زمانی که سفارتخانههای آمریکا در سال 1998 میلادی در شرق آفریقا منفجر شد، صفحهای از تاریخ ورق خورد. و به ناگاه رسانهها حجم انبوهی از اطلاعات و خبر را در مورد گروهی به نام «القاعده» منتشر کردند که رهبر آن «اسامه بنلادن» معرفی شد و همین گروه عامل انفجارات عنوان گردید. راهبرد کنونی آمریکا تحت عنوان «جنگ علیه تروریسم» در واقع در همان زمان با موشکباران مقطعی افغانستان شکل گرفت.
و در همان زمان بود که «مادلین آلبرایت» وزیر خارجه وقت آمریکا، (اوت 1998) صراحتاً اعلام کرد «جنگ آینده بر ضد تروریسم» است.(1)
اما چه شد که ایالات متحده آمریکا با وجود اعزام نیرو به منطقه و داشتن بهانه و حتی آغاز موشکباران افغانستان، آنچه را که امروز در صحنه جهانی به نمایش گذاشته است را آغاز نکرد و این جنگ «جنگ علیه تروریسم» از 1998 تا 2002 به تعویق و تعلیق افتاد!؟ پاسخ به این سؤال، نیازمند بررسی مفصل و جداگانهای است که به دور از هدف این نوشتار است اما به صورت گذرا آن را باید در پاسخ به سؤالهای ذیل جستجو کرد. آیا اراده یک جنگ وسیع همه جانبه مشابه آنچه که امروزه ایالات متحده آمریکا آغاز آن را به صورت عملی اعلام کرده است و با لحن و ادبیات امروزی زمامداران کاخ سفید، از دمکراتها برمیآمد؟ آن هم از رییسجمهوری که در همان زمان گرفتار پرونده جنسی با «مونیکا لوینسکی» بود.
آیا انفجار سفارتخانههای آمریکا در شرق آفریقا توانست دولتهای جهانی را به همراهی با این کشور برای آغاز وضعیتی از رفتار و سیاست بینالمللی مشابه آنچه که امروز حاکم گشته است قانع نماید!؟
و مهمتر از همه چند کشور عربی به ویژه متحدان اصلی آمریکا در جهان عرب، نظیر عربستان و شیوخ خلیجفارس و... راضی بودند که هم کیشان فرقهای و متحدان سیاسی آنها در افغانستان قلع و قمع گردند؟
و آیا افکار عمومی از حادثه انفجار سفارتخانهها، آن اندازه تهییج شده بود که ناخودآگاه و خودآگاه با نبردی خشمگینانه و انتقامجویانه علیه هر آنچه و هر آنکه عامل تروریسم خوانده میشد، همداتپنداری کند!؟
و آیا ناامیدی آمریکا و شرکتهای نفتی این کشور از سلطه همه جانبه طالبان بر تمامی افغانستان قطعیت یافته بود؟ چه تضمینی داشت که در خلأ طالبان نیروهایی چون احمد شاه مسعود با کمک بعضی همسایگان این کشور غالب نگردند، پاسخها روشن است، نه بهانههای تهییجکننده و مؤثری آن زمان وجود داشت و نه متحدان عرب و اروپایی آمریکا به این همراهی حاضر بودند و نه چنین اقداماتی در توان و اراده دموکراتها بود. چنانکه مشخص گردید، روح ملیتاریستی خاص و لازم برای اعمال چنین اقداماتی در توان و اراده دموکراتها بود. چنانکه مشخص گردید، روح ملیتاریستی خاص و لازم برای اعمال چنین وقایعی در خون جمهوریخواهان و سیاستمداران به ظاهر احمق از لحاظ بیان سیاسی اما به شدت لمپن در میدان عمل وجود دارد. به گونهای که جریان طالب این وضعیت در بافت قدرت آمریکا، حتی به قیمت خدشهدار ساختن اعتبار ملی و حیثیت سیاسی این کشور در صحنه داخلی و خارجی، با زور، جورج بوش، کاندیدای جمهوریخواهان و فرزند صاحب دکترین نظم نوین را از صندوق انتخابات بیرون کشیدند.
رفتار ملیتاریستی حاکم یافته در کاخ سفید که از دو آبشخور «نفت» و «سلاح» تغذیه میکند، با این ایده بر سر کار آمد که دموکراتها و کلینتون اعتبار جهانی آمریکا را آن هم در عصر «یکهتازی» با منازعات جنسی و شخصی مخدوش کردهاند و اکنون باید به صورت عریان راهبرد «آمریکایی ساختن» جهان و پیشبرد نظم نوین را پی گرفت و با قدرت تمام، مخالفان این روند و کسانی که «حرف شنوی» ندارند را سرکوب و مرعوب ساخت. از جمله نگرانیهای اساسی آمریکا، نمایش استقلالطلبی «اروپای واحد» و راه و نیمراه آمدن اروپا در همراهی با راهبردهای ملیتاریستی آمریکاست. چنانکه در سال 1998، زمان اعلام رسمی طرح «جنگ علیه تروریسم» از سوی دولت ایالات متحده آمریکا، روزنامه لسآنجلس تایمز آشکارا، ناز کردن اروپاییها را به باد حمله گرفت و نوشت باید شرایطی به وجود آورد که تمام متحدان آمریکا یک دل و یک زبان گردند، ـ مشابه حالت پس از 11 سپتامبر ـ
لسآنجلس تایمز در همان زمان نوشت: «طی دهههای گذشته، همکاری در سطح بینالمللی علیه تروریسم به عمل آمد، اما تأثیر آن محدود به شجاعت و یا تمایل رهبران ملی وابسته شده است به طور مثال در دهههای 1970 و 1980 میلادی (1350 و 1360 هـ .ش) شماری از دولتهای اروپایی بیشرمانه از دستگیری تروریستهای معروف فلسطینی در خاک خودشان امتناع کردند آن هم به علت ترس از انتقامجویی یا به خطر افتادن روابط تجاریشان با برخی از کشورهای عرب. آمریکا نشان داده است که در صورت لزوم آماده است به طور یکجانبه علیه تروریسم وارد عمل شود و از «حق دفاع از خود» استفاده کند اما مطمئناً به مراتب بهتر است که جنگ علیه تروریسم به اتحادی مبدل شود که کشورهای بسیاری در آن شرکت داشته باشند.»(2) یعنی همان روندی که پس از 11 سپتامبر به وقوع پیوست!
بسیاری کسان نه در جهان سوم که در داخل اروپا و آمریکا گمان قوی دارند که 11 سپتامبر نمیتواند «پروژه» نباشد و برای این تحلیل، دلایل قوی و محکمهپسندی ارایه میدهند. مقایسه این حادثه با واقعه «رایشناک» در آلمان زمان قدرتگیری نازیسم، آمادگی گویی از پیش تمرین شده و تدارک دیده دیپلماسی آمریکا پس از واقعه سپتامبر برای بهرهبرداری سریع و پیگیری طرحهای نیمه تمام در گوشه و کنار جهان، اعلام غیبت یهودیان در جمع قربانیان برجها و... برخی از نشانههای این تحلیل هستند.(3) صرف نظر از پروژه بودن یا نبودن 11 سپتامبر، آنچه عیان است، بهرهبرداری سریع دیپلماسی آمریکا از این «فرصت فاجعهبار» بوده است که در هر دو صورت، یک «نتیجه» را به دست داده است.
عامل شرارت خارجی
آن هنگام که مقامات ایالات متحده آمریکا، همگام با رسانههای بینالمللی عنوان داشتند که حمله 11 سپتامبر نه تنها یک حمله «تروریستی» بلکه یک «اقدام شرورانه» علیه امنیت و منافع ملی و جهانی آمریکا است.(4) بسیاری ظریف تفاوت این دو واژه را در نظر نیاوردند، اما این مهم از نگاه آگاهان دور نمایند. گویی دستگاه سیاسی ایالات متحده هدف گمشده خویش را پس از جنگ سرد یافته باشد، چونان ارشمیدس کشف خویش را فریاد زد و آن یافتن یک «هدف» و «موضوع بینالمللی» است که «قدرت بسیار فشرده» آمریکایی را بتوان متوجه و متمرکز بر آن ساخت و در تکرار «درگیری»، «رهبری» آمریکا در منازعات آتی جهان تحکیم یابد. «تروریسم» با آن شدت فاجعهبار و متأثرکننده و پرتخریبی که در صحنه برجهای دوقلوی تجارت جهانی به نمایش گذاشته شد، «موضوع بینالمللی» گردید که در صحنه سیاسی، الویت مبارزه با آن بر تمامی موضوعات و مسایل چیره گشت و در ضمن آن آمریکا، پس از فروپاشی جنگ سرد و دوران بیتابی از نبود هدف سرانجام توانست مصداق هولناکی از «شرارت» که امنیت آمریکا و جهان را تهدید میکند، معرفی نماید. ایالات متحده، پس از کنار زدن «بنلادن»، «طالبان» و «القاعده» یعنی مجموعهای که حادثه 11 سپتامبر به آنها منتسب گردیده و تهییج بینالمللی را ایجاد کردهاند، محور از قبل تبیین شدهای از «شرارت» یعنی ایران، عراق و کره شمالی را معرفی کرد و این در حالی بود که هیچکدام از این کشورها در حادثه 11 سپتامبر متهم شناخته نشدند. این محور تعریف تازه حادث شدهای از سوی ایالات متحده نبود، بلکه طرح اساسی آن به چند سال پیش باز میگردد.
در سال 1998 میلادی، کمیتهای مرکب از اعضای کنگره اعم از دموکرات و جمهوریخواه و نیز با مشارکت دو تن از رؤسای سابق «سیا» و معاونین وزارت دفاع این کشور، مجموعه تهدیدهای علیه امنیت ملی آمریکا را اولویتبندی کرد. نتیجه درخور توجه آن است که فوریترین و پرخطرترین تهدید علیه آمریکا در همان زمان ایران، کره شمالی و عراق عنوان گردید. «فلوید اسپنس» رییس این جلسه و عضو حزب جمهوریخواه عنوان داشت: «پس از سقوط اتحاد شوروی اکنون روشن است که جهان همچنان یک مکان پرمخاطره باقی مانده است، شاید کشورهای خاطی و مخرب نظیر کره شمالی، عراق و ایران که دیگر با مسایلی چون دو قطبی بودن جهان، ابرقدرتها و توازن قدرت روبهرو نیستند و در ضمن به طور فزایندهای بر اثر انزوا و مشکلات رو به رشد سیاسی و اقتصادی داخلیشان، دست از جان شستهاند، تهدید بیشتری برای همسایگانشان و منافع ما نسبت به عصر جنگ سرد باشند.»
«جیمز وولسی» رییس سابق سازمان سیا در این جلسه اظهار داشت: «افرادی مانند صدام حسین و کیم جونگ ایل بسیار کمتر از آنچه رهبران شوروی میتوانستند قابل پیشبینی و عقلایی باشند، غیر قابل پیشبینی و عقلایی هستند، من اعتقاد دارم که فرض مساله که توسعه و به کارگیری نیروهای نظامی این قبیل کشورها، پیرو برخی الگوهای نسبتاً قابل پیشبینی است، خطرناک است.»(5)
جمعبندی مباحثات چند روزه و دهها صفحه این جلسه به طور خلاصه حاکی از آن است، که ایالات متحده علیرقم در نظر داشتن بعضی خطرات از ناحیه روسیه و چین در تحلیل نهایی این خطرها را به پیامدهای منفی ناشی از رویدادهای داخلی این کشورها در صحنه بینالمللی محدود میداند، خطرهایی نظیر مهاجرت برخی از دانشمندان اتمی روسیه به کشورهایی که از نظر ایالات متحده مطلوب ارزیابی نمیشوند و یا برخی نابسامانی داخلی در زمینه کنترل امنیتی و جنایات سازمان یافته و نقل و انتقال «پولهای کثیف» در این کشور و یا گرایش چین از «سوسیالیسم» به «ناسیونالیسم».
اما در مجموع به واسطه پیوند خوردن اقتصاد این کشورها در اقتصاد جهانی به رهبری غرب و وابستگی همه جانبه و متقابل این کشورها با اقتصاد و نظم پذیرفته شده جهانی، مانع اساسی در تفاهمهای اساسی اقتصادی و به تبع آن استراتژیک میان این کشورها با ایالات متحده و غرب وجود نخواهد داشت و هیچ رفتار قابل پیشبینی از ناحیه این دولتها مشاهده نمیشود. به ویژه آنکه روسیه از لحاظ اقتصادی به آمریکا و غرب وابسته است و تمایل جدی این کشور به پیوستن و مشارکت بیشتر در نهادهای بینالمللی حتی نهادهای نظامی نظیر ناتو تضمینهای قابل قبولی میباشد. چین نیز با حجم میلیاردها دلارت تجارت سالانه با آمریکا، حفظ بازارهایش در آمریکا را مقدم بر هر اولویتی میداند، اما، کشورهایی کوچک و در عین حال از نظر آمریکا یاغی که امنیت و منافع متقابل آنها به اندازه کافی با «سرمایه جهانی» نهادینه نشده است و رفتار غیر قابل پیشبینی برخی رهبران این کشورها، هیچ تضمینی نمیدهد و به گفته رییس سابق سیا جیمز وولسی «من و کارمندانم این مسأله را در فرصتهای مختلف گفتهایم که از شنیدن این موضوع به دفعات مختلف حیرتزده میشدیم که گفته میشد ما در موقعیت کسی قرار داشتیم که در مدت 45 سال با یک اژدها جنگیده بود و آن را کشته بود و اکنون خود را در یک جنگل پر از مارهای سمی میدید که از بسیاری جهات تعقیب این مارها بسیار مشکلتر از تعقیب اژدها بود.»(6) وی اقرار دارد که روسیه و چین تنها کشورهایی هستند که امروزه میتوانند در ظرف 30 دقیقه پرواز موشک دوربرد ایالات متحده را نابود کنند. اما وی این اعتقادش را به صراحت بیان میکند «که اساساً امروزه آمریکا نیازی به داشتن اختلافات اساسی و جدی استراتژیک با روسیه و چین ندارد، با روسیه که اصلاً به هیچ وجه ندارد و با چین فقط مسأله تایوان وجود دارد.»... اما سه دولت متمرد (یاغی) یعنی کره شمالی، عراق و ایران واجد چنین ویژگیهایی نیستند از همین روی از نظر وی «خاورمیانه و منطقه غیر نظامی بین دو کره تنها محلهایی است که احتمال زیادی دارد که آمریکا در آنجا درگیر یک جنگ زمینی شود.»(7)
صورتجلسههای ثبت شده اجلاس مشترک امنیتی کنگره و وزارت دفاع آمریکا در سال 1998 به وضوح برنامه این کشور را برای معرفی و قبولاندن این «محور شرارت» به اثبات میرساند.
یافتن عامل شرارت خارجی به واقع دغدغه بسیاری از نظریهپردازان سیاسی آمریکا پس از جنگ سرد بود تا بتوانند راه «تخلیه» انرژی اقتصادی، نظامی ایالات متحده را که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در «احساس پیروزی» متراکم گردیده را مشخص سازند.
پس از فروپاشی جنگ سرد و خالی شدن صحنه از دشمن قدر قدرت، ایالات متحده آمریکا سعی کرد در زمان ریاستجمهوری جورج بوش (پدر) با حمله به عراق این «احساس پیروزی» و «قدرت متراکم» را به «پیشروی بلامنازع کاپیتالیسم» تحت عنوان «نظم نوین جهانی» و سیطره کامل آن بر جهان هدایت کند. اما بسیج روانی داخلی و اردوکشی بینالمللی در این راه، انگیزههایی به مراتب مهیبتر و مهیجتر از طرح «نظم نوین» میطلبید و به شرایط سیاسی ویژهای برای فراهم ساختن همکاری بیچون و چرای بینالمللی نیاز داشت، و چنان بود که این «نظم» در قلب اروپا و نیز در سر گذر اروپا به آسیا (خاورمیانه) و نیز جنوب و شرق آسیا با موانع بسیار مواجه گردید و همچنین تمهیداتی میطلبید تا زمینه حضور آمریکا در آسیای مرکزی فراهم و به صورت بادوام تثبیت گردد. از همین روی جستوجو برای یافتن یک «مقصود ملی» و یک «هدف بینالمللی» تحت عنوان «عامل شرارت» در دستور کار نظریهپردازان قرار گرفت. این مساله چیزی در اندازه پیدا کردن یک «دشمن خارجی» و یا «فرضی» برای فریب افکار عمومی نبوده و نیست، بلکه مساله بسیار عمیقتر و پیچیدهتر است و به ساخت «قدرت» و حرکت آن در جهان و حیات «اقتدار» ایالات متحده آمریکا به عنوان «پاسدار سرمایه جهانی» باز میگردد. از این رو به نقش تازه و معادله جدید میان «قدرت» و «هدف» و خطر نیازمند است. معرفی جلوههایی از «اسلام سیاسی» تحت عنوان «بنیادگرایی» نخستین توجهات را به خود جلب کرد و نتیجه آن در مطالعات «ساموئل هانتیگتون» ذیل عنوان «برخورد تمدنها» در سال 1993 میلادی منتشر گردید. از این راهبرد جلوههای تازه اسلام و آیین کنفوسیوس به عنوان عوامل شرارت تلقی گردید. از همین روی تلاش رسانهها و دستگاههای تبلیغی آمریکا و به تبع آن غرب به این مساله متمرکز شد، که خطرات ناشی از این «جلوهها» را به عنوان یک خطر جدی با «انگیزههای مذهبی» و «برخوردهای صلیبی» بر افکار عمومی غرب و آمریکا تحمیل شود. با وجود آن که برخی حرکتهای تروریستی در داخل و خارج آمریکا به دلایل و انگیزههای سیاسی صورت میگرفت، تلاش میشد، به آن انگیزههای مذهبی بخشیده شود. این در حالی بود که دکترین جورج بوش (پدر)، نظم نوین آمریکا، با حمله به عراق و تداوم فرسایشی آن به حرکت درآمده بود. اما آیا «صدام» یا «حزبالله لبنان» «انتفاضه فلسطین» و «پیامهای جمهوری اسلامی ایران» میتوانست احساسات تودههای آمریکا و اروپا را به خطر بزرگ در حد یک «مقصود ملی» تهییج و برانگیزاند؟ هانتیگتون واضع نظریه برخورد تمدنها چهار سال پیش پس از انتشار نظریه معروفش با ملاحظه اوضاع بینالمللی آن زمان اعتراف کرد که این خطرها، مشخصات آن مقصود ملی را برآورده نمیسازد و گفت: بنیادگرایی اسلامی متفرقتر و از لحاظ جغرافیایی پراکندهتر از آن است که خطر اصلی موجود فراری تمدن غرب را تشکیل دهد.(8)
وجود «خطر» جامعه نسبتاً متنوع آمریکا و به همان نسبت اروپا را به جنب و جوش واخواهد داشت. اما هیچ یک از این مظاهر که در رسانههای بینالمللی به شدت در خصوص آن بزرگنمایی میشد به عنوان یک خطر و مقصود ملی برای افکار عمومی غرب، قابل درک نگردید. این حالت خود به مراتب خطر سهمگینتری را برای جامعه آمریکا و غرب پیشبینی میکرد و آن آثار ناشی از تناقض و چالشهای موجود در معادله «قدرت» و «هدف» بود. به این گونه که احتمال داده میشد اگر انرژی متراکم اقتصادی، نظامی آمریکا به سوی یک «هدف بینالمللی» هدایت نشود، لاجرم به «داخل» معطوف میگردد. در این صورت حالتی پیش میآید که به گفته هانتیگتون «آمریکا به صورت تازهترین خطر درآمده است که جامعه (خود) را تهدید میکند»(9)
برخی دیگر از نظریهپردازان به اندازه هانتیگتون واقعگرایی به خرج ندادند، کسانی که معتقدند جهان جز پذیرش «سلطه جهانی خیرخواهانه» آمریکا چارهای ندارد و نه تنها چارهای ندارد که نیاز به آن دارد.
«ایرونیک گریستول» از این دسته معتقد است «روزی ملت آمریکا متوجه خواهد شد که به یک کشور امپراتور مبدل شده است. اما این امر به این علت اتفاق میافتد که مردم جهان چنین خواستهاند» وی به این نتیجه میرسد که «یک قدرت بزرگ گاهی بیآنکه متوجه بشود ناچار از بر عهده گرفتن برخی مسئولیتها میشود بدون آن که خود تعهدی در برابر آنها داده باشد.»(10)
«ریچارد هاس» مدیر مطالعات سیاست خارجی مؤسسه بروکینگر و مشاور جورج بوش (پدر) نیز معتقد است «در آینده باید از الگوی جنگ خلیجفارس پیروی کرد» وی پیشنهاد میکند آمریکا «کلانتر جهان» بشود. در طرح پیشنهادی هاس، «کلانتر» برخلاف «پلیس» نیمه وقت کار میکند؟ وی زمانی مشغول کار میشود که نیازی به سازمان دادن حمله علیه یکی از کشورهای متمرد از قانون احساس شود و به عبارت دیگر، اقدام علیه مناطق یا گروههایی که نظم تحمیل شده از سوی آمریکا را نپذیرفتهاند.»(11)
برخی دیگر در همین راستا معتقدند: «وجود یک آمریکایی قدر قدرت حتی برای کشورهایی که میدانند دلیلی وجود ندارد که تا از این کشور با انصاف و درستکار هراس داشته باشند و یا نسبت به آن بیاعتماد باشند میتواند این خاصیت را داشته باشد که باعث شود همه کشورها این ملاحظه مهم را آویزه گوش قرار دهند که رفتار بهتر و سازگارتری داشته باشند و حرفشنوتر شوند.»(12)
اما ایالات متحده آمریکا چرا باید امپراتوری با مسؤولیتهای جهانی باشد که برای دنیا کلانتری نماید و متمردین از کدام قانون باید ادب شوند و حرفشنو گردند. ایجاد هراس از آمریکا حتی در دل دوستان و متحدان این کشور برای سازگارتر شدن رفتار این کشورها و تمامی کشورها با چه چیز است!؟ پاسخ آن از نظریات یکی از طراحان میانهرو سیاست امپریالیستی در قرن بیست و یک به وضوح بیان شده است «هدف سیاست خارجی آمریکا، به یاری کشورهایی که با اندیشه آن همگرایی دارند بهبود عملکرد بازار و وادار کردن جهانیان به رعایت بهتر قوانین پایه آن است حال چه این کار به میل آنها صورت گیرد و چه در صورت لزوم با توسل به زور. در نهایت قانونمند کردن تجارت بینالملل یک مکتب امپراتورینماست. بدان معنی که سعی در فراگیر ساختن مجموعه معیارهایی دارد که ما بدان عمل میکنیم. این مکتب را نباید با امپریالیسم که یک سیاست خارجی مبتنی بر بهرهبرداری و استثمار دیگران است اشتباه گرفت.»(13)
نکته قابل تامل در این نظریهها، ارتباط عجیب میان «دموکراسی» «بازارهای آزاد» «توسل به زور» است. تفسیر نهایی این نظریهها، گشایش تمامی بازارها به روی سرمایههای جهانی شده است. مشابه وضعیتی که طی قرنهای 18 و 19، از طریق توسل به نیروی نظامی پیگیری میشد، اکنون نیز قدرت آمریکا، به عنوان نگهبان و «پاسدار سرمایه جهانی شده» تلقی میگردد و وظیفهای فراتر از آن دارد که برخی ملیگرایان آمریکایی عنوان میکنند، وظیفه جهانی برای حفظ و حیات «سرمایه جهانی شده» نوعی مأموریت فراوطنی از سوی سرمایههای فراوطنی، تا دشمنان را مجازات و مخالفان را مرعوب کند و منافع حاصله از طریق تجارت آزاد تضمین شود. آیا این همان وظیفهای نبود که نظریهپردازان سیاست خارجی پس از جنگ جهانی اول به صورت وظیفه کاری و نه انتخابی به عهده آمریکا گذارده بودند؟ با این تفاوت که آن زمان هدف گشایش بازار برای سرمایههای آمریکایی بود و این زمان هدف حفظ، حراست از سرمایههای جهانی شده نیز گشایش تمامی بازارها برای آن است.
«چارلز ویلیام منیز» نظریههای طرفداران «امپریالیسم خیرخواهانه» جمعبندی کرده و به صورت دستورالعمل اقتصادی ارایه میدهد «دستورالعملی که متشکل از پیشبرد دموکراسی بازار آزاد و حقوق بشر است تا قدرت بسیار آمریکا «و انرژی متراکم» این کشور را به شیوههایی که به نفع جامعه بینالمللی خواهد بود به کار گیرد.(14) این چشمانداز از قدرت در واقع بیانگر تفکر بسیاری از پژوهشگران است که به «خیزش نوین آمریکایی» معتقدند.(15) مشکل این نظریهها آن نیست که مخالفان محکمی نظیر «پل کندی» دارد که درست برعکس وضعیت آمریکا را با امپراتوری اسپانیا در دهههای 30. 1640 مقایسه میکند.(16) و یا «کریستوفر لانیه» که نسبت به پیامدها، هزینهها و آثار ناشی از نقش ژاندارمی آمریکا برای جهان را هشدار میدهد.(17) بلکه مشکل آن است که در طول سه دوره ریاستجمهوری آمریکا پس از جنگ سرد، جورج بوش (پدر) و در دور دوره زمامداری کلینتون، چرخ امپریالیسم خیرخواهانه آمریکا در نقاط متعددی متوقف مانده بود. چرا که جامعه بینالمللی آن همراهی لازم را نداشته است و همپیمانان آمریکا بسیار با احتیاط و کند وارد ائتلاف میشوند. همان مشکلی که در سال 1998 از زبان روزنامه لسآنجلس تایمز بیان شد و در فراز نخستین این مقاله آورده شده است. خلاصه این مشکل، از زبان «ادوارد لوتراک» استراتژیست اسراییل آمریکایی بدین شرح است «مشکل و چالش موجود، همانا قبولاندن این امر به دیگران است که آمریکا هنگامی که منافعش به خطر میافتد، عملاً به زور متوسل میشود.(18) و این اعمال زور برای جهانیان پذیرفته باشد.
سه چالش
جمعبندی تحلیل فوق را میتوان حول سه محور و یا سه چالش ذیل خلاصه کرد:
1- قدرت فشرده نظامی، اقتصادی آمریکا میبایستی در خدمت حفظ و حراست از سرمایههای جهانی شده و در جهت گشایش تمام بازارها و یک دست کردن جهان به کار گرفته شود. این وظیفه محتوم ایالات متحده آمریکاست، چه مردم آن را بخواهند و چه نخواهند و این مساله باید برای افکار عمومی توجیه شود، چرا که اگر این قدرت فشرده نظامی، اقتصادی به سمت هدف خارجی هدایت نشود، به داخل متوجه میشود امری که به خطر عظیم و فروپاشی از درون منجر میگردد.
2- پیدا کردن هدف بینالمللی و مقصود ملی که انرژی و توجهات به سمت آن هدایت شود چرا که این امر از یک سو به دوام و بقای درونی ساخت قدرت سرمایه جهانی باز میگردد و از سوی دیگر به حیات و پیشروی آن مربوط میگردد، امری که در ابتدا با عنوان کردن نظم نوین پیگیری شد اما متوقف ماند و امروز مجدداً به حرکت درآمده است. ایالات متحده تلاش بسیاری کرد تا به طرحکننده یک موضوع بینالمللی تبدیل گردد. «برخورد تمدنها» «نظم نوین» و اکنون «جنگ علیه تروریسم» برخی از عنوانهای این تلاش است. این مشکل را هانتیگتون به زیبایی بیان کرده است. «برخلاف زمان جنگ سرد که مساله اصلی ما ایجاد قدرت برای حمایت و پشتیبانی از هدفمان (مقابله با شرارت شوروی و کمونیسم) در جهان بود اکنون مساله اصلی ما این است که هدفی برای هدایت قدرت خود به وجود آوریم.»(19)
3- پس از مشخص شدن «هدف» برای هدایت «قدرت»، چالش مطرح شده ادوارد لوتراک» است و آن راضی کردن دیگران به همراهی و حرفشنوی از آمریکا و درک استفاده از زور میباشد. اکنون با وقوع حادثه مهیب «سپتامبر» هر سه این چالشها عملاً برطرف گردیده است، این حادثه، مقصود ملی برای تهییج افکار عمومی و موضع بینالمللی برای بسیج نیروهای متحد تحت عنوان «مقابله با تروریسم» و نبرد علیه محور شیطانی شرارت را به وجود آورد و عملاً اکثر کشورها داوطلبانه به درک این مساله روی آوردند که ایالات متحده آمریکا برای حفظ منافعش از زور استفاده میکند!؟