تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۲:۱۱  ، 
کد خبر : ۲۰۹۰۹۰

زندگی خصوصی رییس‌جمهور خاتمی از زبان همسرش

اشاره: هفته پیش در ستون «پیدا و نهان سیاست» بخش‌هایی از گفت‌وگوی سرکار خانم زهره صادقی (همسر رئیس‌جمهور خاتمی) درباره زندگی خصوصی ایشان و مناسبات و برخوردها در خانواده به نقل از ماهنامه «زنان» نقل شد. در این شماره متن تقریباً کامل این گفت‌وگو نقل می‌شود تا پاسخ‌گوی بسیاری از پرسش‌های خوانندگان «امید جوان» نیز باشد.

* خانم صادقی، از اینکه همسر رئیس‌جمهور هستید چه حسی دارید؟
** من هیچ وقت احساس نکرده‌ام که زن رئیس‌جمهور هستم، چون این شرایط را خیلی موقتی می‌دانم. خوشبختانه هم خودم و هم بچه‌ها هرگز خودمان را در این جایگاه ندیده‌ایم. هر وقتی آدم ممکن است مسئول یک کاری باشد. ایشان هم فعلاً مسئول این کار هستند. ما خودمان را پایبند این پست ندانسته و نمی‌دانیم. نمی‌خواهم اگر بعداً تحویلمان نگرفتند، دچار مشکل شویم.
* به هر حال، رئیس‌جمهور بودن ایشان بر زندگی شما هم تأثیر داشته است.
** تأثیرش خیلی زیاد بوده. اولاً کار زیاد و مسئولیت زیاد داشته. آقای خاتمی از اول زندگی ما همیشه - چه آن وقت که مسئولیت‌‌ رسمی داشته یا غیر رسمی - خیلی فعال بودند. از آن آدم‌هایی نبودند که وقتشان را به بیکاری بگذرانند. مثلاً گردش می‌رفتیم، ولی اینطوری نبوده که زندگی فقط خوشگذرانی باشد همیشه از وقتشان استفاده می‌کردند خوب، حال کار و مسئولیت ایشان زیادتر و دلشوره‌های ما هم بیشتر شده. شاید هم من خودم را زیادی در مسایل درگیر می‌کنم. من در مورد هر مسئله‌ای که پیش می‌آید و یا قرار است پیش بیاید، دلشوره دارم. گر چه ایشان سعی می‌کنند مشکلات را به خانه نیاورند ولی طبعاً شب که می‌آیند، خسته هستند یا از مسئله‌ای ناراحت و نگرانند.
* هیچ وقت هم شده که شب خانه نیایند؟
** معمولاً نه.
* معمولاً نمی‌آیند؟!
** نه، بعضی شب‌ها. معمولاً وقتی ساعت عوض می‌شود و بعضی برنامه‌ها دیرتر انجام می‌شود، به خانه نمی‌آیند.
* در دفتر کار جای خواب هم دارند؟
** بله
* و شما هیچوقت به عنوان یک زن گله نمی‌کنید که چرا شب خانه نمی‌آیند؟!
** نه، من هر کاری می‌کنم که ایشان یک لحظه زودتر به استراحت برسند. خوب، اگر قرار شود شب آنجا بمانند، آن نیم ساعت را در راه نیستند و زودتر استراحت می‌کنند. ما هم سختی نبودنشان را تحمل می‌کنیم. حتی چندین بار پیشنهاد کردیم که اگر آنجا راحت‌ترند، ما هم می‌رویم پایین زندگی می‌کنیم. ولی ایشان می‌گویند «محیط خانه آرامش دیگری دارد. دلم می‌خواهد شما حتماً در این محیط باشید.»
* شب‌هایی که نمی‌آیند،به شما خبر می‌دهند؟
** معمولاً ما از قبل می‌دانیم.
* نمی‌شود ناگهانی نیایند؟
** چرا، گاهی می‌شود.
* خودشان خبر می‌دهد یا مسئول دفترشان؟
** ایشان می گویند «من بعد از ریاست جمهوری نه شماره تلفن خانه را می‌دانم نه آدرس را. اگر مرا وسط خیابان رها کنند، گم می‌شوم!» به همین دلیل مسئولان دفتر شماره را می‌گیرند ولی خودشان صحبت می‌کنند.
* وقتی شب نمی‌آیند، دلشان برای شما و بچه‌ها تنگ می‌شود؟
** خیلی! به نظر می‌رسد صبح روزی که قرار است شب برنگردند، مظلوم‌ترند تا وقتی که قرار است بیایند(می‌خندیم). وقتی هم از راه می رسند با تمام خستگی سعی می‌کنند لبخندی داشته باشند، احوال‌پرسی کنند یا اگر مثلاً یکی از ما در آشپزخانه باشیم، حتماً صدا کنند که لحظه اول همه را ببینند.
* بچه‌ها در مدرسه یا دانشگاه به عنوان فرزند رئیس‌جمهور چه واکنش‌هایی می‌بینند؟
** خوب، مردم خیلی محبت می‌کنند. بچه‌های ما هم همیشه فقط تشکر می‌کنند، ولی به خودشان نمی‌گیرند. هیچ‌ کدام از ما موقعیت خودمان را ماندنی نمی‌دانیم.
* در برابر اعتراض‌هایی که به پدرشان می‌شود، چه می‌کنند؟
** خوب، بچه‌ها وقتی اعتراض وارد است، می‌پذیرند. ما تعصب به خرج نمی‌دهیم که بگوئیم هر کاری پدرمان یا شوهرمان می‌کند، درست است.
* ظاهراً شما دفتری برای ارتباطات مردمی دارید. ممکن است در مورد کار این دفتر توضیح بدهید؟
** پس از انتخابات دوم خرداد سال 76 و شروع فعالیت ریاست جمهوری، من تصمیم گرفتم به عنوان فردی که می‌تواند ارتباط نزدیک‌تری با رئیس جمهور داشته باشد دفتری تأسیس کنم تا از این طریق با قشرهای مختلف مردم، خصوصاً قشری که نیازها و مشکلاتش بیشتر است، ارتباط برقرار کنم. با شروع فعالیت این دفتر مردم شناخت بیشتری به دست آوردند و از طریق نامه، تلفن و دعوت به حضور در جمع خود مشکلاتشان را مطرح کردند و من هم سعی می‌کردم آن دسته از مشکلاتی را که در حیطه مسئولیتم است شخصاً پیگیری کنم.
* خانم صادقی، شما از کار در دفتر خودتان درآمد هم دارید؟
** کاری که می‌کنیم درآمد ندارد. وقتی کار مؤسسه را شروع کردیم، از افراد کمک گرفتیم.
* منظورم این است که حقوق می‌گیرید؟
** نه، به هیچ وجه. گاهی هم کسی مثلاً یک چرخ خیاطی می‌خواهد که بتواند زندگی‌اش را بچرخاند. این‌ را هم سعی می‌کنم خودم تهیه کنم.
* از چه منبعی؟
** از درآمد خانوادگی، یعنی حقوق آقای خاتمی. چون من که هیچ درآمدی ندارم.
* شما هیچ ‌وقت شاغل نبوده‌اید؟
** نه.
* اگر شاغل بودید، درآمدتان را صرف مخارج خانه می‌کردید؟
** حتماً! چه فرقی می‌کند؟
* درآمد آقای خاتمی فقط از ریاست جمهوری است؟
** بله.
* چه ‌قدر حقوق می‌گیرند؟
** اتفاقاً فیش حقوقی فروردینشان اینجاست (از رویش می‌خواند) 2میلیون و 597 هزار و 373 ریال.
* جدی می‌گوید، 259هزار تومان؟!
** بله.
* مالیات هم کم می‌کنند؟
** این مبلغ خالص حقوقشان است.
* هیچ مزایای شغلی، اضافه کار و غیره هم ندارند؟
** اضافه کار که رئیس‌جمهور نمی‌تواند داشته باشد ولی مثلاً هر چهار ماه یک ‌بار سه تا سکه به ما می‌دهند.
* همین؟!
** بله البته ما خانه خودمان را اجاره داده‌ایم چون هزینه آب و برق و تلفن این خانه بزرگ خیلی می‌شود.
* مگر هزینه آب و برق و تلفن اینجا را هم شما می‌دهید؟!
** همه هزینه‌ها را خودمان می‌دهیم.
* هزینه موبایل آقای خاتمی را هم خودتان می‌پردازید؟
** نه، آن موبایل از اول مال نهاد ریاست جمهوری بود. اما ایشان از در خانه که می‌روند آنرا روشن می‌کنند و دم اداره خاموشش می‌کنند.
* خانه‌تان را چه ‌قدر اجاره داده‌اید؟
** 230 هزار تومان.
* متراژش چه ‌قدر است؟
** 110متر، منتها دو طبقه است.
* قدیمی است؟
** نه، قدیمی نیست. بعد از اینکه آقای خاتمی از وزارت استعفا دادند، خانه ساخته شد و ما به آنجا رفتیم. البته چون خودمان نمی‌توانستیم آن را بسازیم طبقه بالایش را به یکی از قوم و خویش‌ها فروختیم. ولی هنوز داریم قسط زمین آن را می‌دهیم.
* آقای خاتمی حقوقشان را یک راست می‌آورند می‌دهند به شما یا اینکه روزانه خرجی می‌دهند؟
** نه، ایشان همیشه حقوق را می‌ریزند به حساب من، اگر هر روز بگویم پول بدهید، ایشان نمی‌گویند چه کار کردی. اگر هم مدت‌ها پول نخواهم، نمی‌گویند بدون پول چه کار می‌کنی. ولی پول همیشه در اختیار من بوده. حتی گاهی می‌آیند خانه می‌گویند یک کم پول به من بده، می‌خواهم مثلاً یک چیزی بخرم.
* یعنی در اداره این قدر پول هم در اختیارشان نیست؟
** حالا نمی‌دانم این چیزها گفتنی است یا نه، ولی ایشان خیلی حساس هستند به این که مثلاً از بیت‌المال استفاده نکنند. وقتی می‌خواهند چیزی بنویسند نوک مداد را خودشان می‌خرند. چون صورت‌ حساب‌های ایشان را من از اداره می‌گیرم و می‌پردازم. ایشان مثلاً در صورت حساب می‌نویسند: نوک مداد 5/0، سه عدد، که جمعاً مثلاً می‌شود هزار تومان، دو تا واکس، یکی مشکی و یکی قهوه‌ای، باتری برای رادیو و ... خلاصه تمام اینها را باید بپردازیم. این مربوط به حالا نیست. زمانی هم که کتابخانه ملی بودند صورت حساب‌ها را می‌پرداختند. مثلاً در آن صورت حساب‌ها دیده بودم که نوشته بودند: فلان روز مهمان داشتیم، مثلاً سه کیلو شیرینی مصرف شده و چهار کیلو پرتقال، نهار چهار نفر میهمان، اینها را تماماً خودشان می‌پرداختند. البته الان دیگر هزینه‌های مهمانی و شیرینی را نمی‌پردازند ولی هزینه‌های شخصی خودشان را چرا.
* آقای خاتمی برای شما هدیه می‌خرند؟
** خیلی کم، چون خودشان نمی‌توانند برای خرید کادو بیرون بروند.
* حتی عیدی هم به شما نمی‌دهند؟
** والله عیدی که... من باید به ایشان پول بدهم که عیدی بخرند.
* آخرین باری که هدیه گرفتید، کی بود؟
** آخرین بار وقتی بود که وزیر ارشاد بودند و هیئت دولت به ایشان دو تا سکه داده بود. به همکارانشان گفته بودند «آخر اینها به چه درد من می‌خورد» ‌آنها راهنمایی‌شان کرده بودند که «می‌توانید اینها را بدهید و هدیه‌ای برای خانم‌تان بخرید» ایشان هم یک گردنبند برای من خریده بودند.
* شما در کارهای خانه از کسی هم کمک می‌گیرید؟
** معمولاً هفته‌ای یک روز.
* آقای خاتمی هیچ‌وقت در کار خانه کمک می‌کند؟
** حالا کمتر، چون کمتر می‌رسند. ولی همیشه کمک می‌کردند. یعنی همیشه آخر هفته‌ها که خانه بودند کمک می‌کردند. ایشان چون فقط شام را خانه هستند - ما همیشه دیر شام می‌خوریم، مثلاً دیشب ساعت دوازده و نیم شام خوردیم - معمولاً سعی می‌کنند در بردن و آوردن ظرف‌ها کمک کنند. من همیشه خودم کارهای خانه را انجام می‌دادم. ایشان هیچ‌ وقت در طول زندگی هیچ کاری را وظیفه من نمی‌دانستند. همیشه ممنونند از کاری که آدم انجام می‌دهد، از پختن غذا،خرید کردن و ...
* خرید خانه را هم می‌کردند؟
** زمانی که کتابخانه بودند و فرصت بیشتری داشتند هفته‌ای یک روز، آن هم آخر هفته، با هم می‌رفتیم خرید که معمولاً بچه‌ها را هم آن‌ روز خودمان با ماشین از مدرسه می‌آوردیم.
* آقای خاتمی رانندگی هم می‌کنند؟
** بله.
* خود شما چه‌طور؟
** نه، متأسفانه من رانندگی نمی‌کنم.
* همسرتان که مخالف رانندگی شما نیستند؟
** نه، اتفاقاً خیلی اصرار دارند و هنوز هم می‌گویند برو یاد بگیر. اما من روحیه این را ندارم که در شهر تهران با این وضع رانندگی‌ها برانم.
* آقای خاتمی به درس و مشق بچه‌ها هم می‌رسند؟
** راجع به درس با آنها صحبت می‌کنند؛ بزرگ‌ترها هم کم و بیش به درس عماد می‌رسند. اگر عماد سئوال داشته باشد، جواب می‌دهند.
* چه درسی را با او کار می‌کنند؟
** در درس عربی و قرآن اگر سئوال داشته باشد، کمکش می‌کنند. ولی ریاضی را خواهرش به او درس می‌دهد.
* بعضی مردها خیلی نسبت به غذایی که در خانه پخته می‌شود سخت ‌گیرند. آقای خاتمی معمولاً از غذای شما ایراد نمی‌گیرند؟
** یادم نمی‌آید که ایشان از غذا ایراد گرفته باشند. همیشه می‌گویند غذا خوب بود. بچه‌ها می‌گویند که بابا همیشه از هر غذایی - نه فقط غذایی که من درست می‌کنم - تعریف می‌کند.
* خودشان هم آشپزی می‌کنند؟
** آشپزی در حد نیمرو و املت. البته قبلاً که تنها بودند خودشان غذا می‌پختند ولی از وقتی با من بوده‌اند، غذا نپخته‌اند.
* چه غذایی را بیشتر از همه دوست دارند؟
** همه غذاها را دوست دارند. هیچ حساسیتی نسبت به غذا ندارند. غذا تکراری باشد یا نباشد، چند شب یک چیزی باشد یا غذایی از ظهر مانده باشد یا حتی از دیروز، برایشان هیچ فرقی نمی‌کند.
* شما چرا در سفرها همراه آقای خاتمی نمی‌روید؟
** به خاطر بچه‌ها. چون پدرشان بیرون هستند، اگر قرار شود من هم دائماً خارج از منزل باشم، آنها مشکل پیدا می‌کنند. البته روزها بیرون می‌روم، ولی معمولاً سعی می‌کنم بعد از ظهرها که بچه خانه هستند من هم باشم. آقای خاتمی می‌گویند «تو خودت مستقل هستی و می‌توانی برنامه‌های جدا داشته باشی. وقتی هم دعوت می‌کنند، هر دویمان را دعوت می‌کنند. تو هم می‌توانی به این دعوت پاسخ بدهی.»
* ولی شما مراعات بچه‌ها را می‌کنید؟
** بله، چون پسرم کوچک است و هنوز دلش می‌خواهد وقتی می‌آید خانه، من هم خانه باشم.
* آقای خاتمی مهمان هم می‌آورند خانه؟
** قبلاً خیلی مهمان می‌آوردند ولی حالا کمتر این کار را می‌کنند، مگر جلسه کاری باشد.
* در چنین مواقعی انتظار چه جور پذیرایی دارند؟
** گفتم که، ایشان هیچ‌ وقت هیچ انتظاری از من ندارند.
* هیچ‌ وقت با هم مهمانی هم می‌روید؟
** مهمانی می‌رفتیم، ولی حالا به خاطر مسائل امنیتی به هر خانه‌ای که برویم صاحبخانه را به زحمت می‌اندازیم. با این حال، معمولاً ایشان اصرار دارند که به مناسبت اعیاد به خانه پدر من بروند. در این جور موارد یا مثلاً وقتی خدای ناکرده ختمی، عزایی برای قوم و خویش‌ها پیش آید، خوب آن میزان زحمت را به صاحبخانه می‌دهیم.
* مثلاً قبل از رفتن شما محافظ‌های ایشان خانه پدرتان را هم می‌گردند؟
** نه، نه! خانه پدر مرا نمی‌گردند. مثلاً نمایشگاه‌ها یا جاهای دیگر را که می‌خواند بروند، وارسی می‌کنند. ما همیشه اصرار داریم که محیط را به هم نزنند. کار حفاظتی‌شان را انجام بدهند اما مزاحمتی برای مردم و برنامه‌های آنها ایجاد نکنند. حالا چه‌ قدر توانسته‌ایم در این کار موفق باشیم، نمی‌دانم. من نسبت به این مسائل حساس‌ترم. آقای خاتمی بالاخره تمام وقت و فکرشان معطوف به چیزهای دیگر است.
* آقای خاتمی با چه اسکورتی از خانه بیرون می‌روند؟
**‌ منظورتان چیست؟
* یعنی غیر از اتومبیلی که سوار آن هستید چند تای دیگر همراهشان می‌روند؟
** معمولاً پلیس جلو می‌رود و پشت سر هم دو سه تا ماشین است. البته بعضی مواقع دو تا موتور سوار هم هست ولی نه همیشه، وقتی که مثلاً احساس خطر کنند. البته این هم به تشخیص محافظان است. خود ایشان از وقتی که سوار ماشین می‌شوند شروع می‌کنند به خواندن و انجام دادن کارهایشان تا وقتی که پیاده شوند. البته گاهی هم سرشان را بلند می‌کنند و به مردم ابراز احساسات می‌کنند.
* از پشت شیشه ایشان را می‌بینند؟
** بله، از شیشه می‌بینند.
* شیشه‌ها تیره نیست یا پرده ندارد؟
** خیر، شیشه‌ها تیره نیست. در سفرها هم ایشان از ماشین بیرون می‌آیند. این حداقل ارتباطی است که می‌توانند با مردم داشته باشند. البته باز هم محافظان راضی نیستند و خیلی نگرانند.
* بچه‌ها هم موقع بیرون رفتن محافظت می‌شوند؟
** راننده می‌بردشان ولی تا دم در دانشگاه و مدرسه.
* ممکن است در مورد تحصیلات خودتان، آقای خاتمی و بچه‌ها بگویید؟
** من دیپلم تجربی نظام قدیم دارم. آقای خاتمی لیسانس فلسفه هستند. البته فوق لیسانس هم قبول شده بودند، تعدادی از واحدها را هم گذرانده بودند ولی دیگر ادامه ندادند.
* لیسانس را از کجا گرفته بودند؟
** از دانشگاه اصفهان.
* فوق‌لیسانس را در کجا می‌خواندند؟
** دانشگاه تهران. دختر بزرگم لیلا دانشجوی دوره دکتری ریاضی دانشگاه تهران است. دختر دومم نرگس دانشجوی سال اول طراحی صنعتی است در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران. عمادالدین هم دوم راهنمایی است.
* آقای خاتمی زبان خارجی هم می‌دانند؟
** آلمان که بودیم، آلمانی یاد گرفته بودند. انگلیسی هم یک مقدار خوانده بودند. کمی هم روی بعضی متون کار می‌کردند. عربی هم که رشته تحصیلی‌شان بوده. ایشان از هر فرصتی برای هر نوع مطالعه‌ای استفاده می‌کنند. مطالعه انگلیسی و عربی هم دارند.
* شما چه سالی ازدواج کردید؟
** مرداد 53؛ من 24 سال داشتم و آقای خاتمی 32 سال.
* تعریف می‌کنید چه ‌طور آشنا شدید؟
** یکی از قوم وخویش‌های ما که با آقای خاتمی در قم درس می‌خواند، شنیده بود که ایشان می‌خواهند ازدواج کنند و مرا معرفی کرده بود و بعد آنها آمده بودند خواستگاری.
* قبل از ازدواج همدیگر را دیده بودید، صحبت کرده بودید؟
** صحبت خصوصی نه، ولی یک دفعه در جمع همدیگر را دیدیم، فقط یک بار.
* نگران نبودید که این آدم افکارش چه جوری است؟
** خیلی نگران بودم. همیشه به لیلا می‌گویم کسانی که زودتر ازدواج می‌کنند کمتر به مسایل جدی زندگی فکر می‌کنند. یک چیز ظاهری از ازدواج و زندگی در ذهنشان است و از این هم خوشحال هستند. ولی وقتی آدم بزرگ‌تر می‌شود تک تک مسایل برایش حساسیت ایجاد می‌کند؛ این که نظر طرف راجع به فلان مسئله چیست، برخوردش چه ‌طور است، عقیده‌اش چیست؟
* خوب، از خانواده نخواستید بیشتر با ایشان صحبت کنید؟
** صحبت کردن قبل از ازدواج کافی نیست، چون وقتی دو نفر می‌خواهند با هم ازدواج کنند، بنایشان بر این است که هر چه طرف می‌گوید، بگویند راست می‌گوید. ما کمتر شنیده‌ایم دو نفر که با هم صحبت می‌کنند به توافق نرسند. یا خیلی از کسانی که حین صحبت کردن به توافق رسیده‌اند، بعدش مشکل پیدا کرده‌اند.
* ولی حداقل با افکار همدیگر آشنا می‌شوند.
** این آشنایی در ارتباط‌های بعدی بیشتر صورت می‌گیرد. البته حالا خانواده‌ها هم روشن‌تر شده‌اند، افراد روشنفکرتر شده‌اند و با این مسئله راحت‌تر کنار می‌آیند. زمان ازدواج ما شاید خیلی راحت‌تر کنار می‌آیند. زمان ازدواج ما شاید خیلی راحت پذیرفته نمی‌شد من و ایشان که هر دو از خانواده‌ای روحانی بودیم. بیاییم بنشینیم با همدیگر زیاد صحبت کنیم.
* آقای خاتمی آن موقع معمم بودند؟
** بله
* مهریه شما چه‌ قدر بود؟
** مهریه من صد هزار تومان بود.
* الان اگر دخترتان بخواهد ازدواج کند شما با آقای خاتمی نظرتان در مورد مهریه چیست؟
** به نظر من، نباید مهریه داشته باشد. آن وقت هم که مهر خودم صد هزار تومان بود، از آن ناراضی بودم، منتها دوربری‌ها و خانواده‌ام عقیده‌شان این بود که هر چیزی باید یک حداقلی داشته باشد. من همان وقت هم عقیده داشتم که هیچ چیزی تعیین نشود و خیلی روی آن حساس بودم. الان هم به لیلا می‌گویم چیزی که خیلی برایم سخت بود این بود که مهریه داشته باشم.
* نظر آقای خاتمی هم راجع به مهریه همین است؟
** حتماً، فکر نمی‌کنم به مهریه و مهریه زیاد معتقد باشند، برای این‌ که مهریه نمی‌تواند مسئله‌ای را حل ‌کند. اگر خدای ناکرده توافق نباشد، کم و زیادش آن قدر اثری ندارد و چیزی را حل نمی‌کند. وقتی هم توافق باشد که هیچ فرقی نمی‌کند؛ همه زندگی مال زن و شوهر است.
* شما عروسی هم گرفتید؟
** همان‌طور که گفتم، می‌گفتند یک حداقل‌هایی باید باشد. بله، یک مهمانی گرفتیم. تعداد قوم و خویش‌های ما زیاد بود. قوم و خویش‌های آقای خاتمی هم باید از یزد می‌آمدند. برای همین عروسی را قم گرفتیم چون خانه پدرم خیلی کوچک بودم رفتیم قم خانه دایی‌ام که بزرگ‌تر بود.
* هیچ وقت شده با آقای خاتمی سینما بروید؟
** از اول انقلاب همیشه ایشان مسئولیتی داشته‌اند. این طوری نبوده که مثل بقیه مردم توی صف بایستیم و بلیط بگیریم. ولی چرا، سینما رفته‌ایم. معمولاٌ سعی می‌کردیم برنامه‌های جشنواره را برویم. بعضی وقتها هم خود فیلمسازها حاضرند فیلمشان را بدهند که ایشان در خانه ببینند.
* آقای خاتمی خیلی خوش‌ لباسند. لباس‌ها را شما برای ایشان انتخاب می‌کنید یا خودشان برای تهیه آنها وقت می‌گذارند؟
**‌ از اول که من با ایشان ازدواج کردم همیشه آدم مرتب و منظم و تمیزی بودند و سعی می‌کردند هماهنگی بین لباس‌هایشان را حفظ کنند. حالا این طوری نیست که ایشان بروند پارچه بخرند و بیاورند، ولی به طور معمول سعی می‌کنند مثلاً پیراهن با یقه لباس‌هایشان متناسب باشد یا جوراب با آنها هماهنگ باشد. معمولاً مشترکاً راجع به لباسشان تصمیم می‌گیریم.
* ماجرای آن عبای سفید چیست؟
** یکی از قوم و خویش‌ها پارچه‌اش را برای ایشان سوغاتی آورده است. خودشان هم دادند آن را دوختند. اتفاقاً من اول به نظرم نیامد چیز خوبی در بیاید و موافق دوختش نبودم ولی بعد که دوخته شد خوب از آب درآمد.
* آقای خاتمی راجع به دخترها، حجابشان و رفت ‌و آمد به خانه دوستانشان سخت نمی‌گیرند؟
** نه، بچه‌ها از اول فقط خانه بعضی از دوستانشان می‌رفتند که آنها را کاملاً از نظر خانوادگی می‌شناختیم.
* نظرشان راجع به مانتو و روسری چیست؟
** نظر منفی ندارند. یعنی اگر مانتو و روسری کامل باشد، اشکالی نمی‌بینند.
* تا حالا نشده با ایشان قهر کنید؟
** چرا، ولی معمولاً ایشان می‌آیند حرف می‌زنند چون من کمی کینه‌ای هستم.
* از فشارها بگویید؟
** بالاخره صبر کردن نتایج دیگری هم داشته. حدود هفت هشت ماه پیش که اتفاقی برایشان افتاد دکترها گفتند نتایج فشارها ناگهان بروز می‌کند. می‌گفتند اگر این ناراحتی‌ها بیرون ریخته شود، کمتر فشار می‌آورد. ولی ایشان همه چیز را توی خودشان می‌ریزند.
* این اتفاق چه بود؟
** در جلسه هیئت دولت داشتند صحبت می‌کردند. یک مرتبه دیده بودند که حالت سرگیجه و تهوع و بی‌حسی پیدا کرده‌اند. ظاهراً یک لحظه احساس کرده بودند قلبشان نمی‌زند. دکتر گفته بود فشار عصبی است، ولی بهتر است آنژیو کنند.
* شما روزنامه هم می‌خوانید؟
** بله، حتماً
* همه روزنامه‌ها را؟ راست و چپ؟
** بله، بالاخره آدم باید ببیند که آنها هم چه می‌گویند. همه حرف‌ها را باید شنید.
* آقای خاتمی چه ‌طور؟
** آقای خاتمی هم تمام روزنامه‌ها را می‌خوانند. معمولاً صبح‌ها مطالب مهم روزنامه‌ها به صورت خلاصه برای ما فاکس می‌شود و ایشان آنها را می‌برند و در ماشین می‌خوانند. البته به آن خلاصه اکتفا نمی‌کنند و بعد دوباره خودشان همه روزنامه‌ها را می‌خوانند.
* رییس‌جمهور وقتی ناراحتند، با چه کسی درد دل می‌کنند؟
** راستش را بخواهید، با خدا.
* از کجا می‌دانید؟
** حالاتش را می‌بینم. اینها را دیگر نپرسید.
* سخت‌ترین روز زندگی با آقای خاتمی چه روزی بود؟
** فکر می‌کنم روزی بود که خبر ترور آقای حجاریان را به ما دادند. چون ایشان فرد خیلی مفیدی بود و ما به ایشان علاقه‌مند بودیم. به همین دلیل موضوع را مرتب پیگیری می‌کردیم. یکی دیگر از روزهای سخت زندگی آقای خاتمی روزی بود که از سقوط هواپیمای حامل وزیر راه و همراهانش با خبر شدند.
* حالا، بعد از همه حرف‌ها دلتان می‌خواست فردی عادی بودید؟
** من الان هم خودم را یک فرد عادی می‌دانم.
* منظورم این است که دلتان می‌خواست همسرتان رییس‌جمهور نبود؟
** هم بله، هم نه! چون من آدم عافیت‌طلبی نیستم که بخواهم خیلی راحت زندگی کنم و هیچ دغدغه‌ای نداشته باشم. ولی طبعاً بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد که اعضای خانواده ما هم آرامش و فرصت بیشتری برای با هم بودن داشته.
* و سئوال آخر: اگر این بار آقای خاتمی رییس‌جمهور شوند، فکر می‌کنید روزهای آسان‌تری را پیش‌رو خواهید داشت؟
** به نظرم می‌رسد که چهار سال گذشته سخت گذشت ولی آقای خاتمی می‌گویند چهار سال آینده به خاطر کارهایی که می‌خواهند انجام بدهند، سخت‌تر خواهد بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات