در شروع هزاره جدید که جهانی شدن جایگاهی حائز اهمیت یافته است، جا دارد که بپرسیم جهانی شدن چگونه با فرهنگ مرتبط میشود؟ آیا میتوان این دو اندیشه را با هم سازگار ساخت؟
آیا فرهنگ که تولید مکان و زمان ویژهای است، تمایل به جهانی شدن دارد؟ این موضوع پیچیده از سه زاویه متفاوت قابل بررسی است: نخست آن که از پیشفرض کنیم که فرهنگ نمیتواند جهانی شود و هرگونه ادعا برخلاف آن فقط تلاشی است برای مشروع جلوه دادن یا قانونی کردن استیلای یک فرهنگ بر سایر فرهنگها، سلطهای که ناشی از ارزش ذاتی فرهنگی نیست، بلکه تابع عوامل برون فرهنگی تکنولوژیکی، اقتصادی یا سیاسی است، اما نفوذ و قدرت یک فرهنگ خاص یا ملتی که آن فرهنگ نماینده آن است هر چقدر باشد، آن فرهنگ نمیتواند امیدوار باشد که در دیگر فرهنگها ریشه بدواند و این فرض را به وجود میآورد که یک فرهنگ تهاجمی و سلطهطلب شانسی برای پیروزی ندارد.
دومین مورد آن است که فرض کنیم فرهنگ میتواند با استفاده از ابزار قدرتمند عصر اطلاعات مانند رایانهها، ماهوارهها، تلویزیون، ویدئو و... جهانی شود، اما این فرض دوم در برابر طبیعت واقعی فرهنگ قرار میگیرد که از تنوع فرهنگی حاصل از تفاوتهای بین جوامع انسانی و تفاون های موجود بین ریشههای جغرافیایی و تجربههای تاریخی مربوط ناشی میشود.
این موضوع ما را به سوی سومین رویکرد فرا میخواند که نه بر پایه حتمی بودن کثرتگرایی فرهنگی است و نه براساس وحدت آن. هرچند که زمینه فرهنگی و زمینه اطلاعاتی با هم یکی نیستند، اما در حال حاضر دستاوردهای عصر اطلاعات تعیین کننده هنجارهای فرهنگی هستند. جهانی شدن اطلاعات راههای ارتباطی و تعامل بین فرهنگها را فراهم میکند. آخرین نوع از چنین راههایی شبکه جهانی ارتباطات الکترونیکی یا اینترنت است که با حذف ابعاد زمانی و مکانی، سیاره ما را در اختیار خود گرفته است و در حرکت تاریخ با تمامی الزام و مفهومی که برای فرهنگ ایجاد میکند، شتاب ایجاد کرده است.
یکی از الزامها نیاز به یک زبان ویژه جهانی است که بر موانع ناشی از اختلاف زبان فایق میآید. این موضوع با اتخاذ زبان موجود (انگلیسی) یا اختراع زبانی جدید برای این منظور مقدور است، گزینهای که با شکست زبان اسپرانتو در دهه 30 موفقیت آن بعید به نظر میرسد. در ضمن، تحقیق برای اختراع شیوههای ترجمه فوری و خودکار در جریان است، هرچند ترجمه الکترونیکی تا به حال ثابت کرده است که از دستیابی به موقعیت غنی زبانی ناتوان است. افزون بر اینها با رشد وابستگی به برنامه دیجیتالی، تا حدودی توان تولید مجدد زبان با تغییرات جزیی محدود میشود. با کاهش دلالتهای ذهنی کلمات به معنی ظاهری آنها، ترجمه الکترونیکی، تنها به صورت سطحی و ساختگی، تفاوتهای بین فرهنگها را آشکار میکند و آنها را به هم ارتباط میدهد.
بنابراین درست است که بگوییم ابزاری که در حال حاضر برای نزدیک کردن فرهنگها به یکدیگر وجود دارد، فرهنگ را ضعیف خواهد کرد، زیرا فرهنگ پیش از این که تولید یک نظام جهانی باشد، به صورت انداموار و گره خورده، متصل به گروههای انسانی است، در مجموعههای خاص جغرافیایی و تاریخی احاطه شده است و روایات، خاطرات و آرزوهای خاص خود را دارد. به هرحال در همان زمان جهانی شدن به این مفهوم است که انسان معاصر دایماً و به طور همزمان در معرض محرک فرهنگی خارجی از یک سو و هویت فرهنگی ذاتی خود از سوی دیگر است. با این مقدمه این سؤال مطرح میشود که کدام یک از دو عامل فوق در نهایت دارای قطعیت بیشتری برای شکل دادن به آینده فرهنگی انسان هستند.
برتری فناورانه سرمایهای ارزشمند است به خصوص زمانی که به فرهنگی خاص جاذبه جهانی میبخشد، اما هر چند فناوری یک شرط لازم است، شرطی کافی نیست. برای مثال در مورد ایالات متحده آمریکا، حساسیت انکارناپذیر روشها و فنون رسانههای آمریکایی نقش قاطعی در توسعه بیچون و چرای فرهنگ آمریکایی در سراسر جهان بازی کرده است. در حقیقت به نظر میرسد که در برابر تهاجم فرهنگی آمریکایی مقاومت ناچیزی صورت گرفته است. از طرفی میبینیم که فرهنگ ژاپنی، به رغم پیشرفت و توانایی فناورانه آنها بسیار محدود باقی مانده است. بنابراین نمیتوان گفت که موفقیت سیاسی و اقتصادی برتری فرهنگی را تضمین میکند. فرهنگ تا حد زیادی تابعی است از رنج انسان. مثال آن نقش برجستهای است که سیاهان، در پی قرنها رنج بردگی، در صحنه موسیقی آمریکا به خود اختصاص دادهاند. بنابراین فناوری به تنهایی برتری فرهنگی را تضمین نمیکند و برتری از نظر ثروت یا اقتصاد را به همراه نمیآورد.
اگرچه ایالات متحده با وسعتی به پهنای یک قاره قویترین کشور روی زمین است، اما به سختی میتوان آن را تأثیرگذارترین کشور از نظر فرهنگ نیر ارزیابی کرد. این کشور اغلب به یک دیگ ذوب فلزات تشبیه میشود که هویتهای خاص گروههای متفاوت قومی (آنگلوساکسون، اسکاندیناویایی، ایرلندی، اسپانیایی، یهودی، آسیایی، آفریقایی، آمریکایی، بومیان آمریکا و...) در آن دست نخورده و قابل تشخیص باقی میمانند. به نظر میرسد قوانین بازار عرضه و تقاضا نه تنها در زمینه مبادلات اقتصادی، بلکه در حوزه روابط بین قومی ودر کل در حوزه سیاست بر همه چیز مستولی است. لابیهای سازمان یافته از نهادهای انتخاب شده طی فرایندهای دموکراتیک، از مجالس محلی تا کنگره استفاده میکنند تا منافع گروههای متنوع قومی فرهنگی را که نماینده آنها هستند، پیش ببرند.
با این همه یکنواختی نسبی فرهنگی آمریکا که با عنوان شیوه زندگی آمریکایی شناخته شده است، در تقابل آشکار با چشمانداز فرهنگی اروپاست و از تنوعی برخوردار است که انتظار نمیرود با ایجاد اتحادیه اروپا و یکپارچگی سیاسی، اقتصادی و پولی از میان برود. یورو _ دیسنی در نزدیکی پاریس یک مدل از سرگرمی جادویی آمریکایی است، ولی جاذبه فرهنگی مورد انتظار را برای مخاطبان فرانسوی و به طور کلی اروپایی نداشته است.
به هر حال به رغم تفاوتهای فرهنگی عمیق میان آمریکاییها و اروپاییها این تفاوت قابل مقایسه با تفاوت اروپاییان و اعراب ساکن آن سوی مدیترانه نیست، زیرا این دو گروه اخیر هیچ میراث فرهنگی مشترکی با یکدیگر ندارند. پدیده جهانی شدن دارای نوعی پارادوکس ذاتی است به این معنی که میتواند به یک نسبت سبب به حاشیه راندن فرهنگها و یا ادغام آنها در یکدیگر شود. این امر در مورد مقوله فرهنگ بیش از هر مقوله دیگری صدق میکند.