محسن نصر اصفهانی- علیفلاحنژاد
اختلافنظر بین نظریهپردازان در مورد جهانی شدن به اندازهای است که مطمئن نیستیم در مورد موضوع واحدی صحبت میکنیم و دیدگاههای مختلفی در این رابطه ارائه شده است. عمدتاً در نظریههای گوناگون که در رابطه با مفهوم جهانی شدن ابراز شده است تحقیقات به طور کلی روی سه محور اصلی و یک محور فرعی متمرکز شده است. این محورها عبارتند از: اقتصادی، فرهنگی، امنیتی و مسائل زیستمحیطی که نگرش نسبتاً محدودی به جهانی شدن دارد. مشکل در این است که هر یک از این نظریهها دنیای کاملاً متفاوتی را برای ما ترسیم میکنند. نتیجه آن این است که در اکثر موارد متوجه نمیشویم که در مورد یک مسئله مشترک بحث میکنیم. اما با وجود این نظریات و نگرشهای مختلف، نکات مشترکی نیز وجود دارد که مهمترین این نکتههای مشترک شاید عبارت باشند از این که جهانی شدن چه نتایجی را برای دولت- ملت دربر دارد؟ آیا پدیده جهانی شدن همان مدرنیته است که از لحاظ جغرافیایی فضای بیشتری را زیر سیطره خود درمیآورد یا خیر، پدیده جدیدی است؟
تحولات نظام جهانی طی چند دهۀ اخیر با افزایش تعاملات میان بازیگران دولتی و غیردولتی، افزایش نقش بازیگران غیردولتی در نظام بینالملل، تأثیرپذیری فزاینده دولتها از تحولات جهانی، واکنشهای سایر کنشگران و کاهش کنترل دولتها بر فرایندهای موثر در سطح جهانی، منطقهای، ملی و فروملی همراه بوده است.
در مجموع میتوان همۀ نظراتی را که در این رابطه ابراز شده در دو دیدگاه مخالفان یا شکاکان نظریۀ جهانی شدن و موافقان آن جای داد مخالفان معتقدند که مفهوم جهانی شدن و یکپارچه شدن جهان افسانهای بیش نیست و این واژه توسط کسانی که انگیزههای سیاسی داردند، به خصوص نویسندگان جناح راست که به رقابت در بازار جهانی و کاستن امکانات رفاهی دولتی معتقد هستند، رایج شده است.
از نظر این گروه چیز جدیدی در جهان اتفاق نیافتاده است و تحولی در حال شکلگیری نیست جهانی شدن پدیده جدیدی نیست زیرا در پایان قرن نوزدهم نیز باراز جهانی، تجارت جهانی و مرزهای باز وجود داشت و بسیاری از مردم بدون گذرنامه به کشورهای مختلف آمد و شد میکردند. طرفداران این نظریه معتقدند که بیشترین چیزی که امروزه اتفاق افتاده بازگشت به شرایط اواخر قرن نوزدهم و یا ادامه تاریخ است و در سی یا چهل سال گذشته تحول بزرگی که بتوان آن را جهانی شدن نام نهاد، به وقوع نپیوسته است.
در مقابل کسانی که به جهانی شدن معتقد هستند، نظری کاملاً مخالف با نظریه بالا دارند. یکی از افراد شاخص این گروه نویسندهای ژاپنی به نام کینجی اومایی است. به اعتقاد این نویسنده جهانی شدن همه چیز را تحتالشعاع خود قرار داده و ساختار دولتها، ماهیت نظامهای اقتصادی و نهادهای جوامع را متحول کرده است. وی میگوید: پدیده دولت- ملت تقریباً در حال از بین رفتن است و در آینده دولت- شهرها و دولتهای منطقهای اهمیت بیشتری مییابند، زیرا مستقیماً وارد اقتصاد جهانی میشوند.1
به طور کلی میتوان گفت افراد خوشبین معتقدند که روند جهانی شدن در مراحل مختلف تکامل خود و همچنین در مرحله نهایی در مجموع به نفع انسانهاست، یعنی از لحاظ اقتصادی موجب رشد و توسعه میشود و از نظر سیاسی و فرهنگی اشاعه دموکراسی و حقوق بشر وضعیت بهتری برای بشر ایجاد میکند. از طرف دیگر بدبینها یا شکاکان معتقدند که پدیدهای به نام جهانی شدن وجود ندارد و تحول اساسیای در دو دهه اخیر و به ویژه بعد از فروپاشی شوروی رخ نداده است و هیچ تفاوتی بین فعالیتهای جهان امروز و سالهای قبل از جنگ جهانی اول وجود ندارد. به عبارت دیگر جهانی شدن صرفاً یک سلسله تبلیغات است که توسعۀ فعالیتهای سرمایهداری را توجیه میکند.
مسلم است که جهانی شدن را باید به شکل یک فرایند ترسیم کنیم، چرا که هنوز به مرحلۀ تکاملی خود نرسیده است. همچنین یک سلسله مفاهیم با جهانی شدن در ارتباط تنگاتنگ هستند. این مفاهیم عبارتند از: حاکمیت، فقر جهانی، امنیت جهانی و امنیت اجتماعی، هویتها و ارزشهایی همانند حقوق بشر، دموکراسی و مداخلهگرایی.
نکته دیگر این که آنچه واضح و مبرهن است این است که جهانی شدن مرهون اتقلاب ارتباطات و اطلاعات است. تحت تأثیر همین عوامل میتوان گفت که جهانی شدن بسیاری از پدیدهها از اقتصاد تا فرهنگ و سیاست را شامل شده است و به قول تافلر میرود تا آخرین مراحلش به اتمام برسد.
شاید بتوان گفت که بیشترین جلوه جهانی شدن در عرصه اقتصاد روی داده است که اکثر نظریات پدیده جهانی شدن را اقتصادی فرض میکنند و این امر احتمالاً به تدابیری برمیگردد که در مراحل مختلفی از تاریخ قرن بیستم برای به جریان انداختن سرمایه و سرمایهداری در سراسر جهان صورت گرفت. از کنفرانس برتورنوودزتا موافقتنامه توسعه تجارت جهانی همه در این سمت و سو حرکت کردهاند. حرکت اصلی زمانی بود که تلاش میشد تحولات پس از جنگ سرد تبیین و توضیح داده شود.
فکویاماتز «پایان تاریخ» به معنای نقطه پایان تطور ایدئولوژیک بشریت و جهانی شدن لیبرال و دموکراسی غربی به مشابه شکل نهایی دولت بشری را پردازش کرد. در مقابل کسانی نیز تز او را رد کردند و گفتند به چند دلیل اوضاع کنونی جهان نشاندهنده پیروزی لیبرالیسم نیست: «به دلیل پویش رهایی بخش آگاهی زیردستان و جنبشهای اجتماعی جدید و پویش جهانی شدن، در برابر و برخلاف لیبرالیسم، تاریخ جدید با جنبش اجتماعی رقم خواهد خورد که دیگر نه در چارچوب ملی، که در پهنه جهانی رخ میدهند.»2
به طور کلی این مفهوم برای بیان تغییرات رخ داده در عرصههای جهانی در سه حوزۀ سیاست، فرهنگ و اقتصاد به کار گرفته میشود. جهانی شدن به مفهوم کنونی آن به ویژه پی از دهه هفتاد میلادی گسترش یافت. جهانی شدن متضمن روندهایی در حوزههای سیاست، فرهنگ و اقتصاد است که نرمها و هنجارهای آن دیگر ملی نیستند و در سطح ملل مختلف و جهان عمل میکند.
در واقع جهانی شدن معرف فرآیندهایی است که دربرگیرنده کره زمین هستند، یا جهانی عمل میکنند. جهانی شدن بیانگر شدت سطح تعاملات، ارتباطات یا وابستگی بین کشورها و جوامع تشکیلدهنده جامعۀ جهانی است.3 بازارهای اقتصادی مسلماً یکی از عوامل موثر بر رشد جهانی شدن است، اما جهانی شدن به معنی تحولی یک بعدی نیست و بسیاری از تحولات جهانی در زمینههای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را در برمیگیرد. جهانی شدن به معنای زیرورو شدن همه نهادهاست و این تحولات تنها در زمینه اقتصاد نیست.
«از این جهت، جهانی شدن پدیدهای چند بعدی است که قابل تسری به اشکال گوناگون عمل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، حقوقی، فرهنگی، نظامی و فنآوری است و همچنین عرصههای عمل اجتماعی همچون محیط زیست را شامل میشود.»4
نکته دیگری که در بحث از مفهوم جهانی شدن لازم است بدان توجه شود این است که باید فرآیند جهانی شدن را به عنوان بخشی از پیوستاری که تقریباً 200 سال پیش شروع شده در نظر گرفت. 115 سال اول شاهد سلطه و غلبه بریتانیای کبیر بوده که به تدریج این سلطه به وسیلۀ ایالات متحدۀ آمریکا، آلمان، فرانسه و ژاپن تا جنگ جهانی دوم به چالش گرفته میشود. پایان جنگ نشانگر آغاز هژمونی آمریکا بود. در خلال دوران صلح بریتانیایی، آزادی تجاری و ایجاد روابط اقتصادی میان کشورهای مختلف با کمک پول واحد شناخته شده به عنوان استاندارد طلا ممکن شده بود.
مطابق با این دیدگاه فرآیند جهانی شدن با جنگ جهانی اول دچار وقفه شد. به هر حال پایان سلطۀ بریتانیا ظهور قدرت اقتصادی و مالی آمریکا، شکست تلاشها و در جهت ایجاد سیستم پولی بینالمللی به شکل مبادله بر مبنای استاندارد طلا و عواقب و نتایج معاهده صلح و رسای منجر به موانع حمایتی، توقف در جریان سرمایه از کشورهای فرستنده به کشورهای گیرنده، دو جانبهگرایی پرداختهای بینالمللی و افول جریانهای مهاجرتی و بالاتر از همه لغت تجارت جهانی شد. از این رو به نظر میرسد که وقوع جنگ جهانی اول به عنوان پایان اولین مرحله جهانی شدن محسوب میشود. جهانی شدن بدون پیشرفتهای تکنولوژیکی عمده نمیتوانست ممکن شود. نوآوریها در حمل و نقل و انرژی، محرکهای اصلی در خلال مرحلۀ اول جهانی شدن، یعنی تا آغاز جنگ جهانی اول بودهاند. شاید یکی از عواملی که باعث تفاوت در مراحل مختلف جهانی شدن شده است حضور گسترده شرکتهای فراملی یا چند ملیتی است.5 به هر حال در سالهای اخیر آثار جهانی شدن به طور گسترده مورد توجه بسیاری از نویسندگان قرار گرفته است.
جهانی شدن اقتصاد از یک سو به معنای گسترش الگوی سرمایهداری صنعت محور در سراسر جهان بوده است. حرکت سرمایه و حتی نیروی کار ابعادی جهانی یافته و مرزهای ملی را درنوردیده است. و تولد کالای واحد در مراحل مختلف آن در کشورهای مختلف صورت میگیرد و به نظر میرسد که به تدریج از میزان کنترل دولت- ملتها بر این تحرکات جهانی کاسته میشود. در قلمرو جهانی نیز به نظر میرسد الگوهایی چون دولت- ملت جنبه جهانی یافته است و حتی گاه از جهانی شدن لیبرال دموکراسی در سطح ایدئولوژی سیاسی حاکم سخن میرود.
تأکید بر حقوق بشر و حتی مداخله در امور داخلی کشورها از سوی بازیگران دولتی و غیردولتی جنبهای جهانی یافته است. در قلمرو فرهنگی نیز بسیاری از کالاها،ارزشها و هنجارهای فرهنگی جنبۀ جهانی یافتهاند. از گفتمانهای مختلف علمی و مردمی تا فیلمهای تلویزیونی و سینمایی و حتی تا نوع سلیقه در لباس پوشیدن و غذا خوردن همگی ابعادی جهانی یافتهاند.6 بدین ترتیب جهانی شدن به عنوان مطرحترین و جدیترین مفهوم در سطح جهان و در بین محافل دانشگاهی و غیردانشگاهی از اهمیت فوقالعاده برخوردار شده است و در این پژوهش سعی بر این است که ابعاد فرهنگی این مفهوم و پدیده، با توجه به جهان سوم مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد.
جهانی شدن اقتصاد و جهان سوم
در تمام حوزههای منتسب به جهانی شدن، جهانی شدن اقتصاد ملموسترین و فراگیرترین قلمرو را در ذهنیت همگان تشکیل میدهد . آنچه همه را به یک اتفاق نظر رسانده آن است که جهانی شدن اقتصاد یک واقعیت است؛ واقعیتی که تمام واحدهای اقتصادی و کشورهای جهان را تحت تأثیر خود قرار داده است. شواهد نیز مؤید این واقعیت است که در هیچ حوزهای به اندازه حوزه اقتصاد، پدیده جهانی شدن پیشرفت نکرده است. هر ناظر غیرمتخصص در هر منطقه از جهان با نگاهی سطحی به کالاها و خدمات ارائه شده در محیط خود میتواند عملکرد چندین نهاد اقتصادی متعلق به چند واحد سیاسی را ملاحظه کند. امروزه کمتر اقتصادی را میتوان یافت که درصد قابل توجهی از کالا و خدمات مصرفی آن توسط اقتصادهای دیگر تأمین نشود و یا خود مشغول تولید کالا و خدمات مصرفی برای اقتصادهای دیگر نباشد.7
باید گفت در حال حاضر یک امر جهانی از خارج به عرصۀ اقتصادی تحمیل شده و کشورهای جهان سوم را در برابر وضعیت چسبندگی به سیستمی قرار داده که شرکتهای چند ملیتی بازیگران اصلی آن هستند و برخلاف آوازهخوانیهای گوشخراش که درباره آزادسازی کامل و بازار تمام عیار شنیده میشود، قانون بازار تنها با مکانیسم خودکار خود عمل نمیکند، بلکه این جهانی شدن بر ساختارهای مداخلهگرانۀ شدید در مقیاس جهانی متکی است که رهبری و هدایت آن را هفت کشور بزرگ صنعتی برعهده دارند و نهادهای مالی- پولی بینالمللی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول از جانب این هفت کشور مأمور پیاده کردن قوانین تعدیل ساختاری در سراسر جهان هستند. 8
در دهه 80 و به ویژه از زمان فروپاشی امپراتوری شوروی در اواخر آن دهه، نحوۀ نگرش نسبت به نقش دولت دچار دگرگونی شده است. دولتها به این نتیجه رسیدهاند که مداخلۀ آنها در اقتصاد با موفقیت قرین نبوده است. سیاستمداران در کشورهای در حال توسعه و کشورهای پیشرفته، اعم از چپ و راست، همصدا خواهان مالیاتها و هزینههای عمومی پایینتر، مقررات سبکتر برای صنایع، خصوصیسازی شرکتهای دولتی و در کل انعطاف بیشتر برای اقتصادهایشان شدهاند، به عبارت دیگر دولتها با این امید که اعطای نفوذ هر چه بیشتر به نیروهای بازار، استاندارهای زندگی را بالا خواهد برد، آزادانه دست به چنین انتخاب زدهاند، اما باید توجه داشت که دولتها با شروع آزادسازی اقتصادهایشان بیش ار آنچه انتظار داشتند خلع شدند و کنترل خود بر اقتصادهای ملی هر چه بیشتر از دست دادند. یعنی در شرایط کنونی این امکان از کشورهای جهان سوم سلب شده است که بتوانند با اتکا به برنامهریزیها و استراتژیهای داخلی خود به یک توسعۀ درونزای اقتصادی دست یابند.
کشورهای جهان سوم با ساختارهای اقتصادی و سیاسی ضعیف خود در شرایطی کاملاً نابرابر در یک فضای کاملاً رقابتی قرار گرفتهاند که هیچگونه امکان موفقیت و بردی برای آنها متصور نیست. در واقع کشورهای پیشرفته صنعتی و شرکتهای فراملی آنها میدان مانور سایر کشورها را در زمینه توسعه اقتصادی بسیار محدود کردهاند و با تحمیل قوانین و مقرراتی که در جهت منافع این کشورها و شرکتهاست عملاً کشورهای ضعیف را به حاشیه میرانند.
بدینسان منشأ خطر برای کشورهای امروزی جهان سوم برخلاف دورانهای گذشته که تهاجم نظامی خارجی بود، اینک سلطه اقتصادی است. در سایه رشد نظام جهانی و بینالمللی شدن امور مرزهای دولتی نیز کارایی سنتی خود را از دست داده است و کار تضمینی منافع ملی تا اندازهای از چارچوب حاکمیت دولتها خارج شده و به نهادهای بزرگ تولیدی و اقتصادی واگذار شده است.9
البته باید اذعان داشت که در رابطه با تأثیر جهانی شدن بر رفاه و رشد اقتصادی کشورهای در حال توسعه اختلافنظر وجود دارد. عدهای بر این گمانند که یکپارچگی اقتصادی موجب تقویت جریان کالا و خدمات و نیز عوامل تولید میشود و از اینرو ارتقای رشد اقتصادی و رفاه همگان را در پی خواهد داشت. در مقابل عدهای نیز بر این باورند که جهانی شدن به سود کشورهای دارای اقتصاد نیرومند تمام خواهد شد و از اینرو موجب به حاشیه رانده شدن مناطق و کشورهایی میشود که دارای اقتصاد ضعیفی هستند. اما آنچه مسلم است این است که شرایط کنونی جهانی شدن کشورهای در حال توسعه را وادار خواهد کرد که بر اساس مقررات بازار جهانی عمل کنند و از اینرو اثر بخشی سیاستهای توسعه ملی آن کشورها محدود خواهد شد.10
بدین ترتیب میتوان استدلال کرد که فضای کنونی، فضای آنارشیسم (در شکل لیبرالیسم افراطی بازار آزاد اقتصادی) است که با شتاب روزافزون خود در جهت یکپارچگی اقتصادی و افزایش تشابهات فرهنگی و مرز زدایی سیاسی در سطح جهان در حرکت است و عمدتاً جهت حرکت از سرچشمه آن، یعنی شمال به سوی نقاط دیگر جهان است و کمتر نیرویی میتواند در مقابل آن قد علم کند. بنابراین رسالت یک کشور جهان سومی در اتحاد و هماهنگی با سایر کشورهای جهان سوم و اتخاذ استراتژیها و راهبردهای مشترک در مواجهه با این شرایط نوین است تا شاید آن را در مقابل سیل بنیانکن پیامدها و اثرات ناشی از جهانی شدن مصون نگه دارد.