نویسنده: جان رکس
مترجم: رحمان قهرمانپور
هدف نظریه قومیت، فهم ماهیت روابط اجتماعی در درون اجتماعات کوچک، گروههای بزرگ قومی، ملتهای قومی، دولت ـ ملتهای صنعتی نوگرا، امپراتوریها، دولتهای چندملیتی، ناسیونالیسمهای پسا ـ امپریالیستی، جنبشهای جداییطلب و اجتماعات مهاجران فراملی است. در هر یک از این مقولات زبان نقش مهمی ایفا میکند که خود میتواند یک زمینه تحقیقاتی در زبانشناسی اجتماعی باشد.
از اجتماعاتی شروع میکنیم که آدمی در آن به دنیا میآید. به اعتقاد من تمامی انسانها در سالهای نخستین حیات، خود را درون شبکهای از روابط اجتماعی مییابند که دارای ابعاد احساسی قوی و حتی مقدس است. به نظر میرسد در تجزیه و تحلیل این ارتباطات، عناصر زیر مهم باشند: (1) خویشاوندی (2) همسایگی با سرزمین مشترک (3) عقاید مذهبی مشترک (4) زبان مشترک (5) عرفهای مشترک (6) تاریخ یا روایت از منشا مشترک. همه عناصر در کنار یکدیگر موجب ایجاد یک حس تعلق عمیق نسبت به یک گروه میشوند. به همین علت است که میتوان از قومیت ابتدایی سخن به میان آورد.
هر یک از این عناصر شایسته تجزیه و تحلیل مجزاست. اما ما در اینجا بر 2 عنصر مذهب و زبان تاکید میکنیم. 2 عنصری که علاوه بر اهمیت درونی در گروه، میتوانند زمینهساز گذار به عضویت در گروههایی شوند که علایق آنها از علایق اجتماعات ابتدایی فراتر میرود. در مورد مذهب میتوان گفت که همه گروهها دارای نوعی مذهب مشترکاند که کاملا درونی است. همین مساله موجب میشود تا اجتماع ناشی از خویشاوندی، شکلی مقدس به خود گیرد. وفاداری به گروههای مذهبی بزرگتر، وفاداریهای ابتدایی را تهدید میکند.
زبان اگرچه ابزار ارتباطی درون گروهی است؛ اما نقش مهمتری نیز ایفا میکند. زبان اندیشه را به امکان تبدیل میکند و سرانجام این کار نه تنها جهان را توصیف، بلکه آن را تفسیر و ارزیابی میکند. همین ارزیابیهای مشترک، میان کسانی که به یک زبان مشترک سخن میگویند، نوعی پیوند مهم برقرار میکند؛ پیوندی که فراتر از پیوندهای دیگر است. اما، زبانها نیز همانند مذاهب علایق قومی را به چالش میکشند. بنابراین، زبانشناسی اجتماعی بایستی نشان دهد که در زبان، کدام نظامهای اعتقادی و ارزیابیها نهفته است و علایق ایجاد شده توسط زبان چگونه علایق ابتدایی دیگر را به زیر سلطه خود میکشاند.
جامعهپذیری سیاسی هم به نوبه خود موجب احساس تعلق افراد میشود. اما برخی اوقات افرادی هستند که میکوشند با عضویت در گروههای بزرگی که حس تعلق ابتدایی را در آنها ایجاد میکنند، از هویتهای خود دفاع کنند.
خویشاوندی واقعی یا تصوری، وابستگی به یک سرزمین، عقاید مذهبی مشترک، زبان مشترک عواملی هستند که موجب وحدت این گروههای بزرگتر میشوند. همچنین نوع اقتداری که اعضا آن را به رسمیت میشناسند و نیز اشکال قشربندی اجتماعی میتواند این گروهها را ساختاربندی کند. در اینجا مرز گروه با اولویت بخشیدن به نوع خاصی از رابطه، مشخص میشود. زبان و مذهب این گروه نیز میتواند عامل تفکیک باشد.
سمبولیسم، نزدیکترین علاقههای مرتبط به زبانشناسی میآفریند. وقتی مشارکتکنندگان در یک ارتباط، حضور فیزیکی نداشته باشند، در آن صورت سمبولهای هستند که رابطه را برقرار میکنند. در یک گروه بزرگ هم ممکن است علاقهها از طریق این زبان سمبولیک ایجاد شوند. این نشانهها قادرند احساسات مثبتی از نوع شبه ابتدایی را به وجود آورند.
ویژگی ضروری زندگی در یک گروه بزرگ قومی، ادعای ارضی و حاکمیت بر یک سرزمین خاص نیست. شاید قومیت فرهنگی باشد و نه سیاسی، اما در هر حال چنین ادعاهایی مطرح میشود و در اینجاست که ملت قومی مطرح میشود. دولت ـ ملتهای مدرن از نوعی که در قرن نوزدهم در اروپا به وجود آمدند کاملا متفاوت از ملتهای قومیاند. در این دولتها یک گروه کنترلکننده، مردم را به عنوان سوژه و شهروند سازماندهی میکند. دولت حقوق و وظایفی را برای شهروندان قائل است و علایق ایجاد شده بواسطه چنین حقوق و وظایفی بر علایق قومی ابتدایی اولویت دارند.
در چنین وضعی، وجود زبانهای گوناگون تهدیدی است علیه وحدت ملت مدرن. یک زبان به عنوان زبان رسمی انتخاب میشود و زبانهای قومی یا از بین میروند و یا به حوزه تعاملات شخصی و گروهی محدود میشوند. البته اگر زبانهای قومی همچنان مورد استفاده قرار گیرند و متکلمان این زبانها ناتوان از صحبت به زبانهای رسمی باشند. این بدان معناست که گروه مسلط، به اهداف خود نایل نشده است. البته ممکن است در دولتهای مدرن نیز گروههای قومی در مقابل گروه مسلط مقاومت کنند و این مقاومتها شاید ناشی از حذف زبان قومی در حوزههای شخصی باشند. «کلتر» تاکید میکند که در مبارزه برای کنترل قومیتهای تحت سلطه، مساله آموزش اهمیت اساسی دارد.
دولت برای اولویت بخشیدن به زبان رسمی، نیازمند یک نظام آموزش همگانی است. در حالت ایدهال، این زبان رسمی باید ابزار آموزش باشد و درسها نیز یادگیری زبان رسمی را تقویت کنند. از آنجایی که این اقدامات موجب نارضایتی کسانی میشود که زبان مادری آنها قومی است. لذا انتظار میرود این افراد با اعمال مقاومت و حتی مبارزه، خواهان استفاده از زبان مادری خود برای آموزش در مدارسی شوند که این زبان را تدریس میکنند. در بسیاری از دولت ـ ملتهای خیلی پیشرفته، این خواست اقلیتها به رسمیت شناخته میشود. اما نه برای تداوم استفاده از زبان اقلیت، بلکه برای بنیانگذاری آموزشی که هدف نهایی آن کمک به روانتر صحبت کردن زبان رسمی است. ایجاد ارتش ملی یکی دیگر از ابزارهای گسترش استفاده از زبان رسمی است که در آن افراد برای برقراری ارتباط با یکدیگر از زبان رسمی استفاده میکنند.
اما نگرانی دولتهای مدرن تنها از جانب قومیتها و زبانها نیست، بلکه از جانب علایق و تعاملاتی است که شهروندان از طریق آنها وابستگیهای بیرونی خود را گسترش میدهند. مهمترین نوع چنین روابطی، اقتصادی، مذهبی و زبانی است. اما زمانی که زبان رسمی یک کشور زبان بینالمللی باشد، این کنترل خیلی مشکل خواهد بود. نمونه این مورد کشورهای عربیاند که برخلاف وابستگیهای ملی، خود عضو یکی از مجامع بینالمللی نظیر اتحادیه عرباند. اگرچه زبان عربی به دلیل لهجههای مختلف در کشورهایی که همسایه یکدیگرند راحتتر فهمیده میشود، ولی در کشورهایی هم که دورتر هستند، تا حد زیادی ارتباط بین متکلمان برقرار میشود.
به نظر میرسد در امپراتوریها و دولتهای چند ملیتی مشکلات داخلی از نوع دیگری است. امپراتوریهای فاتح ملت را نیز فتح کرده و سربازان، کارمندان، تجار و میسیونرهای خود را در سرزمین فتح شده به کار میگمارند. فرانسه در مستعمرات خود چنین سیاستی را دنبال میکند. از آنجایی که در این حالت ما در شهر برای هم حق شهروندی یکسانی قایل بوده، لذا تلاش میشد تا مردم بومی مستعمرات نیز فرانسوی شده و به زبان فرانسوی تکلم کنند. در مستعمرات بریتانیا، حاکمیت غیرمستقیم بوده و حاکمان محلی از میزانی از خودمختاری برخوردار بودند و از همین رو مبادلات و تجارت به زبان محلی صورت میگرفت. معمولا در چنین وضعیتی تعدادی از نخبگان به زبان فرانسوی یا انگلیسی صحبت میکنند ولی حاکمان محلی همچنان از زبان بومی بهره میگیرند. مشکلاتی که در این حالت بروز میکند، بیشباهت به مشکلات داخلی ایجاد شده بواسطه وجود اقلیتها نیست؛ اگرچه در این مورد مشکلات امپراتوریها بیشتر بوده و حتی شامل جداییطلبی نیز میشود.
تا وقتی که امپراتوری قدرتمند است، خانوادهها برای نیل به قدرت و پیشرفت میکوشند تا زبان امپراتوری را یاد بگیرند و یا حداقل آن را به کودکان خود بیاموزند. این وضعیت در دولتهای مدرن نیز که مستعمره نیستند ولی از لحاظ اقتصادی به زیر سلطهاند صادق است. مجارستانی بلندپرواز دوست دارد که فرزندانش آلمانی یا انگلیسی یاد بگیرند و علاقه چندانی به تقویت زبان بومی خود ندارد. همینطور کودکان ایرلندی وقتی میبینند، بهبود وضعیت اقتصادیشان بستگی به مهاجرت به آمریکا یا انگلیس دارد، علاقه چندانی به زبان محلی خود نشان نمیدهند.
اما وقتی که امپراتوری فرومیپاشد و یا کنترل ما در شهر ضعیف میشود، اوضاع تغییر میکند. در چنین حالتی زبان امپراتوری به چالش کشیده میشود و زبان ملی وزنی همسنگ با آن پیدا میکند. غالبا تغییر زبان رسمی نخستین هدف جنبشهای آزادیبخش ملی است. بعد از استقلال کشورهای مستعمره، گروهی که قبلا با استعمارگران همکاری میکردند در وضعیت خاصی قرار میگیرند و تبدیل به اقلیت میشوند. از طرف دیگر در همین راستا جنبشهایی به وجود میآید که هدف از آنها دفاع از حقوق اقلیتی است که قبلا حاکم بوده و اکنون به زبان متروپل صحبت میکند. اما حکومت برآمده از دل جنبش آزادیبخش با این خواست موافقت نمیکند چون از آن بیم دارد که اقلیت مسلط سابق از وحدت زبانی و فرهنگ خود برای سلطه سیاسی استفاده کند.
دولتهای بالتیک، قزاقستان و مولداوی در رابطه با اقلیت روسی و اسلواکی در رابطه با اقلیت مجاری با چنین وضعی مواجهاند.
مشکلاتی که در بالا به آنها اشاره کردیم، عمدتا در رابطه با اقلیتها بود. در حالی که مهاجران نیز مشکلاتی را برای دولتها به وجود آوردهاند. این مشکلات مخصوصا زمانی بروز میکند که مهاجران از یک سرزمین دور با ویژگیهای فرهنگی کاملا متفاوت آمده باشند. مشکل اساسی در اینجا این است که این گروه مهاجر تا چه اندازه و با چه هدفی از فرهنگ و زبان خود دفاع میکنند و تا چه اندازه دولتهای ملی اجازه را به آنها میدهند.
برای اقلیتها زبان، مذهب و عرف، به 2 دلیل مهم هستند: از یک طرف باعث ایجاد امنیت فردی، اخلاقی و روانی میشوند آن هم در وضعیت آشفتهای که روابط خویشاوندی متداول مهاجران از بین رفته است. از طرف دیگر اساس کنش سیاسی جمعیاند که لازمه مبارزه در جهت کسب برابری و عدالت اجتماعی در کشوری است که به آنها مهاجرت کردهاند. همینطور چون مهاجران برای کسب موقعیت بهتر، اقدام به مهاجرت کردهاند، لذا میکوشند تا به زبان جامعه ساکن شده در آن تکلم کنند. دو زبانی و دو فرهنگی جزء ضرورتهای اجتماعات مهاجرین است.
گاهی گفته میشود که مهاجران درصدند تغییراتی را ایجاد کنند ولی باید توجه داشت که تعداد کمی از مهاجران چنین قصدی دارند. زیرا جایگاه آنها در جامعه مزبور کاملا متفاوت از جایگاه ساکنان اصلی است. مهاجران در واقع میکوشند که به حقوق برابر دسترسی پیدا کنند و در بهترین حالت بتوانند از فرهنگ بومی خود در برابر فرهنگ جامعه مذکور حمایت کنند. این حمایت زمانی میسر میشود که حکومت با آنها همراه باشد.
دو نوع برخورد با مهاجران صورت میگیرد. در برخی از جوامع حکومتها میکوشند تا مهاجران را کاملا در جامعه هضم کنند، در اینجاست که کودکان آنها به زبان رسمی آموزش داده میشوند. در این مورد دو مساله پیش میآید. نخست اینکه کودکان در اولین مراحل آموزش رسمی به زبان بیگانه، از این زبان دلزده شده و در نتیجه دچار فقر آموزش میشوند. دوم اینکه ممکن است کودکان در مراحل اولیه به زبان بومی خود آموزش ببینند و این راه را برای آموزش به زبان رسمی همواره کند. در جوامع چند فرهنگی، حقوق اقلیتها به رسمیت شناخته میشود. در این مورد نیز دو امکان وجود دارد، یا این که شناسایی فرهنگ اقلیت تاریخی، تا زمانی صورت میگیرد که این شناسایی در خدمت اهداف حکومت باشد و یا این شناسایی وقتی ممکن میشود که در راستای گسترش دمکراسی باشد.
نکته آخر در مورد تاثیرات جهانی شدن است. این پدیده علایق اقتصادی، زبانی و مذهبی فراملی را افزایش میدهد. با وجود این به نظر نمیرسد که سازمانهای بینالمللی، قادر به ایجاد یک وحدت فراملی باشند.