از طرفی تمامی نارساییهای اجتماعی را در عملکرد استبداد خلاصه کردن چندان عمل خردپسندانه و معقولی نیست. رفت و برگشت خودکامگی و تبدیل آن به صورتهای جدید از ظرفیتهای اجتماعی و ساختارهای نابهنجاری نشان دارد که خودکامگی را قادر میسازد تا در اشکالی متفاوت باز تولید شود و به حیات خویش ادامه دهد. این مشکل را نه فقط در وجود استبداد بلکه در ساختارها و فرهنگ یک جامعه باید کاوش و جستوجو کرد که خود به لحاظ نارساییهای عمیق فرهنگی و فکری امکان بازسازی و بروز دوباره خودکامگی را میدهد.
همچنین ارزیابی و کاوش در دانش و روشی که اقشار متفکر و روشنفکر جامعه در مبارزه با استبداد بدان مجهز شدهاند این نکته را نشان میدهد که اگر این روشهای منطبق با واقعیتها و ضرورتها در اجتماع نباشد خود کار را از آنچه هست دشوارتر میکند. روشنفکران ما هنوز هم همه کاری میکنند اما به یک نکته کور و بحرانی در مناسبات سیاسی و اجتماعی کمتر توجه میکنند و آن نیز نارساییهای جدی فرهنگی است که زحمات و ایثارهای فراوانی را بر باد میدهد! در حالی که این مهم که هنوز به محور کار جدی و عمده در روشنفکران به طور خاص و سایر اقشار فرهیخته به طور عام مبدل نشده یکی از دلایل بحرانی و نقاط کور جامعه ماست که بعضاً در رفت و بازگشت پدیدهها نیز به شدت مؤثر است.
تجربه تاریخ معاصر
(ناکامی انقلابها و حرکتهای اصلاحی)
دویست سال اخیر، تجربه دو انقلاب (مشروطه و بهمن 57) و چهار حرکت اصلاحی (قائم مقام فراهانی، امیرکبیر، مصدق و خاتمی) را با خود همراه داشته است با وجود شیرینیها، پیروزیها و حلاوتهای این ماهعسلهای تاریخی جامعه ایرانی، ثمره و شهد گوارا و دلچسبی به کام جامعه ننشسته است و ما همچنان یک قرن است مطالبات و خواستههای دموکراتیک و بر حقمان را دوره میکنیم.
متفکران مشروطه در بررسی دردهای جامعه ایرانی نوع درمانی را به کمک فرهنگهای پشتیبان اعم از تئوریهای مدرنیت اروپایی و اسلام (ملکمخان، طالبوف، نائینی و...) رقم زدند که خود جای بحث و گفتوگو فراوان دارد. بعدها کسروی و بعدتر آدمیت و نیز حمید عنایت به بحث و بررسی آن پرداختند. آنان خواستار محدود کردن قدرت و سلطه مطلق پادشاه شدند و به قانون اساسی پرداختند و... بسیار تلاش کردند. اما از این نکته مهم غفلت ورزیدند که برخلاف اروپا که آماده تحدید قدرت شاه بود و حتی برخلاف شعارهای تند و هیجانی مردم، هنوز در ناخودآگاه قومی خویش به شدت به فرهنگ شاهسالاری و «حضور یک نفر در رأس امور» متکیاند و به قول علیاکبر دهخدا مجلس را هم از همان خانها دولهها و سلطنهها پر میکردند که سنگ خودشان را به سینه میزدند... و لذا شاهد بودیم که خودکامگی چگونه بازگشت!
پس از بهمن 57 نیز نارساییهای فرهنگی و فکری بهگونهای جدید باز تولید شد. همه روشنفکران و مردم شاد و سرمست از این نکته که سلطنت را تغییر دادند گمان بردند با یک قانون اساسی و یدک جمهوریت بر آن میتوانند به مطالبات خویش دست یابند. مهندس بازرگان در همان دوران سخنی به حق گفت که نه تنها با اقبال جامعه نخبه ایرانی روبهرو نشد بلکه مورد طعن و کنایههای بیشماری نیز قرار گرفت؛ به نظر او، همان قانون اساسی مشروطیت کافی بود چرا که براساس قانون اساسی مشروطیت دیگر قدرت مطلقهای وجود نداشت و سلطه آن هم توسط مجلس و سایر قوا محدود میشد.
آیتالله طالقانی نیز که رأی اول مردم تهران را برای نمایندگی مجلس خبرگان کسب کرد، هنر را نه در نگارش قانون جدید بلکه در اجرای آن میدانست. به نظر ایشان، ما هرگز مشکل قانون نداشتهایم بلکه مشکل در نحوه اجرای قانون است.
نظرات مهندس بازرگان و آیتالله طالقانی و ... در این خصوص نشان میدهد که آنان به نارساییهای فرهنگی موجود در جامعه ایرانی و نیز هزینهای که از پس نگارش یک قانون اساسی دیگر باید پرداخته شود واقف بودند و هشدارهایشان در این خصوص از سر دلسوزی بوده است.
حرکتهای اصلاحی قائم مقام فراهانی، امیر کبیر، مصدق و خاتمی که بسیار خوب و شیرین و پرحلاوت شروع میشود در ادامه در چنبره همین نارساییها فکری و فرهنگی گرفتار میگردد. قائم مقام فراهانی و امیر کبیر را با آن همه آمال و آرزوهای بزرگ برای ایران و ایرانی تیغ جلاد از پای در آورد. مصدق در گوشه احمدآباد در انزوا و البته در بزرگی جان سپرد و سرنوشت خاتمی نیز به خودش و در عین حال به تقدیر تاریخیاش بستگی دارد... اما مشکلات و کاستیهای حرکتهای اصلاحطلبی را تنها نمیتوان به سینه این مردان بزرگ سنجاق کرد ضمن آن که ممکن است هر یک به تناسب قصور و خطاهایی که مرتکب شدهاند مورد بررسی قرار بگیرند اما حکایت نارساییها و کاستیها که قادر است هم انقلاب و هم حرکتهای اصلاحی را از پای در آورد همچنان باقی است.
طی دو قرن گذشته انقلابیون، اصلاحطلبان و اصلاحطلبان، انقلابیون را به بوته نقد و چالش کشیدهاند، اما با وجود ضرورت چنین نقدهایی، مکرر شدن داستانهای انقلاب و اصلاح از این پدیده مهم حکایت دارد که مشکل جامعه ایرانی در ساختارها و نارساییهای کلان فرهنگی است و باید بر این نارسایی به شکلی صحیح فائق آمد.
البته قوم ایرانی در تاریخ پرفراز و نشیب خویش پس از هر ضربه و صدمه دچار یأس و ناامیدی و بحران میشود اما طولی نمیکشد که با ذکاوت ستودنی و با یافتن راهکارهای جدید جریان و مسیر را به نفع خویش سامان میبخشد. ایرانیان پس از حمله اعراب و بعد از گذشت دو قرن ضمن به کارگیری اندیشه مسلمانی دوران طلایی فرهنگ و تمدن را به یاری شاهان سامانی و ... رقم زدند و بغداد مرکز خلفای عثمانی را به تسخیر در آوردند. مغولان نیز پس از قلع و قمع در خاک ایران و تسخیر قدرت سیاسی، تسلیم فرهنگ درخشان و پرشکوه ایرانیان شدند. حال چرا نتوانند هم در چالش و هم در تعامل با تمدن اروپایی و مدرنیت، نطقه تمدنساز خویش را حفظ نمایند.
البته همین قوم تیزهوش و مستعد ایرانی از جهتی نیز مورد نقادی است و عموماً به تعطیلات و خوابهای طولانی نیز میرود و خلاقیت و تیزهوشی خویش را به پای حل بحرانها و مسائل نمیریزد و از اینرو فرصتهای تاریخی بسیاری از بین میرود و میسوزد!
آسیبها و کاستیها در عرصه تولید نظر و اندیشه
اروپا طی حیات مدرنیت خویش در عرصه علم، نظریه، اندیشه و فلسفه گامهای شگفت، اعجاببرانگیز و باور نکردنی به جلو برداشت. اروپاییان با تغییر در روشها و تفکر و متدهای اندیشه و نیز علوم تجربی و تلاش مستمر و نیز نبوغ متفکران و فلاسفه بزرگشان (با سایر پارامترهای سیاسی و اجتماعی) به عرصههایی از حیات طبیعت و انسان دست یافتند که آن را عصر روشنگری و عقلانیت نیز میخوانند اروپا تجربه دیگری را نیز از پیشرو میگذراند پست مدرن و پسامدرنیت و تجربههای جدید و بحثانگیزی که با وجود نقد جدی دوران پیشین هنوز نتوانستهاند از ابهت و شکوه عصر روشنگری با آن مردمان جدی و مصمم اندکی بکاهند.
واقعیت آن است که غرب در پروسه مدرنیت خویش از عقل ابزاری و انتقادی حداکثر نصیب و بهره لازم را ببرد و با عبور از دنیایی افسونزده بر طبیعت پیروز شود و لرزه بر اندام بنیانهای کهن خویش در اندازد و خود تفسیری نواز جهان و آدم ارائه دهد.
اما پروژه اندیشه مدرن در ایران هنوز در راه تحقق و یا به تعبیری نیز هنوز ناتمام مانده است. به نظر داریوش شایگان، جامعه ایرانی به تعطیلات رفته و میتوان با استفاده از دستاوردهای اندیشه در تاریخ غرب وضعیت منحط تاریخ شرقی را سامان داد. (1) اما جواد طباطبایی را اعتقاد بر آن است که ما با امتناع اندیشه مواجهیم؛ یعنی اندیشه در ایران و در تحول خویش پس از جهشهایی در نخستین سدههای اسلامی پس از حمله ترکان و مغولان زوال یافته و این انحطاط با جنبش مشروطیت ژرفتر نیز شده است و راهحلی در این نزدیکیها ندارد. (2)
به نظر رامین جهانبگلو، ما هنوز به عقل انتقادی نرسیدهایم و با گذشته گسست معرفتی ایجاد نکردهایم و هنوز راه درازی در پیش داریم تا بتوانیم پرسش فلسفی در ایران مطرح کنیم... طرح پرسش فلسفی باعث میشود که ما درباره هویت خود فکر میکنیم. ... این پروژهای درازمدت است که نمیتوان آن را با سیاستگذاریهای روزانه در کشور اجرا کرد. این جریان نیازمند فعل و انفعالات درازمدت از نظر فکری و خلاقیتهای هنری... است. (3)
علی شریعتی در آثار بر جای ماندهاش از این درد بارها سخن گفته است: «تصمیم گرفتم تا مسألهای را مطرح کنم که بیشتر از علم ارزش دارد و بیشتر از تمدن و فرهنگ و صنعت به آن نیازمندیم و آن علم نیست. فکر است... علم را گرفتن اما از فکر دم نزدن و صنعت، پیشرفت و حتی تمدن را اخذ کردن بیآنکه قبلا در نوع اندیشیدنمان تغییر داده باشیم و بیآنکه بهفمیم با اشباع صنعتی و اشباع اقتصادی و حتی اشباع علمی باز هم اگر از نظر فکری گرسنه بمانیم. از نظر انسانی گرسنه خواهیم ماند و آنچه را گرفتهایم نه تنها نخواهیم توانست ادامه بدهیم بلکه نخواهیم توانست نگهداریم و وقتی فکر عوض نشود، اگر تمدن را هم بگیریم همواره مصرف کننده تولیدکنندگان بیگانه خواهیم بود.» (4)
به نظر شریعتی، ما نهضتهای سیاسی اسلامی داریم اما نهضت فکری جدید نداریم (5) وی از همان بیست و یک سالگی (1333) در مقالاتش نوشت که انقلاب اجتماعی بدون تحول فکری ناممکن است (6) او در بازگشت از فرانسه حرکت فکری و فرهنگی یا همان تنویر افکار را در حسینیه ارشاد دنبال کرد و با وجود انتقادها و سرزنشها معتقد بود سخنرانیهایش باعث تسریع گذار فرهنگی خواهد شد. (7)
وی از سال 1354 تا انتهای حیات خود به طرز جدیتری تنویر افکار را در برنامه خویش داشت «تولد دوباره اسلام» یا «نگاهی سریع برفراز یک قرن»، «دریغها»، مقالات «خودسازی انقلابی»، «با مخاطبهای آشنا» و... نمونههایی از فعالیت راسخ و جدی وی در این زمینه است.
فعالیتهای عبدالکریم سروش در حوزه اندیشه و معرفتشناسی نیز به اموری قابل توجه معطوف است او در آثار قبل از قبض و بسط تئوریک شریعت (که خود در مقام فیلسوف علمی بود) مانند علم چیست؟ فلسفه چیست؟ تفرج صنع. تضاد دیالکتیکی،... از فلسفه به تفصیل سخن گفته است؛ بخصوص با بررسی ابوعلی سینا، سهروردی، میرداماد و ملاصدرا از روال پیوند فلسفه با عرفان (در سهروردی) و پیوند با شریعت (میرداماد) گفتوگو کرده است و سپس نتیجه گرفته است که فلسفه باید چهار جوی ذهن یعنی عرفان، شریعت، تفکر تاریخی و تفکر علمی را در خود روان کند و به معرفتی دست یازد که به صورت رودخانهای خروشان سرزمین سبز فرهنگی این دیار را هر چه بیشتر عطرآگین کند. (8)
در واقع او سنت اندیشیدن و تفکر را بدین امر فرا میخواند و عقیده داشت برای عبور از بنبست و انحطاط موجود، پیوند با تفکر تاریخی و علمی گذرگاه خوبی خواهد بود. بعدها وی با رویکرد معرفتشناسانه در قبض و بسط تئوریک شریعت سعی میکند تحول فهم دین و نه (تحول دین) را آسیبشناسی کند و به بررسی آن بپردازد تا راه را برای معرفتشناسی بشری باز نماید وی بیشتر به تفسیر کانتی (پوزیتیویستی) و کواینی (پساپوزیتیویستی) توجه نشان میدهد و بدینسان میان اندیشه دینی و مدرنیسم نسبت برقرار میکند.
از نظر وی انحطاط مسلمین به دلیل فقدان عالمان نویسندگان، صنعتگران، ادیبان و عارفان و هراس از مواجهه با فرهنگ دیگری است و به بدفهمی مسلمین از دین ارتباط مییابد. (9)
از این مرحله به بعد (1368) صبغه معرفتشناسانه و دینشناسانه بر صبغه فیلسوفانه در آرای وی مستولی میشود و در تلاش برای آشتی دین با مدرنیسم به کاوش مباحث دیگری در حوزه نظر و اندیشه میپردازد سروش درصدد است میان دین و عقل نقاد نسبت برقرار کند و بنا به دلیلی کاملاً روشن و واضح پژوهش در کار فلسفههای سهروردی - ملاصدرا و آبیاری ذهن چارهجوی از نیمه رها میشود. چرا که به نظر میرسد برقراری آشتی میان دین و عقل نقاد جای را برای سایر تفکرها و نظرات فلسفی مانند سهروردی و حتی ملاصدرا تنگ میکند. تلاشی که طی دهه گذشته کماکان ادامه یافته است. البته دکتر سروش در سفر علمی خود به آمریکا در تابستان سال 1381 مجال یافت تا در سخنرانیاش از یک نکته مهم سخن بگوید و آن تجدید تجربه اعتزال (10) بود. اما هنوز این رویکرد ایشان شرح و بسط کافی نیافته است.
هر یک از این اندیشمندان و متفکران ایرانی در راستای پروژههای اندیشهورزی و یا تفکر خویش در جامعه ایرانی به تکاپو و فعالیت پرداخته و ضرورت تولید اندیشه و نظریه و یا کشف حقیقت مورد نظرشان بوده است. اندیشهورزان لائیک و غیرلائیک هر یک به فراخور جایگاه و ظرفیت تاریخی - اجتماعی خود و جامعهشان برای عبور از این بحران راهحلهایی را به محک تجربه گذاشتهاند.
به نظر داریوش شایگان، باید اندرونه خودسرها زیر و رو شود (11) و در آموختن تفکر (12) شناختن غرب و سنت (13) و تعامل با غرب... مسیر دیگری باز شود ایشان میگویند: «[همچنان] در سفرم و هنوز به جایی نرسیدهام.» (14)
جواد طباطبایی از ضرورت وجود آیین نو سخن میگوید. (15)
رامین جهانبگلو اما در چالش سازشناپذیرش با ایدئولوژی، نوید از عصر روشنگری و پرسشهای فلسفی البته در درازمدت را فرا خاطر میآورد. (16)
علی شریعتی در سودای تحقق مدرنیته شرقی و ادامه تنویر افکارگریاش از رنسانس و تجدید حیات دوباره فکر و فرهنگ ایرانی اسلامی سخنها گفته است.
عبدالکریم سروش با معرفشناسیاش که در تعامل با مدرنیت قرار دارد ضرورت تحول در فهم دینی، پلورالیسم و بسط معرفت دینی را خاطرنشان میکند.
در دوران حاضر با وجود برداشته شدن چنین گامهایی در سنت تفکر و اندیشه هنوز مراحل اولیه رشد و شکوفایی طی میشود. ما تا رسیدن به مرحله باز تولید و خلاقیت فکری گامها فاصله داریم و این مقوله که «کاستی و نقاط بحران هر یک از این متفکران در کجاست؟» و «روند تفکر و اندیشهشان چگونه میتواند کاملتر و راهگشاتر باشد» موضوعی است که در جامعه ما به طرزی جدی مورد چالش قرار دارد و به نظر میرسد هیچ یک از اندیشهها با وجود برخورداری و همراهی بخشی از قشر فرهنگی در جامعه و متأثر ساختن آنها به تنهایی قدرت پاسخگویی به تمامی سؤالها و چالشها را ندارند و به اصطلاح پروژههایی ناتماماند. لذا چالش در حوزه اندیشه و نظر در ایران همچنان ضروریست؛ هرچند متأسفانه پراکنده نامنضبط و غیرملموس است و به قول جلال ستاری، فکر و فرهنگ در ایران دولتی ندارد. (در بیدولتی فرهنگ!)
اما تنها راه بخردانه و عمیق درک بحران و کاستیهای هریک از اندیشهها در جای خویش و مکاشفه با آن است تا پروژههای اندیشمندان تکمیل شود و از قابلیت و توانایی و زایش فکری برخوردار شوند مطمئناً راز پیروزی و تکمیل اندیشه در تعامل با واقعیتهای جامعه ما خواهد بود و آن اندیشه و تفکری که ذهنی نباشد و نقادی و کاستی را بپذیرد درصدد تکمیل خود نیز برمیآید و در جامعه نفوذ میکند و رهگشا خواهد بود.
البته پروژه و سنت اندیشهورزی و تفکر بسیار طولانی و بعضاً دشوار و گاه لاینحل مینماید اما چارهای جز عبور و گذر در آن برای روشنفکری ایرانی باقی نمیماند که دل در گرو گذر به مدرنیت دارد و در تلاش است تا نقطه تمدنی خویش را همچنان حفظ نماید.
نسبت میان مدیریت سیاسی و ضرورت تحول فکری و فرهنگی
ساخت قدرت در ایران از مسائل دیرپا و ناهنجاریهای بسیاری رنج میبرد که تقریباً برای تمامی روشنفکران ملموس و آشکار است در نگاه اول استبدادزدگی و میل به خودکامگی در دستاندرکاران و اهالی قدرت و بلکه در میان تودههای مردمی که تمرین دموکراسی نداشتهاند، گسترش داشته است تا این جای تاریخ در پس بحرانهای سیاسی و اجتماعی در هر دوره و ناامنی و هرج و مرج مردم به وجود یک ناپلئون که از راه برسد و نابسامانیهای قومی و سیاسی را سامان دهد سلسلههای صفویه، افشاریه، زندیه، قاجاریه و پهلوی را شکل داده است. همین حالا نیز برخی در کمین نشستهاند تا با ایجاد شرایط خاص و فوقالعاده بر چنین موجهایی سوار شوند. اما در حال حاضر جامعه ما در مرز میان جهان قدیم و جدید ایستاده و با وجود میل و اصرار به دموکراسی یا نابسامانیهای قانونی بسیاری دست به گریبان است که گاه آن را در مسیر مطالباتش از توش و توان میاندازد.
در نگاه دوم قدرت در ایران از یک قشر و طبقه تاریخی استخواندار و ریشهدار برخوردار نیست خودکامگی در ایران بر این مثل مشهور استوار است «هر که آمد عمارتی نو ساخت» [!] یعنی حتی مستبدان نیز راه پیشینیان را ادامه ندادهاند و خود بنای جدیدی را با حضور قشر نوکیسه پایه گذاردهاند. از اینرو در جامعه ما از طبقه اشراف مقتدر و متوازن اثری نیست و با تغییر خودکامگی، اشراف نیز تغییر کردهاند، چنانکه حتی اشراف خوشنام یا به تیغ مرگ فرستاده شده و یا به شدت ضعیف نگه داشته شدهاند. (17) اروپا در دوران تحول خویش از جانب شاهان و اشراف همراهی شده است در حالی که در کشور ما بسیار کم هستند قدرتمندان و اشرافی که با مردم همراهی کنند.
در نگاه سوم، مدیریت ساختار قدرت سیاسی در ایران از مشروطه تاکنون با فرهنگ و اندیشه مرتبط با خویش هماهنگی نیافته است. میل به مدیریت توانمند سیاسی در مشروطیت، در ملی شدن صنعت نفت، انقلاب بهمن 1357 و اصلاحات 1376 در برابر مدیریت سیاسی بیش از پیش قد علم کرده است اما آنچه در این دوره مدنظر بوده بر پشتوانه قوی و غنی فرهنگی استوار نشده است؛ کما این که با وجود دستاوردهای قانون اساسی به سبک فرانسه، مشروطهخواهانی نظیر ملکمخان و حتی نائینی در سودای آن بودند تا مشروطه را بیمه کنند اما همه آمال در همان مجلس سلطنهها و دولهها به گل نشست.
در ماجرای ملی شدن صنعت نفت مصدق میگوید (18): «من نه فقط با جمهوری دموکراتیک بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم چون که تغییر رژیم موجب ترقی ملت نمیشود.» به نظر وی تا ملتی دانا و رجالی توانا نباشد کار مملکت به همین منوال است.
به نظر دکتر مصدق با تکیه بر ساختارها و مدیریتهای مدرن سیاسی و یا دگرگونی در ساختار قدرت، موجبات ترقی ملت فراهم نمیشود بلکه با پشتوانه فرهنگی و گسترش آن است که مدیریت سیاسی تقویت میشود و توانا میگردد.
اصلاحات 1376 که تا این اندازه بر اصرار و تمایل عمومی بر دموکراسی متکی است هنوز نتوانسته است در ساختار و مدیریت سیاسی چالش اساسی به وجود آورد. چرا که با فرهنگ و فکری غنی و استوار پشتیبانی نمیشود. دموکراسی هنوز واژهای غریب و مبهم است که در جامعه ایرانی شناخته و مفهوم نشده است و هنوز کار جدی و آموزشی بر روی آن انجام نمیشود تا به فرهنگی غنی و پشتیبان برای ساختار مدیریت سیاسی مبدل شود. این در حالی است که جامعه جوان و تحولگرای ما به دموکراسی و آزادی میل کرده است و به شدت بر تحول در ساختار مدیریت سیاسی اصرار میورزد.
ما ایرانیان با این واژه از مشروطه آشنا شدهایم و برای استقرار آن در ساختار و قدرت سیاسی همیشه مشکل داشتهایم زیرا در این رابطه چشم بر دیگران دوختهایم. ولی به فرهنگسازی و اندیشه پیرامون آن نپرداختهایم هنوز هم مدل خلاق و حتی قابل توجه و یا مناسبی که با ساختارهای اجتماعی، سیاسی خودمان همراه باشد نداریم. در حالی که چه بخواهیم و یا نخواهیم راه دموکراسی و مدل استقرار آن در ایران از گذرگاه اندیشه و فرهنگ غنی و پشتیبان میگذرد. در همین 200 سال اخیر در مسیر استقرار دموکراسی عزیزترین فرزندان این مرز و بوم از جان و همهچیز خویش مایه گذاشتند آزمون و خطای بیشمار کردند و حال زمان آن است که همتها و عزمها کار را جدیتر و صحیحتر پیش گیرد.
د) مدیریت اجتماعی و ضروری تحول فرهنگی و فکری
بحرانها و مسائل اجتماعی در جامعه ایرانی موضوعی نیست که بتوان بدان بیتوجه ماند و یا به سادگی از آن عبور کرد. جامعه جوان ایران بحرانها و مسائل بیشماری را بر گرده خود حمل میکند؛ بحرانها و مسائلی که نگرانیهای بسیاری را با خود همراه دارد بیکاری، فقر، مسائل مربوط به کودکان، جوانان، زنان و اقلیتهای قومی و... دهها قلم ریز و درشت دیگر را با خود دارند و گاه جامعه را تا سرحد نگرانی از تلاشی و فروپاشی سوق میدهند. (19) سالها برخورد و درگیریهای فیزیکی و... مدیریت اجتماعی را بر آن داشته است تا کاری (آن هم منطقی و صحیح) بکند. این مدیران خود به خوبی بر این امر واقفند که هر نوع برخورد ناصحیح و یا پرخاشجویانه و خشونتآمیز با پدیدههای اجتماعی، ابعاد بحران را پیچیدهتر میکند لذا برای مهار مسائل پیچیده و معضلات بسیار اجتماعی، به روشهایی نظیر آموزش روی آورده که در جای خود درخور تأمل و تفکر است یعنی برای حل ناهنجارهای اجتماعی نیز میباید مسیری فکری و فرهنگی را طی کرد.
آنان به این نتیجه رسیدهاند که برای مقابله با ابعاد ویرانگر بزههای اجتماعی، جوانان، کودکان و زنان باید آموزش و یاددهیهای لازم را داشته باشند بخش بهداشت کسبه را هم تحت آموزش قرار میدهد تا بتواند با مشکلات و نابهنجاریهای جامعه صحیح برخورد نماید و این امری است که پس از 25 سال فرصتسوزی باید آن را به فال نیک گرفت.
مدیران اجتماعی برای کنترل نابهنجاریهای اجتماعی دست به دامن آموزش و اشاعه فرهنگ در این زمینه شدهاند که در صورت تداوم صحیح میتواند نتایج خوبی برای جامعه به همراه آورد البته در این مسیر نیز هنوز گامها اولیه است و آنان خود بهتر میدانند که پنهان نمودن و کتمان برخی مسائل نه تنها به زیان جامعه تمام خواهد شد بلکه فرصتها را نیز از میان خواهد برداشت.
آنچه از ضرورت تحول فکری و فرهنگی واگو شد تنها بیان بخشی از دردها بود که امید میرود به خوبی به بیان آمده و حق سخن ادا گردیده باشد! اما مهمتر از آن مکانیزم اجرایی و عملیاتی کردن این کار فرهنگی و نحوه برقراری ارتباطش با جامعه است از آنجا که چنین اقداماتی تاکنون استراتژی محوری روشنفکران و فرهیختگان نبوده و خود همواره در سایه سایر استراتژیها به محاق رفته است و هنوز هم مسیری گنگ و مبهم به نظر میرسد و تئوریپردازی منضبط و مرتبط با آن انجام نیافته است و در نتیجه دچار خلأ تحلیلی و... است هرچند تجربههای تلخ و شیرین فراوانی در طی همین قرن معاصر با خود همراه دارد.
ولی لازم است از مکانیزم و مسیر خودکار فرهنگی، اجرایی و بدان اقدام شود البته نفس کار بدان صورت است که ارتباط فعال میان روشنفکران با یکدیگر و روشنفکران با مردم را ضروری مینماید.
اما در گام اول بهتر است تمامی متفکران و روشنفکران از ساختارهای سخت فکری خویش دست شویند و اندیشه خویش را با واقعیتهای جامعه محک زنند تا بتوانند علاوه بر بعد ذهنی خویش سایر ابعاد عینی را نیز درک نمایند زیرا همچنان که ساختار سخت خودکامگی آسیبهای جبرانناپذیر اجتماعی، فرهنگی و سیاسی با خود دارد ساختارهای سخت و غیرقابل انعطاف فکری نیز معضلات فرهنگی جامعه ایرانی را شدت میبخشد.