با ایران، پایههای «سیاست مهار» را متزلزل کرده و به آن آسیب جدی رساندند. روند مخالفت اروپاییها با سیاست جدید بوش علیه ایران در ماههای اخیر نیز آشکار بود لذا طرح حاکمیت دوگانه و جداسازی نهادها به انتخابی و انتصابی و انتساب اتهاماتی به بخشی از این حاکمیت، با این هدف دنبال میشود که روابط خودشان را با اروپاییها در قضیه ایران تنظیم و هماهنگ نمایند.
نتیجه
همانطور که ملاحظه شد، در طی 23 سال انقلاب، اهداف آمریکا در قبال ایران بر دو پایه استوار بود؛ تغییر و دگرگونی حاکمیت نظام اسلامی و تغییر رفتار جمهوری اسلامی، و استراتژی دستیابی به این اهداف نیز همواره بر دو پایه قرار داشت که در هر دوره و مقطعی با توجه به سه محیط داخلی ایران، آمریکا و بینالمللی یکی از پایهها از اولویت و اهمیت بیشتری برخوردار میشد. پایه اول استراتژی آمریکا بر اعمال فشار اعم از اقتصادی، سیاسی و نظامی بود و پایه دوم بر عوامل فرهنگی، نفوذ و تاثیرگذاری از درون متکی بود. بر اساس این استراتژی در مقاطع مختلف رویکرد زمامداران آمریکایی به گروههای لیبرال، اپوزیسیون خارج از کشور، تودههای مردم، دو جریانی شدن داخل و دوگانگی حاکمیت، مورد از آزمون و تجربه قرار گرفت.